سياستنامه اي در باب انديشه سياسي اسلام |
محسن مهاجرنیا
مقدمه
امام خمينى , رضوان الله تعالى عليه , آن پرفروغ ترين خورشيد فقاهت و سياست و طريقت , در پرتواسلام ناب محمدى ,از عرفان واخلاق نيز, ناب ترين شيوه و طريقت را برگزيدند. بااين كه در حلقه خاكيان مى زيست و زعيم پا به پاى قافله و كانون مهر براى همطريقانش بوداما همواره حماسه عروج ملكوتى مى سرود و پا بر فرق عالم فانى مى گذارداز اين روى , قطب عارفان واصل وامام سالكان سوخته دل شد. در عين اين كه لهيب لحظه هاى انفجار بود و صلايش رعشه براندام جباران مى افكند, ولى پيوسته در نماز عشق و نافله سحر, با حضور قلب مى زيست و زمزمه : ) هب لى كمال الانقطاع اليك( را بر زبان داشت .از يك سو, پولادين رهبرى بود كه در متن سياست جهانى ,اراده و انديشه اش از شمشير برنده تر مى نمود و كمترين اعتنايى به قدرتهاى استكبارى و معادلات بين المللى نداشت واز سوى ديگر قيد هرگونه آلايش و گرايش به دنيا و تجملات را زده و زرق و برق ن را به ريشخند مى گرفت . ساده زيستى را زينت خود داشت و بر زراندوزان زورمدار به ديده انزجار مى نگريست .از يك طرف , قامت بلند قيام گشته و معمار مدينه ديانت واز طرفى ديگر, موذن معبد عشق و قافله سالار معنا. درنگاهى , كوخ نشينان را ولى نعمت و پابرهنگان را تكيه گاه مى شمرد و خود را خدمتگزارى حقير و نيازمند دعاى آنان واز قصور و تقصير در خدمت به آنان پوزش مى خواست و در نگاهى ديگر, فقيهى بود فاتح اسرار و كتاب وجودش گشوده و گويا براى همه اعصار. آنگونه كه از زهد و عبادت ريايى بيزار بود و به دور, درس و بحث توحيد را بدون تهذيب نيز, بى ثمر مى دانست . هرگونه علم واصطلاح بيگانه از تظهير را حجاب اكبر, مى شمرد.از يك نظر, داراى شكوهمندترين غيرت دينى , در دفاع از حريم شرع و ديانت , بود. سردمدار شرق را به هدايت مى خواند واصرار بر هلاكت گوساله سامرى غرب (رشدى ) داشت واز زاويه ديگر, در سرودن غزلهاى عارفانه و پيامهاى جانانه واسرار سير و سلوك دراوج كمال بود, خضر راهى كه باده ناب و شهد شيرين افاضاتش ساقى صهباى محبت ازلى مى گشت , نفس شفابخش مسيحائيش در تلخ ترين لحظه ها و دردناكترين فرصتها بهجت وانبساط مى آفريد. در متن سياست , عارف بود. در عين بودند با خلق هواى[ مع الله] داشت . بر اين باور كه :اخلاقيون واهل معنا, كارى به سياست و زعامت دنيا ندارد و سراز كار خلق در نياورده واز جامعه و جماعات بيگانه اند, براى هميشه , مهر بطلان زد. امام , مكتبى را درعرفان پى ريخت و روشى را در تهذيب پيش گرفت كه مانند ديگرابعادش , براى هميشه تاريخ , سرمشق گشت . شايسته است كه به درستى در ويژگيهاى آن دقت گردد و بر مبانى تعاليمش درنگ شود . قوت حق بینی و تجلی انوار الهی در آراء وآثارو بیانات امام بیانگر این نكته روشن است كه ایشان درراه سیروسلوك عرفانی خود با مشاهده انوار قدسی وجذبات ربوبی ؛ محو عظمت حق و سرمست فیوضات عشق الهی است.آثار آن فرزانه در عرفان نظری چه آن كه در جوانی نگاشته اند مانند "مصباح الهدایه الی الخلافه والولایه "و چه آثاری نظیر "شرح فصوص الحكم ابن عربی و مصباح الانس " ونیز كتاب نورانی چهل حدیث و تفسیر شریف سوره مباركه حمد نشان از مشرب عرفانی ایشان در تفكرو اندیشه دارد.حضرتش گرچه به عنوان فقیهی بزرگ ؛ مبرز و ممتاز در تاریخ حوزه های علمیه شیعی وجهان اسلام شناخته شده است؛ ولی شخصیت اخلاقی و عرفانی وی ظهور و بروز خیره كننده ای دارد .ایشان مبادی عرفان و فضیلت رادر مبارزات و مجاهدتهای خود به عنوان خط مشی اساسی و عنصر بنیادی وارد نمودند و از همان منظر به سیاست و مدیریت جامعه پرداختند.نوشتار حاضر بر اساس کتاب شریف « مصباح الهدایه الی الخلافة والولایة » به سامان رسیده است . دراین کتاب امام به دنبال ارائه چهره ای عرفانی از خلافت و ولایت است از نظر ایشان معرفت به غیب مطلق امکان پذیر نیست و حقیقت غیبی با خلق و نشئه دنیوی سنخیت ندارد [1] و خداوند برای تجلی و ظهور اسماء و صفات خود واسطه فیض جعل کرد زیرا از یک طرف ، دسترسی خلق به حقیقت ناممکن است و از طرف دیگر ظهور اسماء لازم می باشد نتیجه آن است که وجود خلیفه ای که واسطه فیض باشد واجب می باشد .امام اولین مستفیض از خلیفه کبری را اسم اعظم می داند که ظهور آن در رحمانیت و رحیمیت خداوند است و خلافت اسم اعظم را سر آغاز خلافت محمدی معرفی می کند [2] که در واقع اولین ظهور اسماء الهی در انسان کامل است [3] .در ادامه کتاب امام به بررسی ویژگی های انسان کامل در چهره ولایت و خلافت می پردازد .ومعتقد است ولی دو چهره ظاهر و باطنی دارد و مردم از هر چهره ای باید بهره مناسب را بگیرند . از چهره ظاهری نبی و رهبران الهی، مسائل دنیوی و فقهی ، و از چهره باطنی او انوار معرفت ومسائل قلبی را فرا گرفت[4] درباره مبنای هستی شناختی ، نظام سیاسی ولایت نبوی آمده است که نظام اتم مبنای سامان مندی رسالت نبوی است [5] و اسرار خلافت را در هر دو عالم امر و خلق می داند . [6] . در نوشتار حاضر تلاش نمودیم تا با تشریح عرفان سیاسی امام تنها به مبنای انسان شناختی آن اشاره کنیم و به ضرورت از دیگر آثار امام هم بهره گرفتیم .
گفتار اول :مفاهيم و کلیات
مفهوم عرفان
عرفان به عنوان يک طريقه معرفتی است که تعاريف گوناگونى تا به امروز براى آن ارائه شده است تا آنجا كه حتى شرق شناسان و اسلام پژوهان غربى نيز در مورد آن داوری کرده اندو ريشه آن را به اقوام گوناگون منتسب كرده اند. سواى از اين تعاريف و انتسابها چيزى كه مشهود است، آنست كه «از تمام آنچه فرهنگ گذشته ايران به دنيا هديه كرده است، هيچ چيزبه اندازه ادبيات عرفانى آن انسانى تر نيست[7] برخی واژه عرفان و تصوف را مترادف با يكديگر به كار مي برند. اصطلاح صوفيسم در كلمات بسياري از غربيان مترادف با عرفان اسلامي است؛ ولي با تتبع در آثار عرفا و متصوفه مي توان تفاوت هايي را ميان اين دو مطرح کرد. يكي از تفاوت ها ، آن است كه عرفان را هدف و مقصد نهايي اهل سير و سلوك مي دانند و آنهايي كه در اين مسير گام نهاده اند ،معتقدند عرفان بالاتر از تصوف است، يعني مقام عارف ارجمندتر از مقام صوفي و درويش است. سعدي شيرازی می گويد: عالم و عابد و صوفي همه طفلان رهند مرد اگر هست به جز عارف رباني نيست
با استفاده از كلمات پيشينيان مي توان گفت عرفان، مطلوب نهايي و تصوف، راه رسيدن به اين مطلوب است. تقریبا همه فرقه هایي كه در دنياي اسلام به وجود آمده اند ، صبغه اي فرهنگي داشته اند و تنها نحله ای كه در نقش يك طبقه اجتماعي ظاهرشد ، اهل تصوف و عرفان هستند؛ اما اهل تصوف و عرفان علاوه بر يك طبقه فرهنگي، طبقه اي اجتماعي نيز تشكيل دادند. مثلا مكان عبادت شان (خانقاه)، نوع لباس پوشيدن شان و آداب ورسوم شان، با عامه مردم تفاوت هايي داشت. از طرفی بین كاربرد عرفان و تصوف هم تفاوت هایی وجود دارد ، به نحوي است كه گویا عرفان گستردگي بيشتري دارد و در واقع جهانشمول است درحالی که تصوف، اختصاص به عالم اسلام دارد. در واقع صوفيسم به عرفان خاصي گفته مي شود كه در جهان اسلام به وجود آمده است و رنگ و بوي اسلامي دارد. برخي تصوف رابه دو بخش تقسم مي کنند ،تصوف و صوفيان شريعت گريز و صوفيان پايبند به شريعت واژه صوفي را به شريعت گريزان و واژه عارف را به آناني كه شريعت گريزي ندارند، بکار می برند. گاهی تفاوت را در نگرش ظاهری و باطنی اين دو نحله می دانند در كتب عرفاني تاكيد زيادی بر جمع ميان ظاهر و باطن است،در حالی که برخی از صوفيه با استناد به آياتی مثل آيه شريفه «و اعبد ربك حتي ياتيك اليقين» بر اين باورندکه قرآن مي گويد ؛ خدا را عبادت كن تا زماني كه به يقين رسيدي و بعد از رسيدن به يقين عبادت لازم نيست.[8] گاهي نيز از داستان حضرت موسي و خضر كه در قرآن آورده شده است، استفاده مي كنند. همان جريان همراهي موسي با خضر و كارهاي به ظاهر نادرستي كه خضر انجام مي داد. اهل تصوف مي گويند، خضر نماد اهل طريقت است و موسي نماد اهل شريعت.[9] بنابراين ممكن است اهل طريقت كاري انجام دهند كه در شريعت ناروا تلقي شود؛ اما نبايد به آنان اعتراض كرد اهل تصوف سعي مي كردند خيلي از مباحث را با تمثيلاتي به پيش ببرند. مثل تمثيل بادام و پوست بادام يا مثل بام و نردبان در حالي كه مثال جاي برهان و استدلال را نمي گيرد و تنها براي قابل فهم تر شدن مطلب از آن استفاده مي شود. عرض شد كه از مثال ، اين استفاده را مي كنند كه نيازمندي به شريعت تا مرحله اي است كه انسان به حقيقت دست پيدا نكرده است و بعد از اين كه به حقيقت دست يافت، ديگر نيازي به شريعت نيست. انديشههاي عرفاني و آموزههاي صوفيانه همچون انديشهها و دستگاههاي فكري ديگر هم زمان با سربرآوردنشان با چون و چرا و پرسش رويارو شدهاند، که در جای خود باید بررسی شود. معمولا عرفان را به دو بخش نظری و عملی تقسيم می کنند ، عرفان نظری در حقيقت همان جهان بينی عرفانی است که مشابه فلسفه نظری است و بينش خاصی رادر مورد هستی ، انسان و فرجام دنيا ارائه می دهد.اما عرفان عملی شامل سير و سلوک و طی منازل و مقامات عرفانی از بدايات تا نهايات مي شود. در مجموع می توان ویژگی مهم عرفان و تصوف را تمايل به باطن و باطن گرايى و آشنايى با اسرار و معارف باطنى از طريق تعاليم ائمه اطهار (ع ) و اعتقاد به ولايت ,دانست ، این همان خصوصياتى است كه حكمت شيعى را به عرفان و تصوف به معناى عام كلمه پيوند ميدهد.
عرفان در اندیشه ا مام ، در چارچوب تلقی ایشان ازاسلام اصیل قابل ارزیابی است . او خود به این حقیقت اشاره دارند : « تمام این مسائلی که عرفادر طول کتاب های طولانی می گویند ، در چند کلمه مناجات شعبانیه هست ، بلکه عرفان اسلام از همین دعاهایی که در اسلام وارد شده است ، از اینها استفاده کرده اند،و عرفان اسلام فرق دارد با عرفان هند و جاهی دیگر » [10] او بر اساس آموزهای اسلامی معتقد بود « لا مؤثر فی الوجود الا الله »و مقصد تمام انبیاء را معرفت الهی می دانست[11]
زبان عرفان
زبان و ادبیات عرفان ، زبان ویژه ای است ،[12] این زبان برای خود دنیای پر رمز و راز دارد و به تعبیر امام در « مصباح الهدایه »زبان عرفان عبارت است از : « القاء الاسرار رمزا من وراء الحجاب بلسان اهل القلوب من الاحباب و ارباب السلوک من اولی الاذواق و الالباب و... »[13] ،این زبان از واژگان چند معنا ساخته شده و فهم آن نيازمند به راهنمايي و ارشاد راهبران دارد.[14] در عرفان رهرو بايد بكوشد تا در طي طريق از هر دلالت گري ميان دال و مدلول رها شود. در اينجا هر چيزي بيرون از دستگاه نشانه شناسي به كار ميرود، دالها از مدلولها رها ميشوند و نشانههاي دستگاه نشانه شناسي يعني واژگان زبان بيرون از دلالت گري روزمره و عادي شان به كاربرده ميشوند. از اين رو، با آنكه كم و بيش شيوهنامههايي در سنت عرفاني ما نيز يافت ميشود و به ما ميگويد كه به معناي ظاهري واژهها توجه نکنیم ، با اين وصف، به دليل آنكه هيچ گاه سخنان عارفان نسبتي نظام مند و زنده با معناي مركزي خود ندارند ، يك هرج و مرج مهار نشدني در زبان عرفانی دیده می شود ، هر كس به سليقه و پسند خود به هر واژهاي هر معنايي می دهد ، تاآنجا كه بخشی از ادبیات عرفانی را شطيحات ناميدهاند .
آشنائی با کتاب مصباح الهدایة :
امـام خـمـيـنـى عرفان نظرى را در محضـر آقا ميـرزا محمـد علـى شـاه آبـادى, صـاحب رشحات البحار و از شاگـردان آقا ميرزا هاشم, فرا گرفت. امام خمينـى, مـدت شـش سال در محضـر مرحـوم شاه آبادى با رمـوز عرفان آشـنـا شـد و در 27 سـالگى فصوص الحكـم را نزد وى خـواند و پـس از هـجـرت او به تهران, تعليقات مفيد و راهگشاى خودرا بر شرح فصوص الـحـكـم قيصرى و مصباح الانـس, نگاشت و مصباح الهدايه[15] و شرح دعاى سـحـر را نـوشت و مدتى در حوزه قـم شرح فصوص تدريـس كرد.[16] ايشان تـعـلـيـقـات خـود بر شرح فصـوص الحكـم را در سال 1355ه.ق. در 35 سـالگـى به پـايـان رسـانـد. تـعليقات امام بـر شـرح قيصـرى رومـى, پـر بها و دلـرباست . امـام, پـاره اى از مطـالب شـرح قيصـرى را نقـد كـرده و گاه ديدگاههاى شـيـخ اكـبر محى الديـن ابـن عربـى را نيز, به بـوته بـررسـى نهاده و از اسـتـاد محقق خـود, ميـرزا محمـد علـى شـاه آبـادى, درتـاييـد مطـالب خـود, سخنـانـى را نقل كـرده است. از بـحـثهاى اسـاسـى امام خمينـى در تعليقه و آثـار ديگـرش, از جمله شـرح چهل حـديث و مصبـاح الهدايه و شـرح دعاى سحر, بحث انسان كامل اسـت. امام ايـن بحث را همانند عرفاى ديگر به دنبال بحث از پايه ها و مرتبه هاى جلـوه حق, مـورد بحث قرار مـى دهد: «هـر مـوجـودى داراى جهت ربوبى است كه ظهور حضرت ربـوبيت را در او فـراهـم مـى سازد و هر اثرگذارى و پديدآورى درعالـم از سـوى اوست. پـس در عـالـم وجـود اثـر گذارى جز خـدا نيست, چشم اندازهاى ظهور ربـوبـيـت خـدا گـوناگـوننـد, در بـرخـى از چشـم انـدازهـا ربـوبيت حق بـر حسب مـراتبـش نمـود يافته است.» [17]مـرتبه هـاى ظهور را شمـارى پنج و شمـارى شـش دانسته اند ومرتبه آخر آن ، مـرتبه انسان كامل است كه جـامع همه مـرتبه هاى ظهور الهى است و از آن به مـرتبه عمائيه هـم تعبيـر مى شـود. امام مـى نـويسـد:
هـمـه مـرتـبه هـاى ظهور به مـرتبه اتـم احمـدى كه داراى خلافت كلـى الهى و صـورت ازلـى و ابـدى است, پـايان مـى پذيـرنـد.[18] در عرفان امام خمينـى, نخستيـن حقيقتـى كه در عالـم وجـود ظاهر شـده, انـسـان كـامـل است[19] و به همین دلیل عمده ترین مبنای عرفان امام بر مدار انسان کامل متمرکز شده است .و ما هم عرفان سیاسی او رابر همین مبنا استوار ساختیم
گفتار دوم : مبنای انسان شناختی عرفان سیاسی امام
بیان شد که ، کتاب مصباح الهدایه بر مبنای انـسان كامل طراحی شده است امـام , افزون بـر تحليل و تـفـسير ايـن مبنای عرفانى, در این اثر پيـوند انسان كامل با ولايت را در انــديشه شيعى بـه طـور دقـيق مطرح کرده است , و در آثار دیگرشان ، نقـش آفـريني هاى بـنـيـاديـن انـسـان كـامل را در عينيت جامعه و نيز رابطه ولايت عـرفانـى و فقهى رابیان کرده است . انسان به عنوان موضوع عرفان از جايگاهى بس والا برخوردار است و با تعابيرى زيبا و استوار مورد تمجيد قرار گرفته است. مانند: انسان خليفه خداست بر خلق او و بر صورت الهى آفريده شده است، متصرف در بلاد خداست وخلعتهاى اسماء و صفات خداوندى را در بر كرده است و در گنجينههاى ملك و ملكوت او نفوذ كرده است. روحش از حضرت الهيه بر او دميده شده؛ ظاهرش نسخهاى از ملك و ملكوت و باطنش گنجينههاى خداى لايموت است . [20]به نظر مـى رسـد ايـن مبنای عرفانی,ملهم از آموزه هـاى قـرآنـى است و قرآن, جـانـشـيـنـى انسان را يك جعل الهى مـى دانـد و از انسان كامل با عنـوان امام, ياد مـى كنـد. در قرآن می فرماید : (واذا ابـتـلـى ابـراهيـم ربه بكلمات فـاتمهن قـال انـى جـاعلك للناس اماما.)[21] چـون ابـراهـيـم را پـروردگـارش به امـورى آزمـود و او آنها را به انجـام رسـانـد, گفت: تـو را پيشـواى مـردم قـرار دهــم. امام ايـن بحث را همانند ديگر عارفان به دنبال بحث از پايه ها و مرتبه هاى جلـوه حق, مـورد توجه قرار مـى دهد و می فرماید:
«هـر مـوجـودى داراى جهت ربوبى است كه ظهور حضرت ربـوبيت را در او فـراهـم مـى سازد و هر اثرگذارى و پديدآورى درعالـم از سـوى اوست. پـس در عـالـم وجـود اثـر گذارى جز خـدا نيست, چشم اندازهاى ظهور ربـوبـيـت خـدا گـوناگـوننـد, در بـرخـى از چشـم انـدازهـا ربـوبيت حق بـر حسب مـراتبـش نمـود يافته است.» [22] مـرتبه هـاى ظهور به شرح ذیل است :
1. مـرتـبـه غـيـب مـغـيب, غيب اول, تعيـن اول, حضرت ذات وحقيقه الحقايق.
2. غـيـب ثانـى, تعيـن ثانـى و مـرتبه دوم ذات كه اشيا بـا صفت علمى در آن آشكارمى شوند.
3. مـرتبه ارواح و ظهور حقايق مجـرد و بسيط و عالـم غيب, عالـم امر و عالم علوى و عالم ملكوت.
4. مـرتـبـه عـالـم مثـال, عالمـى كه بيـن عالـم ارواح وعالــم اجسام واسطه قرار گرفته و در زبان شرع عالـم برزخ خـوانده شـده است.
5. عالـم اجسـام و پـديـده هـاى مادى.
6. مـرتبه انسان كامل كه جـامع همه مـرتبه هاى ظهور الهى است و از آن به مـرتبه عمائيه هـم تعبيـر مى شـود. امام مـى نـويسـد: « هـمـه مـرتـبه هـاى ظهور به مـرتبه اتـم احمـدى كه داراى خلافت كلـى الهى و صـورت ازلـى و ابـدى است, پـايان مـى پذيـرنـد.» [23] گـاه مرتبه نخست و دوم يكـى دانسته شـده و از مجمـوعه مرتبه ها به حضرات خمس تعبير شده است. در عرفان امام, نخستيـن حقيقتـى كه در عالـم وجـود ظاهر شـده, انـسـان كـامـل اسـت.[24] او, صـورت حق و جلـوه تمام اسماء حسنـى و امـثـال علياى الهى است.[25] او, تـام تـريـن كلمات الهى است [26] و به وسـيـله اوست كه دايره وجـود به آخر مى رسد.[27] نباء اعظم است[28]. تـجلى خدا در انسان كامل, بدون واسطه هيچ صفتـى يا اسمـى نيست.[29] عـيـن ثابت انسان كـامل بـر سـايـر اعيان ثـابته ممكنات سيادت دارد. نـسـبـت ميان عيـن ثـابت انسـان كـامل و اعيـان ديگـر در حضـرت اعيان, مـثل نسبت بيـن اسـم اعظم الهى درحضرت واحـديت با اسماء ديگـر است. بـنـابـرايـن, چنانكه اسـم اعظم در هيچ آيينه اى رخ نمى تابد و به هـيـچ تـعـيـنـى متعيـن نمى شـود و به جهت جلـوه در همه مرتبه هاى اسـمـائـى ظـاهر شده و تابش نورش در همه چشـم اندازها بازتاب مـى يـابـد و جلوه همه اسماء, بسته به جلـوه آن است. او داراى احـديـت جـمـع اسـمـاء و اعيـان و مظهر حضـرت احــديت جـامع اسـت [30]و هـيچ يك از اسمـاء را در او غلبه تصـرف نيست.[31] حق جمـال خـود را در آيـيـنه وى مـى بينـد.[32] او چنـانكه آيينه شهود ذات حق اسـت, آيـيـنـه شـهـود همه اشيا نيز هست.[33]چنانكه ذات الهى بـا احـديـت جـمع خـود يگانه بخـش همه اسماء و صفات است, حقيقت انسان كـامـل نيز, از بـاب ايـن كه حكـم سـايه همـان صـاحب سـايه است, احـديت همه اعيان است.[34] حـقيقت انسـان كامل درمقـام غيبـى آن, بـا هيچ امتيازى, امتياز نمى يابد و به هيچ ويژگى و چگـونگـى نمـوده نمـى شـود و در هيچ آيينه اى نـمـود پـيـدا نـمى كند, ولـى در مقام جلـوه در نقشها و گـونه هاى اسـمـا و ويژگيها و بازتاب نور در آيينه نمـودها و امتيازها, به هـيـئت كره هاى در هـم داخل شده است كه بعضـى بعض ديگر را در خـود گـرفـته است, با ايـن فرق كه كره اى روحانى به عكـس كره هاى حسى, ايـن مركز است كه محيط را درخـود مى گيرد.[35]نـقـش انـسـان كـامل به عنـوان ولـى مطلق الهى, جلـوه اسماء بـرابـر خـواسـت عـدل اسـت. امـام در شـرح ايـن نكته در مصبـاح الهدايه به تفصیل بحث می کنند [36] ولـى و خليفه از نگاه امام , يادآورنـده همه مرتبه هاست و شمارى از اهـل ذوق گـفـتـه انـد: حقيقت معراج, يـادآورى روزگـاران پيشيـن و اكـوان سـابقه بـوده است. [37] انـسـان عارف, با تـوجه به ايـن كه از نمـودها و ويژگيهاى بشرى مى مـيرد و به نمودها و ويژگيهاى الهى زنده مى شـود, در اختيار خدا قـرار مـى گـيـرد و خـدا در قلب اوليا و انسانهاى كامل, كه از هر دو عـالـم رها و در پرتـو تربيت اويند, تـدبير مـى كند و ايـن تربيت و تـدبـيـر از راه جلـوه ها و جذبه هاى باطنى است و قلب عارف در ايـن مقـام, بنـده مـولاى خود است.[38]. امام معتقدند که انـسـانهاى كامل, كارى را از سـوى خـود انجـام نمـى دهنـد, كار آنـان كـار خـداسـت; از ايـن روى, فعل آنـان, در كمنـد زمـان و مكان قرار نـدارد و مـى تـوانـد هـمراه با طـى مكان و بسط زمان باشد و همه عـوالم در برابر ولى كامل خاشع و فروتـن هستند, چون اسم اعظم در اختيار اوست.[39]مـيـزان این نقش غيبـى از نظر امـام, به بيـرون آمدن نـفـس از طبيعت و بازگشت به عالـم غيب بستگـى دارد. وقتـى نفـس, خـود را از طـبـيـعـت بيـرون آورد, ابتـدا مثالهاى مقيـد غيب, بعد مثـال مطلق را به شـرح مـى بيند. در سخنى ديگر، به جايگاه ممتاز انسان تصريح مىكند كه در بستر تكاملى خويش در پى كسب كمال مطلق و راهيابى به آستان حق مطلق و قدرت بىنهايت است: اين بشر يك خاصيتهايى دارد كه در هيچ موجودى نيست. مِن جمله اين است كه در فطرت بشر، طلب قدرتِ مطلق است، نه قدرت محدود. طلب كمالِ مطلق است نه كمال محدود؛ علم مطلق را مىخواهد، قدرت مطلق را مىخواهد و چون قدرت مطلق در غير حق تعالى تحقق ندارد، بشر به فطرت، حق را مىخواهد و خودش نمىفهمد. يكى از ادلّه محكم اثبات كمال مطلق، همين عشق بشر به كمال مطلق است؛ عشق فعلى دارد به يك كمال مطلق. عاشق فعلى بدون معشوق فعلى محال است.[40]و انسـان كـامل, مـاننـد: انبيا حـقـايـق را بـرابـر اختيار خـود تمثيل مى كند و آنها را از عالـم مـثـال بـه عـالـم ملك پاييـن مى آورند, تا بتوانند بر ايـن اساس زنـدانـيـان عالـم طبيعت را رها سازند و فرشتگان بر حسب تـوانايـى روحـانـيـت آنـهـا فـرود مى آيند. بنابرايـن روحانيت نبى است كه فـرشـتـگـان روحـانى را به عالـم مثال يا ملك نازل مى كند.[41] خـليفه الهى در قلمرو خود, به گـونه اى كه بخـواهد دست مـى يازد و ايـن نـاشـى از آن اسـت كـه حق, هر آنچه بخـواهد در عبد تصرف مـى كـنـد.[42]
سوم گفتار : عرفان سیاسی امام خمینی :
درعـرفـان شـيعى, بـاطـن نبـوت مطلقه ولايت مطلقه است [43]و ولــى خـدا, صاحب مقام نبـوت و ولايت مبـدا و مـرجع و مصـدر و منشا كل است. [44]با تأمل در عرفان نظرى امام, روشـن مى شود كه راهكارهاى ويژه اى كـه بيـش تر در سير و سلـوك مطرح است, مى تـواند انسان را در بستر حـركـتـهـاى مـعنـوى به كمال هاى ذاتـى او برساند. امـام درجـايـى ديـگـر در روشنگـرى كمالهاى سـالكـان و جـايگاه بلنـد واصلان و مقـامهاى گـونـاگـون اوليـا,مـى نـويسد:
ولايـت اســت و اخـتـلاف اوليـا در ايـن مقـام و مقـامهاى ديگـر بــر حسب اختلاف اسمائى است كه بر او تجلى يافته است. ولـى مـطـلـق كسـى است كه حضرت ذات بر حسب مقام جمعى و اسـم جامع اعـظـم بر او ظاهر شـده است. [45]و ساير اوليا مظاهـر ولايت و محال تجليات او هستنـد.)[46]چـنـيـن انـسانـى, جـامع همه كمالهايـى است كه در جهانهاى آشكـار و نهان وجـود دارد. [47]ولايت بـراى او اصالـى است و يكى از پديده هاى ثـابـت عـرفان است. [48] وامام از طریق این اصل مهم بین عرفان وسیاست ارتباط برقرار می کند .در بـيـنـش عرفانى او مفهوم ولايت داراى مرتبه هايى است و هر نبـى و ولـى كه سهم او از جلـوه هاى اسمـاء الهى بيـش تـر باشـد, دايـره ولايـت او, گـسـتـرده تر و جامع بـودن او نسبت به كمالهاى وجـودى بـيـش تـر و شريعت وى فراگيرتر و كامل تـر است.
هميـن طـور انـسـانـهـاى سالك نيز داراى مرتبه هايى هستند و هر يك به همـان انـدازه اى كـه كـمـالـهـا و ويـژگـيهاى نيك را در خود به گـونه خـوشايندى گردآورده, نسبت به افراد ديگر ولايت مـى يـابـد. ايـن گـرايـش در قلمـرو ولايت ظاهـرى, سبب شــده است كه جـامعه شيعى, قـرنـهـا پـس از غـيبت امام دوازدهـم, از سه چشـم انـداز: عرفانـى, كـلامـى و حـكـمـى و به دنباله آنها فقهى و با بهره گيـرى از ولايت بـاطنـى امام غايب, رهبـرى سياسـى جامعه از سـوى ولـى فقيه را درخـور تـوجيه سازد. و الگوی کامل آن در اندیشه و عمل امام محقق شده است . در انـديشه شيعى ولايت معنـوى پيـامبـر(ص) و حضـرت علـى(ع) و پيشـوايان مـعـصـوم(ع) هـرگـز از ولايت ظاهـرى آنها جـدا نيست و عالمان بلنـد پـايـه شـيـعـه, قـبـول دارنـد كه حـاكـم در مقام حكـومت لازم است به تدبير, سياست و مديريت ايـن جهانى تـن بدهد. دربـاره حـاكـمان عدل ديگر, بـر ايـن باورنـد: سياست و مـديريت ايـن جـهـانـى بايد به گـونه اى انتخاب شـود كه دوگانگى جايگاه دنيا و آخـرت را به دنبال نـداشته بـاشـد.
امام راحل در مصباح الهدایة معتقدند: ولايت جامعه اسلامـى در عصر غيبت, بايـد به عـهـده كـسـى بـاشـد كـه در مسيـر انسان كامل در حـركت است; يعنى نـابـودى انـيـانـيـت و انيت خود را با چشـم شهود مى بيند و همه نـيـروهاى جـامعه را درجهت كمالهاى معنـوى آنان تـربيت و هماهنگ مى سازد. بـنـابـرايـن نظريه انسان كامل, آثار گوناگـونى در جهان شناسـى ما داشته است و در عينيت جـامعه, بـاور به انسان كامل و گـستراندن ولايت او به تك تك مـومنان برابر مراتب نظرى و معنـوى آنـهـاسـت كه حـركت در چارچـوب بهينه سازى جامعه و مردم را درخور توجيه مى سازد. وظـيـفـه اصلـى هـر ولـى و نبـى بيـرون آوردن ســالك از تـاريكي هاى عـالـم طـبيعى و رسـانـدن او به عيـن ولايت و مقــام تـوحيد حقيقى است . [49] و انـسـانـهـاى عـادل, وظـيـفـه دارند از نور هـدايت و معرفت او بـرخـوردار شـونـد و قـلب خـود را از دست يازى شيطانها و انيت و انـانيت دو نگهدارنـد و در صراط مستقيـم قـرار بگيـرنـد و با او حشـر يابنـد و هماننـد او عمل كننـد. [50] در عرفان سیاسی ،انـسـان وظـيـفـه دارد از ولـى پـيـروى كنـد, نه خـود ســرانه راه بپيمايد.
امـام خمينـى, مفهوم انسـان كـامل را در عينيت جـامعه به گـونه روشـن و در خـور درك ارائـه مى دهد و فهم نوينى از جايگاه ايـن نظريه, در تـربـيـت انسانها باز مى تابانـد. امام از همگان مـى خـواهـد تا اعـضـاى يـك انـسـان بـاشـنـد و همه در خـدمت انسان كامل كه رسـول اكرم(ص) است قرارگيرنـد و همه به منزله اعضاى او باشند.يادآورى مى شود: «قـدرت اگر در دست انسان كاملـى باشـد, كمال بـراى ملتها ايجاد مى كند.» [51]
رابطه ولايت عرفانى و ولايت فقهى
در بـيـنـش عرفانى, مفهوم ولايت داراى مرتبه هايى است و هر نبـى و ولـى كه سهم او از درخششها و جلـوه هاى اسمـاء الهى بيـش تـر باشـد, دايـره ولايـت او, گـسـتـرده تر و جامع بـودن او نسبت به كمالهاى وجـودى بـيـش تـر و شريعت وى فراگيرتر و كامل تـر است. هميـن طـور انـسـانـهـاى سالك نيز داراى مرتبه هايى هستند و هر يك به همـان انـدازه اى كـه كـمـالـهـا و ويـژگـيهاى نيك را در خود به گـونه خـوشايندى گردآورده, نسبت به افراد ديگر ولايت مـى يـابـد. ايـن گـرايـش در قلمـرو ولايت ظاهـرى, سبب شــده است كه جـامعه شيعى, قـرنـهـا پـس از غـيبت امام دوازدهـم, از سه چشـم انـداز: عرفانـى, كـلامـى و حـكـمـى و به دنباله آنها فقهى و با بهره گيـرى از ولايت بـاطنـى امام غايب, رهبـرى سياسـى جامعه از سـوى ولـى فقيه را درخـور تـوجيه سازد. در انـديشه شيعى ولايت معنـوى پيـامبـر(ص) و حضـرت علـى(ع) و پيشـوايان مـعـصـوم(ع) هـرگـز از ولايت ظاهـرى آنها جـدا نيست و عالمان بلنـد پـايـه شـيـعـه, قـبـول دارنـد كه حـاكـم در مقام حكـومت لازم است به تدبير, سياست و مديريت ايـن جهانى تـن بدهد. دربـاره حـاكـمان عدل ديگر, بـر ايـن باورنـد: سياست و مـديريت ايـن جـهـانـى بايد به گـونه اى انتخاب شـود كه دوگانگى جايگاه دنيا و آخـرت را به دنبال نـداشته بـاشـد. در فهم دينـى اينان, كسى كه زير قـبـه نـفسانى خود قرار دارد و ولى نفـس خـود است و براى نفـس خـود انـيـت يا انانيت ثابت مى كند, نمـى تـواند پست مهم ولايت, هـر چنـد نـوع ظاهـرى آن را به عهده گيرد. آنـان بـر ايـن باورنـد: ولايت جامعه اسلامـى در عصر غيبت, بايـد به عـهـده كـسـى بـاشـد كـه در مسيـر انسان كامل در حـركت است; يعنى نـابـودى انـيـانـيـت و انيت خود را با چشـم شهود مى بيند و همه نـيـروهاى جـامعه را درجهت كمالهاى معنـوى آنان تـربيت و هماهنگ مى سازد. بـنـابـرايـن, ولايت فقيه از امـور اعتبـارى و عقلايـى است و همه فقهاى عـادل از سـوى شـارع بـه ولايـت گمارده شـده اند. با ايـن حال, با گـزيـنـش مـردم اسـت كه فقيه واجـد شرايط رهبـرى, ولايت مى يابد و ولايـت تـكـويـنـى ائـمه سـواى وظيفه حكومت است.[52] بر همين اساس, نـبـايـد براى كسـى ايـن تـوهـم پيـش بيايد كه مقام فقها, همان مقام ائـمـه و رسـول اكـرم است. به نظر امام خمينـى (ولايت) در بحث ولايت فـقـيـه, بـه معنـى حكـومت و اداره كشـور و اجراى قـوانين شرع مقدس اسـت, نه ايـن كه براى كسـى شان و مقام غيـرعادى به وجـود بياورد و او را از مـرز انسـان عادل بـالاتـر بـرد.[53] ولايـت مـورد گفت وگـو; يعنـى ولايت فقيه, دو ملاك اساسـى دارد: علـم و عـمل. كسى براى ولايت بر مومنان برگزيده مى شـود و حكـومت دينـى را به عهده مـى گيرد كه اعلـم و اعدل آنان باشد و ايـن همه, به منظور حـركـت در مـسـيـر انـسـان كامل است. از ايـن روى, به گفته امام خـمـيـنى, رسول اكرم در راس هرم اجرايى و ادارى جـامعه مسلمانان قـرار داشـت. افزون بـر رسـانـدن پيام وحـى و بيان و تفسير عقايـد و احـكـام و نظامات اسلام, به اجراى احكام و بـرقـرارى نظامات اسلام, همت گماشته بـود, تا دولت اسلام را به وجود آورد. [54]پس از رسول اكرم, خليفه هميـن وظيفه و مقام را دارد. [55] ايـن امر, تـنـها بـراى بيان عقايـد و احكام نبـود, بلكه بـراى اجـراى احكام و تـنـفـيـذ قـانـونها و آيينها بـود.
وظيفه اجـراى احكام و بـرقرارى سـاخـتارها و پايه هاى حكـومتـى اسلام بـود كه گمـاردن خليفه را مهم گـردانـيـده بـود كـه بـدون آن پيغمبر اكرم(ص) رسالت خويـش را به پـايـان نمى رسانيد; زيرا مسلمانان پـس از رسـول اكرم(ص) نيز, به كـسـى احتياج داشتند كه اجراى قانون كند.
پس فلسفه ولايت, علـم بـه قانون و عدالت است و فلسفه علـم به قـانـون و عدالت و كار بـرد آن رسيـدن به كمال است. امام خمينى در مورد این دو فضیلت مى گويد: «اگـر فـرد لايـقـى داراى ايـن دو فضيلت بـاشـد به پـا خــاست و تشكيل حـكـومت داد, همان ولايتـى را كه حضـرت رسـول اكـرم(ص) در امر اداره جـامـعـه داشـت, دارا مـى باشـد و بـر همه مـردم لازم است كه از او اطاعت كنند. » [56] بـنـابـرايـن نظريه انسان كامل, آثار گوناگـونى در جهان شناسـى و جـهـان نگـرى دارد و در عينيت جـامعه, بـاور به انسان كامل و گـستراندن ولايت او به تك تك مـومنان برابر مراتب نظرى و معنـوى آنـهـاسـت كه حـركت در چارچـوب بهينه سازى جامعه و مردم را درخور توجيه مى سازد.
وظـيـفـه اصلـى هـر ولـى و نبـى بيـرون آوردن ســالك است از تـاريكيهاى عـالـم طـبيعى و رسـانـدن او به عيـن ولايت و مقــام تـوحيد حقيقى است و انـسـانـهـاى عـادل وظـيـفـه دارند از نور هـدايت و معرفت او بـرخـوردار شـونـد و قـلب خـود را از دست يازى شيطانها و انيت و انـانيت دور نگهدارنـد و در صراط مستقيـم قـرار بگيـرنـد و با او حشـر يابنـد و هماننـد او عمل كننـد.[57] انـسـان, وظـيـفـه دارد از ولـى پـيـروى كنـد, نه خـود ســرانه راه بپيمايد. بـنـابـرايـن, هـر كـس بايـد ولـى ويژه اى داشته باشـد. دايـره ولايت بـرابر كمال انسانها, گسترش مـى يابـد و ايـن همه براى آن است كه: انـسـان خـود بـهـره اى از خـلافـت الـهى ببرد, هر چنـد به تعبير عـبدالرحمـن جامى, خلافت عظمـى از آن انسان كامل است[58] امـام درسـخـنـان خـود بـه ايـن حقيقت اشاره مى كند كه اسلام مـى خـواهـد انسـان كـامل تـربيت كنـد. مـى افزايـد:« مـا بايـد سـرمشق از ايـن خـانـدان بگيـريـم. بـانـوان مـا از بانـوانشان و مردان ما از مـردانشان, بلكه همه از همه آنها »[59] در صـحـيفه نـور امـام درحـدود نـوزده مـورد از واژه انسـان كامل اسـتفـاده كـرده است. گاهـى منظور ايشـان از انسـان كامل, انسان خـود سـاخـتـه اى است كه درجه ها و پله هايـى از كمال را پيمـوده و از فـرمـانـهـاى انـسـان الهى بهره جسته است و گاهـى منظور ايشان از انـسان كامل, انسان اسلامـى و انسان پاى بنـد به ديـن و شرع است كه براى خـود, كشور و ملت مفيد واقع مى شـود.[60]
خـود امام از آن گـونه انسانها بـود. انسانـى كه با جاهليت قرن ما رزمـيد و حيات باطنـى انسانها را به شكـوفه نشانـد و فطرتها را به تـرنـم نغمه هاى لاهـوتى فرا خـواند و معناى انسان كامل و ولايت را مـجسـم ساخت. سيماى انسـان نمـونه اسلام را بـراى مـردم كوچه و بازار شـنـاسـانـد و ايـن فرصت گرانبهايى بود كه نسل ما و عصـر ما بـراى فـهـم ايـن حقيقت متعالـى, آن هـم نه به صـورت ذهنى, بلكه به صـورت عـيـنـى يافت. امام نه تنها در عرفان نظرى خـود سيمـاى بلنـد انسان كـامـل را بـراى مـا فهم پذيـر سـاخت, بلكه خـود نيز, نمـونه اى از اولـيـاء الـله و انسـانهاى كـامل بود. فراز و فرود آفتاب در سده هـاى گـذشـته كم تر شاهدى چنيـن صـادق و صـديقـى چنيـن مشهود را, به تمـاشا نشسته است.[61] امام ارزشهاى اخلاقى را با ديد عرفانى مى نگرند واخلاق را پرتوى از عرفان عملى می دانند زيرا به عقيده ايشان ، عرفان به عنوان يك دستگاه علمى و فرهنگى داراى دو بخش است : بخش عملى و بخش نظرى .بخش عملى عبارت است :از آن قسمت كه روابط وظايف انسان را با خودش و با جهان و با خدا بيان مى كند و توضيح مى دهد. عرفان , دراين بخش ماننداخلاق است يعنى , يك علم عملى است. اين بخش از عرفان , علم سير و سلوك , ناميده مى شود. در اين بخش از عرفان , توضيح داده مى شود كه : سالك براى اين كه به قله منيع انسانيت يعنى ,[ توحيد] برسد,از كجا بايد آغاز كند و چه منازل و مراحلى را بايد به ترتيب طى كند و در منازل بين راه چه احوالى براى او رخ مى دهد و چه وارداتى براو وارد مى شود. والبته همه اين منازل و مراحل , بايد بااشراف و مراقبت يك انسان كامل و پخته صورت گیرد.
انديشه و روش اخلاقى و عرفانی امام , ضمن دارا بودن ويژگيهاى ارزشمند ديگر شيوه ها, خود نيز, داراى نكات برجسته و منحصر به فرداست زيرا عنصر اخلاق در تعاليم امام , در نخستين گام , جانمايه پيام خود را,از كلام مقدس الهى گرفته و به شدت تحت تاثير مفاهيم قرآنى است و همه جا گرداگرد قرآن , دور مى زند. پس از قرآن , نفس روحمانى و كلام ملكوتى معصومين[ ع] , عظيم ترين آبشارى است كه امام از آن سيراب شده و در فضاى روح افزايش شكوفا گشته است . در مكتب اخلاقى و عرفانی امام , تنها به مفاهيمى چند بسنده نمى شود, بلكه مفاهيم به گستردگی انسان شدن والهى گشتن آدمى وسعت دارد. امتيازهايى كه در مكتب امام , مى درخشد, مى تواند چراغى فروزان , فرا راه جويندگان حقيقت و طالبان فضيلت بگذارد و سرمشقى شود براى آنانى كه دراين وادى گام مى نهند.:
يكى از ويژگيهاى انديشه و روش اخلاقى امام ,اين است كه : در طرح و ارائه مسائل اخلاقى و عرفانی وفكرى همه سونگر و فراگير داشت .او, كه اسلام را دين جامع مى دانست وانسان را موجودى چند بعدى مى شناخت , در روش خود به همه ابعاد وجودى انسان توجه داشت واز كسانى كه با پرداختن به يك بعد و ناديده گرفتن جنبه هاى ديگرانسانى ,او را موجودى ناهماهنگ و ناهنجار مى سازند, با تاسف شديد, گله مى كرد:
« مع الاسف ,اسلام هميشه مبتلا بوده به اين يك طرف ديدنيها. ... هميشه يك ورق را گرفته اند و آن ورق ديگر را حذفش كرده اند, يا مخالفت كرده اند. يك مدت زيادى گرفتار عرفا بوديم ... آنها خدمتشان خوب بوداما گرفتارى براى اين بود كه : همه چيز را بر مى گردانند به آن طرف معنويت . ...يك وقت هم گرفتار شديم به يك دسته ديگرى كه همه معنويات را بر مى گردانند به اين طرف اصلا به معنويات كارى ندارند »[62].
آنگاه درادامه سخن , باانديشه همه سونگرش چنين مى فرمايد:
«...اسلام همه چيزاست .اسلام آمده انسان درست كند وانسان همه چيز است , همه عالم است انسان . آن كه مربى انسان است , بايد همه عالم را آشنا بر آن باشد... تا بتوانداين انسان را به مدارجى كه دارد برساند » [63]. امام , با پيوند ظاهر و باطن , خطاب به كسانى كه به ظاهراحكام و آداب دينى بسنده مى كنند واز باطن غفلت مى نمايند, مى فرمود: بدون شريعت , به طريقت و حقيقت نمى توان ره يافت : « لولا الظاهر لما وصال سالك الى كماله و لامجاهدالى ماله.» [64] اگر مراعات ظواهر نباشد, هرگز سالك به كمال و كوشش كننده به مقصود نخواهد رسيد.امام , ضمن دعوت به تزكيه و تهذيب درون ,انسانها رااز جامعه و اجتماع دور نمى ساخت بلكه براين باور بود كه : مى توان در ميان جمع بود و هواى جانان داشت : « اسلام احكام اخلاقيش هم سياسى است » [65] هيچ منافاتى , بين فضایل سياسى و فضایل معنوى نمى ديد و معتقد بود: بودن در متن مسائل سياسى و حوادث اجتماعى , منافاتى با تقوا و فضیلت ندارد . او نمونه بارز و كامل :[ رجال لا تلهيهم تجاره و لابيع عن ذكرالله] [66]. بود. براين باور نبود كه : دنيا را به دنيا خواهان و دنيا داران بسپاريد و براى سلامت نفس و سعادت آخرت از دنيا و دنيادارى كناره گيريد واز آن وداع كنيد بلكه تدبير و سياست را در كنار تهذيب و ديانت همسان مى ديد و در تعاليم خويش , خدمت به خلق و گرفتن غريق را وظيفه اساسی می دانست .
.
|
|
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|