سياستنامه اي در باب انديشه سياسي اسلام |
رابطه دين و سياست از قضايايي است كه از دو رهيافت مورد سؤال واقع شده: هم دينپژوهان براي شناخت رابطه دين با سياست كوشيدهاند و هم سياستشناسان به نوع پيوند سياست با دين علاقه نشان دادهاند. اينكه قلمرو دين و سياست تا كجا است؟ آيا آن دو بر يكديگر منطبق بوده و همديگر را ميپوشانند يا بين آنها تباين و تعارض وجود دارد؟ اشتراكات و تمايزات آن دو در چيست؟ در تحقيقي كه نگارنده پيش از اين درخصوص موضوع به عمل آورده پنج ديدگاه كلي را استقراء كرده است:1
1 ـ رابطه عينيت سياست و شريعت؛
2 ـ رابطه تباين سياست با شريعت؛
3 ـ رابطه دينْ محورانه (غايي ـ ابزاري)؛
4 ـ رابطه سياستْ محورانه (هدف ـ وسيله)؛
5 ـ رابطه انسانْ محورانه (ابزار بودن دين و سياست).
معلم ثالث با ديدگاه تباين، سياستْ محورانه و اومانيستي ابزارگرايانه مخالف است و در مقابل، دو ديدگاه عينيت و دينْ محورانه را ميپذيرد. وي در كتاب «تهذيب الاخلاق» ميگويد:
الدين هو وضع الهي يسوق الناس باختيارهم الي السعاده القصوي والملك هو حارس هذا الوضع الالهي حافظ علي الناس ما اخذوا به؛2 دين عبارت از قانون الهي است كه مردمان را از طريق انتخاب و اختيارشان به سوي سعادت قصوا سوق ميدهد و پادشاه، نگهبان اين قانون الهي و كساني است كه به آن تمسك ميجويند.
1. ر . ك: انديشه سياسي شيخ انصاري، «كنگره برگزاري دويستمين سالگرد تولد شيخ اعظم»، قم، 1373.
2. تهذيب الاخلاق، ص 129.
(48)
وي در ادامه، به جمله معروف اردشير بابكان، حكيم فارس، تمسك ميكند كه گفته است: دين و سياست دو برادر توأم هستند كه هيچ كدام بدون ديگري به انجام نميرسد:
فالدين اسّ والملك حارس و كل ما لا اسّ له فمهدوم و كل ما لا حارس له فضائع؛1 دين اساس است و پادشاه، نگهبان آن و هر آنچه را اساس نباشد از بين ميرود و هر آنچه را نگهبان نباشد ضايع ميگردد.
از مجموعه آثار مسكويه چنين برميآيد كه وي حوزه سياست را حوزه عقلانيت بشري ميداند؛ بنابراين، نه تنها روح شريعت نميتواند با سياست مخالف باشد، بلكه از نظر او دينداران واقعي كساني هستند كه با شريعت همدم و همراه باشند: «ان يأنس بالشريعة و يستسلم لها».2 و به حكمت و عقلانيت كه مطابق با شريعت است تن در دهند، زيرا «قوام سياست و پادشاهي با شريعت است، بهطوري كه زوال شريعتْ زوال سياست و زمامداري را در پي دارد».3
آنچه در انديشه مسكويه مهم مينمايد همسويي و همآهنگي كارويژههاي دين و سياست است. از نظر او، هر دو (دين و سياست) به دنبال تدبير و سامان دادن به رفتارهاي فردي و اجتماعي انسانها و ايجاد و ترويج ملكات ارادي و افعال فاضله و بستر سازي براي نيل به سعادتاند.4 ايشان شريعت را با سياست الهي برابر ميداند:
الشريعة هي سياسة اللّه و سنته العادلة التي بها مصالح العباد في الدنيا والاخرة؛5 شريعت عبارت از سياست الهي و سنت عادله پروردگار است كه مصالح بندگان در دنيا و آخرت به آن بستگي دارد.
1. همان.
2. همان، ص 121.
3. ابوعلي مسكويه، الحكمة الخالده، ص 371.
4. تهذيب الاخلاق، ص 54.
5. همان، ص 105.
(49)
ايشان در ذيل عبارتي از فيلسوفان مسلمان پيش از خود كه گفتهاند: عبادت الهي بر سه نوع است: 1 ـ عبادات بدني، مثل نماز، روزه و سعي در مواقف شريف؛ 2 ـ عبادات نفسي، مثل اعتقادات صحيح، علم به توحيد و تفكر در افاضات الهي و 3 ـ عبادات سياسي ـ اجتماعي، مثل انواع تعاملات اجتماعي، چنين ميگويد: «الثالث في ما يجب له عند مشاركات الناس في المدن».1 سومين عبادت الهي در مواردي است كه انسان واجب است در مشاركت با ديگران انجام دهد؛ نظير معاملات، مزارعات، اداي امانات، نصيحت، كمك به ديگران، جهاد با دشمنان، دفاع از حريم و حمايت از قلمرو جامعه و غيره. او در ادامه، با تأييد ديدگاه فيلسوفان مسلمان انواع عبادت را متناسب با مقامات معنوي انسانها به چهار دسته تقسيم ميكند:
1 ـ مقام موقنين كه رتبه حكيمان است؛
2 ـ مقام محسنين كه رتبه عالمان عامل است؛
3 ـ مقام ابرار كه رتبه مصلحان است؛
4 ـ مقام فائزين كه رتبه مخلصان است.
سپس ايشان در شرح مقام مصلحان ميگويد: «اينها [ مصلحان] خلفا و جانشينان خداوند در اصلاح بندگان و شهرها هستند».2
تجلي دريافت مدني معلم ثالث از شريعت را در شعائر مذهبي ميتوان فهميد، چنانكه ميگويد:
اينكه صاحب شريعت مقدس روزانه پنج نوبت جمع شدن در مساجد را بر ما لازم فرموده و جماعت را بر فرادي ترجيح داده، براي اين باشد كه انس طبيعي بالقوه را به عالم فعليت درآورد و از آن پس، از راه باورهاي درست و مصلحتهاي مشترك كه مايه جمع آمدن آنها است نيرومند گردد، اين
1. همان، ص 116.
2. همان، ص 116 و 117.
(50)
جمع آمدن بر اهالي هر محله و كويي دشوار نيست. دليل اينكه غرض صاحب شريعت همان است كه گفتيم، اين است كه بر اهالي مدينه واجب شده است كه هر هفته يك روز همگي در مسجد بزرگي كه وسعت اهل شهر را شايان باشد جمع شوند، همينطور اهل محلات و كوچهها گرد هم آيند، چنانكه هر روز گرد هم در مساجد محلات ميآمدند. همچنين واجب كرده كه سالي دو مرتبه اهل شهر و ساكنان روستاها و دهكدههاي اطراف در نمازگاه وسيع در صحرا كه كفايت آنها كند مجتمع گردند، انس عمومي را تجديد كنند و قانون محبّت ناظمه كه لازمه اراده آنها است همگي را مشمول خود نمايد. افزون بر اين، صاحب شريعت واجب كرده است كه همگان يك بار در عمر خود در مكان مقدسي در مكه براي همين مقصود مجتمع شوند ـ زمان مشخصي براي اين امر معين نشده است ـ تا هركس بتواند خود، انتخاب كند و اهالي شهرهاي دور همچون ساكنان شهرهاي نزديك بتوانند مانند آنان كه هر سال، هر هفته و هر روز گرد ميآيند، به مقام انس و محبّت و مشمول خير و سعادت نايل آيند، بدينسان آنان با اين انس طبيعي براي خيرات مشترك خود گرد ميآيند و علاقه به شريعت در ميان آنان تجديد ميشود.1
معلم ثالث همچنان كه به ديانت از منظر «انس طبيعي» و «جامعهپذيري طبيعي» مينگرد، سياست را نيز از نگاه شريعت مينگرد و آن را از زمره عبادات الهي محسوب ميكند. ايشان از دين و شريعت به «سنت الهي» تعبير ميكند و حفاظت و حراست آن را وظيفه «امام» مسلمين ميداند، زيرا امام مظهر دين و سياست، و صناعتش «صناعت پادشاهي» است و تا زماني كه او در مسند رياست باشد پيوند شريعت با سياست پا برجا است و در صورت فقدان او، اگر از سنت الهي حراست نشود فساد گريبانگير سياست ميشود و در نتيجه، قدرت و رياست
1. همان، ص 129.
(51)
متحول شده و در جامعه، انقلاب رخ ميدهد و حكومت پادشاه كه حافظ دين و سياست بود، به حكومت غلبه و خودكامگي تبديل ميشود: «عَرَضَ لها الفساد وانتقلت الرياسات وانعكست الامور فيعرض لرياسة الملك ان تنتقل الي رياسة التغلب».1 محبت از جامعه رخت برميبندد و جاي خود را به شرارت ميدهد. هركس به دنبال منافع خويش بوده و دوستيها و خيرات زايل ميگردد و در نتيجه، جامعه به هرج و مرج كشيده ميشود و برخلاف آن چه خداوند براي انسانها ايجاد كرده و با شريعت آن را ترسيم كرده و با حكمتش آنرا لازم شمرده پديد ميآيد: «يؤول الامر الي الهرج الذي هو ضد النظام».2 بنابراين، معلم ثالث از تلفيق دين و سياست به نوعي از سياست ميرسد كه آن را به «سياست الهي» تعبير ميكند و موضوع آن، اصلاح دنيا و آخرت انسانها است. اين نوع از سياست بر قوانين شريعت مبتني است و همان است كه همه انبيا بعد از امر به توحيد و يكتاپرستي به تبليغ و اجراي آن مأمور بودهاند.3
مشروعيت از مفاهيم كليدي است كه در فلسفه سياسي مطرح ميشود و مقولهاي است كه اساس حكومتها و حاكميتها ميباشد و به الگوي رفتاري حق اعمال حكومت براي «حاكمان» و پذيرش اين حق از سوي «شهروندان» سامان ميدهد. از ديرباز بسياري از انديشمندان، مشروعيت را به معناي «قانونيبودن» در حاكميت معنا كردهاند؛ بنابراين، در فلسفه سياسي مسكويه كه بر شريعت مبتني است مشروعيت حكومت به معناي انطباق با قوانين شريعت است. برخي نيز مشروعيت را «حقانيت» گفتهاند؛ به اين معنا كه حاكمان «حق» دارند بر مردم حكومت كنند و در مقابل، مردم هم «مكلف»اند كه اطاعت كنند. اين دسته از فلاسفه در مورد مبنا و منبع حقانيت بحث كردهاند و برخي منبع آن را در سنتها و ارزشهاي حاكم بر جامعه دانسته، برخي آن را در ويژگيهاي
1. الهوامل والشوامل، ص 250 ـ 252.
(116)
شخصي حاكمان و يا بر مبناي قوانين پذيرفتهشده مدون يا غير مدون جامعه تلقي كردهاند؛ بنابراين، مشروعيت در انديشه مسكويه به معناي حق اعمال حاكمي ميباشد كه بر شريعت مبتني است و متشرعان به دليل پايبندي به شريعت، اين حق را براي حاكمان به رسميت شناخته و به آن رضايت ميدهند.
پيش از نقل عبارتهاي معلم ثالث لازم است دو اصطلاح «منشأ مشروعيت» و «منبع مشروعيت» را در فلسفه سياسي اسلام معنا كنيم. فيلسوفان مسلمان بر اين موضوع اجماعنظر دارند كه منبع مشروعيت در اسلام اولاً: بر محور كتاب و سنت است و ثانياً: بر محور عقل و اجماع ميچرخد و هرگونه حق حاكميت بايد براساس اين منابع باشد. آنها منشأ مشروعيت را به مفهوم اسباب تحقق، و مرادف با مفهوم «مقبوليت» دانستهاند. ابونصر فارابي در آثار مختلف خود، اصل مشروعيت را ناشي از خداوند ميداند كه به وسيله «عقل فعال» به رئيس اوّل رسيده است و منبع آن را شريعت مستقر ميداند و نقش مردم را در روي كار آمدن حاكمان سياسي از باب سبب معرفي كرده و ميگويد:
شهريار بهواسطه حرفه زمامداري و صناعت تدبير مُدُن، شهريار است و همچنين بهواسطه قدرت بر استعمال صناعت ملكي در همه زمانها و در همه جوامع شأنيت شهرياري دارد، خواه مشهور به اين صناعت باشد و يا نباشد، مبسوطاليد باشد و يا وسيله اعمال قدرت نداشته باشد و مقبوليت اجتماعي داشته باشد و مردم از او اطاعت كنند و يا نكنند، در هر صورت او شهريار است ... برخي تصور كردهاند كه عنوان شهرياري را بر كسي كه حرفه ملكي دارد، ولي مردمان از او اطاعت نميكنند و مقبوليت ندارد، نبايد اطلاق كرد ... در حالي كه اينها شرايط شهرياري نيستند، بلكه اسباب تحقق خارجي هستند.1
1. ابونصر فارابي، فصول منتزعه، ص 49 و 50 .
(117)
مسكويه مفهوم مذكور را در «الهوامل والشوامل»1 آورده است كه ما آن را در قالب «مقبوليت» اجتماعي حكومت بيان كردهايم؛ بنابراين، آنچه در نگاه فيلسوفان مسلمان اهميت دارد آن است كه آنها توجه خود را به اصل مشروعيت و شرايط آن متمركز كردهاند و از چگونگي تحصيل قدرت و روي كار آمدن حاكمان و اينكه چه كساني شرايط مشروعيت را تشخيص ميدهند؟ آيا هركسي ميتواند خود را نامزد احراز مسؤوليت رهبري جامعه كند يا خير؟ سخني به ميان نياوردهاند؛ از اينرو، معلم ثالث در اين موضوع با تكيه بر منابع مشروعيت، حكومتها را به دو نوع مشروع و نامشروع تقسيم ميكند و حكومت مشروع را «حكومت ملكيه» و حكومت نامشروع را «حكومت غلبه» معرفي كرده و ميگويد:
فامّا المُلك فهو المِلك الا انه اكثر عموماً و اظهر استيلاءً و هُوَ مَعَ قَهرٍ و نُفُوذُ الاَْمْرِ فِيهِ عَلي طَريقِ الْمَصْلَحَةِ بِالشَّفَقَةِ فاذا كان بحسب الشرع والقيام بقوانينه و انفاذ احكامه و حمل الناس عليه طوعاً وَكُرَهاً وَ رَغْبَةً وَرَهْبَةً وَ نَظَراً لَهُمْ كافَةً بَلا هوي وَلا عَصَبيةٍ فَهُوَ المُلك الحقيقي الذي يَسْتَحِقُّ هذا الاِْسمُ وَ يَسْتَوْجِبُهُ بِحَسَبِ مَعْناهُ وَ اِنْ لَمْ يَكُنْ بِحَسَبِ الشَّرِعِ وَ شُرُوطِهِ الَّتي ذَكَرْناها فَهُو غَلَبَةٌ وَالرَّجُلُ مُتَغَلِّبٌ وَلا يَجِبُ اَنْ يُسمّي مَلِكاً وَلاصَناعَتُهُ مُلْكيّةً وَلا نُفُوذُ اَمْرِهِ بِحَسَبِ الْمُلْكِ؛ اصطلاح مُلك (پادشاهي و حكومت) همان مِلك (به كسر ميم) است، با اين تفاوت كه مُلك (به ضم ميم) گسترهاش بيشتر و اقتدارش آشكارتر است، و در حالي كه با زور و قدرت همراه است نفوذ دستوراتش با رأفت و مهرباني و طبق مصالح عمومي ميباشد، پس هرگاه بر مبناي شرع و قوانين شريعت باشد و مردم را با رغبت و اجبار بر طريق عمل، به شريعت وادار كند و به امور آنان بدون هوا و هوس و عصبيت بنگرد او همان ملك حقيقي است كه
1. الهوامل والشوامل، ص 347.
(118)
شايسته اين عنوان ميباشد، اما اگر رفتار حكومتي او بر مبناي شريعت و شرايط آن نباشد آن حكومت، غلبه است و حاكمش به متغلب موسوم است و اطلاق عنوان ملك و صناعت ملكي بر آن سزاوار نيست، همچنين جريان و نفوذ دستوراتش به حسب پادشاهي نيست.1
آنچه در بحث مشروعيت براي مسكويه مهم مينمايد «انطباق حاكميت بر منبع شريعت» است، زيرا به اعتقاد وي، در شريعت همه مصالح دنيوي و اخروي و ضرورتهاي حيات اجتماعي انسانها پيشبيني شده است2 و خداوند آنرا به گونهاي قرار داده كه انسانها با پايبندي بدان ميتوانند به سعادت برسند؛3 بنابراين، مسكويه در آثار مختلف خود تصريح و تأكيد ميكند كه شريعت اساس و پايه حكومت است: «قوام الملك بالشريعة».4
معلم ثالث در فلسفه سياسي خويش در موارد بسياري، به ويژه در مسائل حكومت از رهآورد «فقيهان» مدد ميگيرد و در بحث منبع مشروعيت نيز با اشاره به قول كساني كه ميگويند: «خداوند همه احكام را بيان كرده و پيشوايان را نصب نموده و هيچ تر و خشكي نيست مگر آنكه در كتاب الهي آمده است»، ميگويد:
اين كلامي است در نهايت درستي و چگونه چنين نباشد در حالي كه نميتوان حكمي را آورد كه ريشه آن در قرآن نباشد؛ چه از طريق تأويل يا از راه نص ظاهري كه بدان يقين حاصل است. افزون بر اينها قرآن حاوي اخبار غيبي، سوانح احوالات قرون گذشته و مَثَلهاي موعود است و به چيزهايي اشاره دارد كه بهسوي آن حركت ميكنيم «و تَنْبيهٌ عَلي ما نَعْمِلُ بِهِ مِنْ سياسَةِ دُنْيا وَ مَصْلَحَةِ آخرةٍ» و به اعمالي كه درخصوص سياست و تدبير دنيا و
1. همان، ص 107.
2. تهذيب الاخلاق، ص 105.
3. همان، ص 54.
4. همان، ص 129؛ الحكمة الخالده، ص 371.
(119)
مصلحت آخرت است، گوشزد ميكند.1
از مجموعه آثار مسكويه چنين استنباط ميشود كه ايشان همانند فارابي براساس منابع شريعت، در مقام ثبوت حاكميت «ملك حقيقي» را مشروع ميدانند و منشأ مشروعيت به معناي مقبوليت را در مقام اثبات، سبب تحقق عملي حاكميت او تلقي ميكنند، بهطوري كه اگر اين مقبوليت نباشد حكومتي در خارج تشكيل نميشود.2
مقبوليت حكومت و رهبري
معمولاً در فرآيند شكلگيري يك حكومت چهار مرحله مطرح ميشود: 1 ـ مرحله چگونگي تحصيل قدرت؛ 2 ـ مرحله چگونگي اعمال قدرت؛ 3 ـ مرحله توزيع قدرت و 4 ـ مرحله عزل از قدرت. در فلسفه سياسي همواره اين سؤال مطرح بوده كه نقش مردم در شكلگيري هركدام از اين مراحل چگونه است؟ فلسفه سياسي معاصر براي مردم در شكلگيري همه اين مراحل نقش بارزي قائل است، اما فيلسوفان مسلمان به دليل اهتمام به غايات قدرت و حكومت و شرايط حاكمان در احراز آن، از پرداختن دقيق به نقش مردم در تحصيل قدرت و عزل از آن بازماندهاند. از ديدگاه ايشان، مردم اسباب تحقق قدرت و يا زوال آن هستند. اما اينكه چگونه اين اسباب تأثير ميگذارد و مردم چگونه حق حاكميت را به حاكمان واگذار ميكنند و يا قدرت اعطايي را از آنان بازپس ميگيرند، در فلسفه سياسي اسلام مبهم است، ولي آنها در مورد مرحله دوم و سوم (چگونگي اعمال قدرت و توزيع آن) نقش مردم را روشنتر بيان كرده و ميزان مقبوليت اجتماعي را وابسته به عملكرد حاكمان دانستهاند.
معلم ثالث در بحث ضرورت حكومت، براي حاكمان سياسي دو شرط اساسي
1. الهوامل والشوامل، ص 330.
2. همان، ص 347.
(120)
«امانت» و «عدالت» را مطرح كرده و معتقد است آنها با اين شرايط ميتوانند پايگاه مردمي خود را در جامعه حفظ كرده و مورد قبول همگان باشند و دستوراتشان نافذ باشد؛ به عبارت ديگر، اتصاف به امانت و عدالت دو شرط ضروري براي حكومتداري و ادامه آن است. در فلسفه سياسي مسكويه پذيرش عمومي و اجتماعي رابطه تنگاتنگي با «مردمداري» دارد، به گونهاي كه هر قدر حكومت به شروط و تعهدات خود در مقابل مردم پايبند باشد به همان مقدار مقبوليت دارد؛ براي نمونه، «ابوحيان توحيدي» از معلم ثالث سؤال ميكند كه چرا مردم وقتي از لذتطلبي پادشاه و فرو رفتن وي در شهوات و هواي نفس آگاه ميشوند او را سبك ميشمارند و هرگاه وي را اهل تعقل و فضل و جديّت ببينند بزرگ ميشمرند؟ مسكويه در جواب وي مينويسد: حاكمان هم حافظ وضع موجودند و سلسله مراتب اجتماعي و وضعيت معيشتي مردمان را به شكل مقبولي ميچرخانند و هم جامعه را بر طريق مصالح عمومي با تدبير خود به پيش ميبرند؛ بنابراين، ماهيت صناعت زمامداري بسيار با اهميت است، بدين سبب ضرورت دارد كه آنان فضايل را در قوه شهوانيه تقويت كنند تا به عفت نفس برسند و قوه غضبيه را كنترل نمايند تا به اعتدال نائل آيند تا از ثمره فضايل اين دو قوه، فضيلت «عدالت» حاصل گردد و در نتيجه، «نفس ناطقه» تقويت و كامل شود و با احراز اين شرايط، استحقاق سياستمداري يا مدبري شهري را داشته باشد: «تستحق بها ان يكون سائِسُ مَدينَةٍ اَوْ مُدَبِّرَ بَلَد».1
ايشان در ادامه ميافزايد: اگر پادشاه چنين نباشد و به خشونت، سختگيري و ستمكاري بپردازد شرايط زمامداري و «مقبوليت» اجتماعي خود را از دست ميدهد و از چشم شهروندان ساقط ميشود: «يسقط من عين رعيته». و اگر بخواهد به حاكميتش ادامه دهد نفرت عمومي را عليه خود بيشتر خواهد كرد.2
1. همان، ص 334.
2. مسكويه در الهوامل والشوامل صفحه 335 ميگويد: «فَاِنْ اِتَّفَقَ لِهذا اَلْمُدعي اَنْ يَتَغَلَّبَ وَ يَتَسَلَّطَ و يَسْتَدعي مِنَ النّاسِ اَنْ يَتَدَبَّرُوا بِتَدْبيرِهِ فَكَيْفَ لا يَزْدادُ النّاسُ مِنَ النُّفُورِ عَنْهُ واَلضَّحكِ مِنْهُ؛ هرگاه مدعي حكومت كه شرايط را از دست داده، بخواهد با قدرت و غلبه بر مردم حكمراني كند و از آنان بخواهد كه به سياست و تدبير او گردن نهند [ در اين شرايط] چگونه نفرت و انزجار مردم از او بيشتر نشود و او مورد استهزاي مردمنباشد!».
(121)
در انديشه سياسي مسكويه، مقبوليت هيئت حاكمه بر مبناي محبت ارزيابي شده است و ايشان با تشبيه آنان به سرپرست خانواده، معتقد است همانطوري كه سرپرست خانواده با انجام وظايف خود، از قبيل تأمين معيشت، تعليم و تربيت فرزندان و برقراري صميميت، محبت را در دل اعضاي خانواده جاي داده و آنها را به اطاعت واميدارد، حاكم مدينه نيز چنين است: «فان نسبة الملك اِلي مَدينَتِهِ وَ رَعِيَّتِهِ كنسبة صاحِبِ المنزل اِلي مَنْزِلِهِ وَ اَهْلِهِ؛ نسبت پادشاه به مدينه و شهروندان همانند سرپرست خانواده به اهل آن ميباشد». حاكم اگر در قلمرو حكومت خويش امنيت را ايجاد كرده و عدالت را تحكيم بخشد و آباداني را گسترش دهد و از حريم حكومتش حمايت و دفاع نموده و از ستمگري جلوگيري كند و شهروندان را در مسير مصلحت و معيشتشان سوق دهد، پس در ايفاي وظيفه خود در حق آنان احسان نموده و بر شالوده محبت پذيرش همگاني را براي خود فراهم آورده است.1
به اعتقاد ابوعلي مسكويه، همه سنتها و شريعتهاي الهي بشر را به ايجاد محبت و مودت دعوت كردهاند تا براساس آن، مشاركت اجتماعي و همبستگي عمومي كه عامل بهوجود آوردن هر فضيلتي است، شكل بگيرد و اجتماع مدني كه در آن همه فضايل و مطلوبهاي دنيوي و اخروي تأمين ميشود، سامان يابد.2
مشاركت
مسكويه بر مبناي «طبيعت» انسان را موجودي اجتماعي ميداند و معتقد است انسان بالطبع حيوان مدني است اگرچه طبع اوليه وي تنها يك گرايش است
1. تهذيب الاخلاق، ص 114.
2. الهوامل والشوامل، ص 179.
(122)
من چون سرگذشت امتها و سيره پادشاهان را مطالعه كردم و گزارش شهرها را خواندم و كتابهاي تاريخي را مرور كردم چيزهايي يافتم كه ميتوان از آنها «تَجْرِبةٌ في امورٍ لا تزالُ يَتَكَرَّرُ مِثلُها و يُنْتَظَرُ حُدُوثُ شِبْهِها و شَكْلِها ... ؛ در آنچه مانندش هميشه پيش ميآيد و همتايش پيوسته روي ميدهد، پند گرفت ...» و نيز ديدم اگر از اينگونه رويدادها در گذشته نمونهاي بيابم كه گذشتگان آن را آزموده باشند و آزمودنشان راهنماي آيندگان شده باشد، از آن چه مايه گرفتاري كساني ميبود دوري جسته، بدان چه مايه نيكبختي كساني ديگر چنگ زدهاند، چه كارهاي جهان همانند و درخور يكديگرند. رويدادهايي از اين دست كه آدمي به ياد ميسپرد، گويي همگي آزموده خود او است، گويي خود بدانها دچار آمده و در برخورد با آنها فرزانه و استوار شده است، گويي خود در هنگامه آنها زيسته و خود با آنها روبهرو بوده است و سپس دشواريهاي خويش را چون مردي كاردان پذيره شود و پيش از روي دادن باز شناسد و همواره در برابر چشمان و در
(58)
ديدگاه خويش بدارد و با آنها هم با همسان و همانندشان رو به رو گردد.1
از نظر مسكويه، تاريخ كه همان سياست گذشته است، گنجينهاي از تجربيات، كوششها، موفقيتها و ناكاميهاي عملي انسانها است كه در تكوين و سامانيابي سياست امروز كه خود، تاريخ فردا خواهد بود مؤثر ميباشد. اختلاف مبنايي مسكويه با افلاطون در اين است كه افلاطون انديشه تاريخي خود را بر تصورات ذهني و مثالي بنا نهاده، در حالي كه انديشه مسكويه ناظر به واقعيتهاي عيني و خارجي است؛از اينرو، علاوه بر آنكه بخش مهم تاريخ وي (از سال 340 ه·· . ق به بعد) نتيجه مشاهدههاي محسوس خود ميباشد، عقل و موافقت عقلاني را ضابطه سنجش حوادث قرار داده است؛ لذا در مقدّمه «تجارب الامم» بر چهار نكته اساسي تأكيد ميكند كه عبارتاند از:
1 ـ غرض از نگارش تاريخ: هدف اين است كه تجربه گذشته را در اختيار سياستمداران و مدبران امور عامه قرار داده تا آن را چراغ راهنماي خويش كرده و از شكستها و ناكاميهاي اقوام گذشته عبرت گرفته و رمز موفقيتهاي آنها را كشف نمايند.
2 ـ موضوع مطالعه تاريخ: سرگذشت امتها، سيره پادشاهان و گزارش شهرها است.
3 ـ علت پرداختن به تاريخ: چون تاريخ تكرار ميشود، ضرورت دارد كه از تجربه ديگران در رويدادهاي همانند و مشابه استفاده كرد.
4 ـ پرهيز از تاريخ غير مفيد: غرض مسكويه از تاريخ تنها اطلاعرساني نيست، بلكه با معيار عقلاني و بهرهمندي به نقل تجربههاي قابل استفاده پرداخته است؛ از اينرو، ايشان ميگويد كه من چهار نوع گزارش تاريخي را در «تجارب الامم» نياوردهام:
1. تجارب الامم، ج 1، ص 1 و 2.
(59)
الف) اخبار مربوط به اعجاز الهي پيامبران كه مافوق تجربه بشري است و در مواجهه با رويدادها نميتوان از آن استفاده كرد؛
ب) افسانههاي موهوم و آميخته با خرافات؛
ج) اخباري كه صحت آنها را عقلاً نميتوان تأييد كرد؛
د) اخباري كه در وقايع خاصي رخ داده و قابل تكرار نميباشد.
از آنچه بيان شد، ميتوان به اين نتيجه رسيد كه در نظر معلم ثالث، تاريخ و سياست با هم پيوند وثيق و ناگسستني دارند، زيرا اولاً: وي هر كجا از رويدادهاي سياسي و سرگذشت اميران و سلاطين و سياستهاي آنها سخن ميگويد انديشهاش در درون خود به صورت صريح و يا ضمني به نمونه كاملي از حكومت، اجتماع و سياست اشاره دارد و به تعبير محمد اركون، مسكويه در تاريخ خويش به الگوي مدينه فاضلهاي كه فارابي ترسيم كرده بود فكر ميكرد،1 و به همين دليل در حاشيه نقل بسياري از رخدادهاي سياسي دوران خويش، به ارزيابي ارزشي آنها ميپردازد و ضمن حفظ امانت در نقل حوادث، داوري خود را نيز ثبت كرده است.
ثانياً: مطالعه تاريخي در حقيقت، مطالعه سياست در عصر گذشته است و تاريخ، همانند نخي كه غير منقطع ادامه دارد به شكل متصل و مستمر است؛ بنابراين، سياست امروز ادامه تاريخ ديروز است در نتيجه، اصول سياست امروز نتيجه تجربهها و دادههاي زمان گذشته است. به اعتقاد مسكويه، نسلهاي بعدي همواره ميراث خوار نسلهاي قبلياند و در مرحله بالاتر، فرهنگها و تمدنهاي بشري متأثر از فرهنگها و تمدنهاي گذشته ميباشند. در حقيقت، اين نوع نگرش تاريخي كه در گذشته رواج داشت هيچگاه تاريخ را به صورت قطعه جداگانهاي مطالعه نميكرد.
مهمترين اثر تاريخي مسكويه، «تجارب الامم» است كه از نظر بيانِ رخدادهاي سياسي به دو بخش تقسيم ميشود: بخش نخست از آغاز تا حوادث
1. نزعة الانسنه في الفكر العربي، ترجمه هاشم صالح، ص 238.
(60)
سال 295 هجري قمري كه همانند تاريخ طبري است و همانطوري كه خود در حاشيه درگذشت قاضي ابوبكر احمد بن كامل از دوستان ابوجعفر طبري، در سال 350 هجري قمري تصريح كرده، تاريخ طبري يكي از منابع نگارش او بوده است، و بخش دوم حوادث بعد از ورود مسكويه به دربار ابومحمد مهلبي (340 ـ 352 ه·· . ق)، ابوالفضل بن العميد (353 ـ 360 ه·· . ق)، ابوالفتح بن العميد (360 ـ 366 ه·· . ق) و در نهايت، عضدالدوله (366 ـ 372 ه·· . ق) را بيان ميكند.
يكي از منابع تاريخي وي مشاهدههاي دقيق و مستقل وي بود. حضور او در بغداد (مركز خلافت) محوريت تاريخ را بدانجا داد، چنانكه ايشان در آغاز حوادث سال 340 هجري ميگويد:
بيشتر گزارشهايي كه از اين سال ميآورم از مشاهدهها و ديدههاي خود من يا گزارشي است همسنگ ديدههاي من كه از ديگران شنيدهام، زيرا همچون استاد رئيس ابوالفضل محمد بن الحسين بن العميد ـ كه خدا از او خشنود باد ـ در اين يا آن واقعه تدبيرهاي خويش را و پيشآمدهايي را كه براي وي رخ داده، به من خبر داده است. گزارش چنين كسي در اين كه بدان اعتماد كنم و به راستي آن اطمينان يابم از ديدههاي خودِ من كمتر نتواند بود. نيز مانند ابومحمد مهلبي ـ كه رحمت خدا بر او باد ـ بيشتر حوادث روزگارش را براي من بازگفته است و اين به علت طول صحبت و كثرت مجالست با وي بوده است. بسياري از بزرگان عصر اين دو تن، خبرهايي به من دادهاند كه از آنها پند توان گرفت.1
فلسفه تاريخ و صبغه سياسي «تجارب الامم» ويژگي بارزي است كه تاريخ او را از ساير كتابهاي تاريخي متمايز ميكند. او، خود، تجربيات سياسي نقل شده در كتابش را به شرح ذيل ارائه ميدهد:
1 ـ گزارش از آغاز دولتها و پيدايش پادشاهيها؛
1. تجارب الامم، ج 6، ص 177.
(61)
2 ـ گزارش از آفات و رخنههايي كه در آنها راه يافته و زمينه بحران و انحطاط آنها را فراهم كرده است؛
3 ـ گزارش از سياست اصلاحطلباني كه آن رخنهها را چاره كردند تا به وضعيت مطلوب برگردد؛
4 ـ بيان شرح حال و غفلت و سستي كساني كه در كنار بحرانها ماندند و رهايش كردند تا كارشان به آشفتگي و زوال بينجامد؛
5 ـ گزارش از سياستهايي، همچون تلاش در آباداني و توسعه كشور؛
6 ـ گزارش از چگونگي ايجاد سياست وفاق ملي و يكسخن كردن مردمان؛
7 ـ گزارش از سامان دادن سپاهيان و تاكتيكها و تدبيرهاي جنگي موفق و شكست خورده؛
8 ـ گزارش از رفتارهاي سياسي كه آغازي پسنديده و فرجامي ناستوده داشت و بالعكس؛
9 ـ گزارش از شيوههاي نزديكي و يا دوري به شهرياران و كساني كه در اين راه عمل كردهاند؛
10 ـ گزارش از سياستهايي كه آغاز و انجام آن يكسان بود؛
11 ـ گزارش شيوههاي وزيران، سرداران و كساني كه يا رام كردن مردمي، يا چاره كردن كاري و يا نگاهداري استاني بديشان سپرده شده و نيك از پس آن برآمدند و راه كار بدانستند و يا با سوء تدبير به بيراهه رفتند.1
مطالعه موارد ياد شده، جايگاه تاريخ و پيوند آن را با سياست در منظومه فكري معلم ثالث به خوبي نشان ميدهد.
1. همان، ج 1، ص 1 و 2.
(62)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|