سياستنامه اي در باب انديشه سياسي اسلام |
| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 6 |
فلسفه سیاسی علامه سيد حيدر آملى
محسن مهاجر نيا
علامه سيد حيدر آملى، در شمار اندك فيلسوفان و انديشمندان مشهورى است كه شرح زندگى علمى سياسى خويش و تفصيل آثار و تاليفات و ترتيبزمانى نگارش آنها را خود، به قلم آورده است. وى در سال 720 ه. ق درآمل به دنيا آمد و مدت سى سال تحصيلات خويش در منقول و معقول را درشهرهاى آمل، خراسان، استرآباد و در نهايت اصفهان، ادامه داد. وى بعداز باز گشت از اصفهان مىگويد: زمانى كه از اصفهان به آمل باز گشتم،به خدمت پادشاه عادل فخرالدوله، فرزند ملك سعيد مرحوم شاه كيخسرو درآمدم. او مرا به كرامت و جلالت اختصاص داد و مرا از نزديكترين يارانو از نديمان خويش قرار داد. سپس از اخص خواص و در نهايت، ازبزرگترين نواب(و وزيران) او شدم. سيد در سن سى سالگى دستخوش بحرانمعنوى مىشود و با كنارهگيرى از مناصب دربار حاكم طبرستان، خرقهدرويشى بر تن و ابتدا به جوار الهى هجرت رفته و در مجاورت مكه معظمهو مدينه منوره سكنى مىگيرند. تصميم به اقامت دارد; اما كسالت و مرضىكه بر او عارض مىشود، وى را وادار به هجرت به سوى عتبات عاليات درعراق كرده و مدت سى سال در آنجا رحل اقامت مىافكند و آن طور كه خودنگاشته است; تا سن63 سالگى در نجف اشرف بوده در اين مدت، حدود چهلرساله و كتاب عربى و فارسى را به نگارش در آورده است. چون تفصيل شرححال خود نگاشته وى در مقدمه «نص النصوص» و «تفسير المحيطالاعظم» آمده استبه همين مختصر بسنده مىشود.
شريعت، اولين مرتبه «شرع» و از جهت صورى و ظاهرى، گستردهترين ركن آن است; زيرا دوركن ديگر يعنى طريقت و حقيقتبرتر از ماده و نشئهملك و عالم حس هستند. طريقت، مربوط به عالم نفوس و عالم ملكوت است وحقيقت، به عالم عقول و جبروت نظر دارد. سيد به همين جهتسياست را درعرصه طريقت و حقيقت وارد نمىكند. او در عرصه دين، شريعت را به اسلامكه مجموعه قوانين و مقررات مربوط به هدايتبشر در شكل مديريت وسياست است، تفسير مىكند و طريقت را به ايمان و حقيقت را به يقينمرتبط مىداند و در عرصه ظهور و بروز آن، شريعت را به گفتار ظاهرى،طريقت را به تجليات فعلى و حقيقت را به احوالات معنوى تفسير مىنمايد.
از منظر مخاطبان و متدينان، شريعت را به اكثريت توده امت و طريقترا به اقليتخواص و نخبگان فكرى و حقيقت را در اختيار اقليت معدودخاصالخاص اختصاص داده است و در بحث «نبوت»، شريعت را به رسالتيعنى چهره مردمى و هدايتگرانه پيامبر و سپس «امام معصوم» اختصاصداده است. وى در عصر غيبت، شريعت را به حوزه وظايف فقيهان، طريقترا به حوزه حكيمان و حقيقت را به حوزه عارفان واگذار مىكند بنابراين، شريعت از نظر او، تنها ركن شرع است كه با حوزه سياست پيوندوثيق بر قرار مىكند; اما اينكه چه پيوندى دارد؟ قلمرو شريعت و سياستتا كجاست؟ آيا بر يكديگر منطبق و همديگر را مىپوشانند؟ يا يكى عام وديگرى خاص است؟ و به طور كلى اشتراكات و تمايزات آنها در چيست؟
اينها سوءالاتى هستند كه در خصوص رابطه اين دو پديده مطرح مىباشند.
به نظر مىرسد كه سيد در همه جا بر ايده «دين محورى» و «شريعتسالارى» مشى مىنمايد و براى سياست، دو نقش قائل است; يكى اينكهسياست، ابزار كار آمد و وسيله مهمى است كه در اختيار شريعت قراردارد و در هر زمانى و در هر شرايطى كه دين صلاح بداند، از آن بهرهبردارى مىكند و ديگر اينكه، سياست گاهى آنچنان صبغه دينى به خودمىگيرد كه تفكيك و تمايز آن از اصل شريعت دشوار مىشود و به اصطلاح«سياست عين شريعت» مىشود و سيد از آن به سياستشرعى» تعبيرمىكند و آن را جزء اهداف مهم بعثت پيامبران الهى بويژه پيامبراسلام(ص) مىداند. پيش از بيان رابطه سياست و شريعت، لازم استبه طوراجمال مفهوم اين دو را بررسى كنيم.
1 تعريف سياست
سياست از جملهمفاهيم مشتركى است كه سيد در بيشتر آثار خود از آن ياد كرده و آن رابه معناى «تدبير مصالح بندگان در دنيا و آخرت»، «انتظام امورالناس» و «تقدير امور جامعه به حسب مصالح امت» مىداند و براى آن،كار ويژههاى متعددى قائل است و به تناسب موضوع آن را به هشت نوعسياست تقسيم مىكند:
1 سياست نفس;2 سياست الهى;3 سياستشرعى;4 سياست منزل;5 سياست مدنى;6 سياست عادله;7 سياست جور;8 سياست غلبه.
او به پيروى از فيلسوفان مسلمان دوره ميانى; چون: فارابى و مسكويه (معلم ثانى و معلم ثالث) بر اساس مبانى ارزشى، سياست را به دو نوعمطلوب و فاضل و نوع نامطلوب و غير فاضل تقسيم مىكند و با نگاهىبدبينانه، سياست تمام ملوك و سلاطين را غير فاضله و سياست جائرهمعرفى مىكند و در مقابل انديشه غالب اهل سنت كه «اولى الامر» رابه هر حاكم مسلمانى اطلاق مىكنند، وى آن را در انحصار امامان معصومشيعه مىداند و در مورد ساير سلاطين و ملوك مىگويد: «الذين ليس لهمشغل الا التصرف بغير الحق و الاسراف فى مال المسلمين بغير استحقاقفضلا عن الفسق و الفجور و الانهماك فى الشر الذى هو عادتهم» آنهاكسانى هستند كه جز تصرف ظالمانه و حيف و ميل در اموال مسلمين كارىندارند; اين، علاوه بر فسق و فجور و غرق در شرور است كه جزء سرشت وعادت آنهاست. در تفسير «المحيط الاعظم» در همين خصوص معتقد است كهاكثر سلاطين ظاهرى اهل فسق و جهالت هستند. بنابر اين سياست آنهاهمواره مبتنى بر ظلم و جور مىباشد در نظام فكرى سيد، بين عالم مافوقو عالم مادون قمر مناسبت و ارتباط وجود دارد. او معتقد است. نظاممافوق قمر به صورت سلسله مراتب تدبير در اختيار فرشتگان الهى قراردارد و تاثير آنها در عالم سفلى سبب شكلگيرى دو نوع حكومت و سياستشده است; حاكمانى كه مردم از طريق آنها، به فيض الهى مرتبط شده و ازاستعداد فائقه بر خوردار گرديدهاند; آنها «حاكمان عدل» هستند وسياست آنها «سياست عادله» است و حاكمانى كه بىاستعداد هستند وقابليت ارتباط با فرشتگان را ندارند; آنها «حاكمان جور»اند كهسياستشان جائرانه است. كاملترين نوع سياست فاضله سيد اختصاص بهانبيا و امامان معصوم دارد. وى در تعريف سياست انبيا مىگويد:
«النبى هو المبعوث الى الخلق ليكون هاديا و مرشدا الى كمالهمالمقدر لكل واحد منهم» نبى كسى است كه از طرف خداوند به سوى خلقمامور شده است تا آنها را هدايت و به سوى كمال شايسته هر كدامارشادشان كند و چون هدايتبه كمال، بدون نظام و انتظام و سازمان دهىممكن نيست در غالب اين انتصاب مىگويد: «لينبههم على كيفيه معاشرتهم و حسن معاملتهم و انتظام امور معاشهم» هدف انبيا آن است تانحوه معاشرت و رفتار اجتماعى و انتظام و سامان دهى به حيات سياسىاجتماعى را به مردم ياد بدهند. سيد نبوت را به دو نوع «نبوتتعريف» و «نبوت تشريع» تقسيم نموده و نبوت تشريع را مربوط بهرسالت و در حوزه شريعت مىداند و چهار كار ويژه براى آن بر مىشماردكه عبارتند از:
1- تبليغ احكام;
2- تاءديب اخلاق;
3- تعليم حكمت;
4- قيام به سياست.
«سياست فاضله» سيد، بعد از مرحله تاريخى سياست انبيا و امامان معصوم(ع)، بر اساس «قاعده لطف» در اختيار فقيهان قرار مىگيرد;زيرا بر اساس روايات، سيد سه گروه از عالمان را وارثان انبيامىداند:
الف) فقيهان:
آنها وارثان رسالت انبيا و مامور اجراى شريعت و سياستشرعى هستند.
ب) حكيمان:
آنها وارثان طريقت انبيا و مامور به سلوك در طريق سياست الهىاند.
ج) عارفان:
آنان وارثان حقيقت انبيا مىباشند و در معرفت الهى سير مىنمايند.
نتيجه آنكه سيد، سياست انبيا و علما را موجب نظام و انتظام دنيا وحيات اجتماعى بشر دانسته و مىگويد: «الانبياء و العلماء هم السبب فىانتظام امور الدنيا و عدم اضطراب احوال اهلها.» از عبارت سيدمعلوم مىشود كه او به جاى تدبير و سياست; از اصطلاح «انتظام» بهرهگرفته است و در «شرح الفصوص» خويش، اين حقيقت را به خوبى بيانمىكند. او در تعريف انتظام آورده است: «الانتظام هو تقدير الامور وترتيبها بحسب المصالح» انتظام عبارت است از: تقدير و تدبير امورو سامان دادن آنها بر اساس مصالح كه البته اين مصالح به تناسب موضوعمتفاوت خواهد بود. بعد از بيان مفهوم سياست، به بررسى مفهوم شريعتمىپردازيم.
2 تعريف شريعت: تفاوت اصطلاح شريعت و شرع در منظر سيد، تفاوت كل و جزء است; زيرا او معتقد استشرع محمدى(ص) كه عبارت است از: «نظام اعتقادات صحيح وافعال درست و آنچه كه انسان را به مصالح دنيا و آخرت رهنمونمىشود» داراى سه ركن اساسى شريعت، طريقت و حقيقت است. به عبارتديگر، اين سه ركن، عناوينى هستند كه به اعتبارات مختلف بر يك حقيقتواحد دلالت دارند و شرع اسم جامع آنهاست. وى سپس در تعريف آنهامىگويد:
الف شريعت، اسمى است كه بر مجموعه راههاى الهى وضع شدهاست و مشتملبر اصول و فروع و مستحبات و واجبات و خوبيها و برتريهاى الهى دلالتدارد. ب طريقت: عبارت است از عمل به شايستهترين و نيكوترين ومحكمترين طريق الهى و هر مسلكى كه انسان بتواند به بهترين واستوارترين شيوه در آن سلوك كند. ج حقيقت: آن است كه از راه كشف وشهود و وجدان، به چيزى معرفتحاصل شود. از ديدگاه سيد، شريعت، تصديقو پذيرش قلبى و عملى رسالت انبيا است و طريقت، تحقق عينى افعال واخلاق انبيا و حقيقت، مشاهده حالات و كمالات انبيا و اتصاف بدان است.
او سه ركن شرع را به «بادام» تشبيه مىكند كه مشتمل بر پوست و مغزو روغن است. اصل بادام را به شريعت، مغزش را به طريقت و روغنش را بهحقيقت همانند و شريعت را حافظ طريقت و حقيقت مىداند. وى در آثارمتعدد، به طور مكرر شريعت را مربوط به ب عد رسالت، طريقت را مربوطبه ب عد نبوت و حقيقت را به ب عد ولايت انبيا مرتبط مىكند و آنچه راكه مربوط به عالم ظاهر و سامان دادن به زندگى اجتماعى و سياست وحكومت است، در حوزه شريعت و رسالت معرفى مىكند. در كتاب «اسرارالشريعه»، تصريح دارد به اينكه: «ان الشريعه من اقتضاء الرساله...
و الرساله عباره عن تبليغ ما حصل للنبى من طرف النبوه من الاحكام والسياسه و التاءديب بالاخلاق و التعليم بالحكمه و هذا عين الشريعه»شريعت مقتضاى رسالت است و رسالت عبارت است از: تبليغ آنچه از ناحيهخداوند به نبى ابلاغ شده كه شامل احكام و سياست و تاءديب اخلاق وآموزش حكمت مىشود و اين مفهوم رسالت، دقيقا منطبق با مفهوم شريعتاست.
پيش از اين اشاره شد كه فهم فلسفه سياسى سيد، بستگى به دريافت صحيح از سه مفهوم كليدى شريعت، طريقت و حقيقت دارد. و در هر مقولهاى بايدپيش فرضهاى او را در اين خصوص مد نظر قرار داد. زيرا او در هيچ اثرىاين مفاهيم را به طور جداگانه مورد استفاده قرار نداده است. بنابراين، درباره رابطه سياست و شريعت، ترديدى نيست كه بدون شفاف كردنمفهوم شريعت و رابطه آن با طريقت و حقيقت، نوع پيوند آن با سياستغير قابل فهم است. چار چوبه معرفتشناسى سيد، نشان مىدهد كه اين سهمفهوم به صورت ساختارى داراى سلسله مراتب منطقى و منظمى است كهتعامل كار ويژههاى آنها، منظومه فكرى سيد را سامان داده است. او دريك تحليل مقايسهاى، تمايزات و كار ويژههاى آنها را در يازده موردبيان مىكند كه در جدول ذيل قابل ارائه است:
طريقت، با ملكوت و حقيقت، با جبروت سروكار داردو هيچكدام با عالم محسوسات و عالم علم و نشئه ملكى كه جولانگاه سياستاست، برخورد ندارند. از جهت دريافت، طريقت، مرتبط با تجليات الهى وحقيقت، با احوالات عرفانى كه از طريق الهام و كشف و شهود به دستآمده، سروكار دارد و در نتيجه، فراتر از اسلام و احكام و قوانينظاهرى آن هستند و با ايمان قلبى و يقين شهودى پيوند دارند و حتى درفرآيند دريافت فيضانى از مجارى فرشتگان و رسولان الهى، به جنبه رسالتو هدايت و ارشاد مردمى نظر ندارند; بلكه مربوط به جنبههاى الهى وغير مردمى آنها هستند. بنابر اين; آنچه با عالم حس و نشئه دنيوىمرتبط است. و در حوزه قوانين اسلام، اكثريت مردم را مخاطب قرارمىدهد، تنها شريعت است كه رهاورد جنبه رسالتى پيامبر اكرم(ص) استكه در پايان سفر چهارم «من الحق الى الخلق» كه مقام بقاى بعد ازفناء است، مطرح مىباشد. و بر اساس همين شريعت، رسول اكرم(ص) به محضورود به مدينه، اسلام را وارد عرصه حكومت و سياست كرد. بنابر اين ازنظر سيد، شريعت و رسالت، در ماهيتخويش، با سياست ارتباط داشته ونه تنها مهمترين كار ويژه رسالت، قيام به سياست است; بلكه تحققرسالت جز با سياست امكانپذير نيست. تكميل اين پيوند در چارچوب اسلامو قوانين و مقررات ظاهرى آن بيشتر آشكار مىشود; زيرا حوزه سياستبهطور مشخص با قوانين شرعى و احكام فقهى و مقررات حقوقى در خارجارتباط دارد و با درون انسانها و ايمان و ايقان و كشف و شهود خواصكه از اوصاف فرشتگان است و در وراى عالم دنيا و به اصطلاح به مافوققمر مربوط مىشود، سرو كار ندارند. از طرفى شريعت، منبعى مشخص داردكه از مجراى فرشته وحى و روح القدس به پيامبر(ص) ابلاغ مىشود و بابراهين عقلى و نقلى و تاييد معجزه به صورت «علوم شرعى» موردتصديق امت قرار گرفته و در راستاى زندگى روزمره و تداوم حياتاجتماعى انسانها در كره خاكى و در محدوده جهان مادى و حسى به كارگرفته مىشود و نه تنها خواص; بلكه اكثريت توده و به تعبير سيد«عوام الناس» هم مىتوانند آن را درك و دريافت نمايند و در زندگىخود از آن بهره گيرند. بر اين اساس، سيد بر خلاف سيره گذشتگان، قوانين زندگى اجتماعى را در حوزه انحصارى اقليت فيلسوفان و عارفانو اهل حكمت نمىداند; بلكه كارشناسى آن را به فقهيان دينشناسى واگذاركرده است كه با توجه به مصالح و مفاسد و مقتضيات زمان و مكان،مصالح امت را از منابع شرع و سنت نبوى استخراج و با ملكه اجتهاداستنباط مىكنند. سيد معتقد استحقيقتشرع در همه مكانها و زمانهاواحد است و از اختلاف و مغايرت مبرا است; اما در هر شرايط و براى هرامتى مرتبه خاصى از آن كه متناسب با مراتب آنهاست، مطرح شده است. وبر اين اساس، قرآن مىفرمايد: «فضلنا بعضهم على بعض» برخى ازپيامبران و امتهاى دين دار را بر بعضى ديگر برترى داديم. بر خلافتلقى ناصواب برخى از محققان كه سيد را مشمول عصر انحطاط انديشهسياسى و گرفتار در «بن بست زاويههاى صوفيانه» تصور كردهاند، اواز شريعت و حتى از عبادات، تفسيرى مدنى دارد، او در جامع الاسرارمىگويد: «بدان كه همه دستورات الهى و قوانين نبوى(ص) مبتنى بررعايت زمان و مكان و ياران هستند. اما زمان، همانند زمان نماز وروزه و زكات و حج و جهاد و اعياد و اجتماعات مذهبى و اما مكان، مثلمكه، مسجد الحرام، كعبه، مسجد الاقصى، صخره، مسجد كوفه وزيارتگاههاى انبيا و پيامبران و امامان عليهم السلام و اما ياران،همانند انبيا و رسولان و ملائكه... و به طور قطع، نماز جماعت و جمعه وحج و اعياد اسلامى و زيارت مرقد پيامبران و رسولان و امامان با توجهبه مجموعه اين سه عنصر وضع شدهاند، زيرا نماز جماعت مثلا مشتملبر هر سه عنصر است; مكانى كه در آن مردم جماعت مىكنند، خانه خداست.
زمانى كه در آن نماز برگزار مىشود، وقت مشخصى است كه در غير آن،نماز صحيح نسيت و ياران هم جماعت مسلمين هستند كه براى اقامه نمازحاضر مىشوند و با اجتماع هر سه عنصر است كه دعاى مسلمين مستجاب وعبادتشان مقبول مىشود.» از ديدگاه سيد، شعائر مذهبى و اجتماعىدينى مبتنى بر رعايت عناصر سهگانه فوق، سبب «محبت» و وفاق ملىمسلمانان مىشود. زيرا اجتماع مكرر جماعات درمكانهاى مشخص به ضرورت،سبب ايجاد رشته محبتبين آنان مىگردد. وقتى كه در هر شهرى و هرمحلهاى از محلههاى شهر، شبانه روز اهل آن پنجبار در مكان مشخص براىاقامه نماز اجتماع مىكنند، به واسطه اين اجتماع، بين آنها دوستى ومحبت ايجاد مىشود و همچنين در نماز جمعه كه اهالى شهرها، هفتهاى يكبار اجتماع مىكنند، اين ائتلاف لزوما موجب پديد آمدن محبتبين آنانمىگردد و مساله در اعياد دينى كه در بعضى از ايام و ماهها است نيزچنين است. در قضيه حج، به نسبتبه اهل اقاليم مختلف مساله از اينقرار است كه به واسطه كنگره عظيم سالانه حج، بين مسلمانانى كه ازاقليمهاى جغرافيايى مختلف در سرزمين مكه گرد آمدهاند، ائتلاف وارتباط و همدلى و محبت ايجاد مىگردد و علاوه، در اين عبادت، فوائدديگرى از قبيل فراهم آمدن زمينه معاملات، مناكحات و قرار دادهاىمختلف به وجود مىآيد.
دريافت مدنى از شريعت، در انديشه سيد حيدرآملى، سبب همسويى و هماهنگى كار ويژههاى شريعت و سياستشده است تاآنجا كه قيام به سياست، بخشى از شريعت تلقى شده و ترويج ديانت، ازوظايف حاكمان سياسى قلمداد گرديده است. و هر دو به دنبال تدبير وسامان دهى به رفتارهاى فردى و اجتماعى انسانها هستند; هر دو بهدنبال ترويج و ايجاد فضايل و بستر سازى براى نيل به سعادت مىباشند وچون سعادت در نظر او، از مجراى سياست و شريعتبه سلوك عرفانى درطريقت و حقيقت است، بنابر اين انديشه او به دين محورى تمايل بيشترىدارد. با وجود اين، او انكار نمىكند كه ممكن استبين سياست و شريعتتمايز و تفكيك ايجاد شود و در نتيجه، انديشه سياست محورى جاى شريعتمحورى را بگيرد. سيد از اين وضعيتبه «سياست غلبه» و «سياستجور» تعبير مىكند; زيرا حذف شريعت در عرصه اجتماع و مديريتسياسىجامعه از نظر او، با حذف عدالت و قطع خاستگاه مشروعيت و حقانيتبرابر است. بنابر اين در انديشه وى، تنها محورى كه مىتواند پيوندوثيق و مستمر شريعت و سياست را حفظ كند، حاكمان شرعى هستند كهتفصيل بحث پيرامون آنها در فصل بعد خواهد آمد ;زيرا آنها جامع بينهر دو هستند و مصالح دين و دنياى مردم را بهتر از ديگران مىفهمند،«امامتبه طور مطلق، رياست دينى است كه شامل تشويق عموم مردم براىحفظ مصالح دينى و دنيوى، وجلوگيرى از مفاسد در دين و دنياى آنها رابر عهده دارد.
علامه سيد حيدر آملى(ره) به پيروى از فيلسوفان گذشته بويژه شيخ اعظم، ابن عربى در «فتوحات مكيه» براى ترسيم حكومت و انواع آن، جهان رابه دو بخش مافوق قمر و مادون قمر تقسيم مىكند. سپس با توصيف عنوان«ملك» (به فتح ميم و كسر لام) يكى از نامهاى خداوند، مىفرمايد:
«انالله تعالى لما يسمى بالملك رتب العالم ترتيب المملكه» چونخدا پادشاه است، پس جهان را بر اساس مملكت منظم ساخته است. او درعالم ما فوق قمر مملكتى را سازمان داده است كه در راس آن، نخبگانملائكه حاكميت دارند. ديوانى را تاسيس و فرشتهاى را به نام «نون»متولى آن كرده است، كاتب آن ديوان، فرشتهاى به نام «قلم» است و«لوحى» را در اختيار آن كاتب نهاده است كه همه امور عالم از ريز ودرشت مافوق قمر و ماتحت قمر در آن ثبت است. سپس دوازده والى صاحبولايت را منصوب در دوازده برج مستقر كرد و آنچه در لوح بود، بدانهاارائه نمود تا شرح وظايف خويش را در عالم خلق از آن بر گيرند. آنواليان را هر كدام دو حاجب است كه اوامر و دستوراتشان را بهنايبانشان مىرسانند. بين دو حاجب، سفيرى است كه مداوم در تردد است.
محل استقرار حاجبها را در فلك دوم در 28 منزل قرار داد. سپس بهواليان دستور داد تا در آسمانهاى هفتگانه به نيابت از خود، نقبايىرا بر گزينند تا براى آنان همچون حاجب، اوامرشان را بر طبق مصالحعالم، عنصرى عمل نمايند و اين مفهوم آيت الهى است «و اوحى فى كلسماء امرها» در هر آسمانى امرش را بدان وحى نمود. خداوند اجسامنقبا را نورانى و مستدير بيافريد و روح خويش در آنها بدميد و آنهارا در آسمانهاى هفتگانه رها كرد تا در هر آسمانى يك نقيب موجودباشد، سپس به آنها دستور داد كه از نزد آن دوازده والى به واسطه آنحاجبان، هر آنچه را لازم دارند، بر گيرند. در اختيار هر نقيبى، يكفلك قرار گرفت تا بر حوادث عالم اشراف و تصرف بهتر بنمايند و افزونبر آن، بيش از هزار دربان و پرده دار و ياور در اختيارشان بنهاد.
فلكهاى در اختيارشان چون مركباند كه آنها را روزى يك بار به دورمملكت مىچرخانند تا چيزى از امور آسمانها و زمين بر ايشان مخفىنماند. بعد از آنكه خداوند حاجبان و نقيبان، دربانان و پرده دارانرا در خدمت آن واليان بگماشت، فرمود: «والكل مسخرون فى حقنا اذ كناالمقصود من العالم قال الله تعالى و سخر لكم مافى السموات و ما فىالارض جميعا » همه عالم ما فوق قمر در تسخير بشر قرار دارد; زيرااوست كه مقصود نهايى خلقت است و بر اساس آيه قرآن، خداوند همه آنچهرا كه در آسمان و زمين است، در تسخير انسان قرار داده است. و بههمين دليل، افلاك روزانه به دور انسانها مىچرخند تا واليان آسمانى درخلق نظر كنند و آنچه را نياز دارند، تامين نمايند. و خللها را پر واحكام و سنتهاى الهى را در خلقش اجرا نمايند و قضا و قدر الهى را درزمانهاى مختلف تا روز قيامت تنفيذ كنند. خداوند زمام امور را به دستاين جماعت از ماموران خويش قرار داد و با تقسيم كار، هر كدام نوعىتاثير بر عالم ما تحت قمر دارند. بعد از ترسيم مملكت ما فوق قمر،سيد مىگويد: «و جعل الله فى العالم العنصرى خلقا من جنسهم فمنهمالرسل و الخلفا و السلاطين و الملوك و ولاه امور العالم» خداوند دركره زمين جماعتى از جنس آنها خلق كرد كه عبارتند از:
1- پيامبران;
2- خلفا;
3- سلاطين;
4- ملوك;
5- واليان امور.
پس، بين ارواح آن واليان در افلاك و بين اين حاكمان در زمين، نوعى مناسبت و روابط وجود دارد و از اين طريق، واليان زمين از افاضاتواليان آسمانى بهرهمند مىشوند. اما چون استعدادها و قابليتها يكساننيست; از اين رو، حاكمان زمينى به دو گروه تقسيم مىشوند. عدهاىاستعداد قوى براى ايجاد ارتباط با فرشتگان مافوق قمر دارند و عدهاىفاقد اين استعداد هستند. گروه اول، حكومتشان «فاضله» و «عادله»و گروه دوم از حاكميت «جائره» و «ظالمه» بر خوردارند. بنابراين، نوع ارتباط با عالم بالا تعيين كننده نوع حكومتخواهد بود و دربين حكومتهاى فاضله، سيد، قائل به ترتب و برترى يكى بر ديگرى است وبه تبع آنها، امتها نيز برخى فاضل و برخى افضل هستند: «ثم جعلالفضل فيهم فمنهم الفاضل و الافضل من الامم و من الرسل» و برترينامتها امت اسلام و برترين پيامبران و حاكمان شرعى «خاتم الانبيا(ص»)است. سيد در جمع بندى خود به اين نتيجه مىرسد كه مصداق كامل«مدينه فاضله»، «مدينهالرسول» و مصداق كامل حاكميتشرعى، «حاكميت پيامبر اكرم(ص) است».
الگوى حكومت مطلوب علامه سيد حيدر آملى را به صورت كامل و جامع بايد در محور اركان سهگانه شريعت، طريقت و حقيقت و به تبع آن در شوءونسهگانه پيامبران; يعنى: ولايت، نبوت و رسالت، مطالعه و جستجو كرد.
بنابر اين، او بر خلاف فيلسوفان عصر ميانى اسلام، از راه ضرورت معاش وطبيعت مدنى بر لزوم حكومت استدلال نمىكند; بلكه ضمن صحه گذاشتن برنقش آن دو و اهميت محورى «محبت» و «انس طبيعى» در شكلگيرى انواعاجتماعات كوچك و بزرگ از راه ادله عقلى بر ضرورت حكومت استدلالمىكند. او از دو قاعده عقلى بهره مىگيرد، يكى قاعده لطف است كه آنرا از متكلمان به عاريت گرفته و ديگرى، قاعده نظم است كه آن را ازحكيمان دريافت كرده است. بر اساس قاعده نظم، سيد معتقد است كه«ان النظام الموجود نظام اتم و احسن»،خداوند نظام موجود رابهترين و مطلوبترين نظام قرار داده است و نظامى بهتر از آن متصورنيست; چه اگر بهتر از آن امكانپذير بود، خداوند آن راخلق مىكرد.در درون اين نظام احسن، سنتها و قانونمندىهايى حاكم است كه مراعاتآنها متضمن حيات بشر مىباشد و هرگونه اختلال و بى نظمى در آنها موجببر هم خوردن مصالح در حيات اجتماعى انسانها مىباشد; به طورى كه باغايت انسانيت منافات دارد. از نظر سيد، انسانها بدون سازمان سياسى وحكومت نمىتوانند زندگى كنند; زيرا غريزه سودطلبى و خود خواهى درانسانها به گونهاى است كه سبب نزاع و بى نظمى و هرج و مرج مىشود. ازاين رو، عقل به ضرورت حكومت و رهبرى در جامعه انسانى حكم مىكند. وىدر اينگونه موارد از اصطلاح «انتظام» استفاده مىكند: «الانتظام هوتقدير الامور و ترتيبها بحسب المصالح.» انتظام عبارت است از وضعامور و ترتيب هر چيزى بر حسب مصالح آن، او انتظام را به مفهوم سياستو تدبير به كار مىبرد; لذا در «شرح فصوص»، بلافاصله به روايت امامعلى(ع) تمسك مىكند كه فرمودهاند: لاعقل كالتدبير، هيچ عقلى همانندتدبير نيست. و اما بر اساس قاعده لطف، خداوند نمىتواند انسان وجوامع انسانى را به حال خود رها كند; زيرا انسانها به مقتضاى طبيعتو غرايز و شهوات و غلبه جهل بر عقل، مرتكب قبيح مىشوند و طبعا اخلالبه اعمال حسن برايشان آسان گشته و فساد دامنگيرشان شده; به طورى كهحيات انسانى دچار هرج و مرج و بى نظمى و غايتخلقت در پرده ابهام وبيهودگى مىرود. در اين صورت، هيچگونه حق و تكليفى به اثبات نمىرسد وثواب و عقاب الهى عملى لغو و خارج از عدل و انصاف و حكمت است. دراين وضعيت، اين سوءال مطرح مىشود كه اصولا هدف از خلقت چيست؟ وچگونه مىتوان از اين وضع خارج شد؟ طبيعى است هر گونه پاسخى كه رضايتبه وضع موجود باشد، بر خلاف عقل و حكمت است. از اين رو، تنها پاسخاين است كه خداوند حكيم كه خالق انسان و آگاه بر همه زواياى پنهان وپيداى اوست، بايد او را از اين بحران و بى نظمى خارج و او را بهاطاعت نزديك و از فساد دور كند تا به غرض خويش از خلقت نائل شود والا نقض غرض لازم مىآيد و آن هم بر خداى حكيم قبيح و محال است. براىاين منظور، در كنار اعطاى عقل كه به اصطلاح سيد «شرع درون» است ونقش هدايتگرانه دارد و خود، لطفى است جداگانه، به انزال كتب و ارسالپيامبران و به تعبير وى، «عقل بيرون» مبادرت كرد تا از منبعوحيانى، به هدايت وارشاد خلق اقدام شود. و چون به صرف آمدن انبيا وآوردن كتب و قوانين الهى كار به سامان نمىرسد و لطف الهى تمامنمىگردد، از اينجاست كه سيد بنياد حكومت مطلوب خويش را پايه ريزىمىكند و با تفكيك وظايف و كاركردهاى مختلف رسالت پيامبران، براىآنها نه صرفا نقش خبر رسانى و پيغام آورى از جانب خدا و حتى نه صرفارشاد و هدايت تبليغى; بلكه براى انجام اين غرض به آنها حق تصرف وحكومتبر انسانها را اعطا نموده است. وى در تفسير آيه «انما وليكمالله و رسولهوالذين آمنوا» و آيه «اطيعوا الله و اطيعواالرسول واولواالامرمنكم»، از راه قاعده لطف، به تساوى ولايت و اطاعت الهىبا ولايت و اطاعت رسول اكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) و ائمه اطهار(ع)استدلال مىكند و مىگويد; همانطورى كه خداوند در جان و مال و دين ودنيا انسانها حق تصرف دارد، پيامبر(ص) و اولى الامر كه همان امامانمعصوم شيعى هستند نيز از چنين حقى بر خوردارند. او ولايت پيامبران وخلافت مطلقه الهى را در سه سطح مطرح مىكند:
پيامبر در اين سطح از حيثباطن و تكوين داراى حق در تصرف خلق است و در ظاهر ارتباط ولايى بر مردم ندارد و با اعمال و لايتش هم نيازمند بهحكومت و تشكيلات نيست. او صرفا مامور به ابلاغ وحى و قيام به سياستنيست. سيد اين سطح را مقام فناءفى الله مىداند كه پيامبر با حفظ شخصصورى و تعينات حسى، فانى در خداوند شده است و تصرف او در واقع،تصرف خداوند است: «فاول الولايه السفر الاول الذى هو السفر من الخلقالى الحق»، آغاز مقام ولايت پايان سفر اول از سفرهاى چهارگانه است;يعنى سفرى كه از خلق آغاز مىشود و به حق منتهى مىگردد.
در اين مرحله، نفس قدسى پيامبر با جوهر عقل كلى مرتبط و حقايق معلومات و معقولات را دريافت مىنمايد و ماموريتش اطلاع رسانى و پيغامبرى در خصوص آنچه از ناحيه ولايتش به دست آورده است، مىباشد كهعبارت است از اطلاع بر معرفت ذات، صفات و اسماء حق تعالى، افعال الهىو احكام الهى.
اين سطح از ولايت جامع دو سطح قبلى است; به اين معنا كه هم تصرف تكوينى و هم وظيفه ابلاغ به عهده پيامبر گذاشته شده است. و از اينروست كه على رغم كثرت انبيا تعداد رسولان و اولىالعزم كه ولايت تشريعىدارند، بسيار اندك است. در اين سطح علاوه بر انجام مسوءوليت نبوى،«ولى شرعى» موظف است كه در بين مردم اعمال ولايت و حكومت نمايد.
علامه سيد حيدر آملى براى نشان دادن جايگاه هر سه نوع از ولايت، آنهارا به «بادام» تشبيه مىكند كه رسالت، پوست آن و نبوت، مغز و ولايت،روغن آن است و از اين طريق، قول شيخ اعظم، ابن عربى را كه ولايت رادر درجه نخست و سپس نبوت و در مرحله پايين رسالت را قرار داده است،تقويت مىكند. او مىگويد: «بدان كه هر رسولى نبى است و هر نبى، رسولنيست، همچنان كه هر نبى ولى است; اما هر ولى نبى نيست. و نبى كسىاست كه ولايتش مقدم بر نبوتش باشد، همان طورى كه رسول، ولايت و نبوتشبر رسالتش مقدم هستند. پس ولايت، باطن نبوت و نبوت، باطن رسالت است وهر يك از آن دو شريفتر و عظيمتر از ديگرى است و شكى نيست كه باطناشياء، اعظم و بزرگتر از ظاهر آنهاست; چون ظواهر، محتاج به بواطناند، ولى بواطن مستغنى از ظواهرند و هر چيز بىنيازى برتر از چيزنيازمند است;پس هر چه به باطن نزديكتر باشد، بزرگتر است.» اماسيد از نگاه ديگرى رسالت را جامعتر و برتر مىبينيد; زيرا از نظرتبليغى و سياسى، رويكرد رسالت را به مردم و براى سامان دادن بهزندگى دنيوى در همين كره خاكى مىداند; در حالى كه ولايت الهى از نظراو، رويكردى الهى و ولايت نبوى تنها وظيفه پيام رسانى دارد. با وجوداين، ولايت تشريعى از مراتب هر دو مقام بر خوردار است. اين نگرش سيداز دو جنبه حائز اهميت است; اول اينكه بنيان فلسفه سياسى خويش راطراحى و معمارى مىكند و دوم اينكه تفكر افراطى و باطنى اسماعيليه كهمقام ولايت امامان معصوم(ع) را برتر از مقام پيامبر اكرم(ص) تلقىكردهاند، رد مىكند. او در كتاب «جامع الاسرار و منبع الانوار»مىگويد: «در اينجا نكته دقيق و شريفى است كه نا چاريم از ذكر آن، وآن اين است كه ولايت اگر چه در حقيقتبرتر از نبوت و نبوت برتر ازرسالت است; اما ولى برتر از نبى و نبى برتر از رسول نيست; چون كهنبى علاوه بر مرتبه نبوتش، ولايت نيز دارد و همچنين رسول از هر دومرتبه ديگر; يعنى ولايت و نبوت، بر خوردار است. پس به هيچ وجه برابرىو يا ترجيح يكى بر ديگرى در كار نيست... مراد از برترى ولايتبر نبوتو نبوت بر رسالت، تنها در شخص واحدى كه واجد هر سه مقام باشد، صادقاست; مثلا در مقام جامع پيامبر اكرم(ص) كه هر سه ب عد را داراست،اين نوع برترى قابل تصور است... و آنچه را اصحاب ما شيعه در موردبرترى اميرالمؤمنين عليه السلام بر همه انبيا و اوليا بعد ازنبى(ص) بر آن اتفاق كردهاند، به اين معنا درست است كه مرتبه آنحضرت و ائمه اطهار عليهم السلام از جهت ولايت، برتر از مرتبه انبيا واوليا است و نه چيزى ديگر و الا مرتبه نبوت و رسالت، برتر از آن استكه فوق آن مرتبهاى در دنيا و آخرت باشد و به همين دليل، اوليا واوصيا در قوانين شرعى و احكام الهى دائما محتاج به انبيا و رسلبودهاند... و الحاد فرقه اسماعيليه از جهت عدول از اين مرتبه است وهمچنين فرقه نصيريه. اسماعيليه چون مشاهده كردند كه باطن برتر ازظاهر است و براى باطن، مرتبه ولايت است و از براى ظاهر مرتبه نبوت وديدند كه ظاهر محتاج به باطن است از همه جهات، پس آنگاه معتقد شدندبه اينكه اوليا برتر از انبيا هستند و اينكه على عليه السلام برتر ازنبى صلى الله عليه و آله است... در حالى كه اگر مىدانستند اين ولايتاز طريق وراثت و خلافت از خدا و رسول به او رسيده است، هرگز به اينخلاف معتقد نمىشدند و خود را در آن گرفتار نمىكردند» بنابر اين،ولايت تشريعى در حوزه رسالت، جامع دو نوع ديگر از ولايت است و به تبعآن، حاكميت رسول نيز اين جامعيت را دارا مىباشد: «الرسول هو الانسانالكامل الجامع لهذه المراتب كلها من النبوه و الولايه و ما يتعلقبهما من العلم و المعرفه»، رسول انسان كاملى است كه جامع همهمراتب نبوت و ولايت و آنچه از علم معرفتبه آنها تعلق دارد، مىباشد.
از مجموع آنچه گذشت، مىتوان اين نتيجه را گرفت كه ولايت الهى مطلقاو ولايت نبوى اجمالا از حوزه سياستشرعى، در كره زمين خارج هستند.
نقش نبى تنها در اين است كه معارف الهى را از منبع وحيانى بهانسانها برساند; اما اينكه كسى به آنها عمل بكند يا به انكار آنبرخيزد، اين در حوزه وظيفه نبى نيست، «و ما علينا الا البلاغ»مسوءوليت پىگيرى اجرائى دستورات الهى بر عهده رسول و رسالت و ولايتشرعى مىباشد. و شايد به همين دليل باشد كه سيد جايگاه رسالت را ازدل نبوت بيرون مىكشد و نبوت را به دو قسم تقسيم مىنمايد; يكى نبوتتعريف است كه همان ولايت نبوى است و ديگرى، نبوت تشريع است كه عبارتاز ولايت تشريعى است و در تعريف و تشريح وظايف آن مىگويد: «جميع ذلكمع تبليغ الاحكام و التاءديب بالاخلاق و التعليم بالحكمه و القيامبالسياسه و يخص هذه بالرساله.» آنچه در نبوت هست كه شامل خبردادن از معرفتبه ذات و صفات و اسماء الهى است، همه آنها در ولايتشرعى وجود دارد و افزون بر آنها، چهار وظيفه مهم ديگر براى آنهاثابت است كه عبارتند از:
1- تبليغ احكام;
2- تاءديب اخلاق;
3- تعليم حكمت;
4- قيام به سياست.
در حقيقت، اين چهار حوزه وظيفه از شوءون اجرائى ولايتشرعى هستند; يعنى رسول در احكام به صرف ابلاغ بسنده نمىكند; در تبليغ او تاثير وهدايتبشر نيز وجود دارد و طبيعى است در مسير ابلاغ و هدايت عملى بشرموانع و مخالفتهايى وجود دارد. در اينجا پيامبر موظف است موانع رااز سر راه بر دارد. از اين رو نياز به قدرت فيزيكى پيدا مىكند.
همچنين در بحث تاءديب اخلاقى ممكن استبخشى از مردم باطوع و رغبتپذيراى آن باشند و عدهاى جز بازور و اجبار نپذيرند. در مقوله تعليمحكمت، سيد مردم را به سه گروه عوام و خواص و خاص الخاص تقسيم مىكند;به طورى كه هر گروهى به مقتضاى استعداد خود مىتواند حكمت را فراگيرد و حاكم شرعى بايد متناسب با وضعيت و كشش افراد جامعه، تبليغ وتاءديب و تعليم بدهد. طبيعى است اين وظايف گسترده از عهده رسول وحاكم شرعى به تنهايى بر نمىآيد. او نياز به تشكيلات و دستگاه حكومتىدارد و اين مهم در وظيفه چهارم با عنوان «قيام به سياست» آمدهاست. تبيين مفهوم و تبارشناسى واژه سياست در قرن هشتم، ما را به ايننتيجه مىرساند كه سياست علاوه بر معانى تاءديب و تدبير عمومى. متضمنحكومت و حاكميت و صاحب سيف و قدرت نيز بوده است. بنابر اين; قيام بهسياست توسط حاكمان شرعى با اين هدف صورت مىگيرد كه نحوه معاشرت ورفتار اجتماعى و انتظام و سامان دهى به حيات سياسى را به مردم يادبدهند.» وى در «شرح الفصوص» با تشريح مبانى و اصول فلسفه سياسىمىگويد: «خداوند جهان جسم و جسمانى را در دو منزل خلق كرد; يكى رادنيا و ديگرى را آخرت ناميد. ساكنان آن دو را آدميان و پريان قرارداد و آنچه قابل اعتبار و اهتمام است، آدميان هستند و از ميانآدميان، نيز انسانهاى كامل مورد توجهاند. خداوند به واسطه صنفآدميان كه مقصود از همه عالماند، عالم دنيا را آباد كرد. سپس ازدرون اين صنف، امتهاى زيادى را بيرون آورد و در ميان هر امتى، رسولىرا برانگيخت تا بدآنهاغرض از خلقت را بياموزانند و حقوق الهى را كهبر گردنشان است و بايد انجام دهند، تعليمشان دهند و پاداش آنها رادر انجام خيرات و چگونگى عقوبتشان را در ترك عمل به حقوق الهى درنزد خدا در آخرت، بدآنهابياموزانند. » بنابر اين چهار وظيفه براىحاكمان شرعى و رسولان الهى به رسميتشناخته شده است.
1 آموزش رمز و راز خلقت كه در واقع همان تعليم حكمت است; 2 آموزش حقوق الهى و چگونگى انجام آنها كه در محدوده تبليغ احكامو اجراى آنها قرار مىگيرد;3 آموزش چگونگى پاداش و عقوبتهاى الهى در ترك عمل به حقوق و احكامالهى;4 آموزش چگونگى حقوق انسان بر خدا.
با توجه به اينكه سيد در رسائل متعدد خويش تصريح مىكند كه موارد فوق «هذه تخص بالرساله» اختصاص به رسالت دارند و سپس مىگويد: «وهذا عين الشريعه»، نتيجه اين دو سخن، آن است كه قيام به سياست والتزام به تشكيلات عرفى و عقلايى آن در درون شريعت پيش بينى شده است.
بنابر اين رهبرى و حكومت در اين سطح خاستگاهى كاملا الهى دارد وحاكم از طرف خداوند مشروعيت پيدا كرده است. اما آنچه كه در فلسفهسياسى سيد حيدر آملى در اين خصوص مهم است، اهتمام وى در جمع بينمشروعيت الهى و مصالح مردمى است. او معتقد است كسى بايد حاكم شرعىرا نصب كند كه به همه ابعاد مادى و معنوى و همه زواياى پيدا وپنهان انسان اشراف داشته باشد و با توجه به همه مصالح و مفاسد براىاو تصميمگيرى كند. بر اين اساس از نظر او، هم ولايتشرعى «متعلقهبمصلحه الوقت»است. و هم اينكه حاكمان شرعى مصالح مردم و مقتضياتزمان و مكان را مراعات مىكنند. در تفسير «المحيط الاعظم» آمده است،الانبياء باسرهم متحركون بمصالح الانسان و منافعه من اول حياته الىحين وفاته باذن المدبر الحكيم»، پيامبران در دستور كار خويشمصالح و منافع انسانها را از بدو زندگى تا هنگام مرگ به امر الهى درنظر مىگيرند و به همين جهت مقام و منزلت آنها نيز زمانى و مكانى استو بر خلاف «ولايت الهى»، در ولايت نبوى، حاكمان شرعى ولايتشانانقطاعپذير است. رشته ولايت در همه زمانها و مكانها مىتواند وجودداشته باشد; اما مدينه فاضله شرعى ممكن است از بين برود; همان طورىكه رسالت و حاكميت رسول اكرم(ص) بعد از او منقطع گرديد. اما «ولايتالهى» در ائمه اطهار عليهم السلام تا روز قيامت استمرار دارد. چونانبيا به مصالح و شرايط بيرونى و زمانى توجه دارند، نقش آنها و حتىمقام و منزلت آنها متفاوت مىباشد و در حقيقت متناسب با زمان و مكانو مراتب امتهايى كه در بين آنها مبعوث شدهاند، مىباشد. اگر امتى ازسطح علمى، فرهنگى، سياسى، اقتصادى بالايى بر خوردار باشد، متناسب باآن، خداوند يك انسان كاملى را مامور كرده و به او علم و تدبيرشايسته عطا نموده است و چنانچه امتى داراى فقر فكرى، فرهنگى، سياسى،اجتماعى، اقتصادى باشد، متناسب با همان مرتبه به انسان ماموريتهدايت علم و تدبير داده استشده است. البته سيد با توجه به آيه قرآن«و لقد فضلنا بعض النبيين على بعض» استعداد و قابليتهاى فردى رادر برترى برخى از انبيا نيز موءثر مىداند. جمع بندى سيد آن است كهنقش حاكمان شرعى به دليل توجه به عنصر زمان و مصالح انسانها بسياراساسى است، تا آنجا كه مىگويد: «الانبياء هم السبب فى انتظام امورالدنيا و عدم اضطراب احوال اهلها»، پيامبران سبب سامان يافتنامور دنيا و آسوده خاطرى مردم مىباشند. او به اعتبار حكومت و سلطنت،گاهى براى حاكمان شرعى عنوان «سلطان» و «ملك» را به كار مىبرد ومعتقد است اين عناوين مضاف، با مضاف اليه حقيقت پيدا مىكنند. مكلگك(به كسر لام) كسى است كه م لك (به ضم ميم) و سلطنت دارد و سلطان كسىاست كه رعيت دارد استمرار عناوين تا زمانى است كه سلطان در احوالرعيت نظر دارد و در بينشان اجراى عدالت كند و به آنها احسان و نيكىنمايد و آنها را بر طريق معاملت و معاشرت درست وا دارد و بر طبقروايت مشهور، حاكم موظف است وظيفه خويش در حق رعيتبه انجام رساند;«كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته» كه اگر خلاف آن عمل كند: «فقدانعزل نفسه فى نفس الامر»، خود را از مقام و شايستگى رهبرى عزلكرده است.
مهمترين ويژگى نظام فاضله شرعى از ديدگاه سيد حيدر آملى، محوريت «رهبرى» آن بود. انسان كاملى كه جامع سه مقام ولايت، نبوت و رسالتبود و در سه حوزه شريعت، طريقت و حقيقتحاكميتبلامنازع داشت.
ارتباط وحيانى با واسطه روح القدس، به حكومت او پويايى و بالندگى وجذبههاى روحانى داده و سرعت اطلاع رسانى از منبع غيبى به گونهاى بودكه «فرشته وحى» را در مقام يكى از بزرگترين كارگزاران وى در جامعهقرار داده بود و در مجموع، ساختار كلى اين حكومت و كار ويژههاىمختلف آن، در تاريخ اسلام، نظامى را شكل داده بود كه نقش الگويى و«مدينه فاضله اسلامى» پيدا كرده بود; به طورى كه بر اساس آموزههاىدينى، بعد از سر آمدن آن دوران، چنين حكومتى با رهبرى مرتبط با وحىامكان تحقق خارجى ندارند و با پايان ماموريت رهبرى آن، پروندهارسال رسولان و انزال كتب از ناحيه خداوند بسته شد. رهاورد دينى وسياسى ايشان به عنوان جامعترين و كاملترين «مكتب الهى» براى بشرباقى مانده است. آنچه معركه الآراى فيلسوفان و انديشمندان اسلامىاست، مساله «رهبرى» و حكومت پس از آن دوران است كه آيا در حكومتفاضله شرعى، نوع رهبرى و شكل حكومتبعدى پيش بينى شده است و يا بهطور كلى تكليف آن به مردم واگذار گرديده است تا هر گونه بخواهند خودعمل كنند. دو پاسخ متفاوت به اين سوءالات، سبب شكلگيرى دو «مذهب»شده است. اكثر امت معتقدند كه تكليف حكومت و رهبرى به مردم واگذارشده است; اما اقليت كه به تعبير سيد «قليل العدد و كثير العمل»در تاريخ اسلام بودهاند، به مبانى و اصول فلسفه سياسى خود پايبندماندند و بر اساس همان اصول و ضرورتهايى كه «حكومت فاضله شرعى»لازم شد، معتقد به نوعى حكومتبا عنوان «امامت» يا «حكومت فاضلهخلافت» شدند كه از مشروعيت الهى بر خوردار بوده و در راستاى«رسالت» و در حوزه شريعت جريان دارد. در تبيين ماهيت و ضرورت ايننوع از رهبرى و حكومت، علاوه بر استدلال بر نصوص فراوان، سيد به قاعدهعقلى لطف نيز توجه ويژه دارد. در «نص النصوص» آورده است: چون وقوعدر شر و فساد و ارتكاب معصيت در بين خلق وجود دارد، حكمت اقتضامىكند كه رئيس قدرتمند و با نفوذى وجود داشته باشد تا به خوبيها امرو از منكرات جلوگيرى نمايد و هر آنچه از شرع مقدس فهمش بر امتپيچيده است، بر ايشان بيان نمايد. احكام شريعت را اجرا كند تا امترا اصلاح و به صلاح نزديك و از فساد دور نمايد و از وقوع در فتنهها وتباهىها ايمن سازد و هر كه چنين باشد، وجودش لطف است. و در جاى خودثابتشده است كه لطف بر خداوند تعالى واجب است; همان طورى كه درقرآن فرموده است; «و كتب على نفسه الرحمه». كتابت در اينجا بهمعناى ثبوت و وجوب است و رحمتبه معناى لطف و عنايت است و اين لطف،به «امامت» موسوم است. پس امامت واجب است; همان طور كه نبوت ورسالت و انزال كتب و تعيين تكليف واجب بود.
اصول فلسفه سياسى سيددر اثبات حكومت فاضله خلافت و امامتبه طور مفصل در كتاب «الكشكولفيما جرى على آل الرسول» بيان شده است. وى در اين كتاب با شرح وتحليل ماجراى تاريخى بحران خلافت مىكوشد تا اثبات كند كه خداوند بهضرورت عقلى نمىتواند سرنوشت دين و امت را پس از ختم نبوت به حال خودرها كند; بلكه بر اساس همان دلايلى كه «رسالت» واجب بود، «خلافت»نيز; با همان ويژگيهاى رسالت لازم است; زيرا خلافت امامان معصوم متعينو مناسبترين جانشين رسالت مىباشد. او در تعريف خليفه مىگويد:
«الخليفه عباره عن شخص يخلف هذا الرسول او النبى بالاستحقاق»،خليفه عبارت از شخصى است كه بر اساس شايستگى و لياقتبه جاى رسول يانبى مىنشيند و به همه وظايف او در حوزههاى علوم و معارف و احكامعمل مىكند. بنابر اين لازم است كه خليفه شرايط و ويژگيهاى رسول رادارا باشد; از جمله:
1- خلافتش منصوص از ناحيه خداوند باشد;
2- از نظر علمى همسان با رسول باشد;
3- همانند رسول عمل نمايد;
4- از طهارت و عصمتبر خوردار باشد;
5- به همه نيازهاى امت و رعيت از احكام و واجبات و سنتهاآگاه و دربر آوردن آنها توانمند باشد;
6- داراى صدق لهجه و صراحتبيان باشد;
7- از عهده ايفاى حقوق همگان بر آيد.
سيد امام را نيز همانند خليفه تعريف مىكند. «الامام عباره عن شخص يكون من قبل نبيه يقوم لكل ما قام هو لامته بما يحتاجون اليهكالخليفه ايضا »، امام عبارت از شخصى است كه از ناحيه نبى نصبشده و به همه آنچه كه امتبدان نيازمندند و نبى به آنها قيام نمود،او نيز عمل مىكند; همانگونه كه خليفه نيز چنين است. و اماماندوازدهگانه شيعه كه از حيث مقام ولايت در سطح پيامبران هستند و مقامامامت و خلافت آنها در محدوده قلمرو «شريعت» است، آنها خلفاىواقعى مىباشند. در مورد امام دوازدهم حضرت مهدى(عج) مىگويد; او صاحبسيف و سياست مدنى است و به قدر نياز مرتبه و منزلتش از ناحيهخداوند آگاهى دارد; زيرا او خليفه و جانشين پيامبر است. در شرحفصوص على رغم اظهار ارادت به ابن عربى، وقتى به بحث «ولايت مطلقه»و «ولايت مقيده» مىرسد، شيخ اعظم را به چالش فرا مىخواند و با نقدنظريات او كه ختم ولايت مطلقه را در عيسى عليه السلام و ختم ولايتمقيده را در «ابن عربى» تلقى كرده است، با ادله عقلى و نقلى ختمولايت مطلقه را در على ابن ابيطالب(ع) و ختم ولايت مقيده را در اماممهدى(عج) منحصر مىكند و با فاصله گرفتن از ابن عربى، به «آيهولايت» و «آيه اطاعت» استدلال مىكند و مىگويد: «انما وليكم ا÷و رسوله و الذين آمنوا...» به اتفاق مفسران در مورد امام على(ع)نازل شده، پس ولايت او بر امت مثل ولايت رسول بر آنهاست... و چون نبى، خاتم الانبياء است، پس على(ع) نيز خاتمالاولياء است و در ذيل آيه«اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم» نيز مىگويد: اولىالامر در دين لزوما بايد از اولياءالله باشند; كسانى كه به اوامر دينالهى قيام و دستورات پيامبر(ص) را در سطوح شريعت، طريقت و حقيقتگردن مىنهند و به اجرا در مىآورند. اين گونه ولى حتما بايد معصومفى نفسه و منصوص از ناحيه خداوند باشد، زيرا (به حكم عطف) تبعيت واطاعت او همانند اطاعتخدا و رسول عقلا و شرعا واجب است. سيد بانقد ديدگاه اكثر علما و خواص اهل سنت كه مصداق «اولى الامر» راسلاطين و پادشاهان مىدانند، مىگويد: چگونه ممكن استشاهان فاسق وفاجر كه كارى جز تصرف نابحق و اسراف در بيت المال مسلمين ندارند،اينها اطاعتشان واجب باشد. ضرورت عقلى بر خلاف آن است و عقل به لزومعصمت آنها حكم مىكند. از طرفى اگر مصداق اولى الامر در زمان پيامبرمجهول فرض شود، پس لازمه آن، اين است كه خداوند امر به مجهول كردهاست و اين بر خدا محال است، پس حتما بايد ملتزم به آن شد كه درزمان نزول آيه، مصداق معين بوده است. از طرف ديگر، اگر مصداق معين،همه امت فرض شود، استحاله اطاعت پيش مىآيد، زيرا همه امت از همهامت نمىتوانند اطاعت كنند و عدهاى از امت هم نمىتوانند مصداق اولىالامر باشند; زيرا تعدد امام و حاكم موجب فتنه و فساد مىشود. درنتيجه مصداق آن در عصر نزول بايد فرد معينى باشد كه به ضرورت عقلمعصوم نيز باشد و آن كسى جز على بن ابيطالب عليه السلام و دو فرزندشامام حسن و امام حسين عليهما السلام نبوده است.
بر اساس اصول فلسفه سياسى سيد، با پايان يافتن حكومت فاضله شرعى، حوزه نبوت با كار ويژههاى آن تعطيل گرديد. حوزه حقيقت هم كه روحم ثلى شريعت است، با عالم دنيا و عرصه سياست ارتباط مستقيم ندارد.
بنابر اين تنها حوزهاى كه باقى مىماند، شريعت است كه با آخرينفيوضات وحيانى كامل و جامع گرديد و محدوديت ديندارى از نبوت حذف وبه شريعت واگذار شد، به طورى كه شريعت، دين جهانى تا روز قيامتشد وتمام مراحل حيات اجتماعى بشر را تحت پوشش قرار داد و براى تماممشكلات و گرفتاريها و بحرانها راه حلهايى را پيش بينى كرده است. ازنظر سيد، همان طورى كه در عصر بعد از پيامبر، جامعه اسلامى با خلاءرهبرى و حكومت مواجه نيست، در عصر غيبت هم رهبرى و حاكميتبر امت درحوزه اجتهاد و فقاهت، به فقيهان واگذار گرديد و آنها نقش نمايندگىفكرى و كارشناسى را بر عهده دارند. سيد در اثبات رهبرى فقيهان وحكومت فاضله فقهى همانند دو سطح قبلى از راه، «قاعده لطف» استدلالمىكند و همان طورى كه نصب رهبرى و ولايت پيامبر را بر خدا واجبمىداند، نصب رهبرى و «ولايت فقيه» را نيز بر او لازم مىشمرد. او دركتاب «جامع الاسرار» خويش مىگويد: (انالله لطف بعباده فابقى لهمالنبوه العامه التى لاتشريع فيها و ابقى لهم التشريع فى الاجتهاد فىثبوت الاحكام و ابقى لهم الوراثه فى التشريع فقال العلماء ورثهالانبياء و ما ثم ميراث فى ذلك الا فيما اجتهدوا فيه من الاحكامفشرعوه»،خداوند به بندگانش لطف فرمود و (بعد از نبوت خاصه) نبوتعامه را كه در آن تشريع نيست، بر جا گذاشت و براى آنها نوعى ازتشريع را كه تشريع در اجتهاد براى ثبوت احكام است، باقى گذاشت وهمچنين وراثت در تشريع را براى آنها باقى گذاشت و فرمود علما وارثانپيامبران هستند و در آنجا ميراثى در كار نيست، جز اجتهاد در احكام وسپس تشريع آنها. بنابر اين بر اساس لطف الهى، در زمان غيبت، اجتهادفقيهان در عرصه احكام و مقررات اسلامى و ولايت فقيهان در عرصه عمل وسياست امت، ضرورى است. وى در «نص النصوص» نيز آورده است. خداوندبا شريعت محمد(ص) همه شرايع را ختم نمود و بعد از پيامبر، رسولىنخواهد بود و بعد از شريعتش، شريعتى كه از ناحيه خداوند نازل شدهباشد، در كار نيست، مگر آنچه را از اجتهاد عالمان امت در استنباطاحكام از كتاب و سنت نبوى در اختيار دارند. سيد مقام فقيهان را درحوزه شريعت و در نشئه ظواهر مىداند و دست آنان را از طريقت و حقيقتكوتاه مىبيند. او با تمسك به روايتى از اميرالموء منين(ع) كهفرمودهاند: شريعت همانند نهرى است و حقيقت چون دريايى است، پسفقيهان بر گرد نهر مىچرخند و حكيمان در دريا براى تحصيل د ر غواصىمىكنند و عارفان بر كشتى نجات سير مىنمايند حوزه عملياتى فقيهان رااقامه ظواهر شرع مىداند: «الفقهاء المشهورون باقامه الشريعه وظواهرها صاروا مشبهين بموسى(ع) و امته الحقه له لانهم (اعنى الفقها)هم القائمون بمرتبه الافعال الظاهر و هو مقام اظهار اركان الشرعللعوام بالقول فقط»،فقيهان كه مشهور به اقامه شريعت و ظواهر آنهستند، همانند موسى و امتحقه او مىباشند; زيرا آنها در مرتبه افعالظاهرى كه در حقيقت، مقام اظهار اركان شرع براى عوام مىباشد، قياممىكنند. بنابر اين، حكومت فاضله فقهى داراى ويژگيهايى است كهعبارتند از:
1- اجتهاد و استنباط فقيه از مجراى رسالت و در حوزه شريعت است و بهحريم طريقت و حقيقت وارد نمىشود;
2- فقيه هيچگونه ارتباط وحيانى ندارد; ولى از محصولات وحى بهرهمىگيرد;
3- چون فقه با ظواهر احكام سروكار دارد. به درون انسانها وايمان و ايقان كارى ندارد و در حد قوانين و احكام اسلامى است;
4- از نظر معرفت، بازگشتحكومت و اجتهاد فقيهان در حوزه علم است وبا حوزه عالم و معلوم كارى ندارد;
5- مخاطب اصلى فقيهان، توده مردم هستند، اگر چه ولايت آنها خواص رانيز در بر مىگيرد;
6- قلمرو ولايت فقيه در محدوده معموره ارض و در عرصه محسوساتمىباشد;
7- حوزه عقلانيت فقه در سطح عقلانيتبالفعل است و چون شريعتدر حوزه عقلانيتبالملكه و مستفاد وارد نمىشود، پس به تبع آن، ولايتفقيه نيز در همين سطح بالفعل عمل مىنمايد.
| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 8 |
محسن مهاجر نيا
مشاركتبه معناى (Participation) از جمله مفاهيمى است كه رويكردهاى مختلفى آن را مورد كنكاش قرار دادهاند. در شايعترين رهيافت نظرى كه بر مبناى الگوى خاصى از رفتار سياسى شهروندان ارائه شده است، مشاركتبه سه نوع فعال، منفعل و خنثى تقسيم گرديده است. صرف نظر از اين كه بر اساس ايده واقع گرايى، تقسيم قابل قبولى است; اما هم به مبانى و پيش فرضها و هم به الگوى رفتارى و هم به انحصار موارد آن، ايراداتى وارد است كه در جاى خود قابل طرح مىباشد. آنچه در اين مختصر عرضه مىشود، رويكرد تازهاى است كه با عنوان «مدل مشاركت تعاونى» قابل نام گذارى است. چون اين مدل با مدلهاى غربى مشاركت تفاوت زيادى از جهت مبانى و اصول فلسفى، اهداف و كار ويژهها دارد، از اين رو، هر گونه داورى، مسبوق به عدم پيش داورى بر اساس يافتههاى انديشه غربى است.
معلم ثالث، ابوعلى مسكويه بر مبناى «طبيعت»، انسان را اجتماعى مىداند و معتقد استبر اين اساس، انسان حيوان مدنى است، اگر چه او به اين حقيقت اذعان دارد كه طبع اوليه صرفا يك گرايش است و هيچ گونه اجبارى ايجاد نمىكند و با اجتماع گريزى و انزواطلبى انسان هيچ منافاتى ندارد. از اين جهت است كه او بلافاصله بعد از اثبات مدنى بالطبع بودن بشر، انسانها را به دو گروه تقسيم مىكند; 1 - انسانهاى اجتماع گرا; 2 - انسانهاى اجتماع گريز. اين تقسيم، بيان گر اين حقيقت است كه تن دادن به اجتماع، با عقلانيت و ضرورت و قرار داد اجتماعى، هماهنگى و سازگارى دارد; يعنى در عين حالى كه طبع آدمى حكم به اجتماع گرايى دارد، عقلانيت انسان هم اجتماع را انتخاب مىكند و يا انسانها با قرار داد اجتماعى، چگونگى زندگى خود را تعيين مىكنند. طبيعت، فقط گرايش اجتماعى را نشان مىدهد; اما كدام اجتماع و با چه شرايطى، اينها را عقل و شرع براى انسان مشخص مىكنند. آنچه در فلسفه سياسى فيلسوفان مسلمان از جمله مسكويه بايد روشن شود، اين است كه بعد از اجتماع، نقش فرد در جامعه و سرنوشتسياسى خود چگونه است؟ و فرد با حكومت چه نسبتى دارد؟ معمولا اين نسبت، در دو مقوله جداگانه «مشاركتسياسى» و «مقبوليت اجتماعى» قابل طرح است. در فلسفه سياسى فيلسوفان مسلمان، مشاركت عمدتا در قالب اصطلاح «تعاون» به كار رفته است و به نظر مىرسد كه گستره معنايى تعاون، بسيار وسيعتر از مشاركت است; زيرا مشاركت در جامعه براى تعيين سرنوشتسياسى و حضور در تصميمگيرىها و انتخاب هيات حاكمه صورت مىگيرد، در حالى كه تعاون، علاوه بر اين موارد، قوام جامعه بدان بسته است. اصل اجتماع، بر شالوده «تعاون» ايجاد شده است و بر همين اساس، تمدنها سامان يافتهاند. «بهذه المعاونة تتم المدنيه و يصلح معاش الانسان» (1) ; «به واسطه تعاون مدنيت كامل و معاش انسان تامين مىگردد».
موشكافى در ماهيت تعاون، محقق را به اين حقيقت رهنمون مىسازد كه در جامعه مطلوب معلم ثالث، همه افراد داراى نقش هستند. انزواطلبى و عزلتبه شدت ذم مىشود و افراد، حضور در صحنه اجتماع را «حق» خود دانسته و نسبتبه آن آشنايى دادند. نظام سياسى حاكم بر جامعه را نيز مىشناسند و از آن انتظار اجراى عدالت داشته و با هيات حاكمه بر مبناى محبت رابطه مستقيم دارند و براى رسيدن به غايات حكومتبدان يارى مىرسانند. و در عين حال، هرگاه احساس كنند حاكمان به انحراف مىروند، از اين موقعيتبرخوردارند كه از آنان انتقاد كنند و براى اصلاح امور، آنها را نصيحت نمايند. (2) و در مقابل، حاكمان نيز بر اين نقش اساسى مردم صحه مىگذارند و مىدانند كه اگر در مقابل مردم پاسخ گو نباشند، مقبوليتخود را از دستخواهند داد. «و يسقط من عين رعيته» (3) ; «از چشم شهروندان ساقط مىشود»; زيرا در فلسفه سياسى معلم ثالث، بين مقبوليت و پايگاه اجتماعى حكومت، با مشاركتسياسى شهروندان رابطه تنگاتنگى وجود دارد; به طورى كه هر مقدار نظام سياسى اين مقبوليت را حفظ و افزايش دهد و در بين مردم نفوذ كند، به همان ميزان حضور مردم در صحنه سياسى بيشتر خواهد بود. در حقيقت، اعتبار حاكمان سياسى در توانايى و كارآيىشان در حل مشكلات و بر آوردن خواست مردم جامعه است، اگر آنها كارآيى نداشته باشند و در بر آوردن خواستهاى شهروندان ناتوان باشند، حمايت مردم از آنها كم يا سلب مىشود و در نتيجه، مقبوليتشان از بين رفته و حكومت مشروع و مقبول، تبديل به «حكومت غلبه» مىشود; زيرا حاكمان براى ادامه حكومتخويش متكى بر زور و غلبه خواهند شد و مردمى كه حكومت را قبول نداشته باشند، آماده هيچ گونه همكارى با آن نخواهند بود. در نتيجه، دو عنصر اساسى «مقبوليت» و «تعاون» در نظام سياسى مسكويه با مشكل مواجه مىشود. او در طراحى سيستم مشاركتى خود، ابتدا به ترسيم نوع رابطه حكومت كنندگان و حكومتشوندگان مىپردازد و بر اساس مايههاى اخلاقى، يك «الگوى رفتارى» را با عنوان «رابطه ابوت و بنوت» مطرح نموده و در قالب دو نوع «حكومت ملكى» و «حكومت ولايى» تبيين مىنمايد. در نوع اول مىگويد:
«ويجب ان تكون نسبة الملك الى رعيته نسبة ابوية و نسبة رعيته اليه نسبة و بنوية الرعيه بعضهم الى بعض نسبة اخوية حتى تكون السياسات محفوظة على شرائطها الصحية»; (4) «لازم است كه نسبتشهرياران با شهروندان، هم چون رابطه پدر و فرزندى باشد و رابطه بين شهروندان رابطه برادرانه باشد تا سياستها بر اساس شرايط مناسب خود جريان پيدا كند».
و در مورد «حكومت ولايى» نيز مىگويد: اما ولايت، اسم مشترك است و تصرفات آن به حسب عنوان مولاست; يعنى رابطه دو جانبه بالا و پايين در آن وجود دارد و در حقيقت، ويژگى خاصى در طرفين آن وجود دارد. از طرف واليان، مهربانى و شفقت و از ناحيه مولى عليهم [مردم] نصيحت و اطاعت مطرح است». (5)
مسكويه بعد از طراحى الگوى رفتارى در رابطه شهرياران و شهروندان، به مفهوم «تعاون» و ضرورت آن در حيات اجتماعى مىپردازد و در جواب «ابوحيان توحيدى» كه از علل گرايش مردم به شراكت و مشاركتسؤال مىكند، مىگويد:
«بسيارى از امور انسانى جز با معاونت و همكارى جمعى به سامان نمىرسد; زيرا فرد به تنهايى از انجام آن ناتوان است و در وجودش، نقصانات زيادى است و از طرفى، آثار خلاقيت و ابداع در صورت همكارى جمعى به ظهور مىرسد و چون مشاركت كنندگان در مسائل حكومتى بسيارند و اختلاف آرا شديد است و خواستههاى گوناگون در آن دخالت دارد، نياز به رهبر و واسطهاى كه نقش محورى ايفاى كند، ضرورى است» (6)
در جاى ديگر مىگويد:
«چون انسانها مدنى بالطبع هستند، نياز به امورى دارند كه روى آنها پيمان ببندند و ملتزم به انجام آن شوند تا به مدد تعاون و مشاركتبر محور آن، زمينه تحقق اغراض ديگر فراهم شود، اين امور، گاهى در دين و سيره است و گاهى در مودت و معاملت و زمانى در حكومت و شهريارى است.» (7)
از عبارات فوق، اين حقيقت كاملا مشهود است كه در فلسفه سياسى معلم ثالث، مشاركتيك پديده مجرد و مجزاى از ساير پديدهها نيست; بلكه براى تحقق آن، علاوه بر دستگاه فلسفى و سيستم حكومتى متناسب و حضور بالنده شهروندان در تعيين سرنوشتسياسى و آشنايى آنان با حقوق و آزادىهاى فردى، نياز به جامعهاى غايت گرا و فضيلت محور است تا انسانها با تعامل و تعاون، به حقيقت انسانيت و غايتخلقت نائل شوند.
1 - تعاون، بر دو پايه «حق» و «تكليف» استوار است. شهروند نظام سياسى مسكويه، گاهى صرفا برمبناى حقوق خود، نقش سازنده در سرنوشت جامعه دارد و گاهى ممكن است فاقد حق باشد و ميل به اعمال حق خود ندارد و يا حق خود را به ديگرى واگذار كرده است; اما «تكليف» شرعى، او را ملزم به مشاركت مىكند.
2 - تعاون، مبتنى بر دستگاه فلسفى متناسب با خود است و بر نوع خاصى از معرفتشناسى، انسانشناسى و هستىشناسى متكى است.
3 - تعاون، تابعى از فلسفه غايت گراى مسكويه است. از اين جهت است كه مشاركت صرفا براى اعمال حقوق نيست و مشاركتبراى مشاركت هم نيست; بلكه غايت مشاركت علاوه بر تامين زندگى مادى، وصول به كمال و سعادت است.
4 - براى تحقق مشاركت، نياز به بسترهاى مناسب و دستگاه حكومتى و ساختار قدرت و رهبرىاى هماهنگ با فلسفه سياسى است.
5 - جامعه مطلوب مسكويه، علاوه بر غايت گرايى، مبتنى بر فضيلت است.
6 - تعاون در فلسفه سياسى مسكويه، بر اين پيش فرض مبتنى است كه شهروندان هم به حقوق خود آشنايى داشته و هم به شرايط و اوضاع حاكم بر جامعه واقفند و مىدانند كه حاكمان سياسى با اتصاف به شرايط دينى و مقبوليت اجتماعى، بر سركار آمدهاند. بنابراين، «تعاون» با آنها براى نيل به سعادت، هم حق است و هم تكليف و در صورت ظلم و جور، مخالفت و انزجار از آنان، هم حق است و هم تكليف.
در فلسفه سياسى معلم ثالث، مشاركت تعاونى بر مبناى اهداف و غايات آن شناسايى شده و در چهار نوع طراحى شده است:
اين نوع از مشاركت عمدتا صبغه اجتماعى دارد و عبارت از آن است كه انسانها براى قوام حيات مادى خود و تامين حداقلى از ضروريات اوليه، همكارى و هميارى با ديگران را پذيرفتهاند تا با كمك و مشاركت جمعى بتوانند زندگى خود را تامين كنند. مسكويه با انتقاد از اين نوع مشاركت، آن را مشاركتبىثبات و زوالپذير مىداند; زيرا درصورت وصول به ضروريات اوليه زندگى، انگيزه مشاركت فردى و جمعى از بين مىرود. بنابراين، درجوامعى كه همه شهروندان خواهان اين نوع از مشاركتباشند يا نظام سياسى شكل نمىگيرد و يا به تعبير معلم ثالث، «هذه هى الحال التى تسمى خراب المدن» (8) ; «در اين اوضاع و احوال، زوال نظام سياسى پديد مىآيد».
عقل در نظر مسكويه، برترين موهبت الهى است كه فصل مميز انسان از حيوان مىباشد». (9) به مدد عقل است كه هم قواى نفسانى و هم نظام اجتماعى به سامان مىرسد و از هرج و مرج جلوگيرى مىشود. (10) و استحكام دين و تدبير دنيا به واسطه همين عقل است. (11) معلم ثالث، بعد از بيان تعاون معطوف به معاش، با انتقاد از آن مىگويد: «انسان همانند ساير حيوانات نيست كه همه چيزش در ضروريات معاش و آنچه مطابق طبيعت اوليه اوست; خلاصه شود; بلكه نياز به چيزهاى ديگر دارد». سپس مىگويد: «ولذالك امد بالعقل و اعين به ليستخدم به كل شىء و يتوصل بمكانه الى كل ادب;» (12) «به خاطر گستردگى اين نيازها، انسان مستظهر به امداد عقل شد. تا با كمك آن، همه چيز را به استخدام در آورد و با تصرف در آنها، به همه حاجات خود برسد».
در اين نوع از مشاركت، شهروندان به ابعاد معنوى و نيازهاى روحى توجه دارند و تعاون و همكارى آنها با يكديگر و با حكومت، براى رسيدن به فضايل و ارزشهاى انسانى و دفع شرور و زشتىها از جامعه است. مسكويه معتقد است; تحصيل فضايل به تنهايى مقدور نيست; بلكه اينها محصول مشاركت جمعى يك جامعه هستند; لذا با رد ايده كسانى كه معتقدند فضايل را با زهد و عزلت هم مىتوان به دست آورد، تصريح مىكند كه: «ليست الفضائل اعداما بل هى افعال و اعمال تظهر عند مشاركة الناس و مسا كنتهم و فى المعاملات و ضروب الاجتماعات» (13) ; «فضايل امور عدمى نيستند [تا با عدم عمل ودورى از اجتماع به دست آيند] بلكه آنها اعمال وجودى هستند كه در مشاركت و نشست و برخاست و در انواع معاملات و اجتماعات بشرى تحصيل مىشوند».
به نظر مسكويه، جامعهاى كه همه توانايىهاى مشاركتى اعم از تعاون در تامين ضروريات زندگى، توسعه مادى و فضايل معنوى را دارد و در جهت پيشرفت جامعه به كار مىگيرد، آن جامعه توسعه يافته است. وى در كتاب «الهوامل و الشوامل» مىگويد:
«اما حال عمارتها فانما يتم بكثرة الاعوان و انتشار العدل بقوة السلطان الذى ينظم احوالهم و يحفظ مراتبهم و يرفع الغوائل عنهم و اعنى بكثرة الاعوان تعاون الايدى و النيات بالاعمال الكثره التى بعضها ضروريه فى قوام العيش و بعضها نافعة فى حسن الحال فى العيش و بعضها نافعة فى تزيين العيش فان اجتماع هذه هى العماره»; (14) «آبادانى مدينه با كثرت ياوران و گسترش عدالتبه مدد سلطانى كه احوال مردمان را به نظم آورده مراتبشان را حفظ و مشكلات و دشوارىهايشان را برطرف مىكند و مقصود از زيادى ياوران، تعاون فكرى و عملى در كارهاى زيادى است كه بعضى در قوام زندگى ضرورىاند و بعضى در زندگى بهتر سودمندند و بعضى در آراستگى زندگى به فضايل نافع هستند و اجتماع اين سه، عمارت و آبادانى و توسعه مدينه است».
بر اساس فلسفه سياسى مسكويه، شهرياران و شهروندان هر دو پذيرفتهاند كه در چارچوب احكام و قوانين، حق حكومت و نصيحت دارند و هيچ كدام فراتر از حكم الهى، بر خوردار از حق نيست و انتظارات آنها در همين محدوده مىباشد. حكومت نمىتواند فرد را ملزم به كارى بر خلاف دستورات شرع بكند و فرد هم نمىتواند انتظارى خارج از اين چارچوب داشته باشد و در مقابل، مردم هم انتظار دارند و هم حق دارند كه دولت در تمام رفتارها و تصميمات خود، جانب عدالت و انصاف و درستكارى و شفقت را نگه دارد و چنان چه حكومتبه وظيفه خود عمل نكند و يا فراتر از شريعت اعمال حاكميت نمايد، وظيفه اطاعت، از شهروندان ساقط مىشود. در انديشه مسكويه، سه نوع كاركرد براى حكومت و تاثير آن در گونههاى مشاركت تعاونى پيش بينى شده است.
در اين مرحله، ممكن است تصميمات و رفتارهاى حكومت منطبق بر فضيلتهاى مورد اتفاق جامعه كه ناشى از شرع هستند، نباشد; مثلا رابطه محبت و شفقتبه خشونت و به اصطلاح معلم ثالثبه «بطش شديد» و «عسف كثير» تبديل شود. اينها سبب مىشود كه «فهذه حال تنقصه من شروط الملك»; اين وضعيتخشونتبار، شرايط شهريارى را ضعيف كند و در نتيجه، «يسقط من عين رعيته»; از چشم شهروندان ساقط مىشود. مسكويه، انحراف شهريار را به طبيب غير متخصص تشبيه مىكند كه مدعى تضمين سلامت و اعتدال مزاج مريضها مىشود; ولى در عمل با سوء تدبير و ناشى گرى، خود را رسوا مىكند. شهريار نيز اگر در تدبير و تصميمگيرىهاى خود، شرايط و ويژگىهاى منطبق با شريعت را مراعات نكند; «يستدعى من الناس ان يتدبروا بتدبيره فكيف لايزداد الناس من النفور عنه و الضحك منه; (15) او انتظار اطاعت از مردم دارد; اما با از دست دادن شرايط، نه تنها مردم اطاعت نمىكنند; بلكه از او اعلام تنفر و انزجار دارند و حمايتخود را از او مىگيرند. در نتيجه، مردم مشاركتخود را در صحنه سرنوشتسياسى در قالب «النصيحة للامام» اعمال مىكنند. به همين دليل است كه در «الهوامل و الشوامل» مىگويد: «الاسفل الى النصيحة و الطاعة». (16) مرتبه پايين، يعنى شهروند، در صورتى كه شهريار واحد شرايط شرعى باشد، اطاعت مىكند و در صورتى كه انحراف پيدا كند، مهمترين «حق» و «تكليف» شهروندى انتقاد و نصيحت است.
در فلسفه سياسى معلم ثالث، عنوان «ملك» براى حاكمى است كه برحسب شرع عمل كند و در صورتى كه تصميمات و رفتارهاى او بر اساس شريعت نباشد، حكومت او با عنوان «غلبه» و حاكم با عنوان «متغلب» ياد شده است. (17) در جامعه دينى كه مردم پاى بند به شريعتند، اعتقاد عمومى بر آن است كه هر گونه مشروعيت و مشاركت، لزوما بايد مبتنى بر دين باشد و در غير اين صورت، همه تعاملها و تعاونهاى بين شهريار و شهروند; بلكه بين شهروندان نيز مختل مىشود. در «تهذيب الاخلاق» حاكمان را مسؤول حفظ سلسله مراتب اجتماعى مىداند. حاكم بر اساس عنصر «عدالت» كه از شرايط شرعى حكومت است، بايد اين مراتب را حفظ كند; «و چون اين مراتب محفوظ به عدالت تامه و مساوات حقيقيه نباشد و در آن انحراف ايجاد شود، فساد به او روى مىآورد و رياستها دستبه دست منتقل مىشود و كارها وارونه مىگردد. شهريارى به رياست «تغلب» مبدل مىگردد و به تبع آن، محبتشهروندان منقلب به عداوت گشته و همه سلسله مراتب رياست را تحت تاثير قرار مىدهد. و محبت اخيار مبدل به دشمنى، و بغض اشرار مبدل به محبت مىشود و در آن وقت، الفتبه نفرت و مودت به نفاق تبديل مىشود و هر كسى به دنبال منافع خود مىرود; اگر چه به ضرر ديگران باشد. راستى از ميان مردم برخيزد، خيرات مشترك از مردم دور شده، هرج و مرج كه ضد نظام است، داير و بازار تطاول و تعدى و خرابى پديدار مىشود، قوانين مردم دارى كه خداوند مرتب فرموده و حكمت آن را لازم شمرده، مضمحل و نابود گشته، اجتماع و تمدن به تفرقه و گمنامى و عاقبتبه نابودى خواهد كشيد». (18)
و اين همان وضعيتى است كه به تعبير مسكويه در جاى ديگر، «هذا الى ما يجمعه من بديهة و المخالفة سبب الاستيحاش و علة النفور و اصل المعاداة» (19) ; «اين وضعيت موجب مخالفت مردم [با حكومت] مىشود و مخالفت هم سبب رميدن و علت نفرت و ريشه دشمنى است». بنابراين، مشاركت مردم به صورت مخالفت اعمال مىشود.
به نظر مسكويه، هم «قوام الملك بالشريعة» (20) و هم «الدين اس و الملك حارس» (21) . دين اساس است و شهريار نگهبان آن بنابر اين، حكومتبايد همواره مراقب دين باشد «از اين جهت است كه ما گفتيم شهريار نگهبان دين، لازم است كه بيدار بوده و در كارش مراقب باشد; كارها را به سستى نيندازد و به لذتهاى فانى خود را مشغول ننمايد.
بلند مرتبگى و غلبه را نخواهد، مگر از راه حقيقى آن; زيرا كه چون از حدود مملكت غفلت كند، خلل و رخنه از آن جا پيدا و اوضاع آيين بر هم خورد و مردم در شهوات خود فرو روند و آشوب گران پيدا شوند و در نتيجه، هيات سعادت به شقات مبدل گردد; اختلاف و عداوتها بالا گيرد; تفرقه در ميان امت و ملت افتد; غرض شريف و مقصود والا از ميان برود; نظام مخصوصى كه صاحب شريعت را مقصود بود; از هم بپاشد; ساختههاى خداوندى از هم بريزد، آن وقت نيازمند به تجديد نظر شود و تدبيرات را احتياج به اعاده باشد و وجود امام حق و پادشاه عادل لازم افتد». (22)
از مجموع ديدگاههاى مسكويه به خوبى استفاده مىشود كه در صورت انطباق عملكرد حكومتبا دين، مردم وظيفه همكارى و تعاون و اطاعت دارند و براى انجام اين وظيفه، آنها بايد از حق «نظارت» دائم بر عملكرد حكومت و حاكمان برخوردار باشند.
بنابراين، از مجموعه آنچه در موضوع زمينههاى مشاركتبيان شد، مىتوان به موارد ذيل اشاره كرد:
1 - نصيحت; زمينهاى است كه در صورت انحراف حكومت، شهروندان مىتوانند در قالب آن حضور خود را در رنوشتسياسى نشان بدهند.
2 - اعلام انزجار و مخالفت; هرگاه حكومت از چار چوب قانون خارج شده و با آن مخالفت كند، مردم با اعلام مخالفت، حضور خود را در عرصه سرنوشتسياسى نشان مىدهند.
3 - پشتيبانى و حمايت; چنانچه حكومت در چارچوب قوانين مورد پذيرش جامعه عمل كند، مردم همكارى و تعاون با او را ادامه مىدهند.
4 - نظارت; شهروندان براى اعمال «حق» خود و انجام «تكليف» در موارد حمايت و يا نصيحت و مخالفتبا حكومت، لازم است همواره بر اعمال حكومت نظارت داشته باشند.
پىنوشتها:
1- الهوامل و الشوامل، ص 35.
2- همان، ص107.
3- همان، ص 334.
4- تهذيب الاخلاق، ص 132.
5- الهوامل و الشوامل، ص107.
6- همان، ص 68.
7- همان، ص 121.
8- همان، ص 251.
9- الفوز الاصغر، صص 82 -83.
10- تهذيب الاخلاق، ص123.
11- الحكمة الخالده، صص286 -287.
12- الهوامل و الشوامل، ص 34.
13- تهذيب الاخلاق، ص49.
14- الهوامل و الشوامل، ص 250.
15- همان، ص 335.
16- همان، ص107.
17- همان ، صص107 - 108.
18- تهذيب الاخلاق، ص133.
19- الهوامل و الشوامل، ص179.
20- الحكمة الخالده، ص 371.
21- تهذيب الاخلاق، ص129.
22- همان، صص129 - 130.
| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 6 |
ابونصر فارابى
ترجمه محسن مهاجرنيا
اشاره:
كتاب «المله» در مجموعه آثار سياسى فارابى از جايگاه نظرى ويژهاى برخوردار است. فارابى در اين كتاب با تقسيم علم مدنى به دو بخشفلسفه مدنى و فقه مدنى و ايجاد تناظر تئوريك بين آن دو، در واقعمبنايى نظرى براى ديگر باحثسياسى خود در آثارى چون آراء «اهلمدينه فاضله»، «سياست مدنيه»، «فصول مدنى» و «احصاء العلوم»تدارك ديده است اين كتاب توسط محسن مهدى، محقق عراقى، احياء و موردبررسى انتقادى قرار گرفته است. مشخصات كتابشناختى كتاب «المله» بهشرح ذيل است: ابونصر فارابى، كتاب المله و نصوص اخرى، تحقيق محسنمهدى، بيروت: دارالمشرق،1986.
يكم: مله (دين و آيين ) عبارت است از آراء و افعال وضع شده، مقيد بهشرايطى كه رئيس اول براى جمع وضع مىكند. و هدف او اين است كه به مددبهرهگيرى مردمان از دين، به غرضى كه در مورد آنها دارد، نائل شود ويا به كمك آنان، به غرض مشخص برسد. و جمع، ممكن است عشيره باشد وممكن است مدينه(شهر) يا ناحيه باشد و ممكن است امتبزرگ و يا امتهاىبسيار باشد. و رئيس(اول) اگر فاضل باشد و رياستش هم در حقيقت فاضلهباشد، همانا در تقدير و ترسيم دين، خواهان آن است كه هم خود و همهمه كسانى كه تحت رياستش هستند به سعادت قصوى كه سعادت حقيقى است، برساند. و البته آن دين و آيين بايد فاضله باشد. و اما اگر رياست آنرئيس، جاهلانه باشد، غرض او از وضع و ترسيم آن دين، اين است كه بهواسطه آن جمع، به خيرى از خيرات جاهلى نائل شود كه آن خير، يا«خيرضرورى» است كه عبارت از تندرستى و سلامتى است و يا ثروت و يساراست و يا لذت و كرامت و جلالت و يا غلبه است . و رئيس تنها خود، بهمدد آن خير به كاميابى و خوشبختى مىرسد و سايرين كه تحت رياست اوهستند، ابزار و آلتهايى قرار داده مىشوند كه به واسطه آنها، او بهغرض خويش نائل مىشود و آن را استمرار مىبخشد. ويا آنكه با وضع دين،مىخواهد آنها را به اين خير برساند، بدون اينكه خويش از آن بهرهاىببرد و يا آنكه مىخواهد هم خود و هم مرئوسان را به خير نائل كند واين دو قسم اخير، برترين روءساى جاهليه هستند. و اما اگر رياسترئيس، «رياست ضلالت» باشد به اين معنا كه براى خود، گمان فضيلت وحكمتبرد و كسانى كه تحت رياستش هستند نيز چنين تصور و اعتقادى پيداكنند، بدون آنكه او اهل فضيلتباشد چنين رئيسى، مقصودش اين است كهخود و مرئوسانش را به هدفى كه تصور مىكند «سعادت قصوى» است،برساند و حال آنكه چنين سعادتى حقيقت ندارد. و اما اگر رياستش«رياست تمويه» باشد، از آن جهت كه اراده و آهنگ آن را دارد، بدونآنكه مرئوسانش متوجه آن باشند. در حقيقت آنها بر اين باور و تصورهستند كه رياست او از فضيلت و كمتبرخوردار است; در حالى كه هدف اواز آنچه ترسيم مىكند، ظاهرا اين است كه خود و سايرين را به سعادتقصوى برساند; اما در باطن، قصدش اين است كه به وسيله آنها، خودش بهيكى از خيرات جاهلى نائل شود. اما رئيس اول فاضل، در واقع كسى استكه حرفه زمامدارىاش مرتبط با وحى الهى است و از طريق آن وحى، رئيساول، افعال و آرايى كه در دين و «مله فاضله» هست، به يكى از دووجه يا به هر دو وجه ذيل، تقدير و وضع مىنمايد. اول اينكه، همه دينبه صورت وضع شده يكجا به او وحى بشود و ديگر اينكه، رئيس اول به مددقوتى كه از طريق وحى و خداوند اخذ نموده، در نتيجه شرايطى كه براىوضع آراء و افعال فاضله لازم است، برايش آشكار و فراهم شده است. ياآنكه بخشى از مله و آيين، به صورت اول و بخشى، به صورت دوم وضعمىشود و (اما) در مورد كيفيت وحى الهى به انسان و چگونگى حصولتوانايى ناشى از وحى و خداوند در انسان، اينها «در علم نظرى»تبيين شده است. دوم: آرايى كه در مله فاضله هستند ( به دو بخش تقسيممىشوند ) بخشى از آن آراء در امور نظرى است و بخش ديگر آراء، درامور ادارى است. اما آرايى كه در امور نظرى است (به شش قسم تقسيممىشود):
الف- آراء نظرى كه با آن خداوند تبارك و تعالى توصيف مىشود.
ب- آرايى كه با آن، موجودات روحانى (روحانيون) و مراتب آنها در بينخودشان و منزلتشان در پيشگاه خداوند و همچنين كار ويژه و فعل هركدام از آنها را توصيف مىكند.
ج- سپس وجود عالم است و آرايى كه عالم و اجزاء و مراتب اجزاى عالمرا توصيف مىكند. وچگونگى حدوث «اجسام اگول». اول اينكه بعضى ازاين اجسام، آنهايى هستند كه اصول و مبانى ساير اجسام قرار مىگيرند.
سپس اجسامى هستند كه به تدريجحادث شدهاند و از بين رفتهاند، وچگونگى حدوث ساير اجسام از آن اصول و مراتب آنها، و همچنين كيفيتارتباط متقابل و انتظام همه چيزهايى كه در عالم وجود دارد و اينكهقانون عدالت در همه آنها جارى است و هيچگونه جور و ستمى روا نيست ودر نهايت، منزلت و جايگاه هر كدام از آن چيزها نسبتبه خداوند وموجودات روحانى چيست ؟
د- (آرايى كه) وجود انسان و حصول نفس در اوو همچنين در مورد عقل و مرتبه آن در عالم و منزلتش در پيشگاهخداوند و موجودات روحانى را (توصيف مىكند). ه آرايى كه به توصيفچيستى نبوت و چگونگى وحى مىپردازد. و آرايى كه به توصيف مرگ وحيات اخروى و سعادتى كه در انتظار انسانهاى فاضل و نيكوست و شقاوتىكه در حيات اخروى در انتظار انسانهاى فرومايه و تبهكار است،مىپردازد.
و اما بخش دوم يعنى آراى ارادى (به چهار قسم تقسيم مىشود): الف آرايى كه به مدد آنها، انبياء و ملوك فاضل و روءساى نيكو و امامان هدايت و حقيقت; يعنى كسانى كه به صورت متوالى در زمان گذشتهبودهاند، توصيف مىشوند و داستان مشترك همه آنها و سرنوشت و اعمالخير اختصاصى هر كدام و سرنوشتى كه در آخرت براى آنها و پيروانشان ازاهل مدينهها و امتها هست، بيان مىگردد. ب آرايى كه به مدد آنها،ملوك فرومايه و روءساى تبهكار چيره شونده از اهل جاهليت و پيشوايانگمراهى كسانى كه در زمان گذشته بودهاند ، توصيف مىشوند و داستانمشترك همه آنها و سرنوشت و اعمال شر اختصاصى هر كدام و سرنوشتى كهدر آخرت براى آنها و پيروانشان از اهل مدينهها و امتها خواهد بود،بيان مىگردد.
ج- بخشى از آراى ارادى، به توصيف فرمانروايان فاضل وپيشوايان نيكو و امامان حقيقت كه در زمان حاضر هستند و بيان آنچه درآن با پيشينيان مشترك بودهاند و آنچه از افعال خير هر كدام به صورتاختصاصى دارند، مىپردازد.
د- بخش ديگر از اين آراء، در آن روءساى تبهكار و پيشوايان گمراهى واهل جاهليت، كسانى كه در زمان حاضر هستند و داستان مشترك آنها باپيشينيان و اعمال شر اختصاصى آنها و آنچه در آخرت بدان رجوع مىكنند،توصيف مىشود. و شايسته است صفاتى را كه به مدد آنها، چيزهاى تحتآراى دين توصيف مىشوند، صفاتى باشند (كه بتوان با آنها) همه آنچهرا در مدينه هست از جمله فرمانروايان و رهبران و خدمتكاران و مراتبهر كدام و ارتباط آنها با يكديگر و بعيتبعضى از بعض ديگر به تخيلشهروندان در آورد و همچنين همه آنچه برايشان ترسيم مىشود، تا مواردتوصيف شده را به صورت مثالى و نمودارى درآورد تا در مراتب واعمالشان از آن پيروى نمايند. اينها همان آرايى هستند كه در دينوجود دارند. (تا اينجا بخش آراى مله بود).
سوم: و اما بخش افعال مله نيز نيز بر هشت قسم است: الف اولين بخش افعال و گفتارهايى هستند كه با آنها، خداوند تعظيم و تمجيد مىشود.
ب- افعالى و گفتارهايى كه به مدد آنها، موجودات روحانى و ملائكهتعظيم مىشوند.
ج- افعال و گفتارهايى كه به مدد آنها، انبياء و فرمانروايان فاضلو رهبران نيكو و پيشوايان هدايت، كسانى كه در گذشته بودهاند، تعظيمو تكريم مىشوند . د سپس آنچه به مدد آن، فرمانروايان فرومايه وتبهكار و پيشوايان گمراهى كه در گذشته بودهاند، تحقير و تقبيحمىشود. ه آنچه با آن، فرمانروايان فاضل و روءساى نيكو و پيشوايانهدايت در زمان حاضر، تعظيم مىشوند.
و- آنچه كه با آن، فرمانروايان فرومايه و روءساى تبهكار و پيشوايانگمراهى در زمان حاضر، تحقير مىشوند.
ز- بعد از بيان فوق، در بخش افعال لازم است، افعالى وضع و تعيين شودكه همه رفتارها و معاملات اهل مدينه به واسطه آن انجام گيرد، خواهدر مواردى كه فرد فى نفسه خودش بايد بدان عمل كند و يا در تعامل ومعاشرت با ديگران مىخواهد رفتار نمايد. ح در همه موارد بخش افعالدين، عدالتبايد تعريف شود. اينها بخشى از امورى بود كه دين فاضلمشتمل بر آنهاست.
چهارم: مله و دين تقريبا اسم مترادف هستند; همان طورى كه شريعت وسنت مترادفند و شريعت و سنت از ديدگاه اكثر (اهل زبان و دين ) دلالتبر افعال مقدره از دو جزء مله داشته و بر آنها اطلاق مىشوند. و ممكناست گاهى آراى مقدره، با عنوان «شريعت» نامگذارى شود; در آن صورتشريعت و مله و دين هر سه، اسامى مترادف مىشوند.(اما) مله از دو جزءتشكيل شده است: جزء اول، تعيين حد و مرز آراء و جزء دوم، تقدير ووضع افعال. اما بخش اول; يعنى آراى محدوده در دين، خود بر دو قسماست:
1- يا راءيى است كه با اسم خاص تعبير مىشود و عادتا دلالتبرذات خويش دارد.
2- و يا راءيى است كه با عنوان مثالى و محاكاتىتعبير آورده مىشود. بنابراين، آراى مقدرهاى كه در مله فاضله وجوددارد، دو قسم است; يا حق است و يا مثالى حق. و به طور كلى آراى حق،عبارت است از چيزى كه انسان به نفس خود; يا از راه علم اولى و يا ازراه برهان، بدان يقين حاصل نمايد و هر آيينى كه از نوع اول (آراىحق)نباشد، داخل درآرايى مىشود كه انسان نه به ذاته و نه با برهان،نمىتواند به آن يقين پيدا نمايد (واز طرفى) مثال و حكايتبراى چيزديگرى كه با يكى از دو وجه فوق مىتوان به آن يقين نمود، هم نيست،چنين آيينى دين و «مله ضلالت» و گمراهى است. پنجم: پس مله فاضله، شبيه به فلسفه است; همان طورى كه فلسفه دو بخش نظرى وعملى دارد وبخش نظرى فكرى آن، عبارت است از امورى كه هر گاه آدمى بدان علم حاصلنمايد، نمىتواند به آن عمل كند وبخش عملى هم عبارت است از آن قسمتىاز فلسفه كه هر گاه انسان به آن علم يقين پيدا نمود، مىتواند بداننيز عمل كند; دين نيز اين دو بخش را دارد. و بخش عملى دين، همان استكه كلياتش در فلسفه عملى بيان شده است.
به اين معنا كه بخش عملى دين، عبارت از آن كلياتى است كه مشروط بهشرايط مشخصى است. پس آن قسمتى كه مقيد و مشروط به شرايط مشخصى است،اخص از موارد مطلق غير مشروط مىباشد; مثلا وقتى مىگوييم«انسانكاتب»; اين گزاره، اخص از اين است كه به صورت مطلق گفتهشود، انسان. بنابراين، تمام شرايع فاضله، تحت كليات فلسفه عملى قرارمىگيرند. (اما) آراى نظرى كه در دين وجود دارد، براهين آن در فلسفهنظرى آمده است و در دين، بدون استدلال و برهان پذيرفته شده است. درنتيجه، هر دو جزء نظرى و عملى دين، تحت دو جزء نظرى و عملى فلسفهقرار مىگيرند; زيرا وقتى گفته مىشود كه اين چيز جزء آن علم استياتحت آن علم است، به دو صورت قابل تصور است: يا آنكه براهينى كه برآن اقامه مىشود، در علم ديگر است و در اينجا بدون برهان ارائه شدهاست; يا آنكه آن علم ديگر، مشتمل بر كليات است و اسباب امور جزيىتحتخود را اعطا مىكند. پس بخش عملى فلسفه، اعطا كننده اسباب ايجادشرايطى است كه افعال را مشخص مىنمايد كه به خاطر چه چيز مشروطشدهاند و با آن شرايط، به چه غرض خاصى مىتوان رسيد. و اگر علم بهچيزى، علم برهانى باشد، پس آن جزء، داخل در فلسفه است. همان است كهبرهان و استدلال افعال مقدره در دين فاضل را اعطا مىنمايد و جزء نظرىفلسفه در حقيقت اعطا كننده براهين جزء نظرى در دين است. لذا بهطوركلى فلسفه ، براهين مجموعه دين فاضل را ارائه مىدهد. بنابراين فنزماندارى كه دين فاضل از آن ناشى مىشود، تحت فلسفه قرار دارد .
ششم: و هنگامىكه جدل موجب ظن قوى مىشود در همه يا بيشتر مواردى كهبراهين موجب يقين مىشوند و خطابه، موجب اقناع در ساير مواردى كهشاءنيتبرهان و جدل ندارند; معالوصف، دين فاضل تنها براى فيلسوفانيا كسانى كه توانايى فهم مسائل را از طريق فلسفه دارند، نيست ; بلكهبيشتر كسانى كه در هنگام ياد گرفتن و فراگيرى آراى دينى هستند وافعال دينى را فرا مىگيرند از چنين منزلتى برخوردار نيستند و اينعدم قدرت بر فلسفه، يا بالطبع است و يا به اين جهت كه از فلسفه روىگردان مىباشند و اينها از كسانى نيستند كه مشهورات و اقناعيات رانفهمند در نتيجه، جدل و خطابه بسيار سودمند هستند تا به وسيله آندو، آراى دين در نزد شهروندان تصحيح شود و به واسطه آن دو، دين يارىشود و شبهات از آن دفع گشته و در جانها مستقر شود (اثر بگذارد) و درمقابل مغالطه ها و گمراهيها و دشمنيها، دين يارى بشود .
هفتم: و رئيس اول، گاهى دچار مشكل و عارضهاى مىگردد و نمىتواندافعال دين را به تمام و كمال وضع نمايد و تنها به تعيين بخش اعظم آنمبادرت مىورزد و همين امر، سبب مىشود كه گاهى در بعضى از موارد وضعشده، شرايط را به طور مستوفا نياورد; بلكه ممكن استبسيارى ازافعالى كه شاءنيت تعيين و تقدير دارند، به دلايلى چند برآورده نشوند(از جمله اين دلايل مىتوان به موارد پنجگانه ذيل اشاره كرد )
1- يابه اين دليل كه قبل از انجام همه موارد، مرگ فرا برسد .
2- و يا بهخاطر اشتغال به مسائل ضرورى; همانند جنگ و غيره، از پرداختن بهتقدير افعال مله باز بماند .
3-و يا عدم پرداختن بدان، به اين جهتاست كه رئيس معمولا به تناسب تك تك حوادث و عوارضى كه خود مشاهدهمىكند و يا از او سوءال مىشود، به تقدير افعال و تعيين سنت و تشريعشريعت متناسب با همان نوع خاص از حوادث مىپردازد . و چون همه عوارضو حوادث در زمان و مكان او واقع نشده، طبيعى است كه رئيس اول درمورد بسيارى از چيزهايى كه در زمان و مكان ديگرى حادث شدهاند و نيازبه تقدير و تشريع متناسب خود دارند، هيچگونه حكمى تشريع نكرده است .
4- يا آنكه رئيس اول به تشريع و تقدير افعالى بسنده كرده است كهگمان مىكند و يا علم دارد كه آنها اصول كلىاند و ديگران (بعد از او)مىتوانند به عدد آن اصول، به استخراج و استنباط ساير افعال مبادرتنمايند. بنابراين، او تنها به تشريع كيفيت و كميت لازم افعالمىپردازد و باقى افعال را رها مىكند; زيرا بر اين باور است كهديگران اگر اراده آن را داشته باشند و در پى آن بروند، مىتوانند بااستفاده از اصول، آنها را استخراج نمايند . 5 و يا آنكه رئيس اولبر اين باور است كه ابتدا به تشريع افعالى بپردازد كه از اهميت وتوان برتر و سود زيادتر و غناى بيشتر و مفيدتر در تشكيل مدينه وارتباط و انتظام آن برخوردار هستند . بر اين اساس او تنها اين مواردرا تشريع مىكند و باقى موارد را يا به وقت فراغت وا مىگذارد و يا بهاين دليل كه سايرين اگر در پى آن باشند، توانايى استخراج حكم آن رادارند; خواه در زمان او باشند و يا بعد از وفاتش در زمان ديگر باشند. هشتم: چنانچه رئيس اول وفات نمايد و بعد از او كسى كه در همهاحوال همانند او است، جانشين گردد مىتواند به تشريع و تقدير مواردىكه رئيس اول، حكم آن را اهمال گذاشته، مبادرت ورزد و البته به ايناكتفا نمىشود; بلكه مىتواند بسيارى از موضوعات مقدر شده توسط رئيساول را تغيير دهد و بر خلاف آن، دستبه تشريع بزند طبيعى است. اين،در صورتى است كه بداند اين تشريع در زمان او اصلح است نه به ايندليل كه رئيس اول خطا كرده است; بلكه به اين جهت كه رئيس اول چيزىرا وضع كرده بود كه در زمان خودش اصلح بود و وى هم چيزى را وضعمىكند كه بعد از زمان رئيس اول، اصلح است; به طورى كه اگر رئيس اولهم، زمان جانشينش را مشاهده مىكرد (درك مىكرد)، او نيز همان تغييررا اعمال مىنمود . و قضيه در جانشين رئيس سوم، به جاى رئيس دوم ورئيس چهارم، به جاى رئيس سوم نيز از اين قرار است. چنانچه رئيس آتىدر همه احوال همانند رئيس سابق باشد، او نيز مىتواند در همهمواردى كه رئيس سابق حكم چيزى را تعيين نكرده راءسا اقدام به تشريعكند و مىتواند مقدرات قبلى را نيز تغيير دهد، همانطورى كه رئيس قبلىهم اگر در زمان او زنده بود، همين تغييرات را اعمال مىنمود . نهم: واما هر گاه (رئيس اول و) يكى از اين پيشوايان نيكو، كسانى كهپادشاهان حقيقى هستند، از دنيا برود و كسى كه در همه احوال مماثل وهمانند اوست، جانشين وى نگردد، در اين صورت لازم است كه در همهافعال و اعمالى كه در جوامع و مدينه هاى تحت رياست اوست، از مقدراتگذشته تبعيتشده و با آن مخالفت نگردد و تغييرى در آن صورت نگيرد،بلكه هر آنچه رئيس قبلى وضع نموده، به حال خود واگذار شود . و درآنچه نياز به وضع و تقدير است و رئيس قبلى بدان تصريح نكرده است، بهمدد اصول كلى كه او وضع نموده و بدان تصريح دارد، به استنباط واستخراج احكام غير مصرح مبادرت مىشود و از اينجاست كه ضرورت نياز به«صناعت فقه» آشكار مىشود و آن عبارت است از: صناعتى كه انسانبتواند به مدد آن، با استفاده از احكام موضوعه و مصرحه (و اصول كلى)به استخراج و استنباط حكم آنچه واضع شريعتبه تحديد و بيانش تصريحنكرده است، بپردازد و درستى اين تقدير بر طبق غرض شارع، در كليتدينى است كه براى امتخاصى تشريع نموده است و اين تصحيح (اجتهادى) واعتقاد صحيح نسبتبه آراى اين دين مقدور نيست، مگر آنكه متصف باشدبه همه فضائلى كه در آن دين پذيرفته شده است و چنين انسانى كه اهلاستنباط باشد و از فضايل دينى نيز برخوردار باشد، همانا «فقيه»است .
دهم: و چنانچه تقدير در هر دو بخش آراء و افعال دين باشد، بهتناسب آن، صناعت فقه نيز بايد دو جزء داشته باشد; يك جزء مربوط بهآراء و جزء ديگر در افعال باشد . فقيه در بخش افعال (بايد واجدشرايط ذيل باشد:)
1- لازم استبه طور مستوفا به همه تصريحات شارع در بخش افعال، آگاهباشد و البته تصريح گاهى ممكن استبا قول باشد و يا ممكن استباعملى باشد كه واضع شريعت انجام داده است; زيرا عملش به جاى قولش درهمان مورد مىنشيند و لازم استبدان عمل نمود .
2- لازم است فقيه به تمام شرايع و قوانينى كه رئيس اول به تناسبزمان خاصى وضع نموده سپس آن را تغيير (و نسخ كرده) داده و به جاىآن، حكم و شريعت ديگرى تعيين نموده و آن را ادامه داده، آشنا باشدتا در زمان خويش، از حكم اخير (كه ناسخ است) پيروى نمايد و از منسوخمتابعت نكند .
3- و همچنين بايد با لغت و زبان تخاطب رئيس اول و عادات اهل زمانهاو در بكارگيرى و استعمالات زبانى خودشان، آشنا باشد و با آنچه دردلالتبه طريق استعاره، استعمال شده و در واقع اسم براى چيز ديگرىاست، آشنا باشد تا (مستعار له و مستعار منه و معناى حقيقى را بامعناى مجازى) و چيزى را كه براى آن، اسم ديگرى به صورت مستعاره بهكار رفته، در هنگام تلفظ، با معناى حقيقى آن، اشتباه نگيرد . 4فقيه بايد از هوش و زيركى درستى برخوردار باشد تا معنا و مقصود موردنظر را در استعمال اسامى و الفاظ مشترك به خوبى ادراك نمايد و درمواردى كه اشتراك در قول است، نيز چنين است .
5- فقيه بايد از هوش و فطانتبرخوردار باشد تا در مواردى كه لفظ بهطور مطلق استعمال شده و مقصود گوينده، اخص (و مقيد) است، آن رابفهمد . و آنچه در ظاهر استعمال در تخصيص و مورد خاص بيان شده; ولىمقصود گوينده از آن اعم بوده است و آنچه در تخصيص يا عام و يا مطلقاستعمال شده و مرادش همان مدلول ظاهرى است ، (فقيه بايد به همه اينموارد آگاه باشد) .
6- فقيه بايد نسبتبه مشهورات و عرف و عادات، شناخت داشته باشد .
7- او بايد توانايى دريافت و فهم متشابهات و متباينات را داشتهباشد .
8- فقيه بايد از قدرت تشخيص لوازم موضوعات از غير لوازم آنها،برخوردار باشد . حصول موارد (هشتگانه) فوق، از راه فطرت صحيح وتجربه عملى (صناعى) ميسر است و رسيدن به الفاظ واضع شريعت در همهموارد شرعى با قول و گفتار است; همانطورى كه وصول به افعال شارع درهمه آنچه تشريع نموده است، از راه فعل و عمل او مقدور است نه از راهقول; زيرا او بدان نطق ننموده است. و اين وصول و حصول يا از راهمشاهده (عمل) و شنيدن (قول) از شارع است ; در صورتى كه فقيه در زماناو بوده و مصاحبش باشد و يا آنكه از طريق خبرى كه از او نقل شده،بدان رسيده است و اخبار از او، يا با خبر مشهور است و يا با خبرموثق (مقنعه) و هر كدام از آن دو نوع، يا مكتوب است و يا غير مكتوب. و فقيه در بخش آراى وضع شده در دين لازم است كه به همه آنچه در بخشافعال است، آگاهى داشته باشد. فقه در بخش عملى دين، مشتمل بر امورىاست كه جزئيات آن امور كلى هستند كه در مجموعه «علم مدنى» قرارمىگيرند. بنابراين، «فقه عملى» بخشى از علم مدنى است و زير مجموعه«فلسفه عملى» است و فقه در بخش علمى دين، شامل امورى است كه تحتاصول كلى فلسفه نظرى قرار مىگيرد و يا مثال و حكايت آن امورى است كهتحت اصول كلى فلسفه نظرى قرار مىگيرد. لذا فقه نظرى (علمى) جزيى ازفلسفه نظرى و تحت پوشش فلسفه نظرى و علم نظرى قرار مىگيرد . يازدهم:
و علم مدنى (در اولين كار ويژه خود) از سعادت، بحث و فحص مىكند و آنرا در دو بخش ارائه مىنمايد:
الف- سعادتى كه گمان مىرود سعادت است، بدون آنكه چنين باشد .
ب- سعادتى كه در حقيقتسعادت است و آن، عبارت از چيزى است كه بهخاطر ذاتش مطلوبيت دارد و هيچگاه براى رسيدن به امر ديگرى طلبنمىشود و ساير چيزها به خاطر رسيدن به آن، خواسته مىشوند. هرگاهانسان به چنين سعادتى برسد، از طلب دست مىكشد و اين سعادت در حياتدنيا نيست; بلكه در جهان آخرت است و همان است كه بدان «سعادتقصوى» گفته مىشود. اما سعادتى كه گمان شود سعادت است، ولى در واقعچنين نيست; مثل ثروت و لذات و كرامت و اينكه انسان تعظيم و تكريمشود يا غير اينها، از چيزهايى كه طلب مىشود و در اين دنيا به دستمىآيد كه مردم، آنها را خيرات مىنامند .
دوازدهم: بعد از سعادت شناسى علم مدنى، در مورد افعال و رفتار واخلاق و شيم و ملكات ارادى به طور جامع و مستوفا فحص مىنمايد .
سيزدهم: سپس روشن مىنمايد كه همه موارد فوق، نمىتوانند در يك انسانمتحقق بشوند و يك انسان همه آنها را به كار بندد; بلكه تحقق و ظهورفعلى آنها، زمانى است كه در جامعه انسانى توزيع شوند و هر گاه توزيعشد، باز امكان ندارد كه هر فرد يا گروهى بتواند به مسوءوليتى كه بهاو تفويض شده، عمل نمايد، مگر آنكه ديگران هم از راه قيام به انواعمسوءوليتهاى خود او را يارى دهند و همچنين آنها هم نمىتوانند بهمسؤوليتشان عمل كنند، مگر آنكه گروه سومى با قيام به انواعمسوءوليتهاى خود او را يارى رسانند . بنابراين ممكن است (امتناعندارد) بعضى از مسوءوليتها و كارهاى افراد باشد كه بدون همكارىگروههاى ديگرى كه هر كدام به وظيفهاى كه به آنها واگذار شده است،قابل تحقق نباشد. مثلا كسى كه متصدى امر كشاورزى شده است، كارش بهسامان نمىرسد، مگر آنكه نجار با او همكارى نمايد و چوب شخمزنى برايشبسازد و آهنگر با او همكارى كند و آهن شخمزنى برايش درست كند وگاودار برايش يك جفت گاو شخمزنى پرورش بدهد. علم مدنى بيان مىكند كهبا افعال و ملكات ارادى نمىتوان به مقصود رسيد; مگر آنكه انواع آندر بين جماعتبزرگى توزيع شود، خواه تك تك آن افعال و ملكات در تكتك جماعتها باشد يا هر كدام، در يك بخشى و طائفهاى از جامعه توزيعگردد . تا در نتيجه تعاون و همكارى بخشها و گروههاى مختلف جامعه درمورد افعال و ملكاتى كه در آنهاست، در نهايت موجب تكميل غرض آنجماعتشود; همانند تعاون اعضاى انسان به وسيله قوايى كه در آنهاستبراى تكميل غرض واحد بدن و لازمه اين تعاون و همكارى، اين است كهجماعتهاى انسانى بايد در يك محل و مسكن در مجاورت هم زندگى كنند وعلم مدنى موظف است، اصناف جماعتهاى مجاور هم در محل واحد را احصانمايد و روشن كند كه آن جماعات برخى مدنى هستند و برخى امتىاند وغير ذلك .
چهاردهم: سپس علم مدنى، آن نوع سير و اخلاق و ملكاتى را كه اگر درمدينهها يا در بين امتها تحقق يابند، موجب عمران آنها مىشود و اهلآن را به خيرات دنيوى و سعادت قصوى در آخرت نائل مىنمايند ، تمييز وتشخيص مىدهد و آنها را از آن نوع افعال و ملكاتى كه چنين كارآيىندارند، جدا و متمايز مىسازد . و در حقيقت، آنچه به واسطه آن مىتوانبه سعادت قصوى نائل شد، همانا افعال و سير و اخلاق و شيم و ملكاتارادى فاضله هستند و تنها همينها خيرات هستند و همينها زيبايىهاىحقيقى هستند و غير از آنها، افعال و ملكات ديگر، گمان مىرود كه خيرو فضيلت و زيبا هستند; در حالى كه چنين نيستند; بلكه آنها در حقيقتشرور هستند . چهاردهم الف: علم مدنى بيان مىنمايد كه افعال و ملكاتىكه شاءنشان اين است كه در مدينه يا مدينه ها يا امت و يا امتهاتوزيع شوند تا با همكارى مشترك تحقق پيدا كنند، تنها با وجود رياستىامكانپذير است كه بتواند افعال و ملكات را در مدينه و در بين امتايجاد نمايد و در حفظ آنها تلاش نمايد . تا زوال نيابند و از حياتشانرختبرنبندند و رياستى كه به مدد آن، اين سير و ملكات ايجاد و تحفظشود، متحقق نمىگردد مگر با فن و حرفه و صناعت و قدرتى كه از طريقآن، افعال در جامعه ايجاد و حفظ شوند و اين حرفه همانا فن پادشاهى وحرفه زمامدارى يا هر عنوانى كه انسان به جاى پادشاه بنامد، مىباشد.
و سياست در حقيقت فعل اين حرفه است كه عبارت است از انجام كارهايىكه به واسطه آنها سير و ملكات در مدينه و در بين امت ايجاد و تحفظمىشود و فن پادشاهى تشكيل شدهاست از معرفتبه همه افعالى كه زمينهايجاد سير و ملكات و سپس حفظ آنها را فراهم مىآورد. و رياستى كهعامل ايجاد و تحفظ سير و ملكاتى كه در مدينه يا امتسبب نيل بهسعادت قصوى مىشوند، همانا رياست فاضله است و حرفه زمامدارى كه قواماين رياستبدان بسته است همانا حرفه(فن) زمامدارى فاضله است و سياستناشى از اين فن [هم] سياست فاضله است و مدينه و امت پيرو اين سياستفاضله «مدينه فاضله» و «امت فاضله» است و انسانى كه جزء اينمدينه يا امت مىباشد همانا انسان افاضل است. و رياست و فن زمامدارىو سياستى كه مقصود از آن نيل به سعادت قصوى يعنى سعادت حقيقىنيستبلكه غرضش تحصيل خير خاصى از خيرات دنيوى است. همان كه تودهمردم تصور مىكنند خيرات هستند هيچكدام از اينها فاضله نيستند بلكه«رياست جاهله» و «سياست جاهله» و «مهنه جاهله» ناميده مىشوندبلكه اصلا «ملك» و پادشاهى ناميده نمىشوند زيرا ملك نزد قدماعبارت از مهنه(فن) ملكيه فاضله است و مدينه يا امت پيرو رياست جاهلهبه دليل افعال و ملكاتى كه رياست جاهله در آنها ايجاد نموده، بهمدينه جاهله يا امت جاهله موسوم هستند و انسانى كه جزء اين مدينه[يا امت] است نيز «انسان جاهلى» ناميده مىشود و اين نوع رياست ومدينهها و امتها انواع زيادى دارند كه هر نوعى به اعتبار غرضى كه ازخيرات ظنى قصد نموده، نامگذارى شده است كه آن خير يا لذت استياكرامت و يا ثروت و يا غير اينهاست و ممكن است فرد يا افرادى كه جزءمدينه فاضله هستند با اراده خود يا بدون اراده در مدينه جاهله ساكنباشند كه البته آن انسان يا انسانها در اين مدينه جزء غريبى خواهندبود همان طورى كه اگر اتفاق بيافتد مثلا يك حيوانى پايش از پاى نوعىحيوان پستتر از خود باشد و حال كسى كه جزء مدينه جاهله است اگر درمدينه فاضله ساكن شود نيز همانند حيوانى مىماند كه سرش از نوعحيوانى كه برتر از اوست، باشد و به همين دليل انسانهاى فاضلى كهمجبور شدهاند به جهت فقدان مدينه فاضله در مدينههاى جاهله مسكنگزينند هرگاه مدينه فاضله تحقق يابد آنها نيازمند هستند كه به سوىآن مهاجرت نمايند.
چهاردهم ب: و رياست فاضله بر دو قسم است: رياستاولى و رياست تابعه اولى اما رياست اولى عبارت از رياستى است كهبدوا در مدينه يا امت، سير و ملكات فاضله را ايجاد نمايد بدون آنكهپيش از آن وجود داشته باشد و [يا] او آنها را از سيرتهاى جاهله بهسيرتهاى فاضله انتقال داده باشد [بلكه او ابتداء آنها را از طريقوحى دريافت و در مدينه ايجاد كرده است]. مع الوصف كسى كه به اين نوعرياست قيام مىكند رئيس اول است و رياست تابعه اولى عبارت از رياستىاست كه در همه افعالش پيرو رياست اولى است و كسى كه بدان قياممىكند «رئيس سنت» و «ملك سنت» ناميده مىشود و رياستش هم «رياستسنى» است. و فن زمامدارى فاضله اولى [از سه عنصر تشكيل شده است:]
1-از معرفتبه همه افعالى كه سبب ايجاد سير و ملكات فاضله درمدينهها و امتها مىشود. 2- و حفاظت و نگهدارى از آنها در بينمدينهها و امتها و3- همچنين حراست آنها براى اينكه چيزى ازسيرتهاى جاهله به محدوده آنها وارد نشود زيرا آن سيرتها و رفتارهاىجاهله براى مدينههاى فاضله آفت و مرض هستند. وضعيت صناعت طب نيزچنين است كه تشكيل شده از معرفت نسبتبه همه افعالى كه موجب سلامتىدر انسان و تحفظ آن و حراست از آن تا مرضى بر آن عارض نگردد.
چهاردهم ج: واضح است كه طبيعتبايد بداند كه اضداد در مقابل اضدادمقاومت مىكنند و همچنين بداند كه برودت در مقابل حرارت مقاومت مىكندو به اين نيز آگاه باشد كه ماءالشعير يا خرماى هندى در مقابل يرقانو زردى مقاومت مىكند و اين سه مورد بعضى اعم از بعضى ديگر است. پساعم آن اين است كه اضداد در مقابل اضداد ايستادگى كنند و اخص آنهااين است كه ماءالشعير در مقابل يرقان مقاومت كند وقتى مىگوئيم برودتدر مقابل حرارت مقاومت مىكند اين قول حد وسط بين اضداد اعم و اخصاست. غير از اينكه طبيب در هنگام معالجه در واقع بدن تك تك افراد رامثل بدن زيد و بدن عمر را معالجه مىكند و در معالجه مرض يرقان زيد،به اين بسنده نمىكند كه اضداد در مقابل اضداد و ماء الشعير در مقابليرقان مقاومت دارد، مگر آنكه بداند نوع خاص مريضى زيد، اخص امورىاست كه در صناعتش شناخته است. بر اين اساس طبيب تحقيق مىكند تا بهاين نتيجه برسد كه آيا مرض زيد يرقان است تا لازم باشد با ماءالشعيربا آن مقابله كرد از جهت اينكه شكمش از چيزهاى سرد و مرطوب پر بشود.
يا اينكه ماءالشعير موجب تصحيح خلط بدن [خون بلغم سودا و صفرا]و تراوش از بدن است و نبايد ترك شود و امثال اينها شناخت مطلق واجمالى به اينكه لازم است ماءالشعير نوشيده شود كفايت نمىكند مگرآنگه بداند چه مقدار از حيث زيادى بايد نوشيده شود و چگونگى مقدارمصرف از جهت غلظت و روانى و اينكه در چه زمانى از روز بايد نوشيدهشود و در چه حالى از احوال فرد مريض بايد بدو نوشانيده شود. پس ازجهت كميت و كيفيت و زمان مصرف بايد اندازهگيرى شود. از طرفى طبيبقادر به اندازهگيرى نيست مگر آنكه مريض را مشاهده و معاينه كند تاتجويزات او متناسب با حال آن مريض باشد و واضح است كه اندازهگيرى[يعنى تشخيص مرض و تجويز دارو]تنها از راه استفاده از كتابهاى طبىكه فراگرفته و بر آنها مهارت يافته است و از راه تسلط بر شناختكليات و مسائل عمومى كه در كتابهاى پزشكى ثبتشده، ميسر نيستبلكهبا قوت ديگر پديد مىآيد كه از راه تمرين و ممارست در اعمال طبابت درتك تك مريضها [بدنها] و مداومت در مشاهده احوال آنها و تجربهاى كهدر طول زمان از معاينه و معالجه و پىگيرى در مورد هر كدام از مريضهابدست آورده است. بنابر اين طبيب كامل هنگامى مهارتش تام و تمام استكه بتواند به مدد دو قوت كار كرد ناشى از مهارتش را تحقق بخشد: يكىتوانايى بر شناخت كلياتى كه اجزاء صناعت طب را به طور مطلق تشكيلمىدهند و قدرت بر استيفاى آن تا چيزى از نظرش دور نماند. سپس قوتىاست كه در طول كار طبابت در افراد مختلف تحصيل كرده است. چهاردهم د:
و وضعيت فن زمامدارى اولى نيز چنين است زيرا در وهله نخست مشتمل برمسائل كلى است كه انجام كارها و مسئوليتهاى زمامدارى تنها از راهمعرفتبدان مسائل كلى و قدرت بر تحقق آنها كافى نيست. بلكه بايد ازقوت ديگرى برخوردار باشد كه آن را از تجربه طولانى و مشاهده بدستآورده است و به مدد آن مىتواند به تشخيص و تعيين افعال از جهت كميتو كيفيت و زمان و ساير چيزهايى كه در تقدير آن موءثر هستند،بپردازد. و فن زمامدارى مشروط به شرايطى است كه يا به حسب اين مدينهو آن مدينه و يا به حسب اين امت و آن امت است و يا به تناسب اين فردو آن فرد است و يا بر حسب حالتى است كه حادث مىشود و يا عارضى استكه در اين زمان يا آن زمان پديد مىآيد. زيرا افعال فن زمامدارىصرفا در مدينههاى خاص و موردى متحقق مىشود يعنى در اين مدينه و آنمدينه يا اين امت و آن امتيا در مورد اين انسان و يا آن است و قوتىكه انسان به مدد آن مىتواند شرايطى را استنباط كند كه از طريق آنهابتواند افعال را به حسب آنچه در اين جمع و آن جمع يا اين مدينه و آنمدينه يا اين طائفه و آن طائفه يا اين طائفه يا اين فرد و آن فرد وبه حسب اين عارض يا آن عارض در مدينه يا در امتيا در فرد، مشاهدهشده، تعيين و تقدير نمايد. قدما اين قوت را «تعقل» ناميدهاند. واين قوه تعقل تنها از راه تحصيل معرفتبه كليات صناعت زمامدارى واستيفاى كامل آن محقق نمىشود بلكه با تجربه طولانى در تك تك مواردبدست مىآيد.
پانزدهم: علم مدنى كه جزئى از فلسفه استمحدود به مواردى است كه از آنها فحص مىشود كه شامل افعال و سير وملكات ارادى و ساير مسائل كلى و رسوم آنهاست و همچنين رسوم را معرفىو نقش آنها در چگونگى تقدير جزئيات مشخص مىكند كه با چه چيزى و بهچه مقدارى قابل سنجش و اندازهگيرى است اما معالوصف آنها را بدونتقدير و وضع بالفعل رها مىكند زيرا تقدير بالفعل در حوزه اختيارفلسفه نيست و مربوط به عامل ديگرى است. و چه بسا احوال و عوارضى كهتقدير به حسب آنها است غير متناهى باشد و احاطه به آنها مقدورنباشد. علم مدنى بر دو بخش تقسيم مىشود بخشى كه شامل «سعادتشنايى»است و بيان مىكند كه سعادت حقيقى و سعادت ظنى كدامند و افعال و سيرو اخلاق و شيم و ملكات ارادى كلى كه شاءنيت آن را دارند كه درمدينهها و امتها ايجاد شوند.
شانزدهم: سپس انواع و اصناف فنون زمامدارى و رياستهاى غير فاضله رااحصاء مىنمايد كه چند نوع هستند. (همچنين) رسوم همه افعالى كه در هركدام از آنها صورت مىگيرد تا به غرض نهايى كه شهروندان تحت آنرياستها بايد بدان نائل شوند، ارائه مىدهد و بيان مىكند كه افعال وسير و ملكاتى كه غير فاضله هستند، همانا امراضى براى مدينههاى فاضلهمىباشند و سير و سياستهاى غير فاضله آفت و مرض «فن زمامدارىفاضله» هستند. و اما افعال و سير و ملكاتى كه در مدينههاى غيرفاضله هستند، در حقيقت امراض و آفات مدينههاى فاضله مىباشند .
هفدهم: علم مدنى سپس تعداد اسباب و جهاتى را كه از ناحيه آنها،غالبا رياستهاى فاضله استحاله مىشوند و ارزشهاى مدينههاى فاضله، بهارزشها و ملكات غير فاضله تبديل مىگردند و چگونگى استحاله آنها رابه غير فاضله نيز بيان مىكند و همچنين اين علم، افعالى را كه به مددآنها، مدينهها و سياستهاى فاضله ضبط و كنترل مىشوند تا فاسد نگردندو به غير فاضله تبديل نشوند و مسائلى را كه به واسطه آنها مىتواندر صورت استحاله مدينهها و سياستهاى فاضله به غير فاضله، آنها را بهصحت و فضيلتبازگرداند، احصاء و شناسايى مىكند .
هيجدهم: علم مدنى سپس بيان مىكند كه فن زمامدارى فاضله اولى،نمىتواند افعالش را به طور كامل انجام دهد، مگر آنكه به كليات اينصناعت، معرفتحاصل باشد; يعنى اينكه فن زمامدارى با فلسفه نظرىپيوند زده شود . و تعقل با آن همراه شود و آن، عبارت از قوهاى استكه از تجربه ناشى از ممارست و تمرين در افعال صناعت در تك تكمدينهها و امتها و افراد اين جماعت و آن جماعتبه دست مىآيد و اينقوه در حقيقت، عبارت است از قدرت بر استنباط درستشرايطى كه به مددآن، مىتوان افعال و سير و ملكات را به حسب اين جمع و آن جمع، اينمدينه و آن مدينه، اين امت و آن امت، تقدير و تعيين نمايد يا به حسبزمان كوتاه يا زمان طولانى مشخصى يا به حسب زمان (مطلق) اگرامكانپذير باشد. و همچنين تقدير آن به حسب حالتهاى ايجاد شده وعوارض پديد آمده در مدينه يا امتيا در جماعتخواهد بود و اين، هماناست كه سبب تشكيل فن زمامدارى فاضله اولى است . اما رياست تابعه كهرياستش بر اساس سنت است، بالطبع نيازى به فلسفه ندارد و علم مدنىبيان مىكند كه بهتر و برتر آن است كه در مدينهها و امتها رهبران وپادشاهان يعنى كسانى كه به صورت متوالى در طول زمان مىآيند، واجدشرايط رئيس اول باشند . اين علم، چگونگى اعمالى كه بايد انجام گيردتا پادشاهان كه پشتسر هم مىآيند همه برخوردار از فضيلت واحد باشند،ارائه مىدهد و اينكه چه شرايطى در فرزندان زمامداران مدينه ناياباست كه اگر در يكى از آنها يافتشود، اميد آن مىرود كه او مثل رئيساول بتواند حاكم شود; مع الوصف علم مدنى چگونگى تربيت و بزرگ شدن وهمچنين راهها و وسايل پرورش او را براى اينكه پادشاه كامل شود،تبيين مىنمايد . و بيان مىدارد كه ملوكى كه رياستشان جاهله است و برآيين جاهليت فرمانروايى مىكنند، به كليات اين صناعت و به فلسفهنيازى پيدا نمىكنند; بلكه ممكن است هر كدام به مدد قوه تجربى بهغرض خود برسد . اين قوه تجربى از طريق اعمال و افعالى كه به وسيلهآن مقصود تامين مىشود، به دست مىآيد. چنين زمامدارى هنگامى بهخواستههاى خود از خيرات طنى مىرسد كه از نيروى قريحه ذاتى خبيثىبرخوردار باشد. يعنى بر استنباط افعالى قادر باشد كه در سايه آنبتواند، افعال مورد نياز خود را تشخيص بدهد و آنچه در مورد اهلمدينه به كار مىگيرد. تقدير و تعيين نمايد. بنابراين، حرفهاى كه اوبه مدد آن فرمانروا شده است، از امورى تشكيل يافته است كه در سايهتجربه تحصيل شده است . حال چه با تجربه شخصى و يا با تجربه سايرفرمانروايانى كه در هدف با او شريك هستند و او از آن تجربه پيروىكرده يا بر آن پرورش يافته است و آنچه خود تجربه نموده و امورى راكه به مدد طبع پليد و حيلهگرش از آن اصول تجربى استنباط نموده، برآن افزوده است .
نوزدهم: علم مدنى، سپس مراتب اشيايى كه در جمله عالم هستند و به طوركلى مراتب همه موجودات را معرفى مىنمايد و از چيزهايى آغاز مىكندكه آخرين مرحله از اجزاى عالم هستند و آن، عبارت از چيزهايى است(ماده نخستين و هيولا) كه بر هيچ چيز برترى و رياست ندارند و افعالىاز آنها صادر مىشود كه تنها نقش خدمتگزارى دارند و نمىتوان با آنهارياست داشت . و (در سير تصاعدى) از ماده نخستين، به چيزهايى مىتوانرسيد كه به طور مستقيم و بدون واسطه بر مرتبه نخست، رياست دارند ودر واقع نزديكترين مرتبهاى هستند كه بر آن مرتبه نخست، رياست دارند. علم مدنى، مراتب رياست را در اين مرتبه معرفى مىنمايد كه از چهمراتبى برخوردار است و مقدار رياست آنها چقدر است و اينكه رياست دراين مرتبه تام و كامل نيست. و لذا هيئتها و قواى طبيعى كه از آنهابرخوردارند، بقدرى نيست كه به خاطر آنها رياستهاى مستقل و قائمبالذات به وجود آيد; بطورى كه از رياستهاى ديگر بىنياز گردد; بلكه(شناخت اين مرتبه به گونهاى است كه) به ضرورت، لازم است كه رياستهايىفوق آن موجود باشد تا آن را تدبير نمايند و از اين مرتبه دوم (علممدنى) به نزديكترين مرتبهاى كه بر آن برترى دارد، بالا مىرود و درآنجا نيز مراتب رياست را شناسايى مىنمايد كه از چه مراتبى برخورداراست و مقدار رياست آن چقدر است و اينكه رياست در آن تام و كامل نيستولذا هيئتها وقواى طبيعى كه از آن بهرهمند است آن قدر نيست كه بخاطرآنها رياستهاى مستقل بوجود آيد بطورى كه از رياستهاى ديگر بىنيازگردد بلكه (ساخت آن بگونهاى است كه) به ضرورت لازم است كه رياستهايىفوق آن موجود باشد تا آن را تدبير نمايند . علم مدنى از اين مرتبهسوم، به نزديكترين مرتبهاى كه بر آن برترى و رياست دارد، بالا مىرودو در آنجا مراتب رياست را شناسايى مىكند كه از چه مراتبى برخورداربوده و چه مقدار رياست دارند و اينكه، رياست آن نيز تام و كاملنيست; اگر چه نسبتبه رياستهاى قبلى كاملتر است . و همچنين بيانمىدارد كه هيئتها و قواى طبيعى كه از آنها بهرهمند است، آن قدر نيستكه به خاطر آنها، رياستهاى آن قائم بالذات باشد به طورى كه ازرياستهاى ديگر بىنياز گردد; بلكه (ساخت اين مرتبه به گونهاى است كه)به ضرورت، لازم است كه رياستهايى فوق آن موجود باشد تا آن را تد بيرنمايند . علم مدنى از اين مرتبه چهارم نيز به نزديكترين مرتبهاى كهبر آن برترى دارد، صعود مىكند و هر آنچه را در مراتب قبلى شناسايى وبيان مىكرد به اين مرتبه نيز ارائه مىدهد. پس همواره سير تصاعدى ازمرتبه پايين به مراتب بالاتر كه رياستشان برتر و كاملتر است ، ادامهمىيابد و اين چنين سيرى از كاملتر به كاملتر از آن، ادامه مىيابد تابرسد به كاملترين موجودات و بيان مىكند كه هرگاه به مرتبه برتر وبه آن موجودى كه فى نفسه كاملترين است و برترين رياست را دارد . لازماست كه تعداد موجوداتى كه در آن مرتبه هستند، كمتر باشد و هر كداماز موجودات در آن، فى نفسه از وحدت بيشترى برخوردار باشد و كثرتشاندك باشد و مع الوصف كثرت و وحدتى را كه در موجودات هست، تبيينمىنمايد و همواره صعود و سير تكاملى در نظام هستى ادامه مىيابد و ازمرتبهاى از رياستبه مرتبه رياستبالاتر از آن صعود مىشود تا بدانمرتبت منتهى شود كه در آن مرتبه، جز يك موجود واحد در آن وجود ندارد. كه آن موجود، از جهت عددى واحد است و از همه وجوه وحدت نيز واحداست و ممكن نيست كه فوق آن رياستى باشد; بلكه رئيسى كه در اين مرتبهاست. تمام هستى مادون خويش را تدبير مىنمايد و اصولا ممكن نيست كهخود او را موجود ديگرى تدبير نمايد و موجودات مادونش بر او رياستنمايند . جنين موجودى هيچگونه نقصى در ذات خويش و هيچ وجهى از وجوهشندارد و هيچ كمالى برتر از كمالش و هيچ وجودى برتر از وجودش،امكانپذير نيست. هر آنچه غير اوست، به يك وجهى از وجوه از نقصبرخوردار است و نزديكترين مراتب به او، كاملترين مرتبهاى است كه بعداز مرتبه او قرار دارد .
بيستم: سپس همواره چنين است كه (در سير نزولى) هر گاه از مراتب بالابه مراتب پايين تنزل شود، موجودات در هر مرتبه (پايينتر) از كثرتبيشتر و كمال كمترى برخوردارند و (امر چنين است) تا برسد به آخرينموجود كه عبارت از موجودى است كه تمام افعالش خدمتگزارى به مراتببالاست و خود پستترين مرتبه وجود را دارد . (و چيزى از نظر تاخروجودى از آن پستتر نيست) و هيچگاه امكان ندارد كه افعالش، افعالرياستباشد. و اما آن موجود اول يگانه قديم كه هيچ چيز نمىتواند برآن پيشى گيرد; به هيچ وجه امكان ندارد كه فعلش، فعل خدمتى باشد واما هر كدام از موجودات متوسط (بين موجود اول و موجود آخر)كه درمراتب پايينتر از رئيس اول قرار دارند، افعالشان، افعال رياستى استكه با آنها به رئيس اول خدمت مىكنند . علم مدنى (با اين هستىشناسى)ائتلاف و ارتباط بعضى از مراتب نسبتبه بعضى ديگر و انتظام آنها وانتظام افعال آنها و معاضدت آنها را با يكديگر بيان مىكند; بهطورىكه با همه كثرت، همانند شىء واحدى هستند كه ناشى از نيروى تدبير آنموجود واحد و جريان آن در همه آنها به قدر وسع و مرتبه وجودىآنهاست و به تناسب جايگاه و لياقت طبيعى كه هر موجودى در هر مرتبهوجودى دارد و به حسب افعال و كار ويژههايى كه به آنها واگذار شده;اعم از آنكه صرفا خدمتباشد يا صرفا رياستباشد و يا از هر دوبرخوردار باشد .
بيست و يكم: همين علم مدنى، نظاير اين سلسله مراتب هستى را در قواىنفسانى آدمى اخذ مىنمايد .
بيست و دوم: بعد از آن، نظاير اين سلسله مراتب هستى را در اعضاى بدنآدمى اخذ مىنمايد .
بيست و سوم: سپس علم مدنى، نظاير اين سلسله مراتب را نيز در مدينهفاضله مطالعه مىنمايد و مقام و منزلت زمامدار و رئيس اول را بهمنزله خدايى كه مدبر اول همه موجودات و همه هستى و همه اصنافى كهدر آن است، قرار مىدهد .
بيست و چهارم: سپس در (سير نزولى) همواره از مرتبه بالا به مرتبهپايين تنزل مىشود تا در اقسام اهل مدينه منتهى شود به گروههايى كهافعال آنها به گونهاى است كه با آنها، نمىتوانند رياست كنند; بلكهتنها كارايى خدمت دارند و ملكات ارادى كه واجد آن هستند، آنها نيزشاءنيت رياست ندارند و تنها براى خدمت كردن مىباشند و طوائف وگروههايى كه در مراتب وسط (بين رئيس اول و خدمتگزاران) هستند .
افعال آنها به گونهاى است كه با آن، بر فرودستان رياست مىكنند و بهمافوق خدمت مىكنند (و در سير تصاعدى) از نزديكترين مرتبه بهنزديكترين، تا برسد به مرتبه ملك كه كاملترين هيئتها و افعال رادارد و به همين دليل، از كاملترين رياستبرخوردار است تا منتهى شودبه مرتبه فن پادشاهى و حرفه زمامدارى . و واضح است كه اين حرفهزمامدارى، ممكن نيست كه با آن به كسى خدمت كرد; بلكه ملكه است كهتنها مقام برتر و شاءنيت رياست دارد .
بيست و پنجم: سپس علم مدنى از نخستين مراتب كه همان مراتب خدمت است،آغاز مىكند و به نزديكترين مراتب رياست مافوق سير مىكند و اين سيرتصاعدى به صورت گفتار و توصيف، همواره از مرتبه پايين به مرتبهبالا ادامه دارد تا به مرتبه ملك و فرمانرواى مدينه كه شان رياستدارد نه شان خدمت، برسد .
بيست و ششم: سپس از اين مرتبه، صعود مىشود به مرتبه مدبر و پادشاهمدينه فاضله و رئيس اول كه از جنس موجودات روحانى است و آن، موجودىاست كه روح الامين (وعقل فعال) است و همان است كه خداوند تعالى بهواسطه آن، به رئيس اول مدينه وحى مىكند . (در اينجا) به مرتبه آننظر مىشود كه از چه مرتبهاى در بين مراتب روحانى برخوردار است .
بيست و هفتم: سپس همواره به همين صورت صعودى در تعريف و بيان، سيرمىشود تا منتهى گردد به خداوند جل ثنائه و تبيين مىشود كه چگونه وحىبه صورت سلسله مراتب از ناحيه خداوند به رئيس اول نازل مىشود و رئيساول، به مدد وحى الهى مدينه يا امت و يا امتها (معموره ارض) راتدبير مىكند و تدبير او، به هر بخشى از بخشهاى مدينه به ترتيب ازبالا به پايينترين بخش نافذ خواهد بود . و علم مدنى تبيين مىنمايدخداى تعالى همانطورى كه مدبر همه عالم است. مدبر مدينه فاضله نيزمىباشد (با اين تفاوت كه) تدبير عالم به يك صورتى است و تدبير مدينهفاضله به صورت ديگر مىباشد و بين هر دو نوع تدبير، تناسب وجود داردو همچنين لازم است كه بين اجزاى امت فاضله، ائتلاف و ارتباط و انتظامعملى باشد آنچه از ائتلاف و ارتباط و انتظام و همكارى عملى در اجزاىعالم وجود دارد ناشى از هيئتهاى طبيعى است در حالى كه آن ارتباط وانتظام و همكارى عملى در مدينه فاضله و در امت فاضله، ناشى ازهيئتها و ملكات ارادى است . و همانطورى كه مدبر عالم، در اجزاى آنهيئتهاى طبيعى به وجود آورده است كه به مدد آنها، ائتلاف و انتظام وارتباط و همكارى عملى شكل گرفته است، به طورى كه با همه كثرت اجزاو كثرت افعال آنها، همانند شىء واحدى مىماند كه فعل واحد براى غرضواحدى دارد; همينطور مدبر (مدينه) و امت لازم است در نفوس اقسام امتو مدينه، هيئتها و ملكات ارادى را ترسيم و به وجود آورد كه آنها رابه ائتلاف و ارتباط و همكارى عملى بين اجزاء وادار نمايد تا امت وامتها با همه كثرت انواع و اختلاف مراتب و كثرت افعال، همانند شىءواحدى بشود كه كار واحدى را براى رسيدن به غرض واحدى انجام مىدهد .
و اگر كسى در اعضاى بدن انسان تامل نمايد، نظير اين سيستم سلسلهمراتبى را ملاحظه خواهد كرد و همانطورى كه مدبر عالم، به عالم واجزاى آن، به همراه خلقت و غرائزى كه در آن تعبيه كرده است، چيزهاىديگرى را اعطا نموده است كه به مدد آنها، وجود عالم و اجزاى آن، براساس همان خلقتشان در مدت زمان طولانى باقى و تداوم يابد ; همينطورمدبر امت فاضله، لازم است چنين عمل كند و شايسته است او به اين بسندهننمايد كه صرفا در نفوس آنها، هيئتها و ملكات فاضلهاى ايجاد كند تابه مدد آنها، ائتلاف و ارتباط و همكارى عملى ايجاد شود و (بلكه)چيزهاى ديگرى كه سبب ابقاء و تداوم فضايل و خيرات مىشود و بهطوركلى، لازم است كه مدبر امتبه خداوند تاسى نمايد و از آثار و نتايجتدبير مدبر عالم تبعيت نمايد، در آنچه به انواع موجودات عطا نموده ودر آنچه از امور غريزى و فطرى و هيئتهاى طبيعى در موجودات به وجودآورده و در درون آنها تعبيه نموده است; به طورى كه در هر كدام ازانواع و اصناف آن موجود است، به تناسب مرتبه وجودى فرد و جايگاه آندر مجموعه عالم، تمام خيرات طبيعى به او عطا گرديده است . پس، مدبرمدينه و امت نيز بايد در مدينهها و امتها، نظاير آن از جمله صناعاتو هيئتها و ملكات ارادى را ايجاد نمايد تا تمام خيرات ارادى را درهر كدام از مدينهها و امتها به تناسب مرتبه و استحقاق آن استيفاءنمايد . . . . و تا به واسطه آن، جماعتهاى امتها و مدينهها بهسعادت دنيوى و اخروى نائل شوند و به خاطر اين، لازم است كه رئيس اولمدينه فاضله نسبتبه فلسفه نظرى به طور كامل معرفت داشته باشد ;زيرا اطلاع از تدبير خداوند در عالم و تاسى به آن ممكن نيست، مگر ازطريق فلسفه نظرى. و علم مدنى علاوه بر اينها، بيان مىكند كه همهاينها امكانپذير نيست، مگر آنكه در مدينهها، «مله مشترك» و دينواحد كه آراء و اعتقادات و رفتار و كردار آنها بر محور آن دينهماهنگ شود و انواع و اقسام مدينهها با هم مئتلف و مرتبط و منتظمشده و با تعاون و تعامل، افعالشان معاضد و مكمل يكديگر باشد تا بهغرض نهايى كه همانا سعادت قصوى است، نائل بشوند .
| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 12 |
ابو نصر محمد الفارابي اعداد: محسن مهدى استاذ الدراسات العربية و الاسلامية بجامعة شيكاغو. كتاب «الملة» از مجموعه آثار ابونصر فارابى است كه ترجمه آن در شماره ششم فصلنامه علوم سياسى چاپ شده و مورد استقبال انديشمندان و محققان فرهيخته قرار گرفتهاست.از اين رو با تقاضاى خوانندگان گرامى، متن عربى آن تقديم مىگردد. آنچه بر اهميت اين كتاب مىافزايد چارچوب نظرى براى مكتب سياسى اسلام و طرح بحث زعامتسياسى فقيه مىباشد.در واقع اين كتاب مبناى نظرى ديگر مباحثسياسى فارابى از جمله «آراء اهل مدينه فاضله» ، «سياست مدنيه» ، «فصول مدنى» و «احصاء العلوم» مىباشد. (1) الملة هي آراء و افعال مقدرة مقيدة بشرائط يرسمها للجمع رئيسهم الاول.يلتمس ان ينال باستعمالهم لها غرضا له فيهم او بهم محدودا.و الجمع ربما كان عشيرة و ربما كان مدينة او صقعا، و ربما كان امة عظيمة، و ربما كان امما كثيرة.و الرئيس (الاول) ان كان فاضلا و كانت رئاسته فاضلة فيالحقيقة، فانه انما يلتمس بما يرسم من ذلك ان ينال هو و كل من تحت رئاسته السعادة القصوى التي هي في الحقيقة سعادة، و تكون تلك الملة (ملة) فاضلة.و ان كانت رئاسته جاهلية، فانه انما يلتمس بما يرسمه من ذلك ان ينال هو بهم خيرا اما من الخيرات الجاهلية - اما الخير الضروري الذي هو الصحة و السلامة و اما يسار و اما لذة و اما كرامة و جلالة و اما غلبة - ويفوز هو بذلك الخير و يسعد به دونهم، و يجعل من تحت رئاسته آلات يستعملهم في ان يصل بهم الى غرضه و يستديمه.و اما ان يلتمس بذلك ان ينال ذلك الخير (هم) دونه، او هو و هم جميعا - و هذان هما افضل رؤساء الجاهلية.و ان كانت رئاسته تلك رئاسة ضلالة - بان يظن هو بنفسه الفضيلة و الحكمة و يظن به و يعتقد فيه ذلك من تحت رئاسته من غير ان يكون كذلك - كان الذي يلتمس بذلك ان ينال هو و من تحت رئاسته شيئا يظن به السعادة القصوى من غير ان تكون لها حقيقة.و ان كانت (رئاسته) رئاسة تمويه من يثيتعمد ذلك و من تحت رئاسته لايشعرون بذلك، فان اهل رئاسته يعتقدون فيه و يظنون به الفضيلة و الحكمة، و يكون ملتمسه بما يرسمه اما فيالظاهر فان ينال هو و هم السعادة القصوى و اما فيالباطن فان ينال بهم احد الخيرات الجاهلية.فان الرئيس الاول الفاضل انما تكون مهنته ملكية مقرونة بوحي من الله اليه.و انما يقدر الافعال و الآراء التي في الملة الفاضلة (بالوحي) ، و ذلك باحد وجهين او بكليهما: احدهما ان توحى اليه هذه كلها مقدرة.و الثاني ان يقدرها هو بالقوة التي استفادها (هو) عن الوحي و الموحي تعالى حتى تكشفت له بها الشرائط التي بها يقدر الآراء و الافعال الفاضلة، او يكون بعضها بالوجه الاول و بعضها بالوجه الثاني، و قد تبين، فيالعلم النظري كيف يكون وحي الله تعالى الى الانسان الذي يوحى اليه و كيف تحصل في الانسان القوة عن الوحي و الموحي. (2) و [ان] الآراء التي في الملة الفاضلة منها آراء في اشياء نظرية و آراء في اشياء ارادية.فالنظرية ما يوصف الله تعالى به، ثم ما يوصف به الروحانيون و مراتبهم في انفسهم و منازلهم من الله تعالى و ما فعل كل واحد منهم، ثم كون العالم و ما يوصف به العالم و اجزاؤه و مراتب اجزائه.و كيف حدثت الاجسام الاول و ان من الاول اجساما هي اصول سائر الاجسام [ثم] (التي) تحدث اولا و تبطل، و كيف حدثتسائر الاجسام عن التي هي من الاجسام اصول، و مراتب هذه، و كيف ارتباط الاشياء التي يحويها العالم بعضها ببعض و انتظامها، و ان كل ما يجري فيها عدل لاجور فيه، و كيف نسبة كل واحد منها الى الله تعالى و الى الروحانيين، ثم كون الانسان و حصول النفس فيه، و العقل و مرتبته من العالم و منزلته من الله و من الروحانيين، ثم انتوصف النبوة ما هي، و الوحي كيف هو و كيف يكون، ثم، ما يوصف به الموت والحياة الاخرة، والسعادة التي يصير اليها الافاضل و الابرار والشقاء الذييصير اليه الاراذل و الفجار فيالحياة الاخرة.والضرب الثاني ما يوصف به الانبياء والملوك الافاضل و الرؤساء الابرار و ائمة الهدى والحق الذين توالوا فيالزمان السالف، واقتصاص ما اشتركوا فيه والذياختص به كل واحد من افعال الخير، و ما آلت اليه انفسهم وانفس من انقاد لهم واقتدى بهم من المدن والامم فيالاخرة، و ما يوصف به الملوك الاراذل والرؤساء الفجار المتسلطون من اهل الجاهلية وائمة الضلال الذين كانوا فيالزمان السالف، واقتصاص ما اشتركوا فيه و ما اختص به كل واحد من افعال الشر، و ما آلت اليه انفسهم و انفس من انقاد لهم واقتدى بهم من المدن والامم فيالاخرة، و ما يوصف به من فيالزمان الحاضر من الملوك الافاضل و الابرار وائمة الحق، و ذكر ما شاركوا فيه من تقدمهم و ما اختص به هؤلاء من افعال الخير; و ما يوصف به الرؤساء الفجار و ائمة الضلال واهل الجاهلية الذين فيالزمان الحاضر، واقتصاص ما شاركوا فيه من تقدم و ما اختصوا به من افعال الشر و ما تؤول اليه انفسهم فيالاخرة.و ينبغي ان تكون الصفات التي توصف بها الاشياء التي تشتمل عليها آراء الملة صفات تخيل الى المدنيين جميع ما فيالمدينة من الملوك والرؤساء والخدم و مراتبهم و ارتباط بعضهم ببعض و انقياد بعضهم لبعض و جميع ما يرسم لهم ليكون ما يوصف لهم من تلك مثالات يقتفونها فيمراتبهم وافعالهم.فهذه هي الآراء التي فيالملة. (3) و اما الافعال فاولها الافعال والاقاويل التي يعظم الله بها و يمجد، ثم التي يعظم بها الروحانيون و الملائكة، ثم التي يعظم بها الانبياء والملوك الافاضل والرؤساء الابرار وائمة الهدى الذين كانوا فيما سلف، ثم التي يخسس بها الملوك الاراذل و رؤساء الفجار وائمة الضلال ممن سلف و تقبح به امورهم.(ثم) التي يعظم بها من فيالزمان من الملوك الافاضل والرؤساء الابرار وائمة الهدى و يخسس من فيالزمان من اضدادهم.ثم من بعد هذا كله تقدير الافعال التي بها تكون معاملات اهل المدن، اما فيما ينبغي ان يعمله الانسان بنفسه و اما فيما ينبغي ان يعامل به غيره، وتعريف العدل فيشىء شىءمن هذه الافعال. فهذه جملة ما تشتمل عليه الملة الفاضلة. (4) والملة والدين يكاد يكونان اسمين مترادفين، وكذلك الشريعة والسنة.فان هذين انما يدلان و يقعان عند الاكثر على الافعال المقدرة من جزاي الملة.و قد يمكن ان تسمى الآراء المقدرة ايضا شريعة، فيكون الشريعة والملة والدين اسماء مترادفة.فان الملة تلتئم من جزئين: من تحديد آراء و تقدير افعال.فالضرب الاول من الآراء المحدودة فيالملة ضربان: اما راى عبر عنه باسمه الخاص به الذيجرت العادة بان يكون دالا على ذاته.واما راى عبر عنه باسم مثاله المحاكي له.فالآراء المقدرة التي فيالملة الفاضلة اما حق واما مثال الحق.والحق بالجملة ما تيقن به الانسان اما بنفسه بعلم اول واما ببرهان.وكل ملة لم يكن الضرب الاول من الآراء التي فيها يشمل على ما يمكن ان يتيقن به الانسان لا من ذاته ولا ببرهان، ولا كان فيه مثال لشىء يمكن ان يتيقن به باحد هذين الوجهين، فتلك ملة ضلالة. (5) فالملة الفاضلة شبيهة بالفلسفة.و كما ان الفلسفة منها نظرية ومنها عملية، فالنظرية الفكرية هي التي اذا علمها الانسان لم يمكنه ان يعملها، والعملية هي التي اذا علمها الانسان امكنه ان يعملها، (كذلك الملة).و العملية في الملة هي التي كلياتها في الفلسفة العملية.و ذلك ان التي في الملة من العملية هي تلك الكليات مقدرة بشرائط قيدت بها، فالمقيد بشرائط هو اخص مما اطلق بلاشرائط، مثل قولنا «الانسان الكاتب» هو اخص من قولنا «الانسان».فاذن الشرائع الفاضلة كلها تحت الكليات في الفلسفة العملية.و الآراء النظرية التي فيالملة براهينها في الفلسفة النظرية، و تؤخذ في الملة بلابراهين.فاذن الجزءان اللذان منهما تلتئم الملة هما تحت الفلسفة، لان الشيء انما يقال انه جزء لعلم او انه تحت علم باحد وجهين: اما ان تكون براهين مااخذ فيه بلا براهين هي في ذلك العلم (ا) و اذا كان العلم الذي يشتمل على الكليات هو الذي يعطي اسباب الجزئيات التي تحته.فالجزء العملي من الفلسفة اذن هو الذي يعطي اسباب الشرائط التي يقدر بها الافعال لاجل اي شيء شرطت و اي غرض قصد ان ينال بتلك الشرائط.و اذا كان علم الشيء هو العلم البرهاني، فهذا الجزء من الفلسفة هو الذي يعطي اذن برهان الافعال المقدرة التي في الملة الفاضلة.و قد كان الجزء النظري من الفلسفة هو الذي يعطي براهين الجزء النظري من الملة فاذن الفلسفة هي التي تعطي براهين ما تحتوي عليه الملة الفاضلة.فاذن المهنة الملكية التي عنها تلتئم الملة الفاضلة هي تحت الفلسفة. (6) و اذا كان الجدل يعطي الظن القوي فيما تعطي فيه البراهين اليقين او في كثير منها، و (كانت الخطابة تقنع) في كثير مما ليس شانه ان يبرهن و لا ايضا مما ينظر فيه الجدل، و كانت الملة الفاضلة ليست انما هي للفلاسفة او لمن منزلته ان يفهم ما يخاطب به على طريق الفلسفة فقط، بل اكثر من يعلم آراء الملة و يلقنها و يؤخذ بافعالها ليست تلك منزلته - و ذلك اما بالطبع و اما لانه مشغول عنه - و كانوا اولئك ليس ممن لايفهم المشهورات او المقنعات، صار الجدل و الخطابة لذلك السبب عظيمي الغناء فيان تصحح بهما آراء الملة عند المدنيين و تنصر بهما و يد (افع) عن (ها) و تمكن فينفوسهم و فيان تنصر بهما تلك الآراء اذا ورد من يروم مغالطة اهلها بالقول و تضليلهم و معاندتها. (7) و الرئيس الاول قد يلحقه و يعرض له ان لايقدر الافعال كلها و يستوفيها فيقدر اكثرها، و (قد) يلحقه فيبعض ما يقدره ان لايستوفيشرائطها كلها بل يمكن ان تبقى افعال كثيرة مما سبيلها ان تقدر فلايقدرها لاسباب تعرض: اما لان المنية تخترمه و تعاجله قبل ان ياتى على جميعها و امالاشغال (ضرورية) تعوقه من حروب و غيرها و اما لانه لايقدر الافعال الا عند حادث حادث و (عارض عارض) مما يشاهده (هو) او (مما) يسال عنه.(فيقدر) حينئذ و يشرع و (يسن) ماينبغي انيعمل فيذاك النوع من الحوادث.فلاتعرض كل العوارض فيزمانه و لافيالبلد الذيهو فيه، فتبقى اشياء كثيرة مما يجوز ان يعرض فيغير زمانه او فيغير بلده يحتاج فيها الى (فعل محدود) مقدر (فيذلك الشىء العارض) فلايكون (هو) شرع فيها شيا او يعمد الى ما يظن او يعلم انها من الافعال اصول تمكن غيره ان يستخرج عنها الباقية فيشرع فيها كيف و كم ينبغي ان تعمل و يترك الباقية علما منه انه يمكن انيستخرجها غيره اذا (قصد قصده و) احتذيحذوه، او يريان يبتدىء فيان يشرع و يقدر الافعال التي هي اعظم قوة و اكثر نفعا و اشد غنى (و جدوي) فيان تلتئم بها المدينة و ترتبط و ينتظم امرها، فيشرع فيتلك وحدها و يترك الباقية اما لوقت فراغه لها او لان غيره (يمكنه ان) يستخرجها، اما فيزمانه و اما بعده، اذا احتذيحذوه. (8) فاذا خلفه بعد وفاته من هو مثله فيجميع الاحوال كان الذييخلفه هو الذييقدر ما لميقدره الاول، و ليس هذا فقط، بل و (له ايضا) ان يغير كثيرا مما شرعه الاول، فيقدره غير ذلك التقدير اذا علم ان ذلك هو الاصلح فيزمانه، لالان الاول اخطا، لكن الاول قدره بما هو الاصلح فيزمانه، و قدر هذا بما هو الاصلح بعد زمان الاول، و يكون ذلك مما لو شاهده الاول لغيره ايضا و كذلك اذا خلف الثاني ثالث مثل الثاني فيجميع احواله، و الثالث رابع، فان للتالي ان يقدر من تلقاء نفسه ما لايجده مقدرا، و له ان يغير ما قدره من قبله، لان الذيقبله لو بقى لغير ايضا ذلك الذي (غيره الذي) بعده. (9) و اما اذا مضى واحد من هؤلاء الائمة الابرار الذين هم الملوك فيالحقيقة و لميخلفه من هو مثله فيجميع الاحوال احتيج فيكل ما يعمل فيالمدن التي تحت رئاسة من تقدم الى ان يحتذيفيالتقدير حذو من تقدم و لايخالف و لايغير بل يبقى كل ما قدره المتقدم على حاله، و ينظر الى كل ما يحتاج الى تقدير مما لميصرح به من تقدم فيستنبط و يستخرج عن الاشياء التي صرح الاول بتقديرها، فيضطر حينئذ الى صناعة الفقه، و هي التي يقتدر الانسان بها على ان يستخرج و يستنبط صحة تقدير شىء شىء مما لميصرح واضع الشريعة بتحديده عن الاشياء التي صرح (فيها) بالتقدير، و تصحيح ذلك بحسب غرض واضع الشريعة بالملة (باسرها) (التي شرعها) فيالامة التي لهم شرعت.و ليس يمكن هذا التصحيح او يكون صحيح الاعتقاد لآراء تلك الملة فاضلا بالفضائل التي هي فيتلك الملة فضائل.فمن كان هكذا فهو فقيه. (10) و اذا كان التقدير (في) شيئين - فيالآراء و (في) الافعال - لزم ان تكون صناعة الفقه جزئين: جزءا فيالآراء و جزءا فيالافعال.فالفقيه فيالافعال يلزمه ان يكون قد استوفى علم كل ما صرح واضع الشريعة بتحديده من الافعال.و التصريح ربما كان بقول و ربما كان بفعل يفعله واضع الشريعة، فيقوم فعله ذلك مقام قوله فيذلك الشىء انه ينبغي ان يفعل فيه كذا و كذا و ان يكون مع ذلك عارفا بالشرائع.التي انما شرعها الاول بحسب وقت ما ثم ابدل مكانها غيرها و استدامها ليحتذيفيزمانه حذو الاخيرة لا الاولى.و يكون ايضا عارفا باللغة التي بها كانت مخاطبة الرئيس الاول، و عادات اهل زمانه فياستعمالهم لغتهم، و ما كان منها يستعمل فيالدلالة على الشىء بجهة الاستعارة له و هو فيالحقيقة اسم غيره، لئلايظن بالشىء الذياستعير له اسم شىء آخر (انه عند) ما لفظ به اراد ذلك الشىء الآخر، او يظن ان هذا هو ذاك و يكون له مع ذلك جودة فطنة للمعنى الذياريد بالاسم المشترك فيالموضع الذياستعمل فيه ذلك الاسم، و كذلك متى كان الاشتراك (فيالقول) و يكون له جودة فطنة ايضا للذييستعمل على الاطلاق و مقصد القائل اخص منه، و الذييستعمل فيظاهر القول على التخصيص و مقصد القائل اعم منه، و الذييستعمل على التخصيص او على العموم او على الاطلاق و مقصد القائل هو ما يدل ذلك عليه فيالظاهر.و يكون له معرفة بالمشهور من الامور و الذيهو فيالعادة.و يكون له مع ذلك قوة على اخذ التشابه و التباين فيالاشياء، و قوة على اللازم للشىء من غير اللازم - و ذلك يكون بجودة الفطرة و بالدربة الصناعية - و يصل الى الفاظ واضع الشريعة فيجميع ما شرعه بقول، و الى افعاله فيما شرعه بان فعله و لم ينطق به اما بالمشاهدة و السماع منه ان كان فيزمانه و صحبه و اما بالاخبار عنه - و الاخبار عنه اما مشهورة و اما مقنعة، و كل واحدة من هذه اما مكتوبة و اما غير مكتوبة.و الفقيه فيالآراء المقدرة فيالملة ينبغي ان يكون قد علم ما علمه الفقيه فيالاعمال.فالفقه فيالاشياء العملية من الملة اذن انما يشتمل على اشياء هي جزئيات الكليات التي يحتويعليها المدني، فهو اذن جزء من اجزاء العلم المدني و تحت الفلسفة العملية.و الفقه فيالاشياء العلمية من الملة مشتمل اما على جزئيات الكليات التي تحتويعليها الفلسفة النظرية و اما على (ما هي) مثالات الاشياء تحت الفلسفة النظرية، فهو اذن جزء من الفلسفة النظرية و تحتها (و العلم النظري الاصل). (11) و العلم المدني يفحص اولا عن السعادة.و يعرف ان السعادة ضربان: سعادة يظن بها انها سعادة من غير ان يكون كذلك، و سعادة هي فيالحقيقة سعادة و هي التي تطلب لذاتها و لاتطلب فيوقت من الاوقات لينال بها غيرها، و سائر الاشياء الاخر انما تطلب لتنال هذه، فاذا نيلت كف الطلب.و هذه ليست تكون فيهذه الحياة بل فيالحياة الآخرة التي (تكون) بعد هذه، و هي تسمى السعادة القصوى.و (اما) التي يظن بها انها سعادة و ليست كذلك فهي مثل الثروة و اللذات او الكرامة و ان يعظم الانسان او غير ذلك من التي تطلب و تقتني فيهذه الحياة من التي يسميها الجمهور خيرات. (12) ثم يفحص عن الافعال و السير و الاخلاق و الشيم و الملكات الارادية حتى يستوفيها كلها و ياتي عليها. (13) ثم يبين ان هذه ليس يمكن ان توجد جميعا فيانسان واحد.(و لا ان يستعملها انسان واحد) ، بل انما يمكن ان تستعمل و تظهر بالفعل بان تتوزع فيجماعة.و يبين انها اذا توزعت فيجماعة، فليس يمكن [ان يقوم] من يفوض اليه نوع من هذه ان يقوم بذلك و لا ان يستعمله دون ان يعاونه آخر بالنوع الذيفوض اليه القيام به، و لا ايضا ذلك يمكنه ان يقوم بما فوض اليه دون ان يعاونه ثالثبالنوع الذيفوض اليه القيام به.و انه لايمتنع مع ذلك ان [لا]يوجد فيهم من لايمكنه القيام بفعله الذيفوض اليه دون ان تعاونه جماعة كل واحد منهم بالنوع الذيفوض اليه القيام به: مثال ذلك ان الذييفوض اليه القيام بامر الفلاحة لايتم فعله دون ان يعاونه النجار بان يعد له خشبة الكراب و يعد له الحداد حديدة الكراب و يعد له البقار بقر الفدان.فيبين ان الافعال و الملكات الارادية ليس يمكن ان يبلغ بها الغرض دون ان تتوزع انواعها فيجماعة عظيمة اما واحد واحد منها على واحد واحد من الجماعة او واحد واحد على طائفة طائفة من الجماعة.حتى يكون تعاون طوائف الجماعة بالافعال و الملكات التي فيها على تكميل الغرض بجملة الجماعة كتعاون اعضاء الانسان بالقوى التي فيها على تكميل الفرض بجملة البدن، و انه يلزم لذلك ان يكون الجماعة متجاورين فيمسكن [بالتجاور ] (واحد).و يحصى اصناف الجماعات المتجاورة فيمسكن واحد، و ان منها جماعة مدنية و منها جماعة امية و غير ذلك. (14) ثم يميز السير و الاخلاق و الملكات التي اذا استعملت فيالمدن او الامم عمرت بها مساكنهم ونال بها اهلها الخيرات فيهذه الحياة الدنيا و السعادة القصويفيالحياة الاخرى، و يفردها عن التي ليست كذلك، و ان التي تنال بها السعادة القصويمن الافعال و السير و الاخلاق و الشيم و الملكات الارادية هي الفاضلة وحدها و هي الخيرات وحدها و هي الجميلة فيالحقيقة.و ما عداها من الافعال و الملكات فهيالمظنون بها (انها) خيرات او فضائل او جميلة من غير ان تكون كذلك، بل هي فيالحقيقة شرور. (14 آ) و يبين ان التي شانها ان توزع فيالمدينة او فيالمدن او فيامة او فيامم لتستعمل استعمالا مشتركا انما يتاتى ذلك برئاسة تمكن تلك الافعال و الملكات فيالمدينة او فيالامة و تجتهد فيان تحفظها عليهم حتى لاتزول عنهم و لاتبيد، و ان الرئاسة التي بها تمكن فيها تلك السير و الملكات و تحفظها عليهم ليس يمكن ان تكون الا بمهنة وصناعة و ملكة و قوة تكون عنها الافعال التي بها تمكن فيهم و تحفظ عليهم.و هذه المهنة هي مهنة الملك و المهنة الملكية او ما شاء الانسان ان يسميها بدل اسم الملك.و السياسة هي فعل هذه المهنة و ذلك ان تفعل الافعال التي بها تمكن تلك السير و تلك الملكات فيالمدينة و الامة و تحفظ عليهم.و انما تلتئم هذه المهنة بمعرفة جميع الافعال التي بها يتاتى التمكين اولا و الحفظ بعد ذلك.و ان الرئاسة التي بها تمكن فيالمدينة (او) (في) الامة السير و الملكات التي تنال بها السعادة القصويو تحفظها عليهم هي الرئاسة الفاضلة.و المهنة الملكية التي بها تكون هذه الرئاسة هي المهنة الملكية الفاضلة.و السياسة الكائنة عن هذه المهنة هي السياسة الفاضلة.(و المدينة) و لامة المنقادة لهذه السياسة هي المدينة الفاضلة و الامة الفاضلة.و الانسان الذي هو جزء من هذه المدينة او الامة هو الانسان الفاضل.و الرئاسة و المهنة الملكية و السياسة التي ليس يقصد بها ان ينال السعادة القصويالتي هي السعادة فيالحقيقة بل كان يقصد بها ان يحصل خيرا من الخيرات التي فيهذه الحياة الدنيا خاصة - و هي التي يظنها الجمهور خيرات - فانها ليست فاضلة، بل تسمى رئاسة جاهلية و سياسة جاهلية و مهنة جاهلية، بل لاتسمى ملكا لان الملك عند القدماء ما كان بمهنة ملكية فاضلة.و المدينة او الامة المنقادة لما تمكن فيها الرئاسة الجاهلية من الافعال و الملكات، تسمى المدينة او الامة الجاهلية، و الانسان الذيهو جزء من هذه المدينة (يسمى) انسان جاهلي.و تنقسم هذه الرئاسة و المدن و الامم اقساما كثيرة.و يسمى كل واحد منها باسم غرضها الذيتقصده من الخيرات المظنونة: اما اللذات و اما الكرامات و اما اليسار و اما غير ذلك.ولايمتنع ان يكون من هو جزء (من) المدينة الفاضلة ساكنا بارادته او بلا ارادته فيمدينة جاهلية.و يكون ذلك الانسان فيتلك المدينة جزءا غريبا منها كما لو اتفق ان يكون حيوان (ما) رجله مثلا رجل حيوان (من نوع) آخر (دونه).و كذلك حال من هو جزء مدينة جاهلية متى سكن فيمدينة فاضلة، (لايكون كحيوان ما راسه مثلا راس حيوان من نوع آخر اشرف منه).و لهذا احتاج الافاضل الذين دفعوا الى سكنى المدن الجاهلية لعدم المدينة الفاضلة الى الهجرة الى المدينة الفاضلة اذا اتفق وجودها فيوقت ما. (14 ب) و ان الرئاسة الفاضلة ضربان: رئاسة اولى و رئاسة تابعة للاولى.فالرئاسة الاولى هي التي تمكن فيالمدينة او الامة السير و الملكات الفاضلة اولا من غير ان تكون تلك فيهم قبل ذلك و تنقلهم مع ذلك عن السير الجاهلية الى السير الفاضلة. فالذييقوم بهذه الرئاسة هو الرئيس الاول.و الرئاسة التابعة للاولى هي التي تقتفي فيافعالها حذو الرئاسة الاولى و القائم بهذه الرئاسة يسمى رئيس السنة و ملك السنة و رئاسته هي الرئاسة السنية.و المهنة الملكية الفاضلة الاولى تلتئم بمعرفة جميع الافعال التي بها يتاتى تمكين السير و الملكات الفاضلةفيالمدن و الامم.و حفظها عليهم و حياطتها و احرازها عن ان يداخلها شىء من السير الجاهلية، فان تلك كلها امراض تعرض للمدن الفاضلة - على مثال ما عليه مهنة الطب، فانها انما تلتئم بمعرفة جميع الافعال التي تمكن الصحة فيالانسان و تحفظها عليه و تحوطها من ان يعرض لها شىء من الامراض. (14 ج) و الطبيب فبين انه ينبغي ان يعرف ان الاضداد ينبغي ان تقاوم بالاضداد، و يعرف ايضا ان الحرارة تقاوم بالبرودة، و يعرف ايضا ان الحمى الصفراوية ينبغي ان تقاوم بماء الشعير، او بماء التمرالهندي.و هذه الثلاثة بعضها اعم من بعض: فاعمها ان الاضداد ينبغي ان تقاوم بالاضداد، و اخصها ان الحمى الصفراوية ينبغي ان تقاوم بماء الشعير، و قولنا «ان الحرارة تقاوم بالبرودة» متوسط بين الاعم و الاخص.غير ان الطبيب لما كان لما عالج انما يعالج ابدان الاشخاص و الآحاد، مثل بدن زيد و بدن عمرو.صار لايجتزىء في علاج حمى زيد الصفراوية بما عرفه من ان الاضداد تقاوم بالاضداد.و لا ان الحمى الصفراوية ينبغي ان تقاوم بماء الشعير، دون ان يعلم فيحمى زيد هذا علما اخص من تلك الاشياء التي عرفها من صناعته: فيفحص هل حماه هذه الصفراوية ينبغي ان تقاوم بماء الشعير (من) قبل امتلاء فيبدنه من اشياء بارادة رطبة، او ان ماء الشعير يصحح الخلط فلايتركه ان ينضح، و اشباه هذه.و ان كان ينبغي ان يسقى ماء الشعير فليس يجتزىء بان يكون عرف ذاك معرفة مطلقة دون ان يعرف كم مقدار ما ينبغي ان يسقى منه فيكثرته و كيف ينبغي ان يكون قوام ما يسقاه منه فيالثخن و الرقة و فياى وقت من اوقات النهار ينبغي ان يسقى و فياى حال من احوال زيد هذا المحموم ينبغي ان يسقى.فيكون قد قدر ذلك فيكميته و كيفيته و فيزمانه.و ليس يمكنه ان يقدر دون ان يشاهد العليل ليكون تقدير ذلك بحسب ما يشاهد من حال هذا العليل الذيهو زيد.و بين ان تقديره هذا ليس يمكن ان يكون استفاده من كتب الطب التي تعلمها و ارتاض بها و لابقدرته على معرفة الكليات و الاشياء العامة التي هي مثبتة فيكتب الطب، بل بقوة اخريتحدث بمزاولة اعمال الطب فيواحد واحد من آحاد الابدان و بطول مشاهدته لاحوال المرضى و التجربة التي تحصل له فيطول الزمان عن معاناته العلاج و توليه ذلك فيشخص شخص فاذن الطبيب الكامل انما تتم له مهنته حتى يتاتى بها الافعال الكائنة عن تلك المهنة بقوتين اثنتين: احداهما بالقدرة على معرفة الكليات التي هي اجزاء صناعته على الاطلاق و باستيفائها حتى لايشذ عنه شىء ثم بالقوة التي تحدث له عن طول افعال صناعته فيشخص شخص. (14 د) و كذلك حال المهنة الملكية الاولى.فانها تشتمل اولا على اشياء كلية.و ليس يجتزىء فيان يفعل افعالها تلك بان يكون قد استوعب معرفة الاشياء الكلية و بقدرته عليها دون ان يكون معه قوة اخرياستفادها عن طول التجربة و المشاهدة يقدر بها على تقدير الافعال فيكميتها و كيفيتها و ازمانها و سائر ما يمكن ان تقدر بها الافعال و يشترط فيها شرائط اما بحسب مدينة مدينة او امة امة او واحد واحد.او بحسب حال يحدث و بحسب عارض فيوقت وقت، اذ كانت افعال المهنة الملكية انما هي فيالمدن الجزئية: اعنى هذه المدينة و تلك المدينة او هذه الامة و تلك الامة او هذا الانسان و ذلك الانسان.و القوة التي يقتدر بها الانسان على استنباط الشرائط التي يقدر بها الافعال بحسب ما يشاهد فيجمع جمع او مدينة مدينة او طائفة طائفة او واحد واحد، و بحسب عارض عارض فيمدينة او امة او فيواحد يسمها القدماء التعقل.و هذه القوة ليست تحصل بمعرفة كليات الصناعة واستيفائها كلها لكن بطول التجربة فيالاشخاص. (15) و العلم المدني الذي هو جزء من الفلسفة يقتصر فيما يفحص عنه من الافعال و السير و الملكات الارادية و سائر ما يفحص عنه على الكليات و اعطاء رسومها، و يعرف ايضا الرسوم فيتقديرها فيالجزئيات كيف و باي شىء و بكم شىء ينبغي ان تقدر، و يتركها غير مقدرة بالفعل، لان التقدير بالفعل لقوة اخرى غير الفلسفة، و عسى ان تكون الاحوال و العوارض التي بحسبها يكون التقدير بلانهاية و غير محاط بها.و هذا العلم جزءان: جزء يشتمل على تعريف السعادة و ما هي السعادة فيالحقيقة و ما هي المظنون بها انها سعادة و على احصاء الافعال و السير و الاخلاق و الشيم و الملكات و الارادية الكلية التي شانها ان تكون فيالمدن و الامم، و يميز الفاضل منها من غير الفاضل.و جزء يشتمل على تعريف الافعال التي بها تمكن الافعال و الملكات الفاضلة و ترتب فياهل المدن و الافعال التي بها يحفظ عليهم ما مكن فيهم. (16) ثم يحصي اصناف المهن الملكية غير الفاضلة و [الرئاسات] كم هي.و يعطي رسوم الافعال التي تفعلها كل واحدة من تلك المهن الملكية حتى ينال بها غرضها من اهل المدن التي تحت رئاستها.و يبين ان تلك الافعال و السير و الملكات التي هي غير فاضلة هي امراض المدن الفاضلة، و سيرها و سياساتها امراض المهنة الملكية الفاضلة.و اما الافعال و السير و الملكات التي فيالمدن غير الفاضلة فهي امراض المدن الفاضلة. (17) ثم [لا]يحصي كم الاسباب و الجهات التي من قبلها لايؤمن فيالاكثر ان تستحيل الرئاسات الفاضلة و (سير) المدن الفاضلة الى السير و الملكات غير الفاضلة، و كيف تكون استحالاتها الى غير الفاضلة.و يحصي و يعرف الافعال التي بها تضبط المدن و السياسات الفاضلة حتى لاتفسد ولاتستحيل الى غير الفاضلة، و الاشياء التي بها يمكن اذا استحالت و مرضت ان ترد الى صحتها. (18) ثم يبين ان المهنة الملكية الفاضلة الاولى لايمكن ان تكون افعالها عنها على التمام الا بمعرفة كليات هذه الصناعة بان تقرن اليها الفلسفة النظرية و بان ينضاف اليها التعقل - و هو القوة الحاصلة عن التجربة الكائنة بطول مزاولة افعال الصناعة فيآحاد المدن و الامم و آحاد جمع جمع، و تلك هي القدرة على جودة استنباط الشرائط التي تقدر بها الافعال و السير و الملكات بحسب جمع جمع او مدينة مدينة او امة امة، اما بحسب وقت ما قصير او بحسب وقت ما طويل محدود او بحسب الزمان ان امكن.و تقديرها ايضا بحسب حال حال يحدث و عارض عارض يعرض فيالمدينة او فيالامة او فيالجمع - و ان هذه هي التي تلتئم بها (المهنة) الملكية الفاضلة الاولى.و اما التابعة لها التي رئاستها سنية فليس تحتاج الى الفلسفة بالطبع.و (يبين) ان الاجود و الافضل فيالمدن و الامم الفاضلة ان يكون ملوكها و رؤساؤها الذين يتوالون فيالازمان على شرائط الرئيس الاول.و يعرف كيف ينبغي ان يعمل حتى يكون ملوكها الذين يتوالون على احوال من الفضيلة واحدة باعيانها، و اي شرائط يتفقد فياولاد ملوك المدينة حتى ان وجدت فيواحد منهم امل فيه ان يصير ملكا على مثل حال الرئيس الاول.و يبين مع ذلك كيف ينبغي ان يربى و كيف ينشا و بماذا يؤدب حتى يصير ملكا على التمام.و يبين مع ذلك ان الملوك الذين رئاساتهم جاهلية ليس يحتاجون الى كليات هذه الصناعة و لاالى الفلسفة، بل يمكن كل واحد منهم ان يصير الى غرضه فيالمدينة بالقوة التجربية التي تحصل له فيجنس الافعال التي ينال بها مقصوده و يصل بها الى غرضه من الخيرات المظنونة متى اتفقت له جودة قريحة خبيثة [فان] قوية للتاتي لاستنباط ما يحتاج اليه هو فيتقدير الافعال التي يفعلها هو و فيتقدير الافعال التي يستعمل فيها اهل المدينة; و تكون مهنته التي هو بها ملك ملتئمة عن اشياء حصلتبالتجربة، اما بتجربته هو او بتجربة غيره من المشاركين له فيمقصده ممن مقصده من الملوك مقصده هو، فاقتفاه فيها او تادب بها، و جمع اليها ما جر به هو - و عن امور استنبطها هو بخبث قريحته و دهائه عن الاصول التي حصلت له بالتجربة. (19) ثم يعرف بعد ذلك مراتب الاشياء التي فيالعالم و بالجملة مراتب الموجودات.فيبتدىء من الاشياء التي هي اشد تاخرا من اجزاء العالم، و هي التي ليست لها رئاسة على شىء اصلا و انما تصدر عنها من الافعال التي تخدم بها فقط لا الافعال التي ترؤس بها.و يرتقى منها الى الاشياء التي ترؤس هذه بلا توسط و هي اقرب الاشياء التي ترؤس هذه.و يعرف مراتبها من الرئاسة اي مراتب هي و كم مقدار رئاستها، و انها بعد ليست تامة الرئاسة، و ان الهيئات و القوى الطبيعية التي لها ليست كافية فيان تكون لها من اجلها رئاسات بانفسها حتى تستغنى عن ان ترؤسها غيرها. بل يلزم ضرورة ان تكون هناك رئاسات فوقها تدبرها.فيرتقى منها الى اقرب الاشياء التي ترؤس هذه، و يعرف مراتبها فيالرئاسة، اي مراتب هي، و كم مقدار رئاستها، و انها بعد ليست تامة الرئاسة، و ان الهيئات و القوى الطبيعية التي لها ليست كافية فيان تكون لها من اجلها رئاسات بانفسها حتى تستغنى عن ان ترؤسها غيرها، بل يلزم ضرورة ان تكون هناك رئاسات فوقها تدبرها.فيرتقى منها الى اقرب الاشياء التي ترؤس هذه، و يعرف مراتبها فيالرئاسة اي مراتب هي، و كم مقادير رئاساتها، و انها ايضا ليست تامة الا انها اتم من رئاسات ما دونها، و يعرف ايضا ان قواها و هيئاتها الطبيعية ليستبعد كافية فيان تكون رئاساتها بانفسها حتى لايكون لها رئيس اصلا، بل يلزم ضرورة ان تكون فوقها رئاسات اخر تدبرها.فيرتقى ايضا الى اقرب الاشياء التي ترؤس هذه ايضا، و يعرف من امرها ما عرف من تلك الاول.فلايزال يرتقى هكذا من اشياء فيمراتب سفلى الى اشياء فيمراتب عليا اتم رئاسة من التي دونها.و هكذا يرتقى من الاكمل الى الاكمل فالاكمل من الموجودات، و يعرف انه كلما يرتقى الى مرتبة (اعلى) و الى موجود اكمل فينفسه و اكمل رئاسة يلزم ان يكون عدد ما فيها من الموجودات اقل وان يكون كل واحد من الموجوادت التي فيها ازيد وحدة فينفسه و انقص كثرة.و يبين مع ذلك [ان] الكثرة فيالشىء و الوحدة التي به.و لايزال يرتقى على كمال هذا النظام من رتبة الى رتبة رئاسة اكمل منها الى ان ينتهى الى رتبة لايمكن ان يكون فيها الا موجود واحد - واحد فيالعدد و واحد من كل وجوه الوحدة - ولايمكن ايضا ان تكون فوقها رئاسة بل يكون الرئيس الذيفيتلك الرتبة يدبر كل ما دونه و لايمكن ان يدبره آخر اصلا و يرؤس كل ما دونه; و انه لايمكن ان يكون فيه نقص و لابوجه من الوجوه اصلا، و لايمكن ان يكون كمال اتم من كماله و لا وجود افضل من وجوده، و ان كل ما دونه ففيه بوجه من الوجوه نقص، و ان اقرب المراتب اليه اكمل المراتب التي دون رتبته. (20) ثم لايزال كلما انحط كانت الموجودات فيكل رتبة ازيد كثرة و انقص كمالا الى ان ينتهى الى آخر الموجودات و هي التي افعالها افعال خدمة، و ان هذه المتاخرة لاشىء اشد تاخرا منها فيالوجود و لايمكن ان تكون افعالها افعال رئاسة اصلا.و ان ذلك الاول الواحد الاقدم الذيلاشىء يمكن ان يكون اشد تقدما منه لايمكن ان يكون فعله فعل خدمة اصلا، و ان كل واحد من المتوسطات التي هي فيالمراتب التي دون الرئيس الاول افعالها فيما دونها افعال رئاسة تخدم بها الرئيس الاول.و يعرف مع ذلك ائتلافها و ارتباط بعضها ببعض و انتظامها و انتظام افعالها و تعاضدها حتى تكون على كثرتها كشىء واحد عن قوة تدبير ذلك الواحد لها و نفاذه فيجميعها على قدر مرتبته و بحسب ما يلزم ان يكون عليه من هو فيتلك الرتبة من الوجود على مقدار استئهاله الطبيعي الذيله و ما يلزم ان يفوض اليه من الاعمال التي يخدم بها او يرؤس بها او بجميع الامرين. (21) (ثم ياخذ نظائر هذه فيالقوى النفسانية الانسانية). (22) ثم ياخذ نظائر هذه فياعضاء بدن الانسان. (23) ثم ياخذ نظائر هذه ايضا فيالمدينة الفاضلة و يجعل منزلة الملك و الرئيس الاول فيما منزلة الاله الذيهو المدبر الاول للموجودات و للعالم و اصناف ما فيه. (24) ثم لايزال ينزل المراتب فيها الى ان ينتهي من اقسام اهل المدينة الى الطوائف التي افعالهم افعال لايمكن ان يرؤسوا بها بل يخدموا فقط، و ملكاتهم الارادية التي لهم ملكات لايمكن ان يراس بها بل ان يخدم فقط، و ان الطوائف التي فيالمراتب المتوسطة افعالها افعال ترؤس بها ما دونها و تخدم بها من فوقها، و ان الاقرب فالاقرب الى رتبة الملك اكمل هيئات و افعالا، فلذلك تكون اكمل رئاسة، الى ان ينتهي الى رتبة المهنة الملكية.و بين ان تلك المهنة لايمكن ان يخدم بها انسان اصلا بل هي مهنة و ملكة يراس بها فقط. (25) ثم يبتديبعد ذلك فيرتقى من اولى المراتب فيها و هي مراتب الخدمة الى اقرب ما فوقها من مراتب الرئاسة.ولايزال يرتقى بالقول و الصفة من رتبة سفلى الى رتبة اعلى منها الى ان ينتهي الى رتبة ملك المدينة (الذييرؤس و لايخدم). (26) ثم يرتقى من تلك الرتبة الى رتبة مدبر ملك المدينة الفاضلة و الرئيس الاول من الروحانيين، و هو الذيجعل الروح الامين و هو الذيبه يوحى الله تعالى الى الرئيس الاول للمدينة، فينظر ما رتبته و اى رتبة هي من مراتب الروحانيين. (27) ثم لايزال هكذا يرتقى فيالتعريف الى ان ينتهي الى الاله جل ثناؤه و يبين كيف ينزل الوحي من عنده رتبة رتبة الى الرئيس الاول، فيدبر الرئيس الاول المدينة (ا) و الامة و الامم بما ياتى به الوحي من الله تعالى فينفذ التدبير ايضا من الرئيس الاول الى كل قسم من اقسام المدينة ايضا على ترتيب الى ان ينتهي الى الاقسام الاخيرة.و يبين ذلك بان الله تعالى هو المدبر ايضا للمدينة الفاضلة كما هو المدبر للعالم، و ان تدبيره تعالى للعالم بوجه و تدبيره للمدينة الفاضلة بوجه آخر غير ان بين التدبيرين تناسب و بين اجزاء العالم و اجزاء المدينة او الامة الفاضلة تناسب، و انه يلزم ايضا ان يكون بين اجزاء الامة الفاضلة ائتلاف و ارتباط و انتظام و تعاضد بالافعال، و ان الذييوجد فياجزاء العالم من الائتلاف و الارتباط و الانتظام و التعاضد بالافعال عن الهيئات الطبيعية التي لها يجب ان يوجد مثلها فياقسام الامة الفاضلة عن الهيئات و الملكات الارادية التي لها.و كما ان مدبر العالم جعل فياجزاء العالم هيئات طبيعية بها ائتلفت و انتظمت و ارتبطت و تعاضدت بالافعال حتى صارت على كثرتها و كثرة افعالها كشىء واحد يفعل فعلا واحدا لغرض واحد كذلك يلزم مدبر الامة ان يجعل و يرسم فينفوس اقسام الامة و المدينة هيئات و ملكات ارادية تحملهم على ذلك الائتلاف و الارتباط بعضها ببعض و التعاضد بالافعال حتى تصير الامة و الامم على كثرة اقسامها و اختلاف مراتبها و كثرة افعالها كشىء واحد يفعل فعلا واحدا ينال به غرضا واحدا.و نظير ذلك يتبين لمن تامل اعضاء (بدن) الانسان.و كما ان مدبر العالم اعطى العالم و جزاءه مع الفطر و الغرائز التي ركزها اشياء اخر يستبقى و يستديم بها وجود العالم و اقسامه على ما فطرها عليه مددا طويلة جدا كذلك ينبغي ان يفعل مدبر الامة الفاضلة.فانه ينبغي ان (لا) يقتصر على الهيئات و الملكات فاضلة التي يرسمها فينفوسهم لياتلفوا و يرتبطوا و يتعاضدوا بالافعال دون ان يعطى مع ذلك اشياء اخر يلتمس بها استبقاءهم و استدامتهم على الفضائل و الخيرات التي ركزها فيهم منذ اول الامر.و بالجملة فانه ينبغي ان يتاسى بالله و (يقتفي آثار تدبير مدبر العالم) فيما اعطى اصناف الموجودات و فيما دبر به امورها من الغرائز و الفطر و الهيئات الطبيعية التيجعلها و ركزها فيها حتى تمت الخيرات الطبيعية فيكل واحد من اصناف العوالم بحسب رتبته و فيجملة الموجودات، فيجعل هو (ايضا) فيالمدن و الامم نظائرها من الصناعات و الهيئات و الملكات الارادية حتى تتم له الخيرات الارادية فيكل واحدة من المدن و الامم بحسب رتبته و استئهاله ليصل لاجل ذلك جماعات الامم و المدن الى السعادة فيهذه الحياة و فيالحياة الآخرة.و لاجل هذا يلزم ايضا ان يكون الرئيس الاول للمدينة الفاضلة قد عرف الفلسفة النظرية على التمام، لانه لايمكن ان يقف على شىء مما فيالعالم من تدبير الله تعالى حتى ياتسي به الا من هناك.و تبين مع ذلك ان هذه كلها لاتمكن الا ان تكون فيالمدن ملة مشتركة تجتمع بها آراؤهم و اعتقاداتم و افعالهم و تاتلف بهما اقسامهم و ترتبط و تنتظم و عند ذلك تتعاضد افعالهم و تتعاون حتى يبلغوا الغرض الملتمس و هو السعادة القصوى. ميراث سياسى - كتاب الملة
اشاره
| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 12 |
به مناسبت هزارمين سالگرد وفات ابو على مسكويه رازى محسن مهاجرنيا حجةالاسلام والمسلمين محسن مهاجرنيا كارشناس ارشد علوم سياسى و رئيس پژوهشكده انديشه سياسى اسلام دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم. ابوعلى مسكويه (1) از فيلسوفانى است كه نه تنها خود زيستنامه خويشرا در آثارش به قلم آورده است، بلكه معاصرانش نيز درباره انديشه و شخصيت او غفلت نكردهاند. ابوحيان توحيدى (320 - 414ق) ، ابوبكر خوارزمى ( متوفاى 382 ق) ، ابوسليمان سجستانى ( متوفاى 391ق) و ابومنصور ثعالبى (350 - 429 ق) گوشههايى از حيات علمى و شخصيت او را در آثار خود آوردهاند. (2) از مجموعه آثار درباره مسكويه چنين برمىآيد كه ابوعلى احمد بن محمد مسكويه رازى هزار سال پيش در نهم ماه صفر 421 در اصفهان از دنيا رفته و در محله خواجو به خاك سپرده شده است. (3) از تاريخ ولادتش اطلاع دقيقى در دست نيست، اما برحسب قراين و طول عمر ايشان، نوعى اتفاقنظر به وجود آمده كه گويا وى در فاصله سالهاى 320 - 325 هجرى در شهر رى به دنيا آمده است. قفطى معتقد است كه مسكويه عمرش طولانى بوده است: «عاش زمانا طويلا». (4) خود ايشان در تجارب الامم ذيل حوادث سال 340 هجرى از طول مصاحبت و كثرت مجالستبا ابومحمد مهلبى، وزير دربار آلبويه، خبر داده و در گزارش سال 341 هجرى از مقام نديمى خود سخن رانده است (5) و چون مهلبى براساس نقل خود مسكويه، حدود هشتسال مقام وزارت داشت، در 27 جمادى الاولى 339 به مقام دبيرى و در سال 345 هجرى به مقام وزيرى منصوب شد و تا هنگام وفات در 24 شعبان 352 در اين منصب بود و در مجموع حدود چهارده سال در اين دو مسؤوليت مهم اشتغال داشت; بنابراين طول مصاحبت و مقام نديمى مسكويه در دستگاه ايشان اين فرضيه را ايجاد مىكند كه وى در اين هنگام نبايد كمتر از بيستسال داشته باشدو با همين مقدمات، بسيارى از شرححالنويسان وى به همين نتيجه رسيدهاند. (6) شيخ عبدالله نعمه مىنويسد: چون نوشتهاند كه به مصاحبت وزير مهلبى كه در سال 339 هجرى وزارت به او رسيد و در سال 352 درگذشت، نايل آمده است; از اينرو گمان نمىرود كه مسكويه پيش از بيستسالگى به منادمت و مصاحبت مهلبى وزير پرداخته باشد، همچنانكه گمان نمىرود مصاحبت او با مهلبى وزير در سال مرگ وزير اتفاق افتاده باشد و چه بسا چند سالى پيش از مرگ او بوده، بهطور قطع يك جوان كه همصحبتيك وزير باشد نبايد بيستسال كمتر داشته باشد و آنچه به عقل نزديكتر است، اين است كه مسكويه در آن اوان در دهه سوم زندگى بوده است و روى اين تقريب، مىشود گفت كه تاريخ ولادت او در حدود سال 325 هجرى بوده است. (7) ترديد در زمان مصاحبت و نديمى مسكويه سبب ابهام در تعيين دقيق سال تولد وى شده است. زندگى سياسى مسكويه از زمانى شروع شد كه وى وارد دستگاه آلبويه شد و از زادگاه خويش (رى) به بغداد، مركز خلافت، مهاجرت كرد.بنابر آنچه گذشت، اگر او در طول رياست و وزارت ابومحمد مهلبى با وى مصاحب بوده باشد، به يقين، مىتوان ادعا كرد كه دستكم 32 سال از عمر وى در عرصه سياستسپرى شده است، زيرا مهلبى در سال 340 هجرى منصب رياستيافته و مسكويه كار خويش را با وى آغاز كرده است و بعد از او در دربار ابوالفضل بن عميد (353 - 360 ق) و ابوالفتح بن عميد (360 - 366 ق) و در نهايت، با عضدالدوله (360 - 372 ق) همكارى داشته است.از قراين تاريخى چنين برمىآيد كه مسكويه بعد از عضدالدوله در پنجاه سالگى با عالم سياست وداع مىكند، زيرا غايت و گمشده خود را در آن نمىيابد; از اينرو ترجيح مىدهد كه بقيه عمر را به تعليم و تهذيب نفس بگذراند.دستاورد مهم وى در اين دوران، كتاب نفيس تهذيب الاخلاق است كه در حقيقتشاهكار فلسفى ايشان مىباشد و همان است كه سبب شهرت او و اعطاى لقب معلم ثالثبه وى گرديد.براى درك موقعيت او لازم استبه شخصيت وزراى چهارگانه آلبويه اشارهاى بكنيم: مهلبى از پيشقراولان آل بويه در حمله به بغداد بود و در سال 334 هجرى به همراه معزالدوله وارد مركز خلافتشد.او مامور ويژه معزالدوله در مذاكره با خليفه المستكفى بالله بود و بعد از مرگ صيمرى در سال 339 هجرى به مديريت اراضى خراجى منصوب شده و در سال 345 هجرى رسما خلعت وزارت را پوشيد. (8) مسكويه او را از شخصيتهاى بىنظير سياسى آن دوران مىداند كه همه اسباب و شرايط رياست را داشته و در وزارتش هم به سيره گذشتگان آگاه بود و هم به مقتضاى زمان عمل مىكرد.در ادبيات، فصاحت و بلاغت، بهويژه در زبان فارسى يد طولايى داشت و به همين جهت توجه زيادى به عالمان، نويسندگان و اديبان مىكرد. (9) مسكويه تصريح دارد كه خودش زمانى طولانى صاحب و نديم او بوده است: «صاحب المهلبي و نديمه لفترة طويلة».مهلبى بنابر نقل مسكويه در 27 رجب 352 در حمله به عمان با زهرى كه به او خورانده شد به قتل رسيد و بعد از سيزده سال و سه ماه وزارت، از صحنه قدرت حذف شد. (10) بعد از وفات مهلبى در سال 352 هجرى، مسكويه ترجيح داد بغداد (مركز خلافت) را ترك كرده و به رى كه در اين زمان با بغداد رقابت مىكرد، مهاجرت كند.در مورد اينكه آيا بر اثر آزار مخالفان، بغداد را ترك كرد يا به دليل شناختى كه از ابن عميد داشت، از قراين مختلف برمىآيد كه علاوه بر آزار مخالفان، سه دليل مهم در تصميم مسكويه در اين مهاجرت دخيل بوده است كه عبارتند از: 1 - جاذبههاى شخصيت فرهنگى و سياسى ابن عميد، چنانكه مسكويه در تجارب الامم مكرر بدان تصريح دارد كه «ابن عميد هم در علوم غريبه و علوم دقيقه و هندسه و طبيعيات و هم در تدبير جنگ و مملكتدارى يگانه زمان بود» (11) و «فاما اضطلاعه بتدبير الممالك و عمارة البلاد و استعزار الاموال فقد دلت عليه رسائله». (12) چيرگى ابن عميد در كشوردارى و آبادانى و بهرهكشى از آن در نامههاى او هويداست. 2 - كار در كتابخانه بزرگى كه ابن عميد آن را در سال 355 هجرى گسترش بسيارى داده بود و در آن، آثار زيادى از فلسفه كلاسيك يونان و منشورات نهضت ترجمه شامل آثارى از فيلسوفان مسلمان، مانند كندى، فارابى، زكرياى رازى، جابربنحيان و ساير شارحان و مترجمان وجود داشت، و مسكويه از همه اينها بهره گرفته است. 3 - تحقيق در علمكيميا وآشنايى با ابوطيب رازى كه در اين علم متخصص بود. (13) البته آثار زيادى از اين علم در كتابخانه بزرگ ابنعميد وجود داشت. بعد از درگذشت ابوالفضل بن عميد، فرزندش ابوالفتح در 22 سالگى مقام وزارت را به دست گرفت.در اين زمان مسكويه چهل سال داشت.سابقه همكارى او با ابوالفتح ريشه در دورانى داشت كه وى در نقش معلم و استاد وى بود.مسكويه از هوش و ذكاوت ابوالفتح در كشوردارى تمجيد كرده و در شرح حوادث سال 361 هجرى از او با عنوان استاد ياد مىكند: «در اين سال استاد بزرگوار ابوالفتح فرزند ابوالفضل بن عميد بر جاى پدر به وزيرى نشست». (14) ايشان از خود لياقت فراوانى نشان داد و در مقام رقابتبا وزراى عزالدوله بختيار در بغداد توانست از خليفه عباسى ( طايع لله ) لقب «ذوالكفايتين» بگيرد.معالوصف، رفتارهاى ناپسند او موجب انتقاد مسكويه از او نشد: ليكن اين فرزند او، ابوالفتح، در كنار برترى علمى و ادب دبيرى و تيزهوشى كه داشت، سبكى بچگانه و مستى جوانانه و بىباكى نيرومندانه نيز در او بود.به خودآرايى و قدرتنمايى، با به خدمت گماردن ديلميان و تركان براى ركابدارى در موكبها دلبستگى بسيار نشان مىداد...ابوالفتح بن عميد در سير كردن اين هوس خود اصرار داشت.او مىخواست از بيشترين امكانات آن بهره گيرد.اين رفتار او رشك فراوان شاهان و صاحبان شمشير و قلم را بر ضد او برانگيخت. (15) مسكويه از عضدالدوله به عنوان شخصيتى سياسى - فرهنگى ياد مىكند و در تهذيب الاخلاق چنين مىگويد: «اعظم من شاهدت من الملوك; (16) او بزرگترين پادشاهى است كه تاكنون مشاهده كردهام».وى در سرآغاز تجارب الامم نيز آورده است: خداوند، ما كارگزاران سرورمان شهريار بزرگ [ عضدالدوله ديلمى] و شكوهمند و سرچشمه نيكىها را - كه روزگارش دراز و دشمنش سرنگون، كشورش پايدار و دولتش نيرومند باد - نواخته است كه ما را هم به دوران او پديد كرده و به روزگار او بپروريده و در سايه او جاى داده و در پناه او فرود آورده و از كارگزاران ويژه او كرده است، چه از نواختهاى او چندان برخورداريم كه جز آفرين سپاسى و جز ستايش بهايى ندارد; پس با پندارى پاك و از سر راستى از خدا در مىخواهيم كه روزگارش دراز كند و از آنچه ارزانىمان داشته همچنان برخوردارمان بدارد. (17) از تجارب الامم به خوبى استفاده مىشود كه عضدالدوله، مسكويه را به عنوان مشاورى حكيم و داراى اخلاقى والا مىستوده است.علاقه عضدالدوله به طب سبب شد كه مسكويه كتابهاى طبى كتاب فى الادويه المفرده و كتاب فى تركيب الباجات را تاليف كند. (18) رابطه صميمى آن دو به گونهاى است كه با مرگ عضدالدوله تحول عظيمى در زندگى مسكويه رخ مىدهد; او در اين هنگام پنجاه سال داشت و تجربه حضور سى ساله وى در صحنه سياسى سبب شد كه او براى هميشه آن را ترك كند و حدود نيم قرن باقىمانده عمر خويش را به تهذيب نفس و تعليم و تربيتبگذراند.مسكويه شاهكار تاريخى خويش يعنى تجارب الامم را با مرگ عضدالدوله متوقف مىكند و با اينكه 49 سال بعد از آن زنده بوده است، ولى در سال 369 هجرى تاريخ خويش را به پايان مىرساند.از زندگى سياسى معلم ثالث در مدت باقىمانده عمرش اطلاع دقيقى در دست نيست. در مورد جايگاه مهم سياست در افكار و آثار مسكويه ترديدى وجود ندارد.هيچ متفكرى در دوره ميانى اسلام نمىتوانست در مورد زندگى سياسى بىاعتنا باشد و اين حكم در مورد مسكويه به سبب مقبوليت ويژهاى كه از دوران جوانى در دربار آلبويه كسب كرده بود، بيشتر از هركس صدق مىكند; اما در گامى فراتر مىتوان گفت كه مسكويه در سراسر آثارش لحظهاى از توجه به امور سياسى غافل نمىماند و حتى موضوعاتى را كه در رسالات خود به شكل عقايد و آراى اخلاقى، تعليم و تربيت، فلسفه و تاريخ مطرح مىكند، بايد از مسائل مربوط به سياستشمرد; بنابراين براى درك درست جايگاه سياست نزد وى، انسان به ناچار در برابر اين سؤالها قرار مىگيرد كه آيا به نظر معلم ثالث، سياست و سازمان دادن به جامعه و حكومت و اداره مدينه چيزى جز آماده ساختن، تعليم و تربيت اخلاقى، تقوا و فضيلتسياسى ادارهكنندگان مدينه است، هدف او از بسترسازى عقلى براى اخلاق مدنى چيست، ايشان از تدوين وارائه تجارب الامم، جاويدان خرد و انس الفريد چه هدفى را تعقيب مىكند. پاسخ به اين سؤالها مىتواند جايگاه سياست را نزد مسكويه به خوبى نشان دهد; اما پيش از آن لازم است كه رويكرد مفهومى مسكويه را از سياست مورد ارزيابى قرار داده و تلقى خاص او را از تعريف سياست مطرح كنيم.وى علاوه بر اصطلاح سياست، از واژههايى، نظير «صناعت ملكى» ، «تدبير مدينه» ، «تدبير مدنى» ، «تدبير مملكت» و «تدبير در مصالح بندگان» در همين مفهوم استفاده كرده، و افزون بر كاربرد مطلق واژه سياست، در نه مورد آن را به صورت مضاف به كار برده كه عبارتند از: 1 - سياست نفس; 2 - سياست والدين; 3 - سياست منزل; 4-سياست مدينه; 5 - سياست مملكت; 6 - سياست ملك (فاضل يا جائر) ; 7 - سياست الهى; 8 - سياستشرعى; 9 - سياست طبيعى. سياست از زواياى مختلف در عرصه حيات فردى و اجتماعى انسان وارد شده است و بالطبع پيشفرضهاى علمى و نگرشهاى فلسفى، اخلاقى و تاريخى معلم ثالث در ماهيت مفهومى سياست مؤثر است، و شايد بنابر همين ملاحظات بيرونى است كه برخى معتقدند نبايد انتظار تعريف واحدى از سياست داشت، بلكه هركس از زاويه نگرش خويش و براساس پيشفرضها، آرمانها و ايدهآلهاى خود آن را تعريف مىكند.برخى بر اين باورند كه اصولا سياست در قالب مفهومى ثابتى نمىگنجد، بلكه بايد براساس مقتضيات زمان تعريف جديدى از آن ارائه داد. (19) در دوره ميانى از عصر كندى و فارابى به بعد، فلسفه سياسى عرصه مباحثههاى علمى بود، اما بىترديد در آن زمان هنوز چارچوبهها و ساختارهاى علم سياستبه صورت مدون طراحى نشده بود.معمولا فيلسوفان مسلمان سياست را در ذيل حكمت عملى مطرح ساخته و آن را براساس مبانى و اصول كلى حكمت نظرى خود معمارى مىكردند و گاهى در تعقيب حوزه فيلسوف شاه، «رئيس اول» ، «ملك» ، «امام» و «واضع نواميس» ، سياست را در عرصه حكمت نظرى وارد مىكردند.ابونصر فارابى، بزرگترين نماينده فكرى عصر ميانى براى تبيين چهره «سياستمدار» خويش ابتدا از فضايل نظرى شروع كرد.فيلسوف نظرى او با انديشمند سياسى مساوى است و به اعتقاد وى، فيلسوف كامل كسى است كه علاوه بر علوم و فضايل نظرى، سه فضيلت فكرى، خلقى و عملى را نيز تحصيل كرده باشد تا بتواند به عناوين رئيس اول، امام، نبى و ملك متصف بشود; (20) بنابراين فارابى و پيروان مكتب فكرى او نه تنها سياست و علم مدنى را مبتنى بر حكمت نظرى دانستهاند، بلكه در تدوين آن بر ضرورت آگاهى حاكمان و سياستمداران بر مباحث نظرى در حوزههاى معرفتشناسى، هستىشناسى، انسانشناسى و غايتشناسى بيش از حكمت عملى تاكيد دارند.معلم ثالث در مقدمه تهذيب الاخلاقچنين مىگويد: چون براى هر علم و صناعتى اصول و پيشفرضهايى است كه بىآن فرا گرفته و فهميده نمىشود و اين مبادى از فن ديگر گرفته شده، در خود آن علم، بيان را مجالى نيست. در عين حال مسكويه مىگويد ما در اين جا از سر ناچارى پيشفرضهاى اين علم را به اختصار بيان مىكنيم.معالوصف او بهخوبى مرزهاى حكمت نظرى را از حكمت عملى متمايز مىكند و در حوزه حكمت عملى، سياستشرعى را تدبير فرد يا جامعه در جهت مصالح دنيوى و اخروى تعريف مىكند: «هى التى بها مصالح العباد فى الدنيا والآخرة». (21) ايشان در كتاب الهوامل و الشوامل در تعريف سياست ملكى مىگويد: صناعتى است كه مدنيت را قوام مىبخشد و مردم را بر مقتضاى مصالحشان رهنمون مىشود. (22) وى در پى فيلسوفان پيشين، مقوله «فضيلت» را در عرصه سياست ( سياست ملكى) وارد كرده و براساس آن، سياست را به دو بخش «فاضله» و «غيرفاضله» تقسيم نموده است. بالطبع كاوش در عناصر مفهومى و كارويژههاى اين سياستها راهى است كه مىتواند نگرش وى را در تعريف سياست روشنتر كند.او با تكيه بر كارويژههاى رهبرى و سياست فاضله در تعريف آن چنين مىگويد: پادشاه صاحب مزايا و فضل، راهها را ايمن كرده، عدالتخود را بر بزرگ و كوچك و شهرى و صحرايى منبسط نموده، تعمير بلاد و حفظ حومه ملك از هر شر و ضر و هجوم دشمن و بيداد بيدادگران به احسن طرق كرده، مصالح رعيتى و معايش عموم مردم را بجا و بهطور سزاوار داير نموده، چنين پادشاهى بر هر يكى از افراد رعيت احسانى دارد مخصوص. (23) كارويژههايى كه در سياست مورد توجه قرار گرفته، عبارتند از: 1.ايجاد امنيت اجتماعى; 2.گسترش عدالت; 3.توسعه عمران و آبادى كشور; 4.حمايت از حقوق فردى و اجتماعى; 5.دفاع از قلمرو مدينه در مقابل هجوم دشمن; 6.جلوگيرى از ظلم و ستم بيدادگران; 7.حفظ مصالح عمومى جامعه; 8.تامين اسباب معيشت افراد جامعه. براساس عناصر مذكور، جامعترين تعريف سياست همان تعبير «تدبير در جهت تامين مصالح عباد در دنيا و آخرت است». (24) براى ترسيم اهميت و جايگاه سياست نزد معلم ثالث - بعد از اشاره اجمالى به تعريف آن - بايد به اين نكته توجه كرد كه منظومه فكرى او در قالب شكلى مدور قابل ارائه است (25) كه در راس هر ضلع آن يكى از عناصر مهم فكرى شريعت، فلسفه، سياست، اخلاق و تاريخ قرار دارد. منظومه فكرى معلم ثالث اخلاق تاريخ شريعت فلسفه سياست فهم منظومه فكرى معلم ثالث و ساختار آن جداى از فهم هركدام از عناصر تركيبى و كارويژههاى آن نيست و از طرفى شناخت اهميت و جايگاه هركدام از آنها منوط به آن است كه اولا، جايگاه آن را در مجموعه كلىتفكر مسكويه بشناسيم و ثانيا، رابطه آن را با ساير اجزا و عناصر بسنجيم; از اينرو لازم است رابطه سياست را با شريعت، فلسفه، اخلاق و تاريخ مطرح كنيم. رابطه دين و سياست از قضايايى است كه از دو رهيافت مورد سؤال واقع شده: هم دينپژوهان براى شناخت رابطه دين با سياست كوشيدهاند و هم سياستشناسان به نوع پيوند سياستبا دين علاقه نشان دادهاند.اينكه قلمرو دين و سياست تا كجاست؟ آيا آن دو بر يكديگر منطبق بوده و همديگر را مىپوشانند يا بين آنها تباين و تعارض وجود دارد؟ اشتراكات و تمايزات آن دو در چيست؟ در تحقيقى كه نگارنده پيش از اين درخصوص اين موضوع به عمل آورده، پنج ديدگاه كلى را استقرا كرده است: (26) 1.رابطه عينيتسياست و شريعت; 2.رابطه تباين سياستبا شريعت; 3.رابطه دين محورانه (غايى - ابزارى) ; 4.رابطه سياست محورانه (هدف - وسيله) ; 5.رابطه انسان محورانه (ابزار بودن دين و سياست). معلم ثالثبا ديدگاه تباين، سياست محورانه و اومانيستى ابزارگرايانه مخالف است و در مقابل، دو ديدگاه عينيت و دين محورانه را مىپذيرد.وى در كتاب تهذيب الاخلاقمىگويد: الدين هو وضع الهى يسوق الناس باختيارهم الى السعادة القصوى والملك هو حارس هذا الوضع الالهى حافظ على الناس ما اخذوا به; (27) دين عبارت از قانون الهى است كه مردمان را از طريق انتخاب و اختيارشان به سوى سعادت قصوا سوق مىدهد و پادشاه، نگهبان اين قانون الهى و كسانى است كه به آن تمسك مىجويند. وى در ادامه، به جمله معروف اردشير بابكان، حكيم فارس، تمسك مىكند كه گفته است: دين و سياست دو برادر توام هستند كه هيچ كدام بدون ديگرى به انجام نمىرسد: فالدين اس والملك حارس و كل ما لا اس له فمهدوم و كل ما لا حارس له فضائع; (28) دين اساس است و پادشاه، نگهبان آن و هر آنچه را اساس نباشد از بين مىرود و هر آنچه را نگهبان نباشد ضايع مىگردد. از مجموعه آثار مسكويه چنين برمىآيد كه وى حوزه سياست را حوزه عقلانيتبشرى مىداند; بنابراين نه تنها روح شريعت نمىتواند با سياست مخالف باشد، بلكه از نظر او دينداران واقعى كسانى هستند كه با شريعت همدم و همراه باشند: «ان يانس بالشريعه و يستسلم لها» ، (29) و به حكمت و عقلانيت كه مطابق با شريعت است تن در دهند، زيرا «قوام سياست و پادشاهى با شريعت است، بهطورى كه زوال شريعت زوال سياست و زمامدارى را در پى دارد». (30) آنچه در انديشه مسكويه مهم مىنمايد، همسويى و هماهنگى كارويژههاى دين و سياست است.از نظر او، هر دو (دين و سياست) به دنبال تدبير و سامان دادن به رفتارهاى فردى و اجتماعى انسانها و ايجاد و ترويج ملكات ارادى و افعال فاضله و بستر سازى براى نيل به سعادتند. (31) ايشان شريعت را با سياست الهى برابر مىداند: الشريعة هى سياسة الله و سنته العادله التى بها مصالح العباد فى الدنيا والآخرة; (32) شريعت عبارت از سياست الهى و سنت عادله پروردگار است كه مصالح بندگان در دنيا و آخرت به آن بستگى دارد. ايشان در ذيل عبارتى از فيلسوفان مسلمان پيش از خود كه گفتهاند: عبادت الهى بر سه نوع است: 1.عبادات بدنى، مثل نماز، روزه و سعىدر مواقف شريف; 2. عبادات نفسى، مثل اعتقادات صحيح، علم به توحيد و تفكر در افاضات الهى ; 3. عبادات سياسى - اجتماعى، مثل انواع تعاملات اجتماعى، چنين مىگويد: «الثالث فى ما يجب له عند مشاركات الناس فى المدن». (33) سومين عبادت الهى در مواردى است كه انسانواجب است در مشاركتبا ديگران انجام دهد; نظير معاملات، مزارعات، اداى امانات، نصيحت، كمك به ديگران، جهاد با دشمنان، دفاع از حريم و حمايت از قلمرو جامعه و غيره.او در ادامه با تاييد ديدگاه فيلسوفان مسلمان، انواع عبادت را متناسب با مقامات معنوى انسانها به چهار دسته تقسيم مىكند: 1.مقام موقنين كه رتبه حكيمان است; 2.مقام محسنين كه رتبه عالمان عامل است; 3.مقام ابرار كه رتبه مصلحان است; 4.مقام فائزين كه رتبه مخلصان است. سپس ايشان در شرح مقام مصلحان مىگويد: «اينها [ مصلحان] خلفا و جانشينان خداوند در اصلاح بندگان و شهرها هستند». (34) تجلى دريافت مدنى معلم ثالث از شريعت را در شعاير مذهبى مىتوان فهميد، چنانكه مىگويد: اينكه صاحب شريعت مقدس روزانه پنج نوبت جمع شدن در مساجد را بر ما لازم فرموده و جماعت را بر فرادا ترجيح داده، براى اين باشد كه انس طبيعى بالقوه را به عالم فعليت درآورد و از آن پس، از راه باورهاى درست و مصلحتهاى مشترك كه مايه جمع آمدن آنهاست نيرومند گردد، اين جمع آمدن بر اهالى هر محله و كويى دشوار نيست. دليل اينكه غرض صاحب شريعت همان است كه گفتيم، اين است كه بر اهالى مدينه واجب شده است كه هر هفته يك روز همگى در مسجد بزرگى كه وسعت اهل شهر را شايان باشد جمع شوند، همينطور اهل محلات و كوچهها گرد هم آيند، چنانكه هر روز گرد هم در مساجد محلات مىآمدند.همچنين واجب كرده كه سالى دو مرتبه اهل شهر و ساكنان روستاها و دهكدههاى اطراف در نمازگاه وسيع در صحرا كه كفايت آنها كند مجتمع گردند، انس عمومى را تجديد كنند و قانون محبت ناظمه كه لازمه اراده آنهاست همگى را مشمول خود نمايد.افزون بر اين، صاحب شريعت واجب كرده است كه همگان يك بار در عمر خود در مكان مقدسى در مكه براى همين مقصود مجتمع شوند - زمان مشخصى براى اين امر معين نشده است - تا هركس بتواند خود، انتخاب كند و اهالى شهرهاى دور همچون ساكنان شهرهاى نزديك بتوانند مانند آنان كه هر سال، هر هفته و هر روز گرد مىآيند، به مقام انس و محبت و مشمول خير و سعادت نايل آيند، بدينسان آنان با اين انس طبيعى براى خيرات مشترك خود گرد مىآيند و علاقه به شريعت در ميان آنان تجديد مىشود. (35) معلم ثالث همچنان كه به ديانت از منظر «انس طبيعى» و «جامعهپذيرى طبيعى» مىنگرد، سياست را نيز از نگاه شريعت مىنگرد و آن را از زمره عبادات الهى محسوب مىكند. ايشان از دين و شريعتبه «سنت الهى» تعبير مىكند و حفاظت و حراست آن را وظيفه «امام» مسلمين مىداند، زيرا امام مظهر دين و سياست، و صناعتش «صناعت پادشاهى» است و تا زمانى كه او در مسند رياستباشد پيوند شريعتبا سياست پا برجاست و در صورت فقدان او، اگر از سنت الهى حراست نشود، فساد گريبانگير سياست مىشود و در نتيجه، قدرت و رياست متحول شده و در جامعه، انقلاب رخمىدهد و حكومت پادشاه كه حافظ دين و سياستبود، به حكومت غلبه و خودكامگى تبديل مىشود: عرض لها الفساد وانتقلت الرئاسات وانعكست الامور فيعرض لرئاسة الملك ان تنتقل الى رئاسة التغلب. (36) محبت از جامعه رختبرمىبندد و جاى خود را به شرارت مىدهد.هر كس به دنبال منافع خويش بوده و دوستىها و خيرات زايل مىگردد و در نتيجه، جامعه به هرج و مرج كشيده مىشود و برخلاف آنچه خداوند براىانسانها ايجاد كرده و با شريعت آن را ترسيم كرده و با حكمتش آنرالازم شمرده پديد مىآيد: «يؤول الامر الى الهرج الذى هو ضد النظام» ; (37) بنابراين معلم ثالث از تلفيق دين و سياستبه نوعى از سياست مىرسد كه آن را به «سياست الهى» تعبير مىكند و موضوع آن، اصلاح دنيا و آخرت انسانهاست. اين نوع از سياستبر قوانين شريعت مبتنى استو همان است كه همه انبيا بعد از امر به توحيد و يكتاپرستى به تبليغ و اجراى آن مامور بودهاند. طبق گفته مترجمان و شرح حال نويسان، ابوعلى احمد مسكويه را بدين دليل «معلم ثالث» لقب دادهاند كه در تاريخ فلسفه اسلامى اولين كسى است كه به حكمت عملى و اخلاق پرداخته است و او را به همين سبب «ارسطوى عرب» نيز خواندهاند. (38) مهمترين اثر او در اين باره تهذيب الاخلاق و تطهير الاعراق است كه با سبكى بديع و قلمى روان، اصول و مبانى عقلى و فلسفه اخلاق را بيان كرده است.مسكويه خود در الحكمة الخالده كه منظومهاى از حكمت و كلمات قصار حكماى پيشين ايرانى، رومى، هندى و مسلمان است، به منقولات بسنده كرده و پردازش مبانى و اصول را به تهذيب الاخلاق وامىگذارد: سخنانى را كه تا حال ذكر كرديم مجملى چند است از سخنان بزرگان كه حكايت كرديم و نقل نموديم، پيش از آنكه تفصيل دهيم اين سخنان را به ذكر جزئياتشان، و اگر نه اين بودى كه ما از براى تو محكم ساخته و نيكو پرداختهايم تمام اصول اين سخنان را در كتاب ديگر ما كه موسوم به تهذيب الاخلاق است، هر آينه واجب مىساختيم بر خود آوردن آن سخنان را براى تو. (39) در فصل دوم كتاب مذكور تحت عنوان «الاخلاق والطبائع» ، در تعريف اخلاق آمده است: خلق و خوى، حالتى از نفس است كه نفس را به انجام افعال فرا مىخواند بدون آنكه بر انديشه و فكر متكى باشد و اين حالتبه دو گونه است: اول آن است كه طبيعى باشد از اصل مزاج، مانند كسى كه اندك چيزى او را به غضب و هيجان آورد; دوم، خويى است كه به عادت و واداشتن و ياد گرفتن باشد، [ و] گاهى هم از روى فكر و انديشه حاصل مىشود و چون انديشه زياد پيشه خود سازد كم كم ملكه و خلق او گردد. (40) ايشان سپس به اختلافات فيلسوفان در مورد اخلاق اشاره كرده و پنج ديدگاه را مطرح مىكند: 1.ديدگاهى كه معتقد است اخلاق به جان بىادراك و نفس غيرناطقه اختصاص دارد; 2.ديدگاهى كه برخلاف نظر اول معتقد است روان آدمى را در خلق بهرهاى هست; 3.اين ديدگاه بر آن است كسى كه خلقش طبيعى باشد هرگز از آن خارج نمىشود; 4.ديدگاهى كه هيچ خويى را از آدمى طبيعى نمىداند; 5.ديدگاهى كه در آن معلم ثالث، اخلاق را براى انسان غيرطبيعى نمىداند، زيرا طبيعت انسان به گونهاى است كه اخلاق را مىپذيرد.در عين حال، اخلاقيات را از راه تاديب و موعظه به صورت سريع يا كند فرامىگيرد. وى سپس در استدلال بر رد نظريه نخست مىگويد: پذيرش اين نظريه در حقيقت، به بطلان قوه تمييز و عقل و فساد سياسات عامه منجر مىشود، زيرا داعيه آن، اين است كه بايد مردم را به حال خويش رها كرد و جوانان و كودكان را ادب و اخلاق نياموزاند، چون كه بد، بد است و نيكو، نيكو.اين ديدگاه از نظر مسكويه باطل و مردود است.او در بحث از دو ديدگاه «طبيعى» و «تاديبى» به صراحت، ديدگاه طبيعى را رد نمىكند; اما چون التزام به آن را سبب تعطيلى عقل، تفكر، سياست، تعليم و تاديب مىداند مىگويد: ما ديدگاه تاديبى بودن اخلاق را اختيار كرديم، زيرا با عقل و سياست همخوانى دارد. طرح ديدگاه طبيعى يا تاديبى بودن اخلاق، معلم ثالث را وارد مقوله انسانشناسى مىكند; بدين معنا كه آيا انسانها بالطبع سرشت اخلاقى دارند، يا طبيعتشان شرورانه است؟ ايشان مىگويد: رواقيون پنداشتهاند كه انسانها بر سرشتخوبى خلق شدهاند و جامعه و گرايشهاى بيرونى، آنها را فاسد مىكند.گروهى ديگر از حكماى پيش از رواقيون بر اين باورند كه انسانها بر سرشت پست آفريده شده و بالطبع شرورند و با تعليم و تربيت قابل اصلاح مىباشند، لكن برخى از آنها در نهايتبدكارى مىباشند كه هرگز راه خوب را نخواهند، چنانكه حكيم جالينوس گويد: آدميان برخى بالطبع خير هستند و برخى ديگر طبعشان شرور است و برخى نيز بينابين هستند; بنابراين مسكويه با نقد دو نظريه نخست چنين مىگويد: پديدار و واضح است كه آدميان بعضى بالطبع نيكوكارند و اينها بسيار كم باشند و بعضى بالطبع بدكردار و اين گروه انبوهى است كه نمىشود از بدكردارى دست كشند. فرقه ديگرى هم هست كه گاهى راه ناهنجار پيش گيرند و گاهى بر راه راست روند كه اين فرقه مىتوانند از راه ناصواب خود را به راه خوب اندازند. (41) ارسطو در كتاب اخلاق و مقولات خود تصريح مىدارد: آدم شرور بدكردار به تادب گاهى شود كه نيكوكار گردد.ديده مىشود كه گفتارهاى خوش و ادب آموختن و حكمرانىهاى عموميه فاضله از سياسات و نواميس نيكوى بلند، كارسازىها كرده وگرنه بايد شهريارىها و فرماندهىهاى بلندمرتبه و گفتارهاى بزرگانه بىتاثير ماند.برخى از آدميان مستعد و قابلند كه به سرعت تمام فضايل را دارايى كنند و برخى در زمان طولانى به زحمت زياد به اين مرتبه رسند. (42) مسكويه ديدگاه ارسطو را ترجيح مىدهد و آن را موافق با نظر خويش مىداند. بعد از بيان تعريف و ماهيت اخلاق، پرداختن به نوع پيوند آن با سياستو مدنيت ضرورى است.معلم ثالث مهمترين اثر اخلاقى خود را براساس فلسفه سياسى خويش بنياد نهاده و تمام كمال مطلوبهاى اخلاقى و غايات فاضله و سعادات و خيرات را جز در اجتماع مدنى و از مجراى آن ممكن نمىداند; از اينرو على رغم دعوت به تهذيب و اخلاق و ترك دنيا مىگويد: ما با اين توصيه خواهان كنار گذاشتن دنيا و روى گردانى كلى از عمران و آبادى آن نيستيم.توصيه به ترك مطلق دنيا، ديدگاه كسى است كه از وضع جهان بىخبر است و نمىداند كه انسان مدنى بالطبع است. (43) از نظر مسكويه، كسى كه شهروند مدينهاى نيستحتما از تحصيل فضايل و سعادت ناتوان است: چون خيرات انسانى و ملكات نفس انسان بسيارند و او نمىتواند به تنهايى به همه آنها عمل كند، پس لازم است تا شمار بسيارى از مردمان به عمل به اين خيرات و ملكات قيام كنند، به همين دليل بايستى جمع كثيرى از مردمان وجود داشته و در زمان واحدى براى به دست آوردن سعادتهاى مشترك گرد هم آمده و بتوانند به همديگر در رسيدن به كمال يارى نمايند; بدين سان خيرات مشترك و سعادتها ميان آنان ايجخواهد بود و خيرات و سعادتها چنان توزيع خواهد شد كه هركس سهمى از آن داشته باشد، در اين صورت هر فردى به يارى ديگران به كمال انسانى و سعادتها... ستخواهد يافت، به همين دليل است كه بايستى انسانها يكديگر را دوست داشته باشند، زيرا هر يك كمال خود را در ديگرى خواهد يافت و اگر چنين نباشد سعادت او كامل نخواهد بود; پس هر فردى به منزله عضوى از اعضاى بدن است و قوام انسان با تمامى اعضاى بدن ممكن است. (44) در نظر معلم ثالث، اخلاق مبتنى بر مدنيت و ناظر به اصلاح حيات اجتماعى انسانهاى «مدنى بالطبع» است، زيرا او تحقق همه فضايل را در سايه مدينه و تعامل اجتماعى مىبيند و انسانهاى راحتطلب و منزوى را عارى از فضيلت مىداند، چنانكه تصريح مىكند: تنآسايى و راحتطلبى از بزرگترين رذيلتهاست، زيرا انسان را از انسانيت تهى مىكند.نكوهش ما را از اهل زهد نيز كه از مردم كنارهگيرى و در بالاى كوهها و صحراها زندگى مىكنند به همين دليل است، زيرا آنان توحش را انتخاب كردهاند كه ضد تمدن است، به همين جهت آنان از فضيلتهايى كه برشمرديم عارى هستند.وقتى كسى جداى از مردم زندگى بكند و عارى از فضيلتهاى اخلاقى باشد چگونه مىتواند ميانهرو، عادل، گشاده دست و شجاع باشد.نيرو و ملكاتش تماما بيهوده و باطل گرديده، نتواند روى بر نيكويىها و درستىها آورد و چون نيروى او بىبنياد شده كردارهاى مخصوص به ملكات قوا از او صادر نگردد، بلكه مانند جمادات و مردگان بىجان ماند. (45) تاكيد معلم ثالثبر پيوند اخلاق و سياست تا جايى است كه او در مباحثسياسى هيچگاه دولت و قدرت را فىنفسه مورد تامل قرار نمىدهد، بلكه آنچه ذهن و فكر او را مشغول كرده فضيلت و ارزشهاى اخلاقى است; از اينرو به محض ورود به عرصه حكومت و دولت، مباحث هنجارى را نيز به ميان مىآورد و از اصطلاحاتى، چون «مدينه فاضله» ، «مدينه عادله» و «مدينه ظالمه» استفاده مىكند و اين، نشان دهنده آن است كه مدينه و حكومت موردنظر وى تشكيلاتى دارد كه در راس آن انسان متصف به فضيلت و دالتحاكم است.مدينه مسكويه ريشه در طبيعت اجتماعى بشر دارد و به نوعى وجودى واقعى و مستقل است; اما او هم در اهداف شكلگيرى و هم در تداوم و بقاى مدينه به نقش اساسى فضايل و ارزشهاى انسانى تاكيد مىكند. فيلسوفان سياسى در تحليل و ريشهيابى سياست، حكومت و ساير پديدههاى اجتماعى به دو گروه تقسيم مىشوند: گروهى از آنها همانند افلاطون پيرو مذهب اصالت عقل هستند و در شناسايى پديدههاى سياسى به بيان طبيعت، ماهيت و ساخت آنها بسنده مىكنند.در مقابل، گروه ديگر معتقدند جهان و به تبع آن پديدههاى سياسى در حال تكامل و شدن هستند، هر پديدهاى منشا تكوينى دارد و اگر زمان را به دو بخش اتفاق افتاده و نيفتاده تقسيم كنيم، بىترديد آنچه اتفاق افتاده است عوامل مؤثرى براى تكوين آنچه بايد اتفاق بيفتد هستند، زيرا به تعبير معلم ثالث، كه خود از گروه دوم است، بسيارى از پديدههاى اجتماعى در شرايط مشابه تكرار مىشوند: من چون سرگذشت امتها و سيره پادشاهان را مطالعه كردم و گزارش شهرها را خواندم و كتابهاى تاريخى را مرور كردم، چيزهايى يافتم كه مىتوان از آنها (در آنچه مانندشهميشه پيش مىآيد و همتايش پيوسته روى مىدهد، پند گرفت) و نيز ديدم اگر از اينگونه رويدادها در گذشته نمونهاى بيابم كه گذشتگان آن را آزموده باشند و آزمودنشان راهنماى آيندگان شده باشد، از آنچه مايه گرفتارى كسانى مىبود دورى جسته، بدانچه مايه نيكبختى كسانى ديگر چنگ زدهاند، چه كارهاى جهان همانند و درخور يكديگرند.رويدادهايى از اين دست كه آدمى به ياد مىسپرد، گويى همگى آزموده خود اوست، گويى خود بدانها دچار آمده و در برخورد با آنها فرزانه و استوار شده است، گويى خود در هنگامه آنها زيسته و خود با آنها روبهرو بوده است و سپس دشوارىهاى خويش را چون مردى كاردان پذيره شود و پيش از روى دادن باز شناسد و همواره در برابر چشمان و در ديدگاه خويش بدارد و با آنها هم با همسان و همانندشان رو به رو گردد. (46) از نظر مسكويه، تاريخ كه همان سياست گذشته است، گنجينهاى از تجربيات، كوششها، موفقيتها و ناكامىهاى عملى انسانهاست كه در تكوين و سامانيابى سياست امروز كه خود تاريخ فردا خواهد بود مؤثر مىباشد.اختلاف مبنايى مسكويه با افلاطون در اين است كه افلاطون انديشه تاريخى خود را بر تصورات ذهنى و مثالى بنا نهاده، در حالى كه انديشه مسكويه ناظر به واقعيتهاى عينى و خارجى است;از اينرو علاوه بر آنكه بخش مهم تاريخ وى (از سال 340 هجرى به بعد) نتيجه مشاهدههاى محسوس خود مىباشد، عقل و موافقت عقلانى را ضابطه سنجش حوادث قرار داده است; لذا در مقدمه تجارب الامم بر چهار نكته اساسى تاكيد مىكند كه عبارتند از: 1.غرض از نگارش تاريخ: هدف اين است كه تجربه گذشته را در اختيار سياستمداران و مدبران امور عامه قرار داده تا آن را چراغ راهنماى خويش كرده و از شكستها و ناكامىهاى اقوام گذشته عبرت گرفته و رمز موفقيتهاى آنها را كشف نمايند; 2.موضوع مطالعه تاريخ: سرگذشت امتها، سيره پادشاهان و گزارش شهرهاست; 3.علت پرداختن به تاريخ: چون تاريخ تكرار مىشود، ضرورت دارد كه از تجربه ديگران در رويدادهاى همانند و مشابه استفاده كرد; 4.پرهيز از تاريخ غير مفيد: غرض مسكويه از تاريخ تنها اطلاعرسانى نيست، بلكه با معيار عقلانى و بهرهمندى به نقل تجربههاى قابل استفاده پرداخته است; از اينرو ايشان مىگويد كه من چهار نوع گزارش تاريخى را در تجارب الامم نياوردهام: الف) اخبار مربوط به اعجاز الهى پيامبران كه مافوق تجربه بشرى است و در مواجهه با رويدادها نمىتوان از آن استفاده كرد; ب ) افسانههاى موهوم و آميخته با خرافات; ج ) اخبارى كه صحت آنها را عقلا نمىتوان تاييد كرد; د ) اخبارى كه در وقايع خاصى رخ داده و قابل تكرار نمىباشد. از آنچه بيان شد، مىتوان به اين نتيجه رسيد كه در نظر معلم ثالث، تاريخ و ياستبا هم پيوند وثيق و ناگسستنى دارند، زيرا اولا، وى هر كجا از رويدادهاى سياسى و سرگذشت اميران و سلاطين و سياستهاى آنها سخن مىگويد، انديشهاش در درون خود به صورت صريح و يا ضمنى به نمونه كاملى از حكومت، اجتماع و سياست اشاره دارد و به تعبير محمد اركون، مسكويه در تاريخ خويش به الگوى مدينه فاضلهاى كه فارابى ترسيم كرده بود فكر مىكرد. (47) و به همين دليل در حاشيه نقل بسيارى از رخدادهاى سياسى دوران خويش، به ارزيابى ارزشى آنها مىپردازد و ضمن حفظ امانت در نقل حوادث، داورى خود را نيز ثبت كرده است. ثانيا، مطالعه تاريخى در حقيقت، مطالعه سياست در عصر گذشته است و تاريخ، همانند نخى كه غير منقطع ادامه دارد به شكل متصل و مستمر است; بنابراين سياست امروز ادامه تاريخ ديروز است، در نتيجه، اصول سياست امروز نتيجه تجربهها و دادههاى زمان گذشته است.به اعتقاد مسكويه، نسلهاى بعدى همواره ميراث خوار نسلهاى قبلىاند و در مرحله بالاتر، فرهنگها و تمدنهاى بشرى متاثر از فرهنگها و تمدنهاى گذشته مىباشند.در حقيقت، اين نوع نگرش تاريخى كه در گذشته رواج داشت، هيچگاه تاريخ را به صورت قطعه جداگانهاى مطالعه نمىكرد. مهمترين اثر تاريخى مسكويه، تجارب الامم است كه از نظربيان رخدادهاى سياسى به دو بخش تقسيم مىشود: بخش نخست از آغاز تا حوادث سال 295 كه هجرى همانند تاريخ طبرى است و همانطورى كه خود در حاشيه درگذشت قاضى ابوبكر احمد بن كامل از دوستان ابوجعفر طبرى، در سال 350 هجرى، تصريح كرده، تاريخ طبرى يكى از منابع نگارش او بوده است، و بخش دوم، حوادث بعد از ورود مسكويه به دربار ابومحمد مهلبى ، ابوالفضل بن العميد، ابوالفتح بن العميد و در نهايت، عضدالدوله را بيان مىكند. يكى از منابع تاريخى وى مشاهدههاى دقيق و مستقل وى بود.حضور او در بغداد (مركز خلافت) محوريت تاريخ را بدانجا داد، چنانكه ايشان در آغاز حوادث سال 340 هجرى مىگويد: بيشتر گزارشهايى كه از اين سال مىآورم از مشاهدهها و ديدههاى خود من يا گزارشى است همسنگ ديدههاى من كه از ديگران شنيدهام، زيرا همچون استاد رئيس ابوالفضل محمد بن الحسين بن العميد - كه خدا از او خشنود باد - در اين يا آن واقعه تدبيرهاى خويش را و پيشآمدهايى را كه براى وى رخ داده، به من خبر داده است.گزارش چنين كسى در اين كه بدان اعتماد كنم و به راستى آن اطمينان يابم از ديدههاى خود من كمتر نتواند بود.نيز مانند ابومحمد مهلبى - كه رحمتخدا بر او باد - بيشتر حوادث روزگارش را براى من بازگفته است و اين به علت طول صحبت و كثرت مجالستبا وى بوده است.بسيارى از بزرگان عصر اين دو تن، خبرهايى به من دادهاند كه از آنها پند توان گرفت. (48) فلسفه تاريخ و صبغه سياسى تجارب الامم ويژگى بارزى است كه تاريخ او را از ساير كتابهاى تاريخى متمايز مىكند.او خود، تجربيات سياسى نقل شده در كتابش را به شرح ذيل ارائه مىدهد: 1.گزارش از آغاز دولتها و پيدايش پادشاهىها; 2.گزارش از آفات و رخنههايى كه در آنها راه يافته و زمينه بحران و انحطاط آنها را فراهم كرده است; 3.گزارش از سياست اصلاحطلبانى كه آن رخنهها را چاره كردند تا به وضعيت مطلوب برگردد; 4.بيان شرح حال و غفلت و سستى كسانى كه در كنار بحرانها ماندند و رهايش كردند تا كارشان به آشفتگى و زوال بينجامد; 5.گزارش از سياستهايى، همچون تلاش در آبادانى و توسعه كشور; 6.گزارش از چگونگى ايجاد سياست وفاق ملى و يكسخن كردن مردمان; 7.گزارش از سامان دادن سپاهيان و تاكتيكها و تدبيرهاى جنگى موفق و كستخورده; 8.گزارش از رفتارهاى سياسى كه آغازى پسنديده و فرجامى ناستوده داشت و بالعكس; 9.گزارش از شيوههاى نزديكى و يا دورى به شهرياران و كسانى كه در اين راه عمل كردهاند; 10.گزارش از سياستهايى كه آغاز و انجام آن يكسان بود; 11.گزارش شيوههاى وزيران، سرداران و كسانى كه يا رام كردن مردمى، يا چاره كردن كارى و يا نگاهدارى استانى بديشان سپرده شده و نيك از پس آن برآمدند و راهكار بدانستند و يا با سوء تدبير به بيراهه رفتند. (49) مطالعه موارد ياد شده، جايگاه تاريخ و پيوند آن را با سياست در منظومه فكرى معلم ثالثبه خوبى نشان مىدهد. معلم ثالثحكمت و فلسفه را به دو بخش نظرى و عملى تقسيم مىكند: بخش نظرى (علم به موجودات هستى از آن جهت كه موجودند) درباره كمال علمى و «قوه عالمه» انسان است كه او را به علوم و معارف رهنمون مىكند و تا آنجا كه فكرش راست آيد و انديشهاش درستباشد باطل نگويد، غلط در حكم و اعتقاد نجويد، در حقيقت مطلب شك روا ندارد و در امور موجود به ترتيب پيش آيد تا به علم الهى كه آخرين مرتبه علوم استبرسد و خاطر جمع و مطمئن شود و حيرت او برداشته شده، آخرين مطلوب حقيقى بر او تجلى كرده و به مقام اتحاد و يكرنگى نايل گردد. (50) ايشان در شرح فلسفه عملى كه مربوط به «قوه عامله» است، مىگويد: كمال دوم كه به قوه عملى است، آن است كه...مبدا آن ترتيب قوا و افعال خاصه ستبه قسمى كه بر يكديگر غلبه بجويند و هر قوه متضاده در ماده او با هم ساخته باشند و كارها برحسب قوه مميزه او با نظم و ترتيب به طورى كه سزاوار استبه ظهور آيد و منتهى به تدبير مدنى شود كه همان افعال و قوا را ميانه مردم جارى و سارى كرده، عموم مردمان را به سعادت مشترك مانند خود نايل كند. (51) مسكويه همانند ابونصر فارابى فلسفه نظرى را در انحصار فيلسوفان قرار مىدهد و دستسياستمداران را از آن كوتاه مىداند، (52) اما محصول كار آنها كه ارائه «آراى صحيح» و «اعتقادات فاضله» است در حوزه اقتدار سياستمداران قرار مىگيرد. وظيفه رهبران جامعه است كه عقايد درست را در ميان مردم ترويج و بدانها تعليم كنند; اما در فلسفه عملى كه از ترتيب قواى نفسانى انسان آغاز مىشود و به سياست و تدبير مدنى مىرسد، اينجا نقطه مشترك بين فلسفه و سياست است و هيچكدام از ديگرى بىنياز نيست. مسكويه نظرهاى معلم ثانى در تحصيل السعاده را پذيرفته است كه فيلسوف در فلسفه نظرى «فيلسوف ناقص» است و وقتى به فلسفه عملى وارد شود و فضايل فكرى، خلقى و عملى را تحصيل كند، به كمال مىرسد.او در الفوز الاصغر بعد از بيان حكمت نظرى مىگويد: ...ثم عمل بعد ذلك كتب في الحكمة العمليه...ثم في تدبير المنزل ثم في تدبير الملك و هي صناعة الملك و قالوا من كمل سياسة نفسه و تهذيب اخلاقه، صلح لتدبير منزل و من صلح لتدبير منزل صلح لتدبير مدينة و من صلح لتدبير مدينة صلح لتدبير مملكة فاذا استكمل الانسان هذين الجزئين من الحكمة فقد استحق ان يسمى حكيما و فيلسوفا و قد سعد السعادة التامة; (53) بعد از تامل در حكمت نظرى و بهرهگيرى از آن بايد وارد حكمت عملى شد.ابتدا بايد در عرصه اخلاق و سپس تدبير منزل و پس از آن تدبير زمامدارى، كه عبارت از صناعت زمامدارى است، وارد شد كه گفتهاند كسى كه سياست نفس و تهذيب اخلاق را به كمال برساند شايستگى تدبير منزل دارد و آنكه صلاحيت تدبير منزل دارد صلاحيت تدبير مدينه را پيدا مىكند و آنكه شايستگى صلاحيت مدينه را دارد براى تدبير ملكتشايستگى پيدا مىكند، و هرگاه آدمى در اين دو جزء از حكمت كامل شد شايسته عنوان حكيم و فيلسوف شده و به سعادت تام نايل مىآيد. از عبارت فوق چنين برمىآيد كه فيلسوف، حكيم و سياستمدار در مملكت، و امامت و خليفةالله كه در تهذيب الاخلاق آمده، همه در جايگاه واحدى واقع مىشوند و بيانگر پيوند حوزه سياست و حكمت هستند.اين پيوند در موضوعهاى انسانشناسى و غايتشناسى بيش از ساير مسائل فلسفى مورد توجه معلم ثالثبوده است: فلسفه و كمال نظرى به منزله صورت، و فلسفه و كمال عملى - كه به اعتقاد مسكويه نهايت آن سياست و تدبير مدنى است - به منزله ماده است، چه هيچ كدام بىديگرى تمام نمىشود، زيرا كه علم مبدا و عمل تمام است.مبدا بىتمام، به كار نيايد و تمام بىمبدا محال است. (54) تعامل سياست و فلسفه به گونهاى است كه سياستبدون فلسفه، و فلسفه بدون سياست ناقص مىباشد، چنانكه مسكويه با پذيرش ديدگاه ارسطو مىگويد: «و لهذا احتاجت الحكمة الى صناعة الملك». (55) حكمتبه سياست و صناعت پادشاهى نياز دارد و با تحصيل حكمت و سياست است كه انسان شايسته منصب «امامت» ، «خليفةالله» و «حكيم» مىشود.در اين جا حكمتبه مفهوم فلسفه است، اگرچه فلسفه به معناى خاص به يونان باستان برمىگردد و حكمتبرترين فضيلت قرآنى است.با اين وجود، حكماى اسلام فلسفه يونان به ويژه فلسفه سقراط، افلاطون، ارسطو و بسيارى از نو افلاطونيان صدر مسيحيت را با عنوان «حكيمان الهى» پذيرفتند; بنابراين فلسفه با دو جزء آن بخشى از حكمت است و چنان كه پيشتر بيان شد، فلسفه نظرى به تنهايى ناقص است; از اينرو اثبات تمايزى كه «محمد لطفى جمعه» بين حكمت و فلسفه از نظر مسكويه مطرح كرده، مشكل است. (56) از مجموع مباحث مقاله حاضر به اين حقيقت دست مىيابيم كه معلم ثالث انسان را موجودى بالطبع اجتماعى و بالضروره سياسى مىداند، زيرا طبيعت انسان به اجتماع و تعاون و انس طبيعى با ديگران تمايل دارد و بر همين اساس، انواع اجتماعات پديد آمده است.تامين معاش و تحصيل فضايل برتر تنها در سايه اجتماعات كامل در حد مدينه و مملكت (كشور) امكانپذير است، زيرا در آنجا تعاملات، انتظامات وارتباطات در سايه زعامت امام و سياست ملك به سامان مىرسد; از اينرو انسانها به ضرورت به «سياست» و «حكومت» گرايش دارند. بعد از بيان ماهيت، انواع و منشا حيات اجتماعى بشر، ديدگاههاى مسكويه را در مورد مفهوم سياست و جايگاه آن آورديم كه وى «سياست را تدبير فرد يا جامعه بهمنظور تامين مصالح و سامان دادن به حيات دنيوى و اخروى مىداند».معلم ثالث از فيلسوفانى است كه منظومه فكرى دارد و از زواياى مختلف به هستى، انسان و غايات مىنگرد و در مجموعه آثارش علاوه بر علوم دقيقه، به طب، نجوم، كيميا و... پرداخته شده و درخصوص علوم انسانى آثار او به پنج موضوع مهم شريعت، فلسفه، سياست، اخلاق و تاريخ تقسيم مىشوند; بنابراين در اين مقاله كوشيديم تا جايگاه سياست را ابتدا در كل اين منظومه روشن نماييم و سپس رابطه آن را با يكايك اجزا و عناصر تشكيل دهنده آن بررسى و تبيين كنيم. پىنوشتها: 1.ابوعلى مسكويه به القابى همچون معلم ثالث و خازن و ابوعلى رازى نيز شهرت دارد. 2.افزون بر اينها مترجمان و گزارشنويسان بزرگى، چون قفطى (564 - 656 ق) در تاريخ الحكماء، ياقوت حموى (574 - 629 ق) در معجم الادباء، بيهقى ( متوفاى 575 ق) در تاريخ حكماء الاسلام و تتمه صوان الحكمه، شهرزورى (قرن ششم و هفتم هجرى ) در نزهة الارواح و روضة الافراح، ابن ابى اصيبعة (579 - 616 ق) در عيون الانباء فى طبقات الاطباء، صفدى (696 - 764 ق) در الوافى بالوفيات و در بين متاخران افرادى، چون حاجى خليفه (متوفاى 1067 ق) در كشفالظنون، عبدالله افندى (قرن دوازدهم هجرى ) در رياض العلماء، محمدباقر خوانسارى (1226 - 1313 ق) در روضات الجنات، شيخ آغابزرگ تهرانى (1293 - 1389 ق) در الذريعة الى تصانيف الشيعه، سيد حسن صدر (1272 - 1353 ق) در تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام، محمد مدرس (1296 - 1373 ق) در ريحانة الادب، محسن امين عاملى در اعيان الشيعه، محمد اركون در نزعة الانسنة و برخى از مستشرقان، مانند «بروكلمان» ، «ريتر» ، و «باسه» از ايشان ياد كردهاند.همچنين محقق معاصر ايرانى دكتر ابوالقاسم امامى كه تلاش زيادى در ترجمه آثار مسكويه و معرفى شخصيت وى داشتهاند. 3.محمد باقر موسوى خوانسارى، روضات الجنات، الجزء الاول، ص 257. 4.على بن يوسف قفطى، تاريخ الحكماء، ص 332. 5.ابوعلى مسكويه، تجارب الامم، ترجمه علينقى منزوى، ج 6، ص 163، 206 و 247. 6.ابوعزه، احمد بن عبدالملك، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 6، مقاله دكتر ابوالقاسم امامى در مورد ابوعلى مسكويه، ص 56 - 62. 7.عبدالله نعمه، فلاسفه شيعه، ترجمه جعفر غضبان، ص 171; ابوعزه احمد بن عبدالملك، پيشين، ج 6، ص 56. 8.ابوعلى مسكويه، تجارب الامم، ج 6، ص 177 - 207. 9.همان، ص 163 - 164. 10.همان، ص 269. 11.همان، ص 333 - 342. 12.همان، ص 338. 13.محمد اركون، نزعة الانسنه فى الفكر العربى، ترجمه هاشم صالح. 14.ابوعلى مسكويه، تجارب الامم، ج 6، ص 363. 15.همان. 16.همان، ص 169. 17.ابوعلى مسكويه، تجارب الامم، ج 1، ص 51. 18.على بن يوسف قفطى، پيشين، ص 331 و 332. 19.ر.ك: محسن مهاجرنيا، انديشه سياسى فارابى، در دست نشر. 20.ابونصر محمد فارابى، تحصيل السعاده، تحقيق جعفر آل ياسين، ص 92 - 95. 21.ابوعلى مسكويه، تهذيب الاخلاق، ص 105. 22.ابوعلى مسكويه، الهوامل و الشوامل، ص 333. 23.كيمياى سعادت، ترجمه تهذيب الاخلاق، ص 147. 24.ابوعلى مسكويه، تهذيب الاخلاق، ص 105. 25.محسن مهاجرنيا، انديشه سياسى مسكويه، در دست نشر. 26.ر.ك: انديشه سياسى شيخ انصارى، كنگره دويستمين سالگرد تولد شيخ اعظم، قم، 1373. 27.ابوعلى مسكويه، تهذيب الاخلاق، ص 129. 28.همان. 29.همان، ص 121. 30.ابوعلى مسكويه، الحكمة الخالده، ص 371. 31.ابوعلى مسكويه، تهذيب الاخلاق، ص 54. 32.همان، ص 105. 33.همان، ص 116. 34.همان، ص 116 و 117. 35.همان، ص 129. 36.همان، ص 132. 37.همان. 38.محسن امين، عاملى، اعيان الشيعه، ج 10، ص 139. 39.ابوعلى مسكويه، الحكمة الخالده، ص 25. 40.ابوعلى مسكويه، تهذيب الاخلاق، ص 51. 41.كيمياى سعادت، ترجمه تهذيب الاخلاق، ص 55 - 61. 42.ابوعلى مسكويه، تهذيب الاخلاق، ص 53. 43.الفوزالاصغر، ص 62. 44.ابوعلى مسكويه، تهذيب الاخلاق، ص 37. 45.همان، ص 49. 46.ابوعلى مسكويه، تجارب الامم، ج 1، ص 1 و 2. 47.محمد اركون، پيشين، ص 238. 48.ابوعلى مسكويه، تجارب الامم، ج 6، ص 177. 49.همان، ج1، ص 1 و 2. 50.ابوعلى مسكويه، تهذيب الاخلاق، ص 57. 51.همان، ص 57 و 58. 52.الفوز الاصغر، ص 67 و 68. 53.همان. 54.ابوعلى مسكويه، تهذيب الاخلاق، ص 58. 55.همان، ص 85. 56.محمد لطفى جمعه، تاريخ فلاسفة الاسلام فى المشرق و المغرب، ص 311. انديشه سياسى مسكويه
زندگى و زمانه مسكويه
زندگى سياسى مسكويه
1.مسكويه و ابومحمد مهلبى وزير
2.مسكويه و ابوالفضل بن عميد وزير
3.مسكويه و ابوالفتح بن عميد وزير
4.مسكويه و دربار عضدالدوله وزير
جايگاه سياست در انديشه ابو على مسكويه
مفهوم سياست
سياست و شريعت
سياست و اخلاق
سياست و تاريخ
سياست و فلسفه
نتيجه
| مجلات >فصلنامه علوم سياسى>شماره 1 |
محسن مهاجر
على رغم برداشت ناصواب بسيارى از محققان و نويسندگان معاصر، كه رويكرد انديشه سياسى فارابى را كشف و شهودى پنداشته، تصور كردهاند فارابى به راهى اوتوپيايى و ماوراءالارضى گام نهاده است; همچنان كه پيش از او مدينه فاضله افلاطونى، در دام آن گرفتار شده بود. راقم اين سطور را اعتقاد بر آن است كه اين تلقى، قرائتى است كه از منظر افلاطون به فارابى نظر كرده است و مع الاسف مؤسس فلسفه اسلامى و سياسى و بزرگترين فيلسوف (1) جهان اسلام را ناخواسته و يا ناآگاهانه به اتهام تقليد از فلسفه سياسى كلاسيك يونانى به حاشيه كشاندهاند، كه اگر در اعتقادشان صائب هم باشند در عمل به خطا رفتهاند. زيرا فارابى (2) علاوه بر اخذ مكتب افلاطون، ارسطو و فلوطين و جمع بين آراى متناقض آنها، بخشى از آن آرا را كه با مبانى دينى ناسازگار بوده حذف نموده بخشى را بازسازى و اصلاح كرده است و آراى بسيارى از تفكر خويش بر آن افزوده است فلذا اهتمام به انديشه فارابى در قياس با انديشه افلاطون و ارسطو به مراتب از ولويتبيشترى برخوردار است .
بر اين اساس جا دارد قرائت جديدى از انديشه سياسى وى با رهيافتى فلسفى، مورد مذاقه قرار گيرد. در اين راستا، نگارنده بعد از دو سال مطالعه و تحقيق بر روى تمام آثار موجودفارابى (3) و تحقيقات پيرامونى سعى دارد با توجه به منظومه فكرى معلم ثانى، كه تلفيقى است از عناصر زمان، عمل سياسى، اعتقاد شيعى و تفكر سياسى از زواياى مختلف، «فلسفه سياسى» او را مورد كنكاش و مطالعه قرار دهد. (4) و تحقيق حاضر، بخشى از اين پروژه وسيع است .
فرضيه تحقيق اين است كه فارابى بر اساس عناصر فوق، «مصالح» يونانى را اخذ، و با ديدى واقعگرا، نظام مطلوب خويش را معمارى كرد. كه ماهيت اين نظام به هيچ وجه در انديشه فيلسوفان پيشين، طرح نشده است. بنابر اين اگر چه در حيات علمى او سهم زيادى از ارثيه «نهضت ترجمه» وجود دارد و او بر سر سفره رنگين مترجمان زيادى نشسته است و حقيقتا بزرگترين شارح و مفسر دسترنج مترجمان قرون دوم و سوم هجرى قمرى است، اما علاوه بر اخذ «علوم عقلى» با الهام از تفكر اسلامى شيعى، براى حل «بحران» زمانه خويش، پاسخهاى خود را در قالب يك منظومه منسجم فكرى، ارائه نمود. فلذا بحث «علت فاعلى» را از افلاطون گرفت و بر خداوند منطبق نمود. «حادث و قديم» او را بر «واجب الوجود و ممكن الوجود» و «سعادت قصوايش» را بر «بهشت» و نشئه «مكافات عمل» را بر «جهنم» و «عقل فعالش» را بر «فرشته وحى» و «ملة فاضلهاش» رابر «اسلام» و «نظامهاى فاسدش» را بر مدينههاى «جاهله»، «فاسقه» و «ضاله» (5) (كه در 54 ساختار مستقل طراحى شده) منطبق نمود. «مدنيت طبيعى» ارسطويى را گرفت و عنصر «كمالطلبى» و افضليتخواهى» دينى را در كنار «ضرورت بقا» بر آن افزود و با صراحت تمام اعلام نمود كه «من هيچ گاه مقلد ارسطو نيستم». (6) در خصوص موضوع اين تحقيق فارابى «مدينه فاضله» (7) افلاطونى را اخذ نمود و آن را پايه دو نظام سياسى گستردهتر قرار دادو آن را از برخى ويژگيهاى «دولتشهرى» يونانى منسلخ و بر «مدينهالرسول» منطبق نمود و آنگاه براى ترسيم ساختار رهبرى در نظام سياسى خويش «فيلسوف - شاه» را بر «نبى» و «امام» در تفكر شيعى منطبق كرد (8) اما برخلاف افلاطون در اين سطح توقف ننمود تا گرفتار آرمانگرايى اوتوپيايى بشود و فيلسوف - شاهش غير قابل دسترس باشد، بلكه با الهام از همان تفكر شيعى خود، بعد از نظام سياسى به رهبرى انسان حكيم متصل به وحى الهى، چهار نوع رهبرى ديگر را كه به صورت متناوب و علىالبدل در طول هم قرار مىگيرد، به شرح ذيل مطرح نمود:
رهبرى پيامبر اكرم (ص); < حقc xىٌo êpgço - 1
رهبرى امامان شيعه (ع); < ذrdط× é·fdn pvdëo ,êpgço - 2
رهبرى فقيه جامع الشرايط; < (ذrdط× pى؛ é·fdn) pـvpvdëo - 3
رهبرى شوراى فقها(دو نفرى) ;
رهبرى شوراى شش نفره فقها. < ذ¨d¾c êdvقo êpgço - 5
در بخش بعدى مقاله به تفصيل انواع رهبرى بويژه سه قسم اخير را بحثخواهيم كرد.
و اما در عرصه فقه على رغم غلبه علوم عقلى و برهانى در انديشه معلم ثانى با رهيافت فلسفى، مقام فقه را هم در «تصنيف علوم» و هم در «احصاءالعلوم» ارتقا داده آن را جزء علوم اصلى قرار داد. مقام فقيهان را هم در عرصه انديشه بالا آورد و به رغم اصرارى كه بر اختصاص نخبگان و «خواص» جامعه به حكيمان و فيلسوفان دارد، فقيهان را در رديف آنها قرار داد و فرمود: «يجعل الخواص اولا... الفلاسفه ثم الجدليون و السوفسطائيون ثم واضعوا النواميس ثم المتكلمون و الفقهاء...» (9) يعنى خواص به ترتيب عبارتند از فيلسوفان و جدليان، سوفسطائيان، واضعان نواميس و متكلمان و فقيهان، البته چون گرايش فكرى او بيشتر فلسفى است متكلمان و فقيهان را در رتبه پنجم خواص قرار داد و در توجيه اين تقسيم استدلال مىكند كه «الفقيه يشتبه بالمتعقل» فقيه در ماهيت نحوه استنباط صناعتش شبيه به متعقل و فيلسوف است و از نظر متدولوژيك و مبادى نظرى در استنباط آراى جزئى با او متفاوت است. زيرا فقيه مبادى و مقدماتش «نقلى» است و از منبع «ملة» و شريعت در امور فرعى اخذ مىكند ; در حالى كه فيلسوف و متعقل مبادى و مقدماتش از «مشهورات» و «تجربيات» مىگيرد; بنابر اين فقيه به اعتبار يك شريعتخاص و مشخص جزء «خواص» و نخبگان فكرى قرار مىگيرد; در حالى كه فيلسوف به اعتبار كلى از خواص مىباشد. (10) سپس او بحث «روش شناختى» را از رابطه فلسفه و فقه به رابطه شريعت و فلسفه گسترش داد. با مبانى فلسفى خويش كه هم حقيقت «فلسفه» و هم حقيقت «دين و فلسفه» را واحد مىداند معتقد استبين آن دو هم تفاوت متدولوژيك وجود دارد. (11) او بر اين باور است كه فلسفه چون بر برهان و عمليات عقلانى متكى است، مقدم بر دين است كه بر شيوه اقناعى و تخييلى و از راه تصرف در قوه متخيله مخاطبان انجام مىگيرد. بر اين اساس تقدم فلسفه بر دين در روش و مخاطبان آن است فلذا در كتاب «الملة» هر دو بخش «آرا» و «افعال» دينى را متاخر از آرا و افعال فلسفى مىداند. (12) و در «الحروف» فقه و كلام را متاخر از شريعت و ملة و شريعت را هم متاخر از فلسفه مىداند. بنابر اين فقه با يك واسطه ملة از فلسفه متاخر است . (13) علاوه بر اين منظرمعرفتشناسانه و متدولوژيك به فقه، معلم ثانى در جايگاه فقاهت و از منظر فقهى به دفاع از حريم علوم عقلى و منطقى مىپردازد و در دوران خويش (قرن سوم و چهارم قمرى) كه اين علوم تخطئه مىشدند، مجموعهاى از «احاديث نبوى» را در توجيه و دفاع از آنها با شيوهاى فقيهانه مىنگارد. (14) و با اين رهيافت فقهى در عرصه علوم عقلى هر جا نياز به تبيين باشد از فقه كمك مىگيرد و در عرصه سياست در زمان انقطاع فيوضات وحيانى «فقيهان» (15) را تنها رهبران و هاديان مدينه فاضله اسلامى مىداند.
پيش از اين در مقدمه، گفته شد كه فارابى بر اساس تفكر اسلامى و شيعى خود به پنج نوع رهبرى در پانزده شكل و ساختار حكومتى اعتقاد دارد كه در طول هم قرار مىگيرند. انواع رهبرى عبارتند از:
1 - رهبرى رئيس اول ; 2 - رهبرى رياست تابعه مماثل ; 3 - رهبرى رياستسنت ; 4 - رهبرى رؤساى سنت ; 5 - رهبرى رؤساى افاضل .
هر كدام از اين رهبريها مىتواند در يكى از سه شكل حكومتيعنى «مدينه»، «امت» و «معموره ارض» مطرح باشد چون در اين مقاله موضوع ولايت فقيه است طبعا ما از طرح «اشكال حكومت» بى نياز هستيم و دو نوع اول رهبرى را هم استطرادا بيان مىكنيم:
نوع اول رهبرى: رئيس اول:
رياست اولى نهادى است كه در راس هرم قدرت در يكى از سه نظام سياسى در انديشه فارابى قرار دارد و رهبرى كه در آن جايگاه قرار مىگيرد، (16) رئيسى است كه از حاكميتبرتر برخوردار است و با تعابيرى از قبيل «ملك مطلق»، «فيلسوف»، «واضع نواميس»، «رئيس اول» و «امام» معرفى شده است. (17)
چنين رئيسى يك انسان استثنايى است كه با عوالم بالا در ارتباط است و از دو امر فطرى و طبعى و ملكات و هيئآت ارادى بهره گرفته، مراحل كمال را پيموده، كامل شده است و به مرتبه عقل بالفعل و معقول بالفعل رسيده است. قوه متخيلهاش بالطبع به نهايت كمال خود نائل آمده در همه حالات خويش آمادگى دريافت فيوضات وحيانى را از طريق «عقل فعال» دارد و مورد عنايتخداوند است. «و كان هذا الانسان هو الذى يوحى اليه فيكون الله عزوجل يوحى اليه بتوسط العقل الفعال فيكون ما يفيض من الله تبارك و تعالى الى العقل الفعال يفيضه العقل الفعال الى عقله المنفعل بتوسط العقل المستفاد ثم الى قوته المتخيله فيكون بما يفيض الى عقله المنفعل حكيما و فيلسوفا و متعقلا على التمام و بما يفيض منه الى قوته المتخيله نبيا منذرا». (18) چنين انسانى از آن جهت كه فيوضات را از طريق عقل فعال به واسطه عقل مستفاد و عقل منفعل دريافت مىكند، حكيم و فيلسوف و خردمند و متعقل كامل ناميده مىشود و از آن جهت كه فيوضات عقل فعال به قوه متخيله او افاضه مىشود داراى مقام «نبوت» و انذار مىباشد و فارابى براى چنين انسانى خصال و شرايطى را قائل است. در «فصول المدنى» شرايط رئيس اول را در شش شرط بيان مىكند:
1 - حكيم باشد(با همان مفهومى كه بيان شد) ; 2 - تعقل تام داشته باشد ;3 - از جودة اقناع برخوردار باشد ; 4 - از جودة تخييل برخوردار باشد ;
5 - قدرت بر جهاد داشته باشد ;6 - از سلامتبدنى بهرهمند باشد. (19)
سپس او اوصاف و ويژگيهايى را علاوه بر شرايط ششگانه فوق قائل است كه عبارت است از:
1 - تام الاعضاء باشد و قوتهاى او در انجام كارهايى كه مربوط به اعضا است توانمند باشد;
2 - خوش فهم و سريع الانتقال باشد;
3 - خوش حافظه باشد و آنچه مىفهمد و مىبيند و مىشنود و درك مىكند در حافظه بسپارد;
4 - هوشمند و با فطانتباشد و قادر به ربط مطالب و درك روابط على باشد;
5 - خوش بيان باشد و زبانش گويايى داشته باشد;
6 - دوستدار تعليم و تعلم باشد;
7 - در خوردن و نوشيدن و منكوحات حريص و آزمند نباشد و از لهو و لعب طبعا به دور باشد;
8 - كبيرالنفس و دوستدار كرامتباشد;
9 - دوستدار راستى و راستگويان و دشمن دروغ و دروغگويان باشد;
10 - بى اعتنا به درهم و دينار و متاع دنيا باشد;
11 - دوستدار عدالت و دشمن ظلم و جور باشد;
12 - شجاع و مصمم و از اراده قوى برخوردار باشد;
13 - بر نواميس و عادات مطابق بافطرتش تربيتشده باشد;
14 - نسبتبه آيين خويش صحيح الاعتقاد باشد;
15 - اعمال و رفتارش بر اساس آئينش باشد و از آنها تخلف نكند;
16 - به ارزشها و فضائل مشهور پايبند باشد. (20)
فارابى بين شرايط و خصال و ويژگيها، تفاوت گذاشته استبه اين معنا كه شرايط را در ثبوت و وجود رئيس اول لازم مىداند و ويژگيها را در تحقق خارجى و اثبات او ضرورى مىشمرد.برخى از محققان بين شرايط و خصال تفكيك قائل نشده و به زحمت افتادهاند و توجه نكردهاند كه اين خصال دلايل ثبوتى نيستند و ممكن است در آثار مختلف فارابى كم يا زياد بشوند، و نبايد فورا قلم اتهام به سوى فارابى كشيد كه اين جا پيرو افلاطون است و آنجا تناقض دارد و آنجا كلامش مبهم است و هكذا. و در حالى كه معلم ثانى مكرر در بحثشرايط و اوصاف مىفرمايد: بعضى ذاتى و طبعى هستند و برخى اكتسابى و در «آراء» بعد از بيان شرايط اكتسابى تصريح مىكند كه «فهذا هو الرئيس الاول الذى ... و لايمكن ان تصير هذه الحال الالمن اجتمعت فيه بالطبع اثنتا عشرة خصلة» (21) با تحقق شرايط مذكور رئيس اول ثبوتا به اين مقام نايل آمده اما در خارج او به مقام «امامت اثباتى» نمىرسد مگر اينكه دوازده ويژگى در او بالطبع محقق شود و در تحصيل السعاده چهار خصلت ديگر بر اينها مىافزايد.
ابهام ديگرى كه در بدو نظر ممكن استبه ذهن محققان خطور كند و آنها را دچار ابهام نمايد اين است كه فارابى بعضى از مسائل را هم جزء شرايط رئيس اول آورده است و هم جزء اوصاف او كه البته با كمى تامل ابهام برطرف مىشود. در «آراء اهل المدينه الفاضله» شرايط در چهار مورد خلاصه شده (حكمت - قدرت بيان - قدرت ارشاد - سلامت جسمانى) كه تقريبا سه شرط آخر جزء اوصاف هم آمده است و شايد اين امر سبب شده كه برخى تصور كنند شرط ثبوت رئيس اول تنها «حكمت» است اما با مراجعه به تحصيل السعاده كه در واقع اثر «فيلسوفشناسى» و «امامشناسى» و «رئيسشناسى» فارابى است متوجه مىشويم كه وى سه شرط فوق را در تحقق و ثبوت رئيس اول اساسى مىداند; زيرا معتقد است رئيس اول كسى است كه قوت «فضايل نظرى» را در وجود خويش دارد و با قوت «فضايل فكرى» و «فضايل خلقى» و «فضايل عملى» از راه «برهان» و يا «اقناع» مىخواهد خواص و عوام جامعه را به سوى سعادت هدايت نمايد.
بنابر اين قدرت بيان و قدرت ارشاد و سلامت جسمانى جزء تعريف «رئيس اول» گنجانده شدهاند، اما چون اينها شرايط ثبوت هستند معلم ثانى بلافاصله خواننده را متنبه مىكند كه دچار ابهام نشود و مىفرمايد اين شرايط ثبوت در فيلسوف و امام و رئيس اول مانند شرايط طبيب هستند كه او با اتصاف به فن طبابت و قدرت بر علاج مريضان عنوان طبيب را ثبوتا احراز مىكند خواه مريض به او مراجعه كند يا مراجعه نكند. خواه وسايل و ابزار طبابت در اختيارش باشد و يا نباشد، خواه مبسوط اليد و برخوردار از توان مالى باشد و يا فقير باشد هيچ كدام ماهيت طبابت او را در «مقام ثبوت» خدشه دار نمىكند; اگر چه در مقام اثبات او بالفعل طبابت نكند. ماهيت كار رئيس اول نظام سياسى فارابى نيز چنين است «الملك اوالامام هو بماهيته و بصناعته ملك و امام سواء و جد من يقبل منه او لم بجد، اطيع او لم يطع، و جد قوما يعاونونه على غرضه او لم يجد» (22) رئيس اول و امام به ماهيت و صناعتشان رهبر هستند خواه كسى از آنها بپذيرد يا نپذيرد، اطاعتبشوند و يا نشوند، كسانى آنها را يارى كنند يا نكنند. در هر صورت آنها در مقام ثبوت عنوان فوق را دارا هستند بنابر اين بطور خلاصه چنين نتيجه گرفته مىشود كه شرايط ذكر شده براى رئيس اول در مقام ثبوت و اوصاف مذكور در مقام اثبات و خارج هستند. فارابى در «آراء اهل المدينه الفاضله» بعد از بيان اوصاف و شرايط عبارتى دارد كه به نظر مىرسد مترجم محترم جناب دكتر سيد جعفر سجادى، آن را درست ترجمه نكرده است و همان منشا اشتباه فارسى زبانان و خوانندگان ترجمه اين كتاب شده است. فارابى مىگويد: «اجتماع هذه كلها فى انسان واحد عسر فلذا لايوجد من فطر على هذه الفطره الا الواحد بعد الواحد و الاقل من الناس فان وجد مثل هذا فى المدينه الفاضله ثم حصلت فيه بعد ان يكبر تلك الشرايط الست المذكوره قبل او الخمس منها دون الانداد من جهة المتخيله كان هو الرئيس» در عبارت فوق فارابى ويژگيها را فطرى و طبعى و «شرايط» را حصولى مىداند. وجود شرايط حصولى براى ثبوت رياست ضرورى است و براى تحقق خارجى آن اوصاف فطرى و طبعى هم لازم است او مىنويسد: مشكل است كه يك نفر فطرتا همه اين اوصاف را يك جا داشته باشد ولى اگر يك نفر يافتشد كه بالطبع اين اوصاف را داشتبعد از آن كه بزرگ شد شرايط را هم تحصيل كرد او رئيس اول است. تعبير فارابى از شرايط ششگانه يا پنجگانه است كه دكتر سجادى بدون توجه به اصطلاح «شرايط» مىگويد «بطورى كه ملاحظه مىشود دوازده خصلتبرشمرده شد، منظور از شش شرط ممكن استشرط اول تا ششم باشد يعنى منظور شرايط فرعى است» غافل از اين كه فارابى مىگويد: «فان وجد مثل هذا فى المدينه» (23) يعنى اگر انسانى در مدينه واجد دوازده خصلت، يافتشد.«ثم حصلت فيه بعد ان يكبر تلك الشرايط» سپس بعد از آن كه بزرگ شد و شرايط را تحصيل كرد، او رئيس مدينه است. ظاهرا منشا ديگر اشتباه مترجم محترم در اين است كه فارابى در «آراء اهل المدينه الفاضله» بر خلاف «فصول منتزعه» شرايط ششگانه را در چهار شرط تلخيص نموده ولى در ارجاع به آن تعبير به شرايط ششگانه دارد و كانه در ذهن او فصول منتزعه بوده است. خلط شرايط و اوصاف را جناب دكتر رضا داورى نيز مرتكب شده است و با مقايسهاى كه بين «آراء اهل المدينه الفاضله» و «فصول المدنى» دارد دچار شگفتى مىشود و فارابى را متهم مىكند كه از نظر خويش عدول كرده است!«باكمال تعجب مىبينيم كه فارابى در فصول المدنى از اين نظر عدول مىكند و شرايط رئيس اول را به شش صفت تقليل مىدهد» و نفرمودهاند كه در كدام (24) اثر فارابى بيش از شش شرط قائل شده است متاسفانه دكتر ناظر زاده كرمانى كه بحق جامعترين تحقيق را در فلسفه سياسى فارابى گردآورى كرده استبه همين خطا دچار شده است. (25)
بعد از آشنايى با اوصاف و شرايط رئيس اول مناسب استبه موضوعاتى چون «ساختار قدرت در نظام رياست اولى، وظايف و كار ويژه رئيس اول «مشروعيت» و خاستگاه رهبرى او، نحوه كسب قدرت و سلب آن، نحوه توزيع قدرت و انتقال آن و ... پرداخته شود اما چون خوف اطاله مقال مىرود مشتاقان نظرات سياسى معلم ثانى را به تفصيل اين مباحث كه توسط نگارنده به زودى منتشر خواهد شد، ارجاع مىدهيم .
در زمان فقدان رئيس اول فارابى وارد اين مقوله مىشود كه تكليف شريعت و آيين او چه مىشود به نظر مىرسد در اينجا فارابى بيشتر از منظر كلام شيعى به تبيين رهبرى مماثل مىپردازد و با ويژگيهايى كه براى آن ارائه مىدهد فلسفه امامت را در تشيع به نمايش مىگذارد زيرا او معتقد است اين نوع رهبرى از شرط حكمت و اتصال به منبع فيض الهى برخوردار است و در تمام وظايف و اختيارات مانند رئيس اول عمل مىكند و متولى امور دين و شريعت است كه اگر نياز به وضع قانون و تكميل يا تغيير باشد، بر اساس مصلحت و مقتضيات زمان خويش اعمال مىنمايد فارابى مىگويد: «تغيير شريعت نه به اين معناست كه رئيس اول اشتباه كرده استبلكه خود رئيس اول هم اگر در اين زمان مىبود همين تغييرات را اعمال مىكرد. بنابر اين رفتار سياسى در توالى رياست مماثل كه چون ملك واحد هستند بدين صورت است». (26)
در «السياسة المدينه» فارابى در تحليل رهبران مماثل مىگويد «اين گونه از رهبران اگر در زمان واحدى در يكى از نظامهاى سياسى سه گانه (مدينه فاضله - امت فاضله - معموره فاضله) اجتماع نمايند همه آنها مثل يك پادشاه هستند «تكون كملك واحد» زيرا رفتار و كردار و اهداف و اراده آنها يكى است و چنانچه به صورت متوالى در زمانهاى مختلف هم باشند باز نفوس آنها «كنفس واحده»است و دومى بر اساس سيره اولى عمل مىكند همانطورى كه رئيس اول مىتواند شريعتى را كه خويش در يك زمانى بر اساس مصلحت آورده بود در صورت مصلحت مهمتر در زمان ديگر تغيير دهد جانشين او هم مىتواند شريعت او را با همين ملاك مصلحت تغيير دهد».
فاذا خلفه (الرئيس الاول) بعد وفاته من هو مثله فى جميع الاحوال كان الذى يخلفه هو الذى يقدر ما لم يقدره الاول» از طرف ديگر جانشين مماثل مىتواند مواردى را كه رئيس اول (27) ناقص گذاشته است تكميل و تقدير نمايد. بنابر اين جانشين مماثل در شرايط و اوصاف و وظايف و كارويژهها و «حاكميت» و خاستگاه دينى و مشروعيت الهى مانند رئيس اول است معلم ثانى در تحصيل السعاده با اشاره به مقام «امام» مبانى فكرى خويش را كه بر اساس تفكر شيعى در «رئيس مماثل» متبلور شده به خوبى مطرح مىنمايد او مىنويسد «معناى امام در لغت عرب به كسى اطلاق مىشود كه پذيرش همگانى داشته باشد و حكومتش بالفعل موجود باشد اما وى با همان مايههاى تفكر شيعى ادامه مىدهد كه در اصطلاح سياسى امام مماثل با رئيس اول (نبى) است «فالملك او الامام هو بماهيته و بصناعته ملك و امام سواء وجد من يقبل منه او لم يجد، اطيع او لم يطع وجد قوما يعاونونه على غرضه او لم يجد .... و لايزيل امامة الامام ... الا تكون له آلات يستعملها فى افعاله و لا ناس يستخدمهم فى بلوغ غرضه» (28) يعنى امام به واسطه امامتش اصالت دارد خواه مقبول عامه باشد يانباشد مطاع باشد يا نباشد كسانى او را يارى كنند يا نكنند به واسطه عدم مقبوليت و اطاعت و ياور امامتش زايل نمىشود. دكتر جعفر آل ياسين در تعليقه خويش بر اين عبارت به مبانى فكرى شيعى فارابى اشاره مىكند كه در اعتقاد شيعه امام معصوم (ع) چه حكومت تشكيل بدهد و چه در خانه بنشيند چه مبسوط اليد باشد و يانباشد در هر صورت امام است و به روايت مشهورى كه از پيامبر اسلام صلوات الله عليه و آله استناد مىكند كه فرمود «الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا» امام حسن و امام حسين عليهماالسلام امام هستند چه قيام نمايند و چه در خانه بنشيند. (29)
نظام سياسى مطلوب فارابى، در هنگامى است كه رهبرى جامعه در دست «رئيس اول» يا «رئيس مماثل» باشد و چون چنين انسانهايى به ندرت يافت مىشوند و جامعه از وجود آنها محروم استبنابر اين ضرورت ادامه حيات اجتماعى و حفظ آيين و شريعت رئيس اول اقتضا مىكند كه نظام سياسى بدون رهبرى رها نشود و از طرفى هر كسى هم نمىتواند اين مسؤوليت را به عهده بگيرد بلكه شرايط لازم را بايد دارا باشد «رئيس المدينه الفاضله ليس يمكن ان يكون اى انسان اتفق» بر اين اساس معلم ثانى با جامع نگرى و واقع بينى بر مبناى تفكر شيعى خود رئيس (30) سنت را پيشنهاد مىكند و با شرايط و ويژگيهايى كه براى آن بيان مىكند اين نوع رهبرى همانا رياست و ولايت فقيه بعد از امامان شيعه (ع) مىباشد. پس به اختصار اين نوع رهبرى را چنين مىتوان تعريف و تقرير نمود «نوعى از رهبرى است كه در زمان فقدان رئيس اول رئيس مماثل با تدبير، رهبرى يكى از سه نظام سياسى «مدينه» يا «امت» و يا «معموره ارض» را به عهده مىگيرد و سيره و سنت و شريعت گذشته را تثبيت و تحكيم مىنمايد و بر اساس آن نيازهاى زمان خويش را استنباط و جامعه را به سوى سعادت هدايت و ارشاد مىكند» (31)
معلم ثانى مىفرمايد «چنانچه بعد از ائمه ابرار يعنى كسانى كه رهبران حقيقى هستند جانشين مماثلى نباشد همه سنتهاى رئيس اول بدون كم وكاست و تغييرى حفظ مىشود و در اختيار رهبرى غير مماثل گذاشته مىشود تا به آنها عمل كند و در امورى كه تكليف آن توسط رئيس اول مشخص نشده ولى به اصول مقدره رئيس اول مراجعه و از طريق آن احكام امور مستحدثه و غير مصرحه را استنباط مىكند در اين جاست كه «رئيس سنت» نياز به «صناعت فقه» پيدا مىكند و اين صناعت است كه انسان را قادر مىسازد تا به وسيله آن به استخراج و استنباط همه امور و احكام وضع نشده توسط واضع شريعتبپردازد و با توجه به اغراض او در ميان امتى كه شريعتبراى آنها وضع شده است، همت گمارد و كسى كه متولى اين امر است «فقيه» مىباشد. (32)
آنچه در اين جا لازم به ذكر است اختلافى است كه در آثار معلم ثانى در مورد ملك سنت وجود دارد و به تبع آن برخى از محققان نيز دچار تشويش شدهاند و معالاسف به دليل عدم توجه به منظومه فكرى كه در همه آثار او آمده، مرتكب خطا شدهاند. در «آراء اهل المدينه الفاضله» و «السياسة المدينه» چون رئيس اول اعم از رئيس مماثل فرض شده رئيس سنت در مرتبه دوم قرار گرفته است در «فصول مدنى» در مرتبه سوم و در «المله» هم در مرتبه سوم بعد از جانشين مماثل آمده است و ويژگيهايى هم كه براى رئيس سنت مطرح شده، در آثار مختلف، ظاهرا با هم تفاوتهايى دارند. كه بر اين اساس برخى از محققان مصداق ملك السنته را امامان شيعه دانستهاند و برخى آن را منكر شدهاند. اما همانطورى كه گذشتبه نظر نگارنده امام شيعه در چارچوب رئيس اول تحت عنوان رئيس مماثل صحيح است ولى با توجه به اختلافهايى كه در اين خصوص وجود دارد و منشا آن تفاوتهايى است كه در خود آثار فارابى آمده، در جمع آرا و اقوال معلم ثانى به اختصار مىتوان گفت كه ملك السنته اگر مماثل باشد مراد از آن «امام» است و اگر غير مماثل باشد مقصود از آن جانشين امام يعنى فقيه جامع الشرايط است .
الف - شرط حكمت
پيش از اين در مورد رئيس اول گفتيم كه فيلسوف از راه كمال قوه ناطقه و نبى از راه كمال قوه متخيله به مقام حكمت مىرسند و جمع آن دو در رئيس اول ضرورى است زيرا او با عقل فعال در ارتباط است و «واضع نواميس» و شريعت مىباشد. در مورد رئيس مماثل بر اساس تفكر شيعى هر دو بعد حكمت وجود دارد با اين تفاوت كه ارتباط با عقل فعال و فرشته وحى براى بيان «تشريع» نيستبلكه براى تبيان و تشريح است زيرا بعد از نبى مكرم و خاتم الانبياء (ص) پرونده تشريع و ماموريت تشريعى جبرئيل به پايان رسيده است و اما در مورد رئيس سنت پيش از اين بيان شد كه او با عقل فعال و فيض وحيانى در قوه متخيله مرتبط نيست پس بطور مسلم او حكيم به اين معنا نيست و اما حكمتبه معناى فلسفه يعنى كمال قوه ناطقه رئيس سنت مىتواند از آن برخوردار باشد اما اين كه آيا شرط اساسى آن استيا خير؟ نياز به بيان بيشتر دارد. فارابى در «آراء اهل المدينه الفاضله» مىگويد يكى از شرايط رئيس سنت آن است كه بايد حكيم باشد. (33) اطلاق در بيان فارابى موجب ابهام در مفهوم رئيس سنتشده است و همين ابهام سبب شده است كه بسيارى از محققان معتقد شوند انديشه فارابى و مدينه فاضله او آرمانى و اوتوپيايى است و در كره زمين رهبر حكيم متصل به روحالقدس و عقل فعال يافت نمىشود. بنابر اين به نظر مىرسد علاوه بر اين كه بعد وحيانى حكمتبراى رئيس سنت لازم نيستبلكه بعد دوم آن به معناى فلسفه نيز «وصف ترجيحى» است نه «شرط اساسى». فارابى در جاى ديگر مىگويد: «و اما التابعه لها التى رئاستها سنية فليس تحتاج الى الفلسفه بالطبع» (34) رياست تابعه رئيس اول كه رياستش براساس سنت استبالطبع نيازى به فلسفه ندارد. اين سؤال مطرح مىشود كه پس چرا در «آراء اهل المدينه الفاضله» آن را شرط كرده استبه نظر مىرسد جواب آن اين است كه فارابى اعتقاد دارد رؤساى جانشين بايد حتى المقدور واجد شرايط رئيس اول باشند، لذا پيشنهاد مىكند كه آنها هم بهتر است متصف به حكمت و ساير شرايط رئيس اول باشند.
«ان الاجود و الافضل فى المدن و الامم الفاضله ان يكون ملوكها و رؤساؤها الذين يتوالون فى الازمان على شرائط الرئيس الاول» (35) به نظر مىرسد اين تعبير وجه جمع مناسبى استبين آراء اهل المدينه الفاضله كه حكمت را شرط كرده است و بين «فصول مدنى» كه آن را شرط رئيس سنت ندانسته است و بين «احصاء العلوم» (36) كه به صورت كلى پيشنهاد تبعيت رئيس سنت از شرايط رئيس اول را مىدهد. در نتيجه حكمتبه معناى فلسفه جزء شرايط ترجيحى است و عدم آن خللى در تحقق رياستسنت و ولايت فقيه ايجاد نمىكند.
ب - شرط فقاهت
همانطورى كه گذشت رئيس سنتبه دليل عدم ارتباط با وحى جزء «واضعان نواميس» نيست و نمىتواند واضع ريعتباشد او صرفا استمرار دهنده رسالت رئيس اول و رئيس مماثل است و موظف استشريعت و رياستى كه به او واگذار شده بدون كم و كاست و تغيير حفظ نمايد. «لايخالف و لايغير بل يبقى كل ما قدره المتقدم على حاله» (37) اما چون مقتضيات زمان و مكان و مصالح امت در هر عصرى متفاوت است و بالطبع در عصر رئيس سنت ممكن است مسائلى به وجود بيايد كه در زمان واضع شريعت و رئيس اول مطرح نبوده است در اينجا معلم ثانى وظيفه رئيس سنت مىداند كه از طريق اصول و قواعد كلى شريعتبه استخراج و استنباط احكام و قوانين مورد نياز جامعه بپردازد. «ينظر الى كل ما يحتاج الى تقدير ممالم يصرح به من تقدم فيستنبط و يستخرج عن الاشياء التى صرح الاول بتقديرها» (38) و چون عرفتبر نحوه استنباط احكام در علم فقه بحث مىشود فارابى تاكيد مىكند كه رئيس سنت ضرورتا به صناعت فقه نيازمند است و خودش هم بايد فقيه باشد. «فمن كان هكذا فهو فقيه». (39) او در تعريف صناعت فقه مىگويد: «صناعتى است كه انسان را قادر مىسازد تا در مواردى كه واضع شريعت تصريح به حكم نكرده با كمك آن به استنباط و استخراج احكام بپردازد. «صناعة الفقه و هى التى يقتدر الانسان بها على ان يستخرج و يستنبط صحة تقدير شىء شىء ممالم يصرح واضع الشريعه بتحديده عن الاشياء التى صرح فيها بالتقدير فى الامة التى لهم شرعت». (40)
معلم ثانى فلسفه فقاهت را از محدوده فقه مصطلح و رايج در عصر خويش خارج و جامعيت آن را موكول به هشتشرط اساسى مىداند: (41)
1 - شناختشريعت:
رئيس فقيه براى حفاظت از شريعت و براى اين كه بتواند بر اساس آن اجتهاد نمايد بايد تمام «اقوال» و «اعمال» واضع شريعت را بشناسد;
2 - شناخت مقتضيات زمان وضع شريعت:
فقيه بايد موقعيت و شرايطى را كه واضع اوليه در آن قرار داشته و بر اساس آن شريعت را جعل نموده بشناسد;
3 - شناخت ناسخ و منسوخ در شريعت:
فقيه براى اداره نظام سياسى بايد آخرين حكم و نظر شارع را بداند تا بر اساس آن استنباط و اجتهاد نمايد. بنابر اين آگاهى او بر ناسخ و منسوخ ضرورى است تا بر مبناى ناسخ عمل كند و در دام منسوخ نيافتد;
4 - آشنايى با لغت و زبان رئيس اول:
فهم متون و خطابات واضع شريعت و رئيس اول بدون آگاهى بر زبان محاورهاى او مقدور نيست، لذا فقيه جامعالشرايط لازم استبر ادبيات و محاورات او آشنا باشد «عارفا باللغة التى بها كانت مخاطبة الرئيس الاول» ;
5 - آشنايى با عادات زمان رئيس اول:
شكى نيست كه عادات و رسوم زمان خطاب در وضع آيين و شريعت انعكاس زيادى دارد و فقيه براى درك شريعت و ايجاد زمينه اجتهاد ناچار استبر عادات و رسوم آن زمان بويژه در كاربردهاى زبانى آنها مطلع باشد;
6 - آشنايى با استعمالات و استعارات زمان رئيس اول:
استعمالات مختلف زبان و مفاهيم مشترك زمان وضع قوانين و شريعتبراى فقيه ضرورى است زيرا او براى فهم متون دينى بايد بتواند حقيقت را از مجاز، مطلق را از مقيد و عموم را از خصوص و محكمات را از متشابهات تمييز دهد;
7 - شناخت مشهورات زمان خطاب:
بدون ترديد فهم بسيارى از مسائل در متون دينى بويژه مسائل سياسى و اجتماعى مبتنى بر مشهورات و مقبولاتى است كه در زمان وضع شريعت وجود داشته است و ممكن است در زمان رئيس سنت و فقيه ماهيت آن تغيير كرده باشد بدين جهت فقيه براى درك درست و اجتهاد صحيح خود بايد بر آن مشهورات آگاهى داشته باشد;
8 - آشنايى با روايت و درايت:
فقيه بايد با گفتار و كردار رئيس اول كاملا آشنا باشد زيرا مجموعه گفتار و كردار او شريعت را تشكيل مىدهد. فارابى نحوه آشنايى با گفتار و كردار رئيس اول را به دو صورت طرح كرده است: يكى اين كه رئيس فقيه بالفعل معاصر با رئيس اول باشد و يا قبلا جزء اصحاب او بوده، از نزديك مشاهده و استماع كرده در اين صورت همان براى او حجيت دارد و بر اساس آن عمل مىكند. صورت ديگر اين است كه زمان فقيه از زمان رئيس اول فاصله زياد دارد در اين جا فقيه بايد با انواع اخبار و روايات مشهور و موثق و مكتوب و غير مكتوب آشنا باشد تا بتواند قول صحيح را از سقيم تشخيص دهد.
ج - شرط دينشناسى:
چون فقيه جامع الشرايط حق جعل و وضع قانون و شريعت را ندارد و در واقع همه ره آورد او منقولاتى است كه مستند به دين و شريعت است (42) و به تعبير معلم ثانى «لان الفقه ياخذ الآراء و الافعال التى صرح بها واضع المله مسلمة و يجعلها اصولا فيستنبط منها الاشياء اللازمه عنها» (43) يعنى فقه كه از دو بخش آراء و افعال تشكيل شده، از اصول مسلمى اخذ گرديده كه واضع ملة و شريعتبه آنها تصريح نموده است و فقيه از طريق آن اصول مسائل لازم را اجتهاد و استنباط مىكند. بنابر اين واضح است كه دين و به اصطلاح فارابى «ملة» مقدم بر فقه است. (44) از اين جاست كه فارابى علاوه بر شرط فقاهت و آشنايى با ابزار و شرايط و لوازم آن تصريح مىكند كه رئيس سنتبايد دينشناس باشد: « عارفا بالشرايع و السنن المتقدمه التى اتى بها الاولون من الائمه و دبروا بها المدن» (45) او بايد نسبتبه شريعت و سنتى كه پيشينيان وضع كردهاند و به واسطه آن به تدبير و سياست مدن پرداختهاند بشناسد تا بتواند نظام سياسى عصر خويش را بهتر تدبير و رهبرى نمايد.
د - زمانشناسى:
بر خلاف رئيس اول كه براى تدبير نظام سياسى و هدايت و رهبرى مردم به سوى سعادت تنها لازم است زمان خود را بشناسد رئيس سنت و فقيه جامع الشرايط علاوه بر شناخت عصر خويش و تشخيص مصالح امت معاصر خود، بايد شرايط و مقتضيات دوران رئيس اول را هم بشناسد. (46)
فارابى مىگويد: رئيس سنت و فقيه جامع الشرايط بايد از «جودت راى» و تعقل در همه حوادث واقعهاى كه عمران و آبادى مدينه و زمان او به آن وابسته است و در سيره پيشينيان نبوده استبرخوردار باشد: چون او موظف است اصول و كليات شريعت را رعايت كند: «محتذيا حذو الائمه الاولين» بناچار بايد زمان وضع شريعت را نيز بشناسد: «ان يكون عارفا بالشرايع التى انما شرعها الاول بحسب وقت ما» (47)
ه - قدرت هدايت:
اگرچه رئيس سنت انسان استثنايى متصل به عقل فعال نيست، تا بتواند بطور كامل سعادت و هدايت را براى امت ترسيم نمايد اما در عصر خويش در هرم قدرتى است كه فارابى بر مقياس سلسله مراتب هستى در مدينه معمارى كرده است. لذا به تبع رئيس اول وظيفه دارد تا امت را با «جودت ارشاد» به دين و شريعت رئيس اول هدايت نمايد و چون سطح فكرى امت مختلف استبرخى را با برهان و برخى را با اقناع از راه تمثيل و محاكات ارشاد مىنمايد. (48)
و - قدرت بر جهاد:
اين شرط از جمله شرايط مشترك بين رئيس اول و رئيس فقيه و ساير مراتب رياست است و علاوه بر شرطيت توانايى جسمانى فارابى آن را جزء اوصاف رؤسا نيز مطرح كرده است. «رئيس بايد تام الاعضا باشد و قوتهاى آن در انجام كارهايى كه مربوط به اعضا است او را يارى نمايند و هرگاه از عضوى از اعضاى خود كارى كه در وظيفه آن استبخواهد به آسانى بتواند انجام دهد» (49) و در خصوص رئيس سنت آورده است كه تن او در مباشرت اعمال جنگى به خوبى مقاوم باشد و در اين كار ثابت قدم و استوار باشد و اين در صورتى محقق مىشود كه صاحب صناعت و فنون جنگى باشد. (50) بنابر اين سلامت جسمانى و قدرت بر جهاد هم شرط ثبوتى است و هم شرط اثباتى استبه همين دليل فارابى آن را هم در صفات و هم در شرايط مطرح كرده است و آن به اين معنا است كه اگر شخصى واجد همه شرايط رياستباشد ولى قادر بر جهاد نباشد او به هيچوجه نمىتواند رئيس بشود و اگر در اثناى رياستبر اثر ضعف جسمانى قدرت بر جهاد زايل شود هم ثبوتا و هم تحققا شرط و صفت رياست از بين مىرود و رئيس منعزل مىگردد. بنابر اين در همه مراحل رياست استمرار اين شرط لازم است زيرا براى سركوب دشمنان خارجى و تاديب طاغيان داخلى رئيس نياز به قدرت نظامى دارد. فارابى در تشريح قدرت نظامى در تحصيل السعاده مىفرمايد: «هى القوه على جودة التدبير فى قوة الجيوش و استعمال آلات الحرب و الناس الحربيين فى مغالبة الامم و المدن» (51) عبارت است از بهترين شيوه تدبير در به كارگيرى سپاهيان و استفاده از سلاحها و ابزار جنگى و مردمان جنگجو براى پيروزى بر ساير امتها و مدينهها .
علاوه بر شرايط ششگانه فوق، فارابى براى رئيس سنت همان اوصاف دوازده گانه «آراء اهل المدينه الفاضله» يا شانزده گانه «تحصيل السعاده» رئيس اول را لازم مىداند و چون اين اوصاف طبعى و مربوط به مقام تحقق و اثبات هستند و رؤسا در مقام عمل و تدبير سياسى بايد متصف به آنها باشند بنابر اين از اين جهتبين رئيس اول و ساير مراتب رياست فرقى وجود ندارد.
در صورتى كه يك انسان واجد شرايط رياستسنتيافت نشود فارابى در «آراء اهل المدينه الفاضله» پيشنهاد رياست دو نفرى را مطرح مىكند چون روى شرط ترجيحى حكمت تاكيد دارد، مىگويد: اگر يك نفر از اعضاى رهبرى حكيم باشد و نفر دوم شرايط پنجگانه ديگر را داشته باشد، به شرط همكارى و سازگارى آنها رهبرى سياسى را در يكى از سه نظام سياسى فارابى به عهده مىگيرند چون اين نوع رهبرى ادامه رياستسنت است، لذا تمام شرايط (حكمت «ترجيحى» - فقاهت - دينشناسى - زمانشناسى - هدايتگرى و قدرت بر جهاد) بايد در اين دو رئيس موجود باشد، و اما ممكن است اين سؤال مطرح شود كه آيا نبودن همه شرايط در يك نفر منجر به جدايى حوزههاى «دين» و «فقاهت» از «حكمت» و «سياست» نخواهد شد كه ما اين بحث را بطور تفصيلى در جاى ديگر آوردهايم و به جهت اختصار به آنجا ارجاع مىدهيم. (52) علاوه بر شرايط، تمام ويژگيهايى كه براى رئيس اول و مماثل و رئيس سنتبيان شد در هر دو رئيس لازم و ضرورى است. فارابى در فصول مدنى نظم «آراء اهل المدينه الفاضله» را در مراتب رهبرى به هم زده است و بعد از رئيس اول و مماثل (ضمنى) رؤساى افاضل را مقدم كرده استسپس رؤساى سنت و در پايان رئيس سنت را آورده است و بر خلاف «آراء» كه اعضاى رهبرى دو نفر هستند در «فصول منتزعه» تعداد اعضا به تعداد شرايط افزايش داده شده استيعنى شش نفر عضو شوراى رهبرى مىشوند.
اين نوع رهبرى عبارت است از شورايى مركب از شش نفر كارشناس كه در صورت فقدان «رؤساى سنت» رهبرى و اداره جامعه را به دست مىگيرند. چون اين شورا جانشين رؤساى سنت استبالطبع همه شرايط آنها را بايد داشته باشد. بنابر اين چون شش شرط وجود داشت هر كدام از اعضاى شورا بايد حداقل يك شرط را داشته باشد و در صورتى كه بعضى از آنها بيش از يك شرط را داشته باشند به همان تعداد اعضاى شوراى رهبرى تقليل خواهد يافت و ممكن استبه سه نفر هم برسد. فارابى در «فصول منتزعه» اين نوع رهبرى را ادامه رهبرى رئيس اول آورده است و ظاهرا شرايط او را براى اعضاى شورا لازم شمرده است. (53) معلم ثانى علاوه بر شرايط ششگانه اعضاى شورا براى تركيب شورا هم يك شرط اساسى آورده است و آن عبارت است از هماهنگى و سازگارى در اداره نظام سياسى «و كانوا متلائمين» (54) ظاهرا فارابى خود به اين مهم توجه داشته است كه ممكن است تعدد اعضاى رهبرى و تفكيك شرايط به تفكيك حوزههاى «دين»، «فقاهت»، «حكمت» و «سياست» منجر بشود لذا قيد فوق را آورده است و معناى آن اين است كه اگر واجدين شرايط رهبرى با هم سازگار و همسو نباشند و امكان جايگزينى و يا سازگارى آنها هم نباشد اين مرحله از رهبرى خودبهخود منتفى خواهد شد.
به جهت اختصار به عناوين اكتفا مىشود و تفصيل آن به زمان ديگر موكول مىشود.
1 - تعليم و تربيت اهل مدينه; (55)
2 - ارشاد و هدايت مردم; (56)
3 - كنترل اخلاق و ترويج ارزشها در جامعه; (57)
4 - حفظ مصالح نظام; (58)
5 - تدوين، استنباط و تغيير قانون; (59)
6 - حفظ سلسله مراتب جامعه; (60)
7 - اصلاح شهروندان; (61)
8 - توزيع قدرت; (62)
9 - تقسيم كار اجتماعى; (63)
10 - دفع شرور و آفات; (64)
11 - حفظ تنوع و تكثر در جامعه; (65)
12 - ايجاد امنيت در جامعه; (66)
13 - به سعادت رساندن جامعه و افراد; (67)
14 - ايجاد عدالت; (68)
15 - جنگ و صلح با دشمنان; (70)
16 - توجه به مسائل مالى و توليدى جامعه. (71)
منابع:
1 - فارابى، آراء اهل المدينه الفاضله، تحقيق دكتر البير نصرى نادر - چاپ ششم، انتشارات دارالمشرق، بيروت 1991 .
2 - " ، احصاءالعلوم، تحقيق عثمان محمد امين، چاپ اول، مطبعة السعاده، مصر،1350 ق .
3 - " ، تحصيل السعادة، تحقيق دكتر جعفر آل ياسين، انتشارات دارالاندلس، بيروت،1403 ق .
4 - " ، التحليل، تحقيق دكتر رفيق العجم، انتشارات دارالمشرق، بيروت،1986 م .
5 - " ،التنبيه على سبيل السعادة، تحقيق دكتر جعفر آل ياسين، انتشارات حكمت، تهران، 1371 ش .
6 - " ، التوطئه، تحقيق دكتر رفيق العجم، انتشارات دارالمشرق، بيروت، 1985 م .
7 - " ، الجدل، تحقيق دكتر رفيق العجم، انتشارات دارالمشرق، بيروت،1986 م .
8 - " ، الجمع بين راى الحكيمين، تحقيق دكتر البير نصرى نادر، انتشارات دارالمشرق، بيروت، 1405 ق .
9 - " ، الحروف، تحقيق دكتر محسن مهدى، انتشارات دارالمشرق، بيروت، 1990 م .
10 - " ، السياسة المدينه، تحقيق دكتر فوزى مترى نجار، المطبعه الكاثوليكيه، بيروت، 1964 م .
11 - " ، السياسه، تحقيق يوحنا قمير، دارالمشرق، بيروت .
12 - " ، فصول منتزعه، تحقيق دكتر فوزى مترى نجار، دارالمشرق، بيروت، 1971 م .
13 - " ، فضيلةالعلوم، چاپ اول، هند، حيدرآباد دكن، دائرةالمعارف النظاميه،1340 ق.
14 - " ، القياس، تحقيق دكتر رفيق العجم، دارالمشرق، بيروت،1986 م .
15 - " ، القياس الصغير على طريقةالمتكلمين، تحقيق دكتر رفيق العجم، دارالمشرق، بيروت،1986 م .
16 - " ، الملة ، تحقيق دكتر محسن مهدى، دارالمشرق، بيروت،1967 م .
17 - فارابى، الملة الفاضله، تحقيق دكتر عبدالرحمن بدوى، انتشارات دارالاندلس، بيروت .
18 - داورى، رضا، فارابى مؤسس فلسفه اسلامى، انتشارات انجمن شاهنشاهى فلسفه ايران، تهران،1356 ش .
19 - داورى، رضا، فارابى، طرح نو، تهران، 1374 .
20 - ناظر زاده كرمانى، فرناز، فلسفه سياسى فارابى، انتشارات دانشگاه الزهرا،1376 .
21 - سجادى، جعفر، انديشههاى اهل مدينه فاضله، اثر فارابى، انتشارات كتابخانه طهورى، تهران، 1361 .
22 - مهاجر، محسن، انديشه سياسى فارابى، انتشارات دفتر تبليغات اسلامى.(در دست چاپ است )
پىنوشتها:
1 -به داورى، رضا، فارابى مؤسس فلسفه اسلامى و «فارابى» مراجعه شود.
2 -فارابى در اين خصوص كتاب «الجمع بين راى الحكيمين» را نگاشته است .
3 -از آثار مختلف فارابى حدود پنجاه اثر در اختيار است و بيش از 250 اثر پيرامون وى شناسايى و ملاحظه شده است.
4-تفصيل «فلسفه سياسى فارابى» بزودى منتشر خواهد شد و موضوع «انديشه سياسى فارابى» عنوان پايان نامه كارشناسى ارشد نگارنده است.
5 -آراء اهل المدينه الفاضله، ص117 و تحصيل السعاده، ص 62 - 61 و السياسةالمدينه، ص69 .
6 -القياس الصغير على طريقةالمتكلمين، ص 70 - 68 .
7 -سطوح سه گانه نظام سياسى فارابى به ترتيب عبارتند از «مدينه فاضله»، «امت فاضله» و «معموره فاضله» .
8-تحصيل السعاده، ص 94 - 92 .
9 -الحروف، 134 .
10-همان ،133 .
11-الملة، ص 48 -46 .
12-همان، ص47 .
13-الحروف، ص 132 - 130 .
14-الصفدى، الوافى بالوفيات، ج 1، ص113 -106 به نقل از الفارابى اثر دكتر حسين على محفوظ، ص139 .
15 -مراجعه شود به كتاب «القياس الصغير على طريقه المتكلمين» مبحث المقائيس الفقهيه»، ص 68 و كتاب «القياس»، ص 64 -54 .
16 -تحصيل السعاده، ص93 - 92 .
17-همان، ص93 .
18-آراءاهل المدينه الفاضله، ص 125 .
19- فصول منتزعه ص66، در السياسة المدينه ص79 با تغييراتى در عبارت و حذف دو شرايط اخير شرايط را چنين بيان مىكند 1 - جودت ادراك اشياء(تعقل)، 2 - جودت ارشاد (اقناع)،3 - قدرت به كارگيرى هر كس در جايگاه خود بر حسب اهليت و استعداد، 4 - قدرت بر تقدير و تحديد و تسديد اعمال در مسير سعادت .
20 -دوازده شرط اول در آراء اهل المدينه الفاضله ص 8 -127 و چهار شرط اخير در تحصيل السعاده ص 95 آمده است.
21 -آراء،127 .
22-تحصيل السعاده، ص97 .
23 -فارابى، ابونصر، انديشههاى اهل مدينه فاضله، ترجمه سيد جعفر سجادى، ص 274 .
24-داورى، رضا، فارابى،ص 178 .
25 -ناظرزاده كرمانى، فرناز، فلسفه سياسى فارابى، ص256 - 234 .
26-الملة، ص49 .
27 -الملة، ص49 .
28-تحصيل السعاده، ص97 و فصول منتزعه، ص49 .
29-آل ياسين جعفر تحصيل السعادة،ص 115.
30-آراء اهل المدينه الفاضله، ص 122 .
31-السياسة المدينه، ص 81 و الملة، ص 50 .
32-الملة، ص 50 .
33 -آراء اهل المدينه الفاضله، ص129 .
34 -المله، ص 60 .
35-المله،ص 60 .
36-احصاء العلوم، ص 68 .
37- المله، ص 50 .
38- همان .
39- همان .
40 - احصاء العلوم، ص 70 .
41- الملة، ص 51 - 50 .
42- الحروف، ص133 .
43- احصاء العلوم، ص 72 - 71 .
44- الحروف، ص 131 .
45- فصول منتزعه ص67، المله، ص 50 و آراء اهل المدينه الفاضله، ص129 .
46- المله، ص 51 .
47- المله، ص 51 .
48- تحصيل السعاده، ص83 -77 .
49 - آراء اهل المدينه الفاضله، ص127 .
50 - همان، ص 130 .
51 - تحصيل السعاده، ص 81 .
52 - بزودى «انديشه سياسى فارابى» از سوى نگارنده منتشر خواهد شد.
53- فصول منتزعه، ص66 .
54- آراء اهل المدينه الفاضله، ص 130 .
55- تحصيل السعاده/78/81 - 80/ جدل /19/75/ السياسة المدينه /86 - 85/ آراء/147/
56- آراء اهل المدينه الفاضله /129
57- فصول منتزعه/40 -30/101/ 81 -80/، المله/54 -46/ السياسة المدينه/90-89/71-70/
58 - آراء اهل المدينه الفاضله /129
59- السياسة المدينه /81-80/ المله/45-43/ تحصيل السعاده/64-63/70/ فصول منتزعه/67/ آراء /129/146
60- تحصيل السعاده /87/ فصول المنتزعه/69-65/ السياسة المدينه /84-83
61 - السياسة المدينه /106/ آراء /126-120/
62 - احصاء العلوم/65-64/ المله/59-56/
63- جدل /67/ فصول منتزعه/74-71 / 95-94 / المله /59-53/ آراء /156/141-139/
64 - فصول منتزعه /74-73/33/43/ السياسة المدينه /106/104/87/
65 - تحصيل السعاده /88 -83/80/ فصول منتزعه /99/36 - 35/ آراء/148/
66 - تحصيل السعاده /81-80/
67 - آراء/126/119-118/ توطئه /59/ احصاءالعلوم /65/ تحصيل /81/ فصول منتزعه /92
68 - آراء /158/ فصول منتزعه /74-71/46/100
70- تحصيل السعاده /74-70/81/ فصول منتزعه /67-66/78-76/
71- فصول منتزعه76/
|
جامعه مدنى و جمهورى اسلامى ايران
محسن مهاجر اگر جامعه مدنى، Civil Society راحوزههاى مستقل از دولت و گروههاى خودگردانبدانيم كه برخوردار از ارزشها و اعتقادات متنوعىبوده و در همزيستى مسالمتآميز به سرمىبرند وبه صورت نهادهاى واسطه و داوطلبانه مياندولت و آحاد ملت عمل مىكنند، در اينصورت،تعريف اجمالى جامعه مدنى، مانند بسيارىپديدههاى اجتماعى، جنبه تجربى و غيرانتزاعىو غير اوتوپيايى دارد و بعبارت ديگر جزء مواريثو دستاوردهاى بشرى است كه در آخرينتجربيات جوامع انسانى در فرآيند سعى و خطاپذيرفته شده است و چون تاريخ به پاياننرسيده، طبيعى است جامعه مدنى، محصولبرداشتشده قطعى نيست. روش مطلوبى استبراى اداره حيات اجتماعى انسانها و همچونساير روشها در بستر تاريخ در معرض بهسازى وتحول مىباشد و در آينده ممكن است قرائتهاىموجود از آن مورد ترديد و تجديد نظر قرار گيرد.پس تفكر دگماتيسى و جزمگرايانه در پذيرش ياانكار آن ناصواب و مردود است. اگر جامعه مدنى را صرفا «روش» بدانيم طبعاتابع دو ويژگى خواهد بود: اولا خصلت عام وفراگير دارد و ثانيا داراى ماهيت «خنثى» استبنابراين «جامعه مدنى» در ذات خويش ممكناستبا فرهنگها و ساختارهاى متفاوت و حتى باهر نوع انديشه دينى يا غيردينى، شرقى و غربى،حق يا باطل، كارآمد و يا ناكارآمد، سازگارىداشته باشد و اينكه عدهاى در جامعه ما اصراردارند كه هر روشى را در هر جايى و براى هرملتى، مفيد جلوه دهند بدون آنكه در آن روشتجديد نظر نمايند، بىشك، جز جزمگرايىجاهلانه نام ديگر ندارد، همچنين عدهاى ديگركه براى توجيه روشها بخواهند همه بستر خودىرا متحول كنند، نيز چون يابنده دكمهاىمىمانند كه از خياط كت و شلوارى براى آندگمه بدوزد!! از سوى ديگر، قابل تامل عليرغمآنكه رهيافتهاى متعددى جامعه مدنى را موردكاوش و مطالعه قرار دادهاند و گستره تاريخى آنبه درازاى تاريخ تفكر سياسى تلقى شده و هماكنون در خود غرب هم پابهپاى مدرنيسم و پستمدرنيسم در عرصه انديشه و عمل در تحولاست، هنوز هيچ توافقى بر سر مفهوم آن ايجادنشده و مناقشه حتى در جايگاه علمى اين مفهومادامه دارد كه آيا اساسا مربوط به جامعهشناسىسياسى استيا به فلسفه سياسى و يا به حقوق؟و هنوز تكليف آن با دولتيكسره نشده است كهآيا جامعه مدنى، پيش از تكوين دولتبودهو يامساوى يا متضاد با دولت است و يا اصلا پس ازنابودى دولت، شكل مىگيرد؟ هنوز درجديدترين آثار غربى كه بانيان جامعه مدنىمدرن هستند با ترديد، ديدگاه ارسطو كه جامعهمدنى را به مفهوم دولت در مقابل نهاد خانواده مطرح مىنمود و ديدگاه اصحاب قرارداد اجتماعى (مانند هابز لاك و روسو) كه جامعه مدنى را در مقابل وضع طبيعى مقدم بر جامعهسياسى، مىدانستند ياد مىكنند. هنوزانديشههاى چپ كه خود در تعارض شديد بايكديگرند، محل رجوع مىباشند و مىدانيم كهماركس معتقد بود جامعه مدنى حوزه روابطاقتصادى و علايق خصوصى طبقاتى و يا روابطزيربنايى است كه خارج از حوزه روبنايى دولتاست. در مقابل او «آنتونيو گرامشى» جامعه مدنىرا حوزه روبنايى كه در آن دستگاههاىايدئولوژيك به منظور ايجاد هژمونى طبقاتىعمل مىنمايند، تعريف مىنمود. هنوز در دنياىغرب، تفكر آنارشيستى جامعه مدنى را مدينهفاضلهاى مىدانند كه پس از نابودى دولتهادرهاى بهشت موعود خويش را فراروى بشريتمىگشايد بنابراين در چنين وضعيتى در برخوردبا چالشهاى موجود در خصوص مفهوم جامعهمدنى و نحوه تحقق آن در كشور ما توجه بهنكاتى چند ضرورى مىنمايد: 1- بستر نضج و شكلگيرى گفتمان جامعهمدنى، كشورهاى غربى است اگر چه جامعه مدنىدر مالكيت آنها نيست اما بالندگى آن بامبانى ومفروضات آنها توام بوده است و بايد دوباره موبمومورد بحث قرار گيرد. 2- در برخورد با مفاهيم نوين غرب، معيارسنجش و ارزيابى را بايد روشن كرد كه آيا ملاكمقبوليتيك موضوع جديد همچون جامعهمدنى، كهنه يا نو بودن آن، شرقى يا غربى بودن ودينى يا غير دينى بودن آن است؟ آيا كارآمدى،معيار است؟ 3- در اين كه گفتمان جامعه مدنى، قابليتتكرارپذيرى و انطباق و ادغام در بستر دينى رادارد نيز هيچ توافقى وجود ندارد. 4- در پذيرش گفتمان خاصى از جامعهمدنى، چنانچه در انطباق آن بر جامعه، نياز بهجرح و تعديل و اصلاح باشد آيا بايد در روشگفتمانى آن بازنگرى كرد و يا همه موجوديتدينى و ملى خود را مورد ترديد قرارداد؟(چنانچه در جامعه ما هم اين ايده طرفدارانىدارد.) 5- در شرايطى كه ارتباطات، مرزهاى ذهنىملى را مورد تعدى قرار داده و جهان به سوىنوعى تفاهم فرهنگى مىرود و تلقى مثبتى درجهان از جامعه مدنى وجود دارد آيا مىتوان بانفى و انكار جزمگرايانه به مقابله مطلق با آنبرخاست؟ (چنانكه در جامعه ما عدهاى بر اينعقيدهاند.) 6- برخورد انفعالى در مقابل مفاهيم وانديشههاى غربى، چه در پذيرش، چه در نفى آننتايج زيان بارى در عقب ماندگى يا محو هويتفكرى فرهنگى جوامع و انسانهاى منفعل دارد. 7- در انتقال و ترجمه تفكر ديگران، هموارهقرائتخاص ناقلان و انگيزهها و علايق شخصىمترجمان دخيل بوده است لذا در طول يك قرناخير همواره شوكهاى غيرطبيعى ناشى ازچالش فرهنگهاى مغاير، انديشه دينى را بامشكل مواجه كرده است. ترجمه تفكر روانكاوى فرويدى، تفكرتكاملگراى دترمنيستى داروينى، تفكر الحادىماركسيستى، ابطالپذيرى پوپرى، و اخيرا همايده جامعه مدنى، چالشهاى كسلكنندهاىهمراه خود داشته و باعث اين تلقى در كشور مامىشده كه فلان ايده، گويا براى نابودى همههويت دينى و ملى ما آمده است. ترديدى وجودندارد كه مترجمان اين افكار و حاميان بومى آن،در اين فرآيند ناسالم، نقش اساسى دارند و مدتهاانرژى بخشى از نيروهاى متعهد داخلى مشغولدفاع و سنگربانى در مقابل هجوم (واقعى ياخيالى) مىكنند و از اين رهگذر عدهاى هم باعصبانيت در مقابل هر نوع تفكرى به مقابلهبرمىخيزند. چنانچه در نحوه مواجهه با مفهوم«جامعه مدنى»، اينك برخى با آرامش كامل ازبيتوته «منى» خارج و سحرگاهان با سنگريزههاىخود بر سر شيطان جامعه مدنى مىكوبند و آن رارمى مىكنند و با طرح «جامعه دينى» و «جامعهولايى» سراسيمه به سوى كعبه صفا و آرامش و بهدور از دغدغه افكار الحادى! خاطر خويش را آرامو خيام ايام را به اوتاد دوام براى وصول به كمال مطلوب، از سر مىگذرانند و در مقابل اينانعدهاى هم با غوش باز بىمحابا با قربانى كردنهمه «هويت دينى» خود به پاى جامعه مدنىغربى با همه «پيش فرضها» و «مبادى» و «مبانى»آن در ميقاتگاهها به استقبال آن رفتهاند ومنتظرند تا لباس احرام را پيش از خروج از حرماز تن خويش در آورده و در پوشش جامه مدرن«جامعه مدنى» درآيند. پيشينه اين جريان ازمشروطيت آغاز شد و تا امروز نقش وساطت وپيامرسانى از دنياى غرب را در ايران بر عهدهداشته است. ميرزا فتحعلى آخوندزاده «رسما»«اعتقادات دينى» را به قربانگاه برد، او مىگفت:«الان در دل فرنگستان وينگى دنيا اين مسئلهداير است كه آيا عقايد باطله يعنى اعتقاداتدينيه موجب سعادت ملك و ملت استيا اينكهموجب ذلت ملك و ملت است؟ كل فيلسوفان آناقاليم متفقند در اينكه اعتقادات دينيه موجبذلت ملك و ملت است در هر خصوص (1) ». آنچه زيبنده خطاب به اين دسته ازروشنفكران كه ماموريتى جز «ترجمه زبان حال»غرب ندارند بيان زيباى مولاناست كه گفت: كار جهان هر چه شود كار تو كو بار تو كو گر دو جهان بتكده شد آن بت عيار تو كو خامش اى حرف فشان در خور گوش خمشان ترجمه خلق مكن حالت و گفتار توكو (2) بنابراين در ميان اين چالشهاى فكرى خرداقتضاى آن دارد كه راه افراط و تفريط را وانهادهو در عرصه انديشه متاع خويش بر سر دستنهاده و به بازار عرضه نمائيم. هر چند رهيافتهنجارى همواره در برخورد با مفاهيم مدرن وبيگانه نوعى احتياط را پيشه خود مىكند اماهيچگاه مانع از ورود به اين عرصه و آگاهى ازتفكرات ديگران و اخذ دستاوردهاى مثبتبشرى نيست و نگارنده بر اين باور است كه باحفظ اصول و مبانى دينى، مىتوان «جامعهمدنى» اسلامى با همه ويژگيهاى مثبتبشرى آنرا ايجاد نمود، و شبهات و تشكيكهايى كه درخصوص تعارض «جامعه مدنى» با «اسلام» و«ولايت فقيه» (3) و «ارزشهاى دينى و اخلاقى» و«حكومت اسلامى» مطرح شده، ناشى از اين ايدهاست كه جامعه مدنى را پديدهاى تجربى و غيرانتزاعى با ماهيتى خنثى نمىبيند بلكه آن را ازتوليدات انحصارى جامعه غربى مىداند كه رمالكيتخصوصى آنهاست و انتقال آن بهضرورت بايد با مفروضات و مبانى و مبادىغربيان باشد و تفكيك آن امكانپذير نيست. كهالبته اين مغالطهاى بيش نيست. راهكارهاى تعامل جامعه مدنى و دولت
وقتى بحث جامعه مدنى و دولتبعنوان دوپديده اجتماعى مستقل پيش مىآيد بيشتر ناظربه دو نوع رابطه متقابل است: اول) «بازى با حاصل جمع صفر»: به اين معنا كه هراندازه حوزه اقتدار دولتبيشتر باشد «جامعهمدنى» محدودتر مىگردد و بالعكس هر چه حوزهجامعه مدنى وسيعتر باشد دولت كوچكترمىگردد. دوم) رابطه تعاملى «دولت و جامعه مدنى»: سعادت هرملتى در نظام سياسى خويش به اين است كه ايندو، مكمل و متمم يكديگر باشند. دولتى كهبرخاسته از متن مردم و جامعه مدنى استطبيعى استبراى بقاى خويش نياز مستمر بهپايگاه اجتماعى و مقبوليت عمومى دارد و ازطرفى دولت مىتواند با فراهم كردن چارچوبهاىقانونى زمينه بقاى جامعه مدنى را فراهم نمايد ودر واقع خاستگاه مشروعيتسياسى خود راتضمين نمايد. وجود دولتهاى غيرمردمى در دو قرن اخيرسبب شده است كه نوعى فرهنگ دولت گريزىدر ذهنيت تاريخى مردم ايران بوجود آيد بطورىكه وقتى اخيرا" جامعه مدنى مطرح شد برخىتصور كردند كه وجود آن براى ضديتبا دولتاست. در اينجا به برخى از راهكارهايى كهمىتوانند رابطه تعاملى دولت و جامعه مدنى راگسترش دهند و بالطبع كارآيى هر كدام را بالاببرند اشاره مىكنيم: 1- نظم و قانون:
فرهنگ توجه به قانون، عامل زمينهسازسامانيابى نظام اجتماعى است. در چنينجامعهاى، دولت و حاكميت، مظهر قانونمندىاست و براى خود، امتياز فراقانونى قائل نيست وبه تبع آن مردم، سرشت قانونگرايى پيدا مىكنندو آن را درونى مىكنند و در روابط اجتماعى بكارمىگيرند. در چنين جامعهاى كه قانون بويژهقانون اساسى، حاكم است، قدرت حكومتىمبتنى بر اقتدار و صلاحيت اخلاقى و قانونى و از مشروعيتبرخوردار است. توجيه اخلاقى وقانونى براى اعمال و رفتار خود فراهم مىتواند،فراهم آورد و مقبوليت عامه آن سبب اطاعت مردم از آن بشود. و براين اساس است كههمه نهادهاى سياسى قانونمندانه عمل خواهندكرد و انتظار توقع عمومى نيز بر محور قانوننهادينه خواهد شد و جارى تجميع خواستهها وانتقال آن به دولت نيز با عنايتبه قانون عملخواهد كرد. 2- گسترش تنوع و تكثر در جامعه:
يكى از راهكارهاى اساسى در توسعه جامعهمدنى خروج از تمركزگرايى و يكهگرائى (مونيسم)و ترويج تنوع و تكثر كمى و كيفى احزاب،جمعيتها، انجمنها، اتحاديهها، كميتهها، تنوعآراء و عقايد در جهت مصالح جامعه است درچنين جامعهاى قدرت در سراسر جامعه پراكندهمىشود و مركز تصميمگيرى نهايى و انحصارىقدرتمندى وجود ندارد و همزيستىمسالمتآميز معتقدان و صاحبان انديشه آراء وهواداران متعدد در كنار هم امكانپذير مىشود ودولت محصول اين فرايند است كه بطور مداوم باآن در تعامل مىباشد و همه گروهها نسبتبهدولت وفادار هستند و دولت هم براى تضمينآزادى و عدالت صرفا وظيفه گفتگو با اين گروههارا دارد و گروههاى تشكيلدهنده دولت از طريقمراوده و گفتگو با يكديگر ارتباط دارند نه ازطريق دولت. آنچه قابل توجه است اينكهوفادارى افراد به گروههايى است كه هويت دينى، صنفى و قوميشان به آنها وابسته است وفادارىبه دولتبا وساطت اين گروههاست. بر ايناساس گفته مىشود جامعه متكثر شبكهاى ازگروههاست نه افراد و با اين منظر است كه در ايننوع جوامع هم فردگرايى افراطى ليبراليستى نفىمىشود و هم ايده وحدت گرايانه دولت مردوداست. 3- تصحيح نگرش و فرهنگ سياسى:
اصولا" فرهنگ سياسى، حاصل فرهنگ عمومى، ايدئولوژى طبقات حاكم و عملكرد ساختار قدرت سياسى است و در مقابل هر نوعساختار سياسى، نيازمند فرهنگ سياسى خويش است و يكى از عوامل تعيينكننده در شكلگيرىجامعه مدنى و رابطه قدرت با نهادهاى سياسى واجتماعى، فرهنگ سياسى يك جامعه است كهروش و نگرش افراد و نهادهاى سياسى را نسبتبه پديده قدرت و چگونگى تعامل با آن تعيين مىكند. بنابراين براى تحقق و توسعه جامعهمدنى بايد نگرش فرهنگ سياسى را نسبتبهتحزب و گروهبندى و تكثرگرايى و تحمل وآزادى و مشاركتسياسى ثبت كرد. 4- تحديد ساخت قدرت سياسى:
آنچه جوامع را از يكديگر متمايز مىكند،تحول مربوط به ساختار قدرت سياسى وچگونگى اعمال حاكميت در جامعه است. دربرخى جوامع، ساخت اقتدار سياسى دولت،محدود و معين شده است. افراد از استقلال راىو عمل در تمامى زمينهها برخوردارند وجودگروههاى قدرت و نهادهاى سياسى مانندپارلمان، احزاب و انجمنها و اصناف و گروههاىفشار در جهت تمركز زدايى قدرت مطرح هستندو اين مساله، موجب مىشود تا تمايز دولت وجامعه مدنى بعنوان دو طرف ذىنفع از قدرت بهوجود آيد و جامعه مدنى نهادينه شده و توسعهيابد و راه تعامل آن دو هموار گردد. 5- توجه به ساختار طبقاتى در جامعه:
در ايجاد و توسعه جامعه مدنى، نه تنهاءساختار اجتماعى بلكه تحولات تاريخى مؤثر درپيدايش تضادها و شكافهاى عمده جامعه را بايددر نظر گرفت، گاهى تحولات مقطعى كه مربوطبه شرايط خاص زمانى نبوده، موجب پيدايششكافهاى طبقاتى مىشود و در شرايطى ديگرتركيب خاص افراد يك جامعه سبب پيدايشاحزاب، گروهبنديها و طرز تفكرهاى متفاوتمىگردد لذا طبقه اجتماعى صورتبخشايدئولوژى سياسى و احزاب در يك جامعه است ومىتوان اذعان كرد كه طبقه اجتماعى مربوط بهساختار اجتماعى يك جامعه است همانطورى كه«برينگتونمور» معتقد استيكى از دلايل مهمظهور دموكراسيهاى غربى در مقايسه باحكومتهاى خودكامه استقلال برخى از گروهها وطبقات از نفوذ حكومت مركزى و مطرح شدنحق مخالفت و مقاومت در برابر آمريت ناعادلانهدر كشورهاى غربى و نبود اين دو اصل در ديگركشورها بوده است. (4) بنابراين يكى از راههاىايجاد و توسعه جامعه مدنى تقويت، گروهها وطبقات اجتماعى و جلوگيرى از استحاله آنها دردولت است كه اين نيز به نوبه خود دولت راتقويت مىكند. 6- ايجاد روحيه تحمل و تسامح:
يكى از لوازم ايجاد جامعه مدنى بالا بردنروحيه تحمل دولتمردان و شهروندان است لذاروابط براساس رقابتى سالم انجام مىگيرد ونوعى تعادل مثبت و سازنده و اجتناب از درگيرىجامعه سوق مىدهد. و طبيعى است كه وجوداين روحيه در جامعه يكى از لوازم حياتاجتماعى است و از آن گريزى نيست و انسانمىتواند تقيد و تعهد اعتقادى خود را نيز حفظنمايد، البته حوزه و حدود تسامح در يك جامعهدينى بايد تبيين و تعريف شده باشد. قانون اساسى، مثلث جامعه مدنى،اسلاميت و جمهوريت
امروزه براى كشف مفاهيم محورى و خطوطاساسى هر نظام سياسى ابتدا به سراغ قانوناساسى مىروند زيرا در آنجاست كه راهبردهاىملى و رويكردهاى هنجارى يك ملت تجلى پيدامىكند و در آنجاست كه پايههاى بنيادينحكومت طرحريزى شده است و معمولا" سنگبناى قانونى چهار محور اساسى گذاشته مىشودتا هم ساختار قدرت را مشخص نمايد و همچگونگى رابطه حاكمان با شهروندان معين بشود.در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران بهسبكى بسيار بديع اين چهار محور يك مربع كهبقاى هر ضلع در تعامل با اضلاع ديگر قابل تاميناستبوجود آمده استبه اين معنا كه با اولينمحور يعنى «خاستگاه مشروعيت در جمهورىاسلامى» ضلع «اسلاميت» شكل گرفته است و بامحور دوم و سوم يعنى «چگونگى تحصيل واعمال قدرت در جمهورى اسلامى» ضلع«جمهوريت» ايجاد شده است و با محور چهارميعنى «چگونگى تحديد قدرت در جمهورىاسلامى» ضلع «جامعه مدنى» پىريزى گرديدهاست. با پيشبينى كه در ساختار قانون اساسىشده است «تثليت» فوق در عين «كثرت» به يك«وحدت» هنجارمند و كاركردى ختم مىشود.اسلاميت در كنار جمهوريت و مردم و نهادهاىمردمى در ساختار و قالب حكومتى «جمهورىاسلامى ايران» جامه عمل پوشانده است. دراينجا محورهاى چهارگانه را با عنايتبه ضلعهاىمربوطه در قانون اساسى بصورت اجمالى مطرحمىنمائيم: 1- مبناى مشروعيت در جمهورى اسلامى
اولين اصل اساسى در تحليل ساختارى هرحكومتى اين است كه حاكمان سياسى قدرتخود را از كجا بدست آوردهاند؟ آيا متكى به ارادهملى است و يا از منابع ديگرى؟ در قانون اساسىجمهورى اسلامى ايران با پذيرش دو مبناىهمسو و هماهنگ بر دو پايه اساسى اتكاء به «آراءعمومى» و اعتقاد به «مبانى ارزشى» تكيه شدهاست. در اصل اول قانون اساسى در مورد نفسحكومت آمده است: «حكومت ايران جمهورىاسلامى است كه ملت ايران براساس اعتقادديرينهاش به كومتحق و عدل قرآن... بااكثريت 2/98% كليه كسانى كه حق راى داشتندبه آن راى مثبت داد.» اين اعتقاد ديرينه كه همانا «اسلاميت» استدر اصل دوم قانون اساسى به تفصيل بيان شدهاست «جمهورى اسلامى نظامى استبر پايهايمان به: 1- خداى يكتا (لااله الاالله) و اختصاصحاكميت و تشريع به او و لزوم تسليم در برابر امراو. 2- وحى الهى و نقش بنيادى آن در بيانقوانين. 3- معاد و نقش سازنده آن در سيرتكاملى انسان به سوى خدا. 4- عدل خدا درخلقت و تشريع. 5- امامت و رهبرى مستمر ونقش مستمر و نقش اساسى آن در تداوم انقلاباسلام. 6- كرامت و ارزش والاى انسان و آزادىتوام با مسئوليت او در برابر خدا.» اتكاء جمهورى اسلامى به آراى عمومى دراصل 6 چنين بيان شده است: «در جمهورىاسلامى ايران امور كشور بايد به اتكاء آراءعمومى اداره شود» و در اصل 56 حق تعيينسرنوشت و حق حاكميت كه خداوند به انسانداده است، مطرح گرديده است: «حاكميت مطلقبر جهان و انسان از آن خداست و هم او، انسانرا بر سرنوشت اجتماعى خويش حاكم ساختهاست هيچكس نمىتواند اين حق الهى را ازانسان سلب كند يا درخدمت منافع فرد يا گروهىخاص قرار دهد.» 2- چگونگى تحصيل قدرت در جمهورى اسلامى
مهمترين سؤالى كه در اين بحث مطرح استاينكه زمامداران در جمهورى اسلامى آيا بهوسيله انتخابات آزاد و دموكراتيك برگزيدهمىشوند و يا از راههاى ديگرى زمام امور رابدست مىگيرند. در اصل ششم قانون اساسىمىگويد «در جمهورى اسلامى ايران امور كشور بايد به اتكاء آراء عمومى اداره شود، از راه انتخابات، انتخاب رئيس جمهور، نمايندگانمجلس شوراى اسلامى، اعضاى شوراها و نظاير اينها، يا از راه همهپرسى...؟» موارد همهپرسى دراصول 1 - 6 - 59 - 99 و 123 آمده است و در اصل107 در مورد نحوه انتخاب مردمى رهبرى درجمهورى اسلامى آمده است: «پس از مرجععاليقدر تقليد و رهبر كبير انقلاب جهانى اسلام وبنيانگذار جمهورى اسلامى ايران حضرت آية الله العظمى امام خمينى قدس سره الشريف كه ازطرف اكثريت قاطع مردم به مرجعيت و رهبرىشناخته و پذيرفته شدند. تعيين رهبر به عهدهخبرگان منتخب مردم است... رهبر منتخبخبرگان، ولايت امر و همه مسئوليتهاى ناشى ازآن را بر عهده خواهد داشت. رهبر در برابرقوانين با ساير افراد كشور مساوى است.» در اصل 111 در مورد عزل رهبرى آمده است«هرگاه رهبر از انجام وظايف قانونى خود ناتوانشود يا فاقد يكى از شرايط مذكور در اصول 5 و109 گردد يا معلوم شود از آغاز فاقد بعضى ازشرايط بوده است از مقام خود بركنار خواهد شد. تشخيص اين امر به عهده خبرگان مذكور در اصل108 مىباشد» و اما در مورد انتخابات رياستجمهورى اصول 114، 119 و 120 ناظر به آنهستند. در اصل 114 مىگويد «رئيس جمهوربراى مدت چهار سال با راى مستقيم مردمانتخاب مىشود و انتخاب مجدد او به صورتمتوالى تنها براى يك دوره بلامانع است» در موردمجلس شوراى اسلامى و كلا قوه مقننه كهشوراى نگهبان را هم شامل مىشود اصول 62 تا99 متكفل بيان نحوه انتخاب و شرح وظايفآنهاست در اصل 62 آمده است: «مجلس شوراى اسلامى از نمايندگان ملت كهبه طور مستقيم و با راى مخفى انتخاب مىشوندتشكيل مىگردد» و در اصل 64 براى اقليتهاىمذهبى مثل زرتشتيان و كليميان و مسيحيانآشورى و كلدانى و ارمنى حق انتخاب نماينده رابه رسميتشناخته است.» ترس از تمركز قدرت عدهاى از حقوقدانان راواداشت كه علاوه بر نظريه تفكيك قوا به نوعىتجزيه و توزيع قدرت محلى نيز معتقد شوند و دراين راستا شوراهاى شهر و روستا و استان مطرحشد كه در قانون اساسى جمهورى اسلامى هم بهرسميتشناخته شده است و در اصل 100 قانوناساسى جمهورى اسلامى مىگويد: «براى پيشبردسريع برنامههاى اجتماعى، اقتصادى، عمرانى،بهداشتى، فرهنگى، آموزشى و ساير امور رفاهىاز طريق همكارى مردم با توجه به مقتضياتمحلى، اداره امور هر روستا، بخش، شهر،شهرستان يا استان با نظارت شورايى بنامشوراى ده، بخش، شهر، شهرستان يا استانصورت مىگيرد كه اعضاى آن را مردم همانمحل انتخاب مىكنند.» بنابراين در جمعبندى اين محور مىتوان بهاين نتيجه رسيد كه در جمهورى اسلامى كسبقدرت و حاكميت ناشى از اراده عمومى است وطبق قانون اساسى هيچكس و هيچ گروهى بدوناتكاء به آراء عمومى حق حكومت كردن ندارد وراه كسب حكومت هم در انتخاب مردم مىباشدكه به صورت مستقيم در قالب انواع انتخابات، وهمه پرسى و يا به صورت غيرمستقيم از طريقنمايندگان آنها اعمال مىشود. 3- زمامداران چگونه حكومت مىكنند
پذيرش اصل حاكميت ملى و تن دادن بهشيوه انتخابى دو مبناى اساسى براى تثبيتجمهورى اسلامى و روى كار آمدن قانونمندرهبران سياسى بود. علاوه بر آن در هر حكومتجمهورى لازم است نحوه حكومت كردن براساسمبانى دموكراتيك باشد به اين معنا كه قدرت درانحصار فرد و يا افراد خاصى نباشد بلكهنمايندگان ملت متعدد باشند تا همه دستهها وطبقات اجتماعى بتوانند در حكومت نمايندهداشته باشند و اين تقسيم كار و توزيع قدرتموجب مىشود تا از وقوع ديكتاتورى جلوگيرىبشود و اين اصل بسيار مهم در قانون اساسىجمهورى اسلامى به رسميتشناخته شده استبا تعاريفى كه از نهادهاى حكومتى شده و شرحوظايف آنها و رابطه آنها با يكديگر و مردممشخص گرديده، تركيب كومتبخوبى معلوممىباشد. در اصل 57 قانون اساسى جمهورى اسلامىايران آمده است: «قواى حاكم در جمهورىاسلامى ايران عبارتند از قوه مقننه، قوه مجريه وقوه قضائيه كه زير نظر ولايت مطلقه امر و امامتامتبر طبق اصول آينده اين قانون اعمالمىگردد. اين قوا مستقل از يكديگرند.» 4- چگونگى تحديد قدرت در جمهورى اسلامى
از آنچه گذشت، اين نتيجه بدست آمد كه درحكومت جمهورى قدرت حقيقى از آن مردماست و اين قدرت نبايد در ستيك فرد و ياگروهى متمركز بشود. طبيعى است كه صاحبانواقعى قدرت بر نيروى نمايندگان خود مسلطباشند و نظارت آنها بهترين راه اعمال دموكراسىو تحقق بخشيدن به حكومت مردم بر مردم باشد.بر اين اساس در نظام جمهورى اسلامى براىمحدود كردن قدرت رهبران سياسى علاوه برتحديد زمانى مكانيسمهايى را نيز پيشبينىكرده است كه به دو نوع از آن اشاره مىشود. الف) مكانيسمهاى دولتى:
اين دسته از مكانيسمها در درون ساختارسيستم تعبيه شدهاند و نقش نظارتى خود را بهصورت قانونمند انجام مىدهند كه در اينجا بههشت نوع از آن اشاره مىشود: 1- ولى فقيه و رهبر جمهورى اسلامى ايران:
با توجه به اصل 57 كه قواى سهگانه را زيرنظر ولايت مطلقه امر و امامت امت مىداندبالاترين و قوىترين مكانيسم تحديد قدرتزمامداران اجرايى، تقنينى و قضايى در كشوررهبرى مىباشد در اصل 110 بخشى از وظايفنظارتى رهبر به اين صورت آمده است: - تعيين سياستهاى كلى نظام جمهورىاسلامى ايران پس از مشورت با مجمع تشخيصمصلحت نظام. - نظارتبرحسناجراىسياستهاىكلى نظام. - نصب و عزل و قبول استعفاء: الف) فقهاىشوراى نگهبان، ب) عالىترين مقام قوهقضائيه،ج) رئيس سازمان صدا و سيماى جمهورىاسلامى ايران، د) رئيس ستاد مشترك، ه)فرمانده كل سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، و)فرماندهان عالى نيروهاى نظامى و انتظامى. - حل اختلاف و تنظيم روابط قواى سهگانه. - حلمعضلاتنظامكهازطريقعادى قابلحلنيست از طريق مجمع تشخيص مصلحت نظام. - عزل رئيس جمهور با در نظر گرفتنمصالح كشور پس از حكم ديوانعالى كشور بهتخلف وى از وظايف قانونى يا راى مجلسشوراى اسلامى بهعدم كفايت وى براساساصل89. 2- مجلس شوراى اسلامى:
در اصل 76 آمده است كه مجلس شوراىاسلامى حق تحقيق و تفحص در تمام امور كشوررا دارد و در اصل 90 مىگويد «هر كس شكايتى ازطرز كار مجلس يا قوه مجريه يا قضائيه داشتهباشد مىتواند شكايتخود را كتبا به مجلسشوراى اسلامى عرضه كند. مجلس موظف استبه اين شكايات رسيدگى كند و پاسخ كافى دهد ودر مواردى كه شكايتبه قوه مجريه و يا قوهقضائيه مربوط است رسيدگى و پاسخ كافى از آنهابخواهد و در مدت متناسب نتيجه را اعلام نمايدو در مواردى كه مربوط به عموم باشد به اطلاععامه برساند. 3- ديوان محاسبات كشور:
اصول 54 و 55 قانون اساسى از نهادى با اينعنوان ياد كردهاند كه زير نظر مجلس شوراىاسلامى است «ديوان محاسبات به كليه حسابهاىوزارتخانهها، مؤسسات، شركتهاى دولتى و سايردستگاههايى كه به نحوى از انحاء از بودجه كلكشور استفاده مىكنند به ترتيبى كه قانون مقررمىدارد، رسيدگى يا حسابرسى مىنمايد كه هيچهزينهاى از اعتبارات مصوب تجاوز نكرده و هروجهى در محل خود به مصرف رسيده باشد.ديوان محاسبات، حسابها و اسناد و املاكمربوطه را برابر قانون جمعآورى و گزارش تفريغبودجه هر سال را به انضمام نظرات خود بهمجلس شوراى اسلامى تسليم مىنمايد. اينگزارش بايد در دسترس عموم گذاشته شود.» 4- ديوان عدالت ادارى:
براى رسيدگى بر اجراى صحيح قوانين درسازمانهاى دولتى و رسيدگى به تظلمات وشكايات مردم اين ديوان بوجود آمده است وابزارى است در اختيار مردم تا بتوانند منافعخود را جمع و خواستههايشان را بيان كنند. دراصل 173 آمده است «به منظور رسيدگى بهشكايات، تظلمات و اعتراضات مردم نسبتبهمامورين يا واحدها يا آييننامههاى دولتى واحقاق حقوق آنها ديوانى به نام ديوان عدالتادارى زير نظر رئيس قوه قضائيه تاسيسمىگردد حدود اختيارات و نحوه عمل اين ديوانرا قانون تعيين مىكند.» 5 - ديوان عالى كشور:
اصل 161 قانون اساسى هدف از تشكيل اينديوان را چنين معرفى مىكند: «ديوان عالىكشور به منظور نظارت بر اجراى صحيح قوانيندر محاكم و ايجاد وحدت رويه قضايى وانجاممسئوليتهايى كه طبق قانون به آن محولمىشود براساس ضوابطى كه رئيس قوه قضائيهتعيين مىكند، تشكيل مىگردد. 6- سازمان بازرسى كل كشور:
نهاد ديگرى كه در اصل 174 آمده است،همين سازمان مىباشد كه «براساس حق نظارتقوه قضائيه نسبتبه حسن جريان امور و اجراىصحيح قوانين در دستگاههاى ادارى سازمانى بهنام، «سازمان بازرسى كل كشور» زير نظر رئيسقوه قضائيه تشكيل مىگردد حدود اختيارات ووظايف اين سازمان را قانون تعيين مىكند. 7- بازرسى ويژه نهاد رياست جمهورى:
رئيس جمهور براى اطمينان از حسن اجراىامور در صورت لزوم نظير نظارت بر انتخابات ازچنين تشكيلاتى مىتواند بهره بگيرد. 8 - هيئت پيگيرى و اجراى قانون اساسى:
براساس اصل 113 رئيس جمهور پس از مقامرهبرى عاليترين مقام رسمى كشور است ومسئوليت اجراى قانون اساسى و رياست قوهمجريه را جز در امورى كه مستقيما به رهبرىمربوط مىشود بر عهده دارد. براى اولين بار بعد از انقلاب اسلامى حجةالاسلام سيد محمد خاتمى هفتمين رئيسجمهور اسلامى ايران نقش نظارتى خود رادر اجراى قانون اساسى باتشكيلهيئت فوقاعمال كرد. ب) مكانيسمهاى غيردولتى
اين دسته از عوامل نظارتى براى تحديدقدرت و حسن اجراى قوانين پذيرفته شده بيروناز ساختار سيستم سياسى هستند كه به برخى ازآنها اشاره مىشود: 1- رسانههاى گروهى:
در اصل 24 قانون اساسى آمده است«نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند مگرآنكه مخل به مبانى اسلام يا حقوق عمومىباشد.» و در اصل 175 مىگويد «در صدا و سيماىجمهورى اسلامى ايران آزادى بيان و نشر افكاربا رعايت موازين اسلامى و مصالح كشور بايدتامين گردد.» 2- احزاب، گروهها و جمعيتها و انجمنهاى صنفى،دينى و سياسى:
در اصل 26 قانون اساسى مىگويد: احزاب،جمعيتها، انجمنهاى سياسى و صنفى وانجمنهاى اسلامى اقليتهاى دينى شناخته شده،آزادند، مشروط به اينكه اصول استقلال، آزادى،وحدت ملى، موازين اسلامى و اساس جمهورىاسلامى را نقض نكنند. هيچكس را نمىتوان ازشركت در آنها منع كرد يا به شركت در يكى ازآنها مجبور ساخت. 3- اجتماعات و راهپيمائىها:
دراصل27قانوناساسىمىگويدتشكيلاجتماعاتو راهپيمائىها بدون حمل سلاح، به شرط آنكهمخل به مبانى اسلام نباشد آزاد است. 4- شوراهاى كارگرى:
در اصل 104 قانون اساسى آمده است «بهمنظور تامين قسط اسلامى و همكارى در تهيهبرنامهها، ايجاد هماهنگى در پيشرفت امور درواحدهاى توليدى، صنعتى و كشاورزى،شوراهايى مركب از نمايندگان كارگران و دهقانانو ديگر كاركنان و مديران و در واحدهاىآموزشى، ادارى، خدماتى و مانند اينها شوراهايىمركب از نمايندگان اعضاء اين واحدها تشكيلمىشود.» مكانيسمهاى فوق هر كدام به تناسب خودمىتواند در تحديد قدرت سياسى زمامدارانمؤثر باشد. پىنوشتها: 1- ولايتى، علىاكبر، مقدمه فكرى نهضت مشروطيت،ص 42 2- ديوان شمس تبريزى، ص 804 3- سخنرانى نگارنده در مورد «عدم ضديت جامعه مدنى باولايت فقيه» در همايش «جامعه اسلامى و قانونگرايى»در دانشگاه شهيد چمران اهواز - روزنامه خبر دوشنبه14 ارديبهشت 1377 و همچنين سخنرانى و مقاله باعنوان «مؤلفههاى جامعه مدنى در انديشه اسلامى» درهمايش «جامعه مدنى و انديشه دينى» در دانشگاهعلوم پرشكى شيراز. 4- سريع القلم، محمود، توسعه جهان سوم و نظامبينالملل، ص 12 منابع 1- قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران، 1368 2- رحيمى، مصطفى، اصول حكومت جمهورى، انتشاراتاميركبير، تهران 1358 3- دوورژه، موريس، رژيمهاى سياسى، ترجمه ناصرصدرالحفاظى، انتشارات علمى، تهران 1328 4- ولايتى، علىاكبر، مقدمه فكرى نهضت مشروطيت،دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1365 5- مهاجر، محسن، مؤلفههاى جامعه مدنى در انديشهاسلامى،همايش جامعه مدنى و انديشه دينى، شيراز76 6- مهاجر، محسن، درآمدى بر جامعه مدنى در انديشهسياسى فارابى، همايش جامعه اسلامى و قانونگرايىدانشگاه شهيد چمران اهواز، 1377 7- مهاجر، محسن، روزنامه خبر، 14/2/1377 8- مهاجر، محسن، مقاله «چالشهاى نظرى نخبگان فكرىسياسى ايران در باب جمهوريت» در مجموعه مقالات«جمهوريت و انقلاب اسلامى» سازمان مدارك فرهنگىانقلاب اسلامى، تهران، 1377 |
اخلاق مدنى در انديشه ملااحمد نراقى
محسن مهاجرنيا1
تاريخ دريافت: 17/1/81
تاريخ تإييد: 10/2/81
|
انديشمندان مسلمان در مواجهه با اخلاق و سياست به دو گونه عمل كرده اند. برخى چون فارابى با رويكرد سياسى به ضرورت اخلاق رسيده اند و برخى چون مسكويه و نراقى از مجراى اخلاق نظريات سياسى خود را مطرح ساخته اند. مهم ترين سوال فرا روى دسته دوم آن است كه آيا سياست و حكومت چيزى جز ايجاد فضيلت و تقوا و تهذيب شهروندان و شهرياران است؟ ملااحمد نراقى مى كوشد تا بر اساس نظريه ((اخلاق فلسفى ـ شرعى)) اصول و قواعد رفتارى جامعه سياسى خود را تبيين نمايد. از نظر او جامعه سياسى مجموعه شهروندان فاضل و شهرياران عادلى است كه با رعايت حقوق و وظايف متقابل, جامعه مطلوب و نظام سياسى عادلانه را به وجود مىآورند. |
واژه هاى كليدى: اخلاق, اخلاق مدنى, فضيلت, نراقى, انديشه سياسى.
مقدمه
مقاله حاضر بر آن است تا اين مدعا را روشن كند كه نراقى در سرتاسر آثارش لحظه اى از توجه به سياست و حيات سياسى غافل نبوده و حتى موضوعات اعتقادى, اخلاقى, تعليم و تربيت, فقه و اصول موجود در آثارش بر آمده از اين انديشه است. براى روشن شدن جايگاه سياست در نزد وى, بايد اين پرسش ها را پاسخ گفت كه آيا به نظر او سياست ,سازمان دادن به جامعه و حكومت و اداره مردم در آن زمان و تعليم و تربيت اخلاقى, ايجاد تقوا و فضيلت سياسى شهرياران و شهروندان است؟ به راستى هدف نراقى از بستر سازى عقلى براى اخلاق فردى و اجتماعى چيست؟ او از نگارش معراج السعاده و اهداى آن به ((شاه قاجار)) و ((كافه انام)) چه اهدافى را تعقيب مى كند؟ و همچنين فتواى او در ضرورت واگذارى ولايت عامه به فقيهان در آن شرايط با چه انگيزه اى صادر شده است؟
از جمله پاسخ هايى كه به اين سوال ها داده شده, آن است كه بر مبناى رويكردهاى اخلاقى و عرفانى نراقى نمى توان ((انديشه سياسى)) را بنا نهاد, زيرا مبناى احكام اخلاقى و عرفانى بر ناپايدارى دنيا و سراى طبيعت است و دنيا بت خانه سه شهوت بطن, فرج و دوستى فرزند است كه همه حجابند و احكام اخلاقى جز به مذمت اين دنياى فانى و امر به زهد و عزلت و فرار از آن, نمى پردازد; در حالى كه بناى انديشه سياسى بر ((بقا)) و ثبات دنياست; بنابراين دو حوزه اخلاق و سياست با هم سازگار نيستند و پى ريزى سياست ((بقا ـ محور)) بر اخلاق ((فنا ـ محور)) امكان پذير نيست و آنچه نراقى و امثال او در باب سياست و زندگى سياسى بيان داشته اند, صرفا آراى پراكنده اى است و نمى تواند اساس انديشه سياسى قرار گيرد.2
در اين مقاله با رد چنين پاسخى و ارائه انديشه سياسى نراقى, مخدوش بودن نظريه امتناع انديشه سياسى برمبناى اخلاق و عرفان اسلامى را نشان خواهيم داد.
هستى اخلاق مدنى
برداشتى كه در مقدمه بدان اشاره رفت كه بر مبناى بقا و فناى اخلاقى به امتناع انديشه سياسى در حوزه اخلاق نراقى مى رسيد, مبتنى بر درك نادرستى از انديشه اخلاقى اوست و گويا پيش فرض اين تلقى آن است كه نراقى حوزه اخلاق را تنها در صفاى باطن و زهد و مذمت دنيا ـ بر مبناى تلقى مشهور ـ تفسير مى كند; در حالى كه آثار ايشان به ويژه معراج السعاده سخن از سياست و عدالت پادشاه, عدم مغايرت حكومت و رياست با زهد,3 همسويى قدرت و مكنت با عرفان و فضيلت,4 مقوله اهتمام به امور مسلمانان,5 قيام به امر به معروف و نهى از منكر,6 عاقبت فساد و اصلاح جامعه,7 اصول مملكت دارى,8 فوايد انس و وحدت اجتماعى9 و... دارد. فهم صحيح رويكرد اخلاقى نراقى كه بخشى از حكمت عملى اوست,10 نياز به تبيين فلسفه اخلاق و روش شناسى او در حوزه اخلاق دارد. در تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامى, جريان هاى فكرى و معرفت اخلاقى متعددى ظهور يافتند, مانند ((اخلاق اعتزالى)), ((اخلاق شرعى)), ((اخلاق فلسفى)), ((اخلاق صوفى گرايانه)) و ((اخلاق شرعى فلسفى)). با اندكى تإمل در معراج السعاده مى توان حكم كرد كه حوزه اخلاقى او در چار چوب جريان ((اخلاق شرعى ـ فلسفى)) قرار مى گيرد; براى همين هم در همه مباحث معراج السعاده به عقل و شرع استناد مى كند. نراقى در آغاز معراج السعاده در مقوله ((نفس شناسى)), قوا و غرايز انسانى را مطرح مى كند و با استناد فضايل و رذايل به قوا و غرايز, از آيات و روايات بهره مى گيرد.11
نراقى در مكتب اخلاقى خود, اخلاق را به ساحت هاى مختلف تقسيم مى كند. يك ساحت اخلاقى كه به دنبال پالايش و آرايش درون است و به رابطه درونى انسان ها با خداوند مربوط مى شود. انسان از آن لحاظ كه عبد خداوند است بايد متصف به يك سرى فضايل باشد; ساحت ديگرى از ارزش هاى اخلاقى, نه از نظر عبوديت, بلكه از لحاظ انسانيت انسان است. بعضى از رفتارها و فضايل از انسان پسنديده هستند, خواه انسان مومن باشد يا نباشد. سومين ساحت اخلاقى مربوط به ارزش هاى اخلاقى انسان در معاشرت با ديگران است و اين ارزش ها رفتار اجتماعى انسان را سمت و سوى مى بخشند.
در ساحت اول, فضايلى چون ((عبادت الهى)),12 ((ذكر)),13 ((دعا)),14 ((محبت الهى)),15 ((رضايت الهى)),16 ((توكل))17 و ((مناجات))18 قرار مى گيرند. در ساحت دوم, فضايلى هم چون ((قصر امل)),19 ((كسب حلال))20 و ((اعتدال در قوه شهويه))21 قرار مى گيرند و در ساحت سوم از گسترده ترين نوع اخلاقيات كه با انواع روابط اجتماعى, سياسى سر و كار دارد, سخن به ميان مىآيد. اين ساحت را با عنوان ((اخلاق مدنى)) مطرح خواهيم كرد. ارزش ها و فضايلى كه در اين حوزه قرار مى گيرند از چند نظر قابل تقسيم هستند:
تقسيم اول: 1 ـ بعضى از اخلاقيات با هدف برقرارى رابطه انسان حداقل با يك نفر طراحى شده اند, همانند احترام به استاد,22 و رفتار با همسر;
2 ـ برخى از اين ارزش ها در مواجهه انسان با جمع محدودى به سامان دهى و تنظيم رفتار آدمى مى پردازد; نظير برقرارى عدالت و مساوات در خانواده, ابراز محبت به فرزندان, صله رحم با نزديكان,23 رعايت حقوق همسايگان و24 احترام به والدين25;
3 ـ ساخت و ماهيت برخى از ارزش هاى اخلاقى به گونه اى است كه براى مواجهه انسان با جمع كثيرى طراحى شده اند, همانند اهتمام به امور مسلمانان 26و عدالت پادشاه27;
4 ـ برخى ديگر از ارزش هاى اخلاقى كه در اجتماع انسانى مطرح است رويكرد عمومى دارد, به گونه اى كه در اتصاف به آن فرد يا جمع خاصى و يا كثرت و قلت جمعيت لحاظ نشده است, بلكه تحقق يك حكم اخلاقى در جامعه مقصود است كه البته ممكن است موضوع آن حكم يك نفر يا جمع نامحدودى باشد, نظير امر به معروف و نهى از منكر28 و قضاى حوايج مسلمانان.29
نراقى بعد از تقسيم عدالت به سه قسم, در مورد قسم دوم مى گويد:
دوم عدالتى است كه در ميان مردم مى باشد و از بعضى نسبت به بعضى ديگر حاصل مى شود, از ادا كردن حقوق و رد امانت و انصاف دادن در معاملات و تعظيم بزرگان و احترام پيران و فرياد رسى مظلومان و دست گيرى ضعيفان.30
تقسيم دوم: اخلاق مدنى گاهى به اعتبار اجتماعى بودن يا سياسى بودن تقسيم مى شود: ارزش هاى اخلاقى اى كه ((ماهيت اجتماعى)) دارند, مانند عدالت در خانواده, احترام به همسايگان, تواضع و فروتنى در قبال ديگران, خدمات عام المنفعه اى كه در راستاى قضاى حوايج مومنان و اهتمام به امور اجتماعى مسلمانان باشد; البته بعضى از اين ارزش هاى اجتماعى ممكن است با رويكرد اقتصادى صورت گيرد, نظير سخاوت, ايثار, بخشش مالى,31 ترك بخل,32 سوال و گدايى,33 كسب مال حرام,34 و يا به دنبال بسط و گسترش فضايل معنوى و ارزش هاى والاى انسانى باشد, مانند امر به معروف و نهى از منكر, دعوت و تبليغ صفات پسنديده اجتماعى و نهى از غيبت,35 سعايت,36 تهمت و سوء ظن به مومنان, عيب جويى,37 دروغ,38 و استهزإ.39
قسم دوم, ارزش هاى اخلاقى اى كه ((ماهيت سياسى)) دارند و مرحوم نراقى با همين رويكرد به طرح آن پرداخته است, نظير عدل و ظلم سلطان,40 اهتمام به امور سياسى مسلمانان,41 و فضيلت جهاد.42
در اين قسم مرحوم نراقى مسائل كلان سياسى را پيش مى كشد و اصول مملكت دارى را از منظر اخلاق مدنى مطرح مى كند.43
موضوع اخلاق مدنى
از جمله مباحثى كه در فلسفه دانش هاى اسلامى مطرح بوده و نراقى نيز بدان عنايت دارد, مقوله ((فضيلت علوم)) است كه در آن از تعريف, موضوع, فايده و غايت هر علم بحث مى شود. در جهان اسلام اولين بار ابو نصر فارابى در رساله فضيله العلوم شرافت همه دانش ها را در سه امر شناسايى و منحصر كرد:
1 ـ شرف موضوع دانش;
2 ـ استقصاى براهين;
3 ـ بهره بسيارى كه در آن موجوداست.44
نراقى نيز به تبع فارابى, اخلاق را از دو نظر ((فايده آن)) و ((شرف موضوع)) جزء برترين دانش ها مى داند و بر آن نام ((اكسير اعظم)) مى نهد و مى فرمايد:
چون كه شناختى كه حيات ابد و سعادت سرمد از براى انسان موقوف است به دفع اخلاق ذميمه و اوصاف رذيله و كسب ملكات ملكيه و صفات قدسيه, و اين ميسر نمى شود مگر به شناختن رذايل صفات و فضايل ملكات و تميز نيك و بد آنها از يك ديگر و دانستن معالجاتى كه در علم اخلاق از براى تهذيب نفس مقرر است, معلوم مى شود كه شرف اين علم از ساير علوم برتر و فايده اش بيشتر است و چگونه چنين نباشد و حال آن كه شرافت هر علمى به شرافت موضوع اوست و موضوع اين علم, نفس ناطقه انسانيه است كه اشرف انواع كاينات و افضل طوايف ممكنات است... و كدام علم اشرف از علمى است كه پست ترين موجودات را به اشرف كاينات مى رساند.45
بنابراين موضوع علم اخلاق, شناخت نفس انسانى و مطالعه درباره چگونگى اتصاف آن به فضايل است. ارتباط اخلاق