سياستنامه اي در باب انديشه سياسي اسلام |
باتسليت ايام خون وشهادت محرم ,به جاي بحث مفصل چند سؤال را مطرح مي كنم :
1 –چرا محرم اتفاق افتاد؟
2- آيا راه گريزي از آن نبود؟
3- شرايط سياسي واجتماعي و فرهنگي جامعه عصر امام چگونه بود ؟
4- ارتباط نسل جديد (نسل سوم) با نسل گذشته و با ارزش هاي پيشين چگونه بود؟
5- چه عواملي باعث شده تا اكثريت مردم شهري مثل كوفه كه با امام آشنائي دارند به راحتي تن به قتل امام بدهند؟
--ترس ؟
--طمع مالي ؟
---- جهل ؟
---تغيير ارزش ها و ايستارها ؟
---- تبليغات باند اموي؟
---- برگشت از اسلام؟
----- لقمه حرام...؟
----- اعتقاد به اينكه امام حسين دچار انحراف شده ..؟
------- قدرت طلبي و دنبال جاه و مقام ..؟
-------- بافت فرهنگي كوفه ؟
-------احساس وظيفه در انجام دستور خليفه يزيد ؟
----------- لا ابالي گري و بي تفاوتي در اينكه چه كسي دستور مي دهد و چه كسي كشته مي شود؟
------------ غلبه روحيه شمشير زني و خشونت طلبي بر ساير باورها....
به راستي تحليل روان شناختي مردم كوفه و فهم جامعه شناسانه شام و عراق و مدينه خواندني است ....
6- صحابه و بزرگان معروف چرا موضع گيري نكردند....؟
7---آيا سكوت آنها چراغ سبز به معاويه و يزيدنبود ؟
8—نقش سقيفه در اين تحولات چيست ؟
9—آيا براستي « لبس الاسلام مقلوبا» و « الدين لعق علي السنتهم و...قل الديانون » ؟
10—چرا به سي و دو موردانتقاد امام علي (ع) ---فقط در خطبه هاي نهج البلاغه – توجه نشده؟ تصور امام حسين (ع) از جامعه چه بود ؟
11—گلايه ها و انتقادها ي حضرت و نصايح سياسيون مدينه و مكه نشان مي دهد حضرت از مردم همان نا رضايتي هاي امام علي (ع) را دارد پس چرا دوباره تجربه مي كند ؟
مطالعات گذشته نوشته ها و مقالات و گفتگوئي كه در شب عاشوراي سال گذشته در برنامه تلويزيوني داشتم همه به نوعي در مقام پاسخ گوئي به اين پرسش ها است . كه در صورت توفيق گزارشي از آن را بعدا در وب سايت « گفتمان نو انديشی ديني » خواهم آورد
محسن مهاجرنيا
طبقه متوسط از جمله اصطلاحات بسيار رايج در علوم انساني به ويژه جامعهشناسي و علوم سياسي ميباشد. هر چند مدت زمان بسياري از ظهور اين تركيب در كتابها، مقالات و محافل دانشگاهي نميگذرد اما اهميت و نقش بسيار حساس اين گروه در تحولات جوامع سبب شده است تا محققان در كنار سياستمداران توجه ويژه و خاصي بدان داشته باشند. از ماركس و لينن گرفته تا وبر و لاروك و بسياري ديگر همگي به تعريف و تحليل طبقه متوسط پرداخته و آن را به انواع مختلف؛ بورژوا، مدرن، سنتي و تكنوكرات، كارگري و . . . تقسيم كردهاند به راستي اين گروه از مردم داراي چه ويژگي هستند كه تا اين اندازه مورد توجه واقع ميشوند؟ اين سوالي است كه مقاله پيش رو درصدد يافتن پاسخ آن ميباشد. در كنار اين مساله، نويسنده سعي دارد با شرح جايگاه طبقه متوسط در ايران بهويژه در دوره پهلوي بر خاصيت توام مدرن و سنتي بودن اين طبقه در كشور تاكيد كند. مهمترين شاهد مدعاي وي در اين مبحث واقعيتي است بزرگ به نام انقلاب اسلامي.
مفهوم طبقه متوسط
«طبقه متوسط» همچون بسياري ديگر از مفاهيم علوم اجتماعي داراي معناي دقيق و مورد توافقي نيست. گذشته از تنوع ديدگاههاي متفكران، اختلاف در ملاكها و ويژگيهاي اين طبقه از يك سو و نامشخص بودن قلمروي عيني و مصداقي آن از طرف ديگر و همچنين تاثير تحولات تاريخي بر آن سبب شده است كه هر كس از زاويه ديد خود تعريفي خاص از آن ارائه دهد. كارل ماركس يكي از نخستين معتقدان به انديشه طبقاتي، طبقه متوسط را حوزه عمومي بين طبقه سرمايهدار و طبقه كارگر ميداند كه شامل كاركنان دفتري، كاسبها و گروههاي همسو ميباشد. او معتقد است اعضاي اين طبقه نقش متعادل كننده و ثبات بخش را در اجتماع برعهده دارند.1 وي طبقه متوسط را مانند ساير طبقات اجتماعي محصول مناسبات اقتصادي عصر خويش ميداند. هر نوع مناسبات توليد مشخص، طبقات ويژهاي را پديد ميآورد، فرمولبندي مشهور لنين نيز مفهوم طبقات را مرتبط با مناسبات اجتماعي بيان ميكند.2 ماكس وبر مفهوم طبقه را در مقايسه با مفاهيم«شأن اجتماعي» و «حزب» تعريف ميكند و هر طبقه، از جمله طبقه متوسط را شامل مجموعه افرادي ميداند كه داراي وضعيت بازاري يا شانس اقتصادي يكساني هستند.3
اميل لدرر جامعه شناس آلماني كه عموما از او به عنوان اولين متفكر طرح طبقه متوسط جديد ياد ميشود مفهوم طبقه متوسط را مرتبط با مهمترين ويژگي آن كه شيوه زندگي و حقوق اعضاي طبقه است بيان ميكند.4 پيير لاروك طبقه متوسط را شامل گروههاي متعددي ميداند كه ويژگي مشترك آنها فقط اين است كه جزء هيچ يك از دو طبقه حاكم و طبقه كارگر نيستند. او ميگويد:«اين طبقات از طبقه حاكم به اين جهت متمايز ميشوند كه هيچيك از پستهاي حساس سياسي، اقتصادي و اداري را در دست ندارند. البته اعضاي اين طبقات مجريان سادهاي نيستند و اختيارات و مسئوليتهايي نيز دارند اما اقدام آنها كم و بيش آگاهانه و در چارچوب و جهتي است كه توسط مقامات بالاتر معين ميشود. طبقات متوسط از طبقه كارگر به مناسبت برخورداري از اندوختههاي مادي نظير سهام و اوراق بهادار، خانه يا اندوختههاي معنوي نظير آموزش و تعليمات حرفه اي و ارتباط شخصي متمايز ميگردند. اين اندوختهها به آنان امكان ميدهد كه از احساس ناامني - از مشخصات طبقه كارگر - در امان باشند.5
دكتر حسين بشيريه در كتاب جامعهشناسي سياسي به تفصيل ابعاد مفهومي و قلمروي مصداقي طبقات متوسط جديد را بيان ميكند و آن را شامل بوروكراتهاي تحصيل كرده، ارتش، گروههاي مذهبي و روشنفكران ميداند.6 پس از بيان تعاريف فوق و ملاحظه رويكردهاي مفهومي در منابع جامعهشناسي به نظر مي رسد ارائه صورتبندي واحد از مفهوم طبقه متوسط امر دشواري باشد. پيش از هرگونه داوري در اين خصوص توجه به چند نكته ضروري است: 1- واژه طبقه؛ اصطلاح طبقه متوسط در مفهوم ساده آن بيانگر رده بندي افرادي با منابع درآمد و مقدار عايدات مشابه و ميزان نفوذ همسان و شيوه زندگي همانند نيست بلكه اين تركيب، مفهوم بسيار عام و پيچيدهاي است براي طبقهبندي افرادي كه نه تنها در سلسله مراتب اجتماعي جايگاههاي برابر دارند بلكه از نگرشهاي اقتصادي، اجتماعي و سياسي مشابهي برخوردارند كه برآيند صورتبندي بسياري از نيروهاي اجتماعي و فرهنگي ميباشد. 2- واژه متوسط؛ برخلاف مفهوم ظاهري آن، نقش كاركردي اين طبقه در نزد همه متفكران لزوما حركت در فاصله ميان طبقات حاكم سرمايهدار و طبقه كارگر فقير نيست بلكه با نگاه نرم افزاري به خصايص و ويژگيهاي آن ممكن است، همين طبقه متوسط، بالفعل بر سرير قدرت هم نشسته باشد، همانگونه كه مانفرن هاپرن حاكمان موجود بسياري از كشورهاي خاورميانه و آفريقاي شمالي را طبقه متوسط جديد ناميده است.7 3- در بيان مفهوم طبقه متوسط بين رويكردها و رهيافتهاي مفهومي بايد تمايز قايل شد. در حاليكه طيف چپ ماركسيستي بر محوريت اقتصاد در مفهوم آن اصرار دارد برخي محققان، طبقه متوسط را با رويكرد فرهنگي و در رابطه با مناسبات مسايل فرهنگي ارزيابي ميكنند و عدهاي ديگر با نگاهي جامعتر از اقتصاد و فرهنگ بدان نگريستهاند. بنابراين به نظر ميرسد نبايد انتظار تعريف حقيقي و جامع و مانعي از آن داشت. با اين حال گزينش يك تعريف در چارچوب نظام دانايي ويژه و رهيافت جامعهشناختي با رويكرد خاص، بهترين روش دستيابي به ابعاد مفهومي طبقه متوسط است.
چارچوب نظري و قلمروي طبقه متوسط
شايد در بدو نظر تصور شود كه جايگاه طبقه متوسط به مثابه برآيند بخشي از گروههاي اجتماعي در محدوده جامعهشناسي عمومي و يا حداكثر در قلمروي روانشناسي اجتماعي است. اما حقيقت آن است كه طبقه متوسط اصطلاحي ساختاري است كه با قدرت سياسي گره خورده است. اين واژه از مفاهيم اضافي ميباشد كه هويت آن مستلزم حداقل دو طبقه اجتماعي ديگر است؛ يكي طبقه حاكمه و ديگر طبقه پايين اجتماعي. طبقه متوسط با هر دو طبقه پيراموني خود مناسبات ساختاري دارد به طوري كه در فرآيند تاريخي و تعاملي خود به طور مداوم در حال تحول، جذب و تبادل نيروهاي اجتماعي خود با طبقات پيراموني است و نقشهاي اساسي آن سبب شده است كه به صورت خاص، زندگي سياسي را مورد تاثير قرار دهد. از اين منظر است كه رويكرد مطالعاتي اين تحقيق مستلزم رهيافت جامعهشناسي سياسي ميباشد و در چارچوب اين روش قابل ارائه خواهد بود. اما در همين چارچوب، قلمروي عيني و مصاديق طبقه متوسط به خوبي مشخص نشده است. علاوه بر اختلافاتي كه در بحث مفهومي بدان اشاره شد، اختلاف بر سر قديم و جديد بودن اين طبقه از عواملي است كه خواننده از مطالعه متون مربوط احساس ميكند كه با اختلاف مفهومي شديدي مواجه شده است به طوري كه در قلمروي آن، دو نگرش سخت افزاري و نرم افزاري به وجود آمده است.8 سخت افزاريان با نگاه پوزيتيويستي به دنبال آن هستند تا قلمروي طبقه متوسط را با معين كردن گروههاي زير مجموعه آن، مشخص كنند به عنوان مثال اين گروه با تفكيك تاريخي، طبقه متوسط قديم را شامل خرده بورژوازي، بازرگانان و خرده مالكان دهقاني ميدانند درحاليكه طبقه متوسط جديد، شامل مزدبگيران متخصص، تكنوكراتها و اقشار تحصيل كرده بالاي جامعه است.9
دكتر بشيريه در كتاب«جامعهشناسي سياسي» تلاش دارد تا قلمروي طبقه متوسط را با ذكر مصاديق مشخص كند. وي در كنار دو طبقه سرمايهدارِ متوسط و طبقه پايينِ محروم به هشت گروه اجتماعي ديگر نيز اشاره ميكند كه شامل مديران تكنوكرات، خرده بورژوازي، جنبشها و سازمانهاي كارگري، زمينداران اشراف، روحانيون، روشنفكران و ارتشيان ميشود.10 در مقابل، گرايش نرمافزاري، به نقشهاي پيدا و پنهان طبقه متوسط و روابط آن با مناسبات قدرت و نقش آگاهي بخش آن نسبت به طبقه پايين توجه دارد. در اين نگاه، طبقه متوسط صرفا از افراد يا گروههايي كه داراي موقعيت مشترك در نظام اقتصادي يا سياسي هستند، تشكيل نشده است، بلكه عوامل ذهني و خودآگاهي طبقهاي، به عنوان پيش شرط تشكيل طبقاتي و پيدايش طبقه براي خود نيز بايد وجود داشته باشد. در نظريه ماركس كه در زمره نگرشهاي نرم افزاري قلمداد ميشود طبقه متوسط در ميان دو طبقه اصلي متعارض، وابسته به شيوه توليد، سطح تكنولوژي، خودآگاهي طبقاتي و عوامل ذهني و اجتماعي است. براساس فلسفه اجتماعي ماركس اصولا طبقه متوسط ميبايست به تدريج در يكي از دو طبقه اصلي مضمحل شود چراكه واقعيت عيني و نهايي جامعه بشري بيش از دو قطب متضاد ندارد كه اين دو قطب هم در نهايت بايد به يك جامعه بي طبقه تبديل شوند. براساس اين نگرش، حوزههاي نرمافزاري جديدي وارد قلمروي طبقه متوسط شده است كه در گذشته از چنين جايگاهي برخوردار نبودهاند. امروز گروههاي اجتماعي جديدي مانند زنان كه در گذشته بخش مستهلك و ادغام شده جامعه محسوب ميشدند با هويتهاي فمنيستي(اعم از حقوق طلبي، برابريجويي و برتريطلبي) وارد اين عرصه شده و با رويكردي انقلابي، خواهان تحول در بسياري از حوزههاي قدرت، دانش و مناسبات اجتماعي ميباشند و با تشكيل گروههاي مختلف حقوقي، سياسي، صنفي، جنسي، اقتصادي واقعيت اجتماعي خود را بر طبقه متوسط تحميل كردهاند. از اين منظر امروزه نقش و كاركرد طبقه متوسط بسيار گسترده و اساسي شده است به طوري كه تمام كار ويژههاي حوزه عمومي و جامعه مدني در قلمروي اين طبقه قرار گرفته است. تجميع خواستههاي جامعه به ويژه خواستههاي توده مردم و بيان و انتقال آنها به طبقه حاكمه از وظايف قطعي اين طبقه تلقي ميشود.ابزار، امكانات و ظرفيتهاي رسانهاي و ارتباطي و تكنولوژيكي مدرن و فراواني در اختيار طبقه متوسط قرار گرفته است و همانگونه كه در بخشهاي آتي يادآوري خواهد شد اين طبقه نقش آفرينترين و بلكه عامل اساسي بسياري از تحولات سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي در سده اخير در بسياري از كشورهاي جهان بوده است. از اين رو توجه به ويژگيها و كار ويژههاي آن و نه مصاديق عيني، اصناف و اقشار و گروههاي زيرمجموعه آن بايد مد نظر باشد. در قسمت بعدي، اين نقشها در تحولات سياسي- اجتماعي ايران مورد مطالعه قرار خواهد گرفت.
تحولات طبقه متوسط در ايران
پس از بيان تعريف و قلمروي مفهومي طبقه متوسط و با مطالعه موردي آن در ايران، اين واقعيت فرا روي خواننده قرار ميگيرد كه اولا پيشينه تاريخي طبقات اجتماعي در ايران نشانگر آن است كه طبقهبندي اقشار و گروههاي اجتماعي مبتني بر ملاكها و هنجارها و ارزشهاي اجتماعي، امري شناخته شده است و ثانيا طبقه متوسط در فرآيندي هماهنگ و پيوسته با نقشها و كاركردهاي واحد و مشخص استمرار پيدا نكرده است. گسست مفهومي و شكافهاي فرهنگي و اجتماعي در پيكره گروههاي اجتماعي اين طبقه و كاهش و زايش مداوم، سبب شده است تا دو نوع تعريف حداقلي و حداكثري و دو قلمروي مفهومي كلي براي آن در نظر گرفته شود. در يك مرحله تاريخي طبقه متوسط در ايران، در حد يك مقوله جامعهشناختي جهت معرفي افرادي با منبع درآمد مشابه، مقدار عايدات مشابه، ميزان نفوذ همسان و شيوه زندگي همانند به كار ميرفت.11 به تعبير ماركس طبقه متوسط در اين دوران در حد «درخود» اما «نه هنوز براي خود» مطرح بود12زيرا در اين شرايط طبقه متوسط محصول مناسبات مختلف اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي سنتي بوده كه در كنار سه طبقه ديگر يعني طبقه بالاي زميندار، طبقه كارگران مزدبگير شهري و رعاياي روستايي در چارچوب جامعه سنتي حضور داشتند.13 در اين دوران طبقه متوسط عمده شامل بازرگانان شهري، كسبه و پيشهوران و صنعتگراني بود كه به دليل علايق مذهبي با روحانيت در همه سطوح علمي، تبليغي و آموزشي در ارتباط مستقيم قرار داشت و بخشي از هويت خود را از همين ناحيه به دست ميآورد. در ادامه، تحولات سياسي- اجتماعي وسيع در گستره كشور به تدريج بسياري از مناسبات سنتي را متحول ساخت. شكل گيري نظام آموزشي و دانشگاهي نوين در نيم قرن اخير، استقرار نظام اداري و سيستم بروكراتيك مدرن، تشكيل ارتش مدرن، ارتقاي سطح كيفي زندگي شهري و فضاي فرهنگي جديدي كه از ارتباط و تعامل با دنياي غرب به وجود آمد، ايران را در پروسه نوسازي و جهش به يك مرحله تاريخي جديد وارد كرد. بالطبع بسياري از عرصههاي زندگي اجتماعي جامعه ايراني از وضعيت جديد متاثر بود و برهمين اساس طبقه متوسط سنتي نيز دچار تحول شد به گونهاي كه، روشنفكري، تحصيلات عاليه، خودآگاهي مدرن، روحيه انقلابي و مشاركت جويانه بخشي از هويت جديد اين طبقه شد. به تدريج اقشار و گروههايي مانند روحانيون، روشنفكران، صاحبان حرفه و كسبه اهل بازار، پزشكان، معلمان، مهندسان، استادان و دانشجويان، نويسندگان و روزنامهنگاران همگي بخشي از پيكره فعال طبقه متوسط جديد شدند.
در يكصد سال اخير طبقه متوسط نقش به سزايي در تحولات سياسي اجتماعي كشور داشته است و كانون مخالفتها، مبارزات و تحركات سياسي عمدهاي عليه استبداد داخلي و استعمار خارجي بوده است. بار اساسي نهضتهاي صدساله اخير مانند؛ نظير نهضت تنباكو، نهضت مشروطه، نهضت ملي كردن نفت، نهضت پانزدهم خرداد و انقلاب اسلامي، بر دوش طبقه متوسط بوده است. اين طبقه در ايران برخلاف برخي از كشورهاي ديگر به لحاظ جايگاه اجتماعي و اقتصادي و مذهبي گرفتار حفظ موقعيت و تراكم و انباشت ثروت نيست و براي پرداختن به مسايل سياسي- اجتماعي جامعه مجال بيشتري دارد و قرار گرفتن در مشاغل فرهنگي و اداري آنها را در مركز انديشه اصلاحطلبي قرار داده است. در ادامه تلاش خواهد شد نقش تاريخي طبقه متوسط در دو بخش سنتي و مدرن جداگانه به بحث گذاشته شود.
طبقه متوسط سنتي در ايران
منظور از طبقه متوسط سنتي در ايران، طبقه نقشآفريني است كه بعد از شاه و دربار بيشترين تاثير را در جامعه داشته است. اين نقشآفريني كه پيش از دولت مدرن و ورود ايران به مدرنيزاسيون ميباشد ناشي از باورهاي مذهبي و سنتهاي تاريخي، قومي و صنفي است. به نظر ميرسد وجود چنين طبقهاي به دو عامل اساسي بستگي دارد:
1- شرايط سياسي، فرهنگي و اجتماعي جامعه هنوز مدرن نشده است و دولت و حكومت، نهادهاي سياسي، اداري و فرهنگ سياسي در چارچوب سنتهاي گذشته قابل ارزيابي است. به تعبير ديگر جريان نوسازي و مدرنيزاسيون كه ناشي از ارتباط با جهان پيشرفته غربي آن دوران بود، هنوز در ساختار فرهنگي و سياسي كشور به وجود نيامده است و نظام سياسي و بوروكراتيك پيچيدهاي وجود ندارد.
2- طبقه متوسط هم كه نقش بين طبقه حاكم و طبقه محكوم پايين را بازي ميكند از تحصيلات عاليه و شرايط مدرن برخوردار نيست و بالطبع در درون آن نيروهاي بوروكراتيك و روشنفكر و نيروهايي كه از سنت ديني خود گسسته باشند كمتر وجود دارد. بيشترين اعضاي اين طبقه پيشهوران و كاسبان خرده بورژوازي سنتي بودند كه در كنار دستگاه پرقدرت سنتي روحانيت در تحولات سياسي- اجتماعي موثر بودند. نهضت مشروطه عمدتا با قدرت طبقه سنتي به پيروزي رسيد و پيش از آن جنبش تنباكو را با قدرت به پيروزي رساندند. به اعتقاد نگارنده، از مشروطيت تا قيام پانزدهم خرداد1342، طبقه متوسط در ايران سنتي است. نهضت مشروطيت نيز كه در عمل توسط همين طبقه متوسط سنتي انجام گرفت در نهايت به دست غربگرايان افتاد و به رغم شعارهاي مدرن نتوانست شرايط سياسي، فرهنگي، اجتماعي جامعه را به طور كلي متحول و نخبگان فكري، اقتصادي، سياسي و بوروكراتيك قابل ملاحظهاي وارد عرصه كشور نمايد. نهادسازي و تمركزگرايي رضاشاه هم نتوانست اقتدار طبقه متوسط سنتي را درهم بشكند. فشارهاي او به اين طبقه اجتماعي به ويژه اصناف و بازاريان با مقاومت مواجه ميشد. تظاهرات گسترده سالهاي 1306 و1314.ش در تهران و مشهد نمونهاي از واكنشهاي اين طبقه به سياستهاي كنترل دولت بر بخش اقتصاد و بازار بود.
در دروه محمدرضا پهلوي از سال 1342-1320 عليرغم همه فشارها و تضييقات رسمي عليه دو ركن طبقه متوسط سنتي يعني روحانيت و بازار حضور آنها در مبارزه عليه حكومت و مدرنيزاسيون و سكولاريزه كردن شاه به طور فعال وجود داشت و روحانيت در جايگاه رهبري مبارزات سياسي و بازار به عنوان پايگاه مردمي و اقتصادي نقشآفرين بود. در مواردي كه طبقه حاكم برخلاف باورهاي ديني و سنتهاي اعتقادي و ملي گام برميداشت اين طبقه در مقابل آن ايستادگي ميكرد. تحليل بسياري از جنبشها و مقاومتهاي اين دوران بيانگر آن است كه طبقه متوسط سنتي در چالش و مبارزه با سياست سكولاريزه كردن جامعه توسط خاندان پهلوي از قدرت و نفوذ بالايي برخوردار است. مواردي از اين قيامها عبارتند از: 1- جنبش ضد جمهوريخواهي رضاخان به رهبري شهيد مدرس 2- جامعه مجاهدين اسلام به رهبري آيت الله كاشاني 3- فدائيان اسلام به رهبري نواب صفوي 4- حزب ملل به رهبري بجنوردي 5- نهضت ملي نفت (اگرچه ماهيتي مدرن داشت اما با همكاري دو طيف سنتي و مدرن طبقه متوسط به وقوع پيوست) 6- هياتهاي موتلفه اسلامي 7- قيام پانزدهم خرداد 1342.
بعد از قيام پانزدهم خرداد 1342 همه قرائن نشان دهنده آن است كه طبقه متوسط سنتي در دو ركن روحانيت و بازار تضعيف شده است و دولت با انحلال اصناف سنتي و تشكيل اتاق اصناف آخرين ضربه را بر پيكر بازار سنتي وارد كرد اگرچه به طور پراكنده آثاري از آن تا زمان انقلاب اسلامي وجود داشت.
طبقه متوسط جديد در ايران
از زمانيكه دولت مدرن در ايران تشكيل شد و نهادهاي سياسي، فرهنگي و اداري متحول گرديد و نوسازي در همه عرصهها وجهه همت دولتمردان قرار گرفت به جاي طبقه متوسط سنتي بيرون از دولت، طبقهاي شكل گرفت كه فارغ از مناسبات سنتي قدرت داراي جايگاه ويژهاي شد. تحصيلات عاليه دانشگاهي دانش بوروكراتيك، آشنايي با فلسفههاي غربي، رهايي از جزم انديشي ديني، در اختيار گرفتن ابزار و حوزههاي تخصصي از خصايص اين طبقه است. تعيين دقيق آغاز اين طبقه كار مشكلي است اگرچه نگارنده با تسامح آغاز دهه چهل را زمان شروع طبقه متوسط جديد ميداند معالوصف برخي آغاز مشروطيت را در اين مورد پيشنهاد ميكنند.14اين گروه معتقدند براي اولين بار جامعه ايراني حقوق و نهادهاي مدني مدرن نظير قانون و پارلمان، انتخاب، آزادي و مطبوعات و… را پذيرفت و براي اولين بار طيفهاي روشنفكري و روحانيت در چارچوب احزاب مدرن وارد رقابت سياسي شدند و در نقش طبقه متوسط ظاهر گرديدند. اما به نظر ميرسد نهضت مشروطه تا سالهاي بعد نتوانست بافتهاي سياسي، فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي و سنتي را متحول كند. در دوره رضاشاه طبقه متوسط و فضاي عمومي جامعه ايران در چارچوب سنت مفهوم پيدا ميكند و در اين دوره نهادهاي مدني مدرن در جامعه شكل ميگيرد. در اين زمان سيستم آموزشي و اداري كشور نيز متحول ميشود. همچنين ارتش مدرن شكل گرفته و گروهها و اقشار اجتماعي هويت پيدا ميكنند و طبقه جديدي مشتمل بر كارگزاران دولت، روزنامهنگاران، مهندسان، پزشكان و ساير گروههاي تحصيل كرده به وجود ميآيد و روند مدرنسازي با الگوي غربي در بخشهاي مختلف جامعه آغاز ميشود. اما در پاسخ به اين سوال كه آيا طبقه متوسط جديد با روي كار آمدن رضاخان به وجود آمد. ممكن است گفته شود؛ به رغم نهادسازي عمومي و مدرنسازي دولت، اين طبقه، پيوند خود را با فرهنگ سنتي حفظ كرده و بنيادهاي ارزشي و هنجارهاي- اجتماعي سنتي سلطه خود را از دست نداده بود. بنابراين طبقه متوسط هنوز به معناي واقعي مدرن نشده بود. اما نهادسازي رضاشاه و تجربه بيش از ده سال آن در دوره محمدرضا پهلوي، ساخت قدرت و نهادهاي سياسي و مناسبات اجتماعي در اين دوره مبتني بر دولت مدرن بود و طبقات اجتماعي با انگارههاي جديد سامان يافته و با فاصله گرفتن از بنيادهاي سنتي به تدريج در مسير غربگرايي گام برداشت. بنابراين پروسه شكلگيري طبقه متوسط جديد در ايران را ميتوان از نهضت مشروطيت دانست كه در يك فرآيند تكاملي در جريان انقلاب اسلامي به اوج خود رسيد. پيش از مشروطه هيچ اثر ملموسي حاكي از تحول در سنتهاي فرهنگي، اجتماعي و طبقاتي ديده نميشود و ارتباطات با غرب محدود و پراكنده است. در حاليكه همزمان با مشروطه، ارتباطات با خارج بيشتر ميشود و تحصيلكردگان از فرنگ باز ميگردند. در جنبش سياسي مشروطه نشانههايي از تحول در رفتار سنتي آغاز ميشود. اين تحولات در عصر رضاشاه به رسميت شناخته شده و نهادينه ميگردد. در ادامه برخي دگرگونيهاي قابل توجه در ساختار و آرايش طبقات اجتماعي ايران روي ميدهد. يكي از اين دگرگونيها گسترش روشنفكران به سوي طبقه متوسط حقوق بگير و در نتيجه ظهور اين طبقه در صحنه اجتماعي و سياسي ايران بود. طبقه متوسط جديد با اقدامات رضاشاه به منظور توسعه يك ارتش نوين و يك نظام اداري كارآمد و متمركز به وجود آمد. رشد ديوانسالاري و تقاضاي روز افزون براي متخصص و مدير در سطوح گوناگون بخشهاي عمومي و خصوصي و گسترش سريع آموزش به سبك غربي، منجر به پيدايش طبقه متوسط غير كارفرما، شامل متخصصان آزاد، كارمندان، پرسنل نظامي، شاغلان يقهسفيد و متخصص در بخش خصوصي و روشنفكران گرديد.15 بعضي از نويسندگان براين باورند كه گسترش نفوذ غرب از يك طرف و رشد سريع آموزش و پرورش و سيستم بوروكراسي، عوامل اساسي سامان يافتن طبقه متوسط جديد در ايران بوده است و در مقابل اعضاي اين طبقه كارگزاران اصلي دولت سازي و عاملين جريان نوسازي در اين دوره بودهاند به طوري كه شايد به جد بتوان ادعا كرد فرآيند نوسازي در ايران با نقش كاربردي اين طبقه مقارن بوده است. جيمز بيل در كتاب «سياستهاي ايران؛ گروهها، طبقات و نوگرايي» طبقه متوسط جديد را مركب از افرادي ميداند كه قدرتشان به موفقيت شغلي متكي است و در جريان تحصيلات جديد مهارتهايي كسب كرده و به كار ميبرند. وي با تعريف فوق اعضاي تحصيلكرده و موسس دانشگاه تهران را مركز ثقل طبقه متوسط جديد در ايران به حساب ميآورد. او خصايص اساسي اين طبقه را در ايران چنين بيان ميكند:1- اعضاي بخش رو به رشد اين طبقه از پذيرش مناسبات سنتي قدرت كه جامعه ايراني را زيرسلطه دارد روي گردانند 2- اعضاي روشنفكر داراي تحصيلات عالي بوده و يا در مراحل كسب آن هستند 3- قدرت اعضاي اين طبقه اصولا از مهارت و فنوني ناشي ميشود كه در نتيجه تحصيلات رسمي كسب كردهاند 4- اعضاي طبقه متوسط جديد در سطوح مختلف با افكار و فلسفههاي غربي آشنا هستند 5- اعضاي اين طبقه از هر نوع جزم ديني يا پرسش كوركورانه تاريخ گذشته آزادند.16 جلال آل احمد نيز در كتاب غربزدگي طبقه متوسط جديد را در محدوده روشنفكران ارزيابي ميكند.17 با چشم پوشي از قلمروي عيني دقيق اين طبقه به نظر ميرسد كه نقطه اساسي تحولات نيم قرن اخير جامعه ايراني بر محور و كارگرداني اين طبقه به انجام رسيده است. در خصوص انقلاب اسلامي كه همه اقشار و طبقات جامعه در آن سهيم بودند شايد اين استثنا را بتوان پذيرفت كه نوعي توافق ضمني و همكاري عملي بين طبقه متوسط سنتي و مدرن، موجب تحقق آن گرديد.
نتيجهگيري
همانگونه كه بيان شد، مركز ثقل همه تحولات، قيامها و نهضتهاي صدساله اخير در ايران، طبقه متوسط بوده است. نهضتهاي مشروطيت، ملي شدن نفت، قيام پانزدهم خرداد، انقلاب اسلامي و بسياري ديگر از جريانات سياسي همانند؛ فدائيان اسلام، هياتهاي موتلفه اسلامي، احزاب چپ و ملي- مذهبي همگي در حوزه طبقه متوسط قرار ميگيرند. علاوه بر نگاه تاريخي، طبقه متوسط نقش سازنده، آگاهي بخش، متعادل كننده، انتقالي و كار ويژههاي جامعه مدني را در جامعه ايفا كرده است كه ما از نقش اول به «نگاه سختافزاري» و از نقش دوم به «نگاه نرمافزاري» تعبير نموديم. همچنين براساس شاخصههاي پايبندي به سنتهاي مذهبي، قومي، صنفي، شغلي و همچنين برخورداري از تحصيلات عاليه، گرايش به تجدد و غرب و گرايش به فن سالاري و گسست از ارزشها و هنجارهاي سنتي، طبقه متوسط را به دو مقطع«طبقه متوسط سنتي» و «طبقه متوسط جديد» تقسيم كرديم. اما آنچه در سرانجام سخن بايسته تامل ميباشد اين است كه شكلگيري طبقه متوسط مانند ساير پديدههاي اجتماعي در پروسه تدريجي و تاريخي به انجام ميرسد و تحول در ارزشها و هنجارهاي اجتماعي به تدريج پديد ميآيد. طولاني شدن تحولات سبب ميشود نقطه عطفهاي تحول را به طور دقيق بتوان شناسايي كرد و از جهت كمي نيز، گستره كامل و يا جامعتري از مجموعه طبقه متوسط با تحولات همراه گردد. از اين رو هنگاميكه طبقه متوسط جديد شكل ميگيرد تقريبا هويت طبقه سنتي مضمحل شده و يا به حاشيه رانده ميشود. اما بايد گفت كه به هيچ عنوان وضعيت طبقه متوسط در ايران در يكصد ساله اخير از اين دو ويژگي بارز برخوردار نيست، زيرا تحول اساسي در درون آن منبعث از يك پروسه طبيعي نبوده است. مشروطيت كه نقطه آغاز تحول طبقه متوسط است جنبشي متاثر از افكار و انديشههاي مدرن بود كه بسترهاي آن در جامعه فراهم نيامده بود و تا سالها بعد و در حاليكه فرهنگ سياسي و شرايط اجتماعي كاملا سنتي بود، طبقه متوسط در وضعيتي از تجدد قرار گرفت كه با هويت سنتي آن ناهمگون مينمود. طبيعي نبودن اين طبقه سبب شده است تا رشد تدريجي هم نداشته باشد و به همين دليل است كه در اوج تجدد اين طبقه رگهها و ويژگيهاي طبقه سنتي هم مشاهده ميشود. زمانيكه همه متفكران طبقه متوسط در ايران را«مدرن» ميدانستند و تحصيلات عالي، غربگرايي، فن سالاري و گسست ظاهري از سنتها شاخصه آن محسوب ميشد، ناگهان شكلگيري انقلاب اسلامي با اهداف كاملا ديني به رهبري روحانيت و همكاري تنگاتنگ دو قشر روحاني و روشنفكر و همراهي همه طيفهاي سنتي و مدرن همچون بازار، سيستم اداري و اجرايي و بوروكراتيك در آن، تمام مرزبنديهاي طبقه متوسط سنتي و مدرن را مخدوش ميكرد. بدين ترتيب تلفيقي شكل ميگيرد كه ميتوان ادعا كرد، طبقه متوسط در حاليكه مدرن است و با ابزار و روشها و ظرفيتهاي عصر مدرن حركت ميكند پايبند به سنتها و هنجارهاي سنتي خود نيز هست. البته اين نوع تعامل و تلفيق تنها مختص به جريان انقلاب اسلامي نيست. نوع همكاري كه در جريان نهضت ملي كردن نفت به رهبري دكتر مصدق و آيت الله كاشاني وجود داشت، بيانگر آن است كه در جامعه ديني مانند ايران تعيين نقطههاي آغاز شكل گيري و پايان جريانهاي فوق امري بسيار دشوار است. بنابراين اصطلاحات«طبقه متوسط سنتي» و«طبقه متوسط جديد» براساس شاخصههاي غالب و با قدري تسامح همراه ميباشد، البته اين ويژگي نه تنها در ايران بلكه در برخي ديگر از كشورهاي جهان سوم نيز وجود دارد.
پي نوشتها
1- محمدرحيم عيوضي، طبقات اجتماعي و رژيم شاه، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1380، ص143
2- الكسي لفكفسكي، ساختار اجتماعي كشورهاي رشد يابنده، ترجمه: بديع تبريزي، انتشارات حيدربابا، 1360، ص153
3- حسين بشيريه، جامعه شناسي سياسي، تهران، نشرني، 1374، ص135
4- مجتبي مقصودي، تحولات سياسي- اجتماعي ايران،1357 –1320، تهران، روزنه، 1380، ص320
5- پي ير لاروك، طبقات اجتماعي، ترجمه: ايرج علي آبادي، تهران، سازمان كتابهاي جيبي، 1346، صص89-88
6- رجوع كنيد به: حسين بشيريه، همان
7- محمدرحيم عيوضي، همان، ص144
8- تي.بي. باتومور، طبقات اجتماعي در جوامع جديد، ترجمه: اكبر مجدالدين، تهران، مركز انتشارات دانشگاه شهيد بهشتي، 1367، صص39-11
9- سعيد خدابنده لو، جامعه شناسي قشرها و نابرابريهاي اجتماعي، مشهد، جهاد دانشگاهي، 1372، ص31
10- رجوع كنيد به: حسين بشيريه، همان
11- يرواند آبراهاميان، ايران بين دو انقلاب، ترجمه: كاظم فيروزمند و ديگران، تهران، نشر مركز، 1378. ص30
12- Karl marx, the poverty of phloisophy(
13- يرواند آبراهاميان، همان، ص30
14- مجتبي مقصودي، همان، صص325-320
15- همان، ص301
16- همان، ص328
17- جلال آل احمد، غربزدگي، ج 2، تهران، انتشارات قلم، 1341، ص34
هوالشاهد
چهارشنبه تا جمعه به جهت استقبال از والدين كه از مكه مشرف شده بودند در خوزستان بودم.در مراسم تقريبا سنتي 22 بهمن كه با وجود كثرت جمعيت سرد و كليشه اي و تكراري مي نمود شركت كردم .و شب جمعه مراسم مهماني حج به طور مفصل در منزل ابوي برگزار شد تقريبا تمام كوچه قرق شده بود ,جمعي از مسئولين از جمله امام جمعه , رئيس دادگستري , فرمانده سپاه و...تشريف آورده بودند .و طبق معمول گلايه ها از من شروع شد كه چرا كمتر به شهرستان مي آيم ... روز جمعه ديدارهائي با بعضي از دوستان , از جمله با دكتر اردشير پاپي (كه متخصص چشم و فوق تخصص شبكيه و لنز هستند و در تهران مطب دارند وبراي خودشان بيا و بروئي دارند و از هم مدرسه ائيهاي دوران راهنمائي بودند ) داشتم. برایم بليط قطار براي ساعت 8 شب گرفته بودند و ساعت 5/6 از راديو تماس گرفتند و راجع به « دستاوردهاي 26 سال انقلاب اسلامي » خواهان مصاحبه بودند.در ذيل خلاصه اي از آن را يادداشت مي كنم :
«انقلاب اسلامي در زماني اتفاق افتاد كه جهان ماهيتي قطب بندي شده داشت ادبيات سياسي تعريف شده اي با سابقه حدود 35 سال بر روابط بين الملل حاكم بود , نقش دين در مناسبات سياسي به حداقل تنزل يافته بود .در چنين شرايطي انقلاب اسلامي خارج از ادبيات سياسي رايج قدرتمندان و داخل در گفتمان مدرنيزاسيون جهان سوم بوقوع پيوست . به تعبير« ميشل فوكو » اين انقلاب با صبغه اي ديني قواعد حاكم بر روابط بين الملل را به هم ريخت وادبيات جديدي را وارد سياست كرد . شايد مهمترين دستاورد انقلاب اسلامي را بتوان در چند مورد خلاصه كرد :
1- بيرون از اراده ابر قدرتها و بلكه عليه بزرگ ترين آنها بدون هيچ گونه وابستگي به پيروزي رسيد
2- متكي به آراده عمومي و مشاركت همگاني بود .
3- بر خلاف همه انقلابات معاصر مبتني بر دين و اهداف كاملا اسلامي داشت .
4- براي اولين بار در حاشيه نا خواناي مناسبات جهاني جهان جديدي را با عنوان « جهان اسلام » به عرصه جهاني وارد كرد .
5- با لايروبي از درياي تاريخ , زباله هاي تمدنهاي تازه به دوران رسيده را به كنار زد و « تمدن كهن اسلامي » را وارد صحنه نمود .ابهت اين تمدن به قدري دنياي غرب را مرعوب ساخت كه رسما اعلام كردند پايان تاريخ به جنگ بين تمدن بزرگ اسلامي با تمدن غربي است.
6- انقلاب اسلامي برای همه مسلمانان جهان آگاهي , غيرت ,غرور, احساس مسئوليت, عظمت, افتخار ,و سربلندي به وجود آورد .
7- انقلاب اسلامي در كنار عرضه مقتدرانه اسلام ناب محمدي (ص) الحاد و بي ديني را در دنيا رسوا كرد و در مقابل تبليغات سوء سوسياليستي در نهايت براي اولين بار خبر معجزه آساي فروپاشي كمونيسم را اعلام كرد و با آغوش باز رهبر بزرگ ما رهبر كوچك دنياي سوسياليسم را به اسلام دعوت كرد .
8- براي اولين بار در تاريخ معاصر درمقابل بزرگترين وطولاني ترين جنگ كه همه ابرقدرتها در پشت آن حضور داشتند ,و مدرن ترين تسليحات در آن به كار رفت ,و اكثر كشورهاي اسلامي هم در كنار د شمن فريب خورده قرار گرفته بودند , انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد.
9- با كنار رفتن قدرتهاي رقيب غرب , انقلاب اسلامي و بازتاب هاي آن بزرگ ترين چالش فرا روي امريكا و هم پيمانان او است لذا اتهاماتي چون « تروريسم » , « تسليحات كشتار جمعي » , «سلاح هسته اي », « حقوق بشر », « دموكراسي » , « آزادي » ,و........ همه جنگ رواني است كافي است تنها مواضع غرب , در مورد قطب شرق, رقيب مضمحل شده اش , مطالعه شود , همين جنگ رواني در آن موقع مطرح بود . پس ترس , ارعاب , واهمه , و تهديد به دل راه نبايد داد زيرا ما فرزندان محرميم .و ذوالفقار علي را 25 سال با بغض گلو و آب چشم جلا داده ايم
10- مقوله بازگشت به اسلام اصيل با عناويني چون « احياي دين » , « احياي فكر ديني » , « نوگرائي ديني » , « نو انديشي ديني » , « نهضت نرم افزاري و توليد علم » , و.... از دستاوردهاي مهم انقلاب اسلامي است. به نظر ما اينك مهمترين زمان ورود به اين مباحث است . و در يك كلام مي توان گفت بزرگ ترين دستاورد انقلاب اسلامي نهضت « نو انديشي ديني » است . اقتدار مادي و معنوي ما , چالش مقتدرانه و همه جانبه با دشمنان تنها از اين معبر مي گذ خوزستان- جمعه 23 / 11 /1383
ولادت امام علي النقي (ع)
ولادت« هدايت»هادي آل محمد(ص) را به همه وبلاگيان تبريك مي گويم بي شك « انسان كامل » 250 ساله اي كه در بيت رسالت پرورش يافت و حامل « عشق » , « قلم » , « بيان » , « عدالت » , « آزادي » و « عقلانيت » بود؛ بهترين الگوي رفتاري است. اين انسان كامل , چونان نور واحدي بود كه در دوازده دوره زماني جلوه گر شد ودر هر دوره اي بخشي از فضايل وكمالات انساني را به نمايش گذاشت .در دوره سقيفه ايان , پنج باند قدرت بر سر ارثيه همين انسان كامل به نزاع بر خاستند, وعاقبت ودر نهايت به پيروزي« باند اموي » ,« اصحاب طلقاء» منجرشد. و در مقابل آن, انسان كامل در چهار مرتبه تجلي يافت .« شجاعت » , « سكوت » , « شهادت » و « عبادت » ماجراي ميراث به تاراج رفته همچنان ادامه يافت تا مدعيان جديدي نيز وارد معركه شدند , و در دوره نزاع و جابجائي قدرت , انسان كامل دو بار ظهور كرد ؛ يك بار در چهره « علم » وبار ديگر در چهره « صداقت » . داستان غمبار تاريخ به پيش مي رفت و فاتخان عباسي بر اريكه فدرت تكيه زده بودند ؛ شرايط سياسي به گونه اي رقم خورد كه انسان كامل در شش تجلي ظهور يافت. « تحمل » و كظم الغيظ « رضا » , « تقوا » , « هدايت » , « پاكي » و « غيبت » . دوازده ظهور, گفتماني را سامان داده است كه ما آن را با نام اسلام راستين « تشيع » مي شناسيم , وبه ما هويت داده است .بر اين باورم كه اين گفتمان در عصر« سامانه مدرنيسم» و فرا انگاره « پست مدرنيسم » راه رسيدن به « عقلانيت , آزادي و عدالت » است . همان است كه مبناي « نو انديشي ديني » است .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|