سياستنامه اي در باب انديشه سياسي اسلام |
چنانكه گذشت معلم ثالث اجتماعات را به دو گونه كامل و ناقص تقسيم كرده و اجتماع كامل را در دو سطح «مدينه» و «مملكت» مطرح ميكند. در اينجا از زاويه ديگري به فلسفه اجتماعات از ديدگاه ايشان اشاره ميشود. وي با جعل سه اصطلاح «صرف العيش»، «تحسين العيش» و «تزيين العيش» جوامع را به سه دسته تقسيم ميكند:
1 ـ جوامعي كه براي تأمين «صرفالعيش» شكل گرفتهاند: در اينگونه جوامع انسانها به تنهايي قادر به تأمين ضرورتهاي زندگي خود نيستند و براي اينكه بتوانند از دسترنج ديگران استفاده كنند به جامعه تن داده و همانند برخي از حيوانات، نظير مورچه و زنبور عسل زندگي اجتماعي را براي زنده ماندن پذيرفتهاند؛ با اين تفاوت كه در اين حيوانات، حيات جمعي به صورت غريزي و جبلي است. مسكويه با انتقاد از اينگونه جوامع، معتقد است چنانچه اين هدف منشأ شكلگيري جامعه باشد از ابتدا جامعه به صورت ناقص بهوجود ميآيد و اگر گرايش به اين هدف در اثناي عمر جامعه توسعه يابد آن را به سوي زوال و فروپاشي ميكشاند:
(68)
لو تبلغ الناس بضرورتهم و طرحوا فضول العيش و عملوا بما يقتضيه مجرد العقل لصاروا كلهم زهاداً ولو كانوا كذلك لبطل هذا النظام الحسن والزّين في العالم و عاشوا عيشة قشفه كعيشة اهل القري الضعيفة القليلة العدد او كعيشة سكان الخيم و بيوت الشعر و اظلال القصب و هذه هي الحال التي تسمي خراب المدن؛1 اگر انسانها به ضرورتهاي زندگي خود برسند و زيادتر از آن را كنار بگذارند و به مقتضاي تشخيص عقل، در محدوده ضرورتها عمل كنند در اين صورت، زاهد ميشوند و در نتيجه، نظام حسن و آراسته موجود در عالم مختل ميگردد و زندگي انسانها در تنگنا قرار ميگيرد؛ همانند زندگي اهالي روستاهاي ضعيف و كم جمعيت و يا مانند زندگي چادرنشينان و يا كساني كه در نيزارها زندگي ميكنند كه اين نوع زندگي در واقع، وضعيت خراب مدينهها است.
مسكويه با دفاع از چگونگي زندگي حكيمان، آنها را از اين قاعده مستثنا دانسته و ميگويد:
آنها [ حكما] با آگاهي بر جميع علوم و معارف به دليل آنكه شأن نفس را بر بدن ترجيح دادهاند همّ خويش را مصروف آباداني دنيا نكردند، بلكه متوجه عالم نفس شدند كه به مراتب، آباداني آن مشكل از بدن است؛ از اينرو، به ضروريات دنيا اكتفا كردند تا بتوانند به اصول صناعات و مهارتها دست يابند.2
2 ـ جوامعي كه با هدف «تحسين العيش» سامان يافتهاند: هدف اين جوامع دستيابي به ضرورتهاي اوليه زندگي نيست، بلكه انسانها بر مبناي عقلانيت و خرد، به دنبال تصرف و تسخير طبيعت هستند تا بهترين زندگي را براي خود
1. الهوامل والشوامل، ص 251.
2. همان، ص 252.
(69)
فراهم آورند: «اُمدَّ بالعقلِ و اعينَ به لِيَسْتَخْدِمَ بهِ كل شيءٍ و يتوصل بِمكانِهِ الي كلّ ارب؛1 خداوند قوه عقلاني را به آدمي داده تا همه چيز را به استخدام خود گيرد و براي ترقي خود از آنها استفاده كند». در اين جوامع، بشر با كمك عقل ابزاري همه شرايط و اسباب لازم را براي سازندگي مدينه و تأمين زندگي بهتر فراهم ميآورد.
3 ـ جوامعي كه به دنبال «تزيين العيش» هستند: هدف در دو نوع جوامع قبلي، تأمين ضرورتها و توسعه امكانات زندگي بود، ولي اين جوامع به عنصر جديدي اشاره دارد. به اعتقاد مسكويه، جامعه و انسانها ابعاد مختلفي دارند و حيات اجتماعي و روابط انساني تنها در ابعاد مادي نيست، و مزيّن كردن جامعه به فضايل و غايات و ارزشهاي معنوي يكي از ابعاد و اهداف مهم در زندگي انسانها است. حركت جامعه بر مبناي عدالت، محبت و صداقت علاوه بر اينكه به جامعيت زندگي انسانها آرايش روحاني و زينت معنوي داده و آنها را سعادتمند ميكند ميتواند توسعه مادي را نيز به همراه داشته باشد.
معلم ثالث بعد از بيان اين سه هدف، معتقد است چنانچه جامعهاي بتواند به هر سه هدف دستيابد آن جامعه كامل و توسعه يافته است: «فَاِنَّ اِجْتِماعَ هذِهِ هِيَ الْعِمارَة»2 و اگر يكي از سه هدف را از دست بدهد جامعه به بحران، نابساماني و خرابي دچار ميشود: «فاما ان فات واحدة من هذه الثلاث فانها خراب.»3 و اگر دو هدف اخير را از دست بدهد جامعه رو به زوال و فروپاشي ميرود؛ بنابراين، جامعه موردنظر مسكويه جامعه توسعه يافتهاي است كه همه ارزشهاي مادي و معنوي را در كنار هم دارد، چنانكه ميگويد:
آباداني و توسعه حيات مدني با كثرت جمعيت فعال و جريان فزاينده عدالت است كه از طريق سلطان مقتدري كه وضعيت جامعه را به سامان
1. همان، ص 347.
2. همان، ص 250.
3. همان.
(70)
ميآورد و مراتبشان را حفظ و مشكلاتشان را مرتفع ميگرداند تحقق مييابد. مقصود از جمعيت فعال، تعاون فكري و عملي افرادي است كه با كارهاي مختلف، همياري خود را نشان ميدهند كه آن اعمال بعضي در قوام زندگي ضرورياند و برخي در بهتر كردن زندگي سودمندند و برخي نيز در آراسته كردن زندگي نافعاند و اجتماع هر سه مورد، سبب آباداني و توسعه جامعه ميشود.1
در فلسفه سياسي مسكويه دستيابي به ضرورتهاي زندگي مقتضاي طبيعت آدمي است، اما توسعه مدنيّت با عنوان «حسن العيش» و «تزيين العيش» براساس ضرورت عقلي است؛ از اينرو، انديشه «دولت» در منظومه فكري او جاي خود را پيدا ميكند، زيرا بدون سازمان سياسي و تشكيلات حكومتي نيل به همه اهداف انساني غيرممكن است. با اين مقدّمه، در اين جا لازم است مفهوم دولت و حكومت از نظر مسكويه بيان شود.
مفهوم دولت و حكومت
مسكويه براي اصطلاح دولت از واژه «تمدن» و «مدنيّت» بهره ميگيرد، چنان كه ميگويد: اجتماع انسانها در مدينه كه توأم با تعاون است، تمدن ناميده ميشود.2 همچنين در «الهوامل و الشوامل» تصريح ميدارد: تفاوت انسانها در نيازمندي و احتياج آنها به تعامل و اجتماع سبب شكلگيري تمدن ميشود.3 روشن است كه مراد از تمدن صِرف شهرنشيني نيست، بلكه به آن نوع از شهرنشيني گفته ميشود كه داراي ساختار سازمان يافتهاي بوده و در رأس هرم قدرت، حاكميت برتري وجود داشته باشد و امكانات و كالاهاي اجتماعي
1. همان.
2. الفوز الاصغر، ص 63.
3. الهوامل و الشوامل، ص 69 و 250.
(71)
به صورت عادلانه توزيع شده باشد و تعامل و همكاري در همه اجزاي جامعه فراگير باشد:
تعاون به ضرورت واجب است و اجتماع بسيار آدميان در بقاي افراد طبيعي است؛ بنابراين، لازم است كه مردم زندگي شهرنشيني را پيشه كنند؛ به اين معنا كه اجتماع كرده و كارها و مشاغل و امور جامعه را بين خودشان توزيع نمايند تا از همكاري همگاني به مقصود برسند و مطلوب كه بقا و حيات برتر است، حاصل شود، و فرض كرديم كه جامعه به صورت طبيعي محقق شده و همكاري هم لازم ميشود؛ براي مثال، نجّاري كه با چوب سر و كار دارد و آن را در دسترس آهنگر قرار ميدهد و آهنگري كه با آهن سر و كار دارد و آن را براي كشاورز فراهم ميآورد و همچنين در ساير مشاغل كه هرگاه به يكديگر نياز پيدا ميكنند تعاون برقرار ميشود. اما اگر همكاري يكطرفه شد و طرف مقابل بينياز از حرفه او گرديد؛ براي مثال، اگر آهنگر نياز به صناعت بافندگي پيدا كند و مالك پارچه نياز به صنعت آهنگري نداشت همكاري متوقف ميشود و معامله نميچرخد و در نتيجه، محصول هركدام در دستش ميماند و در ساير مواردي كه نياز بدانها پيدا ميكند و جاي همكاري است اين محصول برايش سودمند نميافتد؛ از اينرو، جامعه نيازمند به سرپرست و وكيليدارد كه بر همه امور و حرفهها نظارت نمايد و در امانت و عدالتش مورد اطمينان باشد تا همگان به اوامرش گردن نهند و دستوراتش قابل اجرا و امرش نافذ و مورد قبول باشد.1
از آنچه گذشت ميتوان چنين نتيجه گرفت كه دولت مفهومي كلي ـ انتزاعي است كه مجموعه مردم سرزمين مشخصي به نام مدينه را در برميگيرد كه با حكومت و حاكميت خاصي اداره ميشود و مردم آن براي رسيدن به سعادت و غايت مطلوب خويش با هم تعاون دارند. اين تعريف از دولت با سه رهيافت
1. همان، ص 347.
(72)
علمي قابل تجزيه و تحليل است:
الف) رهيافت فلسفي: مهمترين جنبه تفكر مسكويه جنبه فلسفي آن است و تأكيد وي در همه مسائل سياسي بر غايات، كمال مطلوبها و دولت كامل و فاضله از اين زاويه ناشي ميشود. در تعريف دولت، عنصر غايي وصول به «غايت مطلوب» با همين نگاه فلسفي قابل تعريف است.
ب) رهيافت سياسي: تأكيد بر واقعيتهايي، نظير حكومت و سرزمين مشخصي به نام مدينه و تعامل همگاني عناصري هستند كه در تعريف دولت به كار رفتهاند و ناشي از نگرش سياسي مسكويه است.
ج) رهيافت حقوقي: دولت واحدي كلي ـ انتزاعي است كه تجزيه آن به عناصر و اجزاي چهارگانه جمعيت (رعيت)، حكومت (مُلك)، سرزمين (مدينه) و حاكميت، به اعتبار نگرش حقوقي است.
معلم ثالث گاهي از جمعيت تعبير به «رعيت» دارد و گاهي از واژه «اعوان» و «اجتماع» در اين معنا بهره ميگيرد. او برخلاف برخي از فيلسوفان عصر كلاسيك براي جمعيت يك دولت عدد مشخصي را بيان نميكند، ولي جمعيت زياد را طبيعي و لازم ميداند: «والاجتماع الكثير طبيعياً في بقاء الواحد.»1 و اجتماعات كوچك را منحصر در جوامعي ميداند كه به دنبال توسعه زندگي مادي و معنوي خود نيستند و به اصطلاح، «حسن العيش» و «تزيين العيش» را رها كرده و چون زاهدان به ضرورتهاي اوليه زندگي بسنده كردهاند: «كعيشة اهل القري الضعيفة القليلة العدد؛2 و زندگيشان همچون زندگي اهالي روستاهاي ضعيف و كم جمعيت در فقر و تنگدستي است».
معلم ثالث در شرح گفته حكماي پيشين كه گفتهاند: «الانسان مدني بالطبع»، تصريح ميدارد: مدني بالطبع به اين معنا است كه انسان به مدينهاي نياز دارد كه
1. همان.
2. همان، ص 251.
(73)
در آن «جمعيت» فراواني باشد.1 در اين عبارت، وي علاوه بر عنصر جمعيت، به عنصر «سرزمين» كه همان مدينه است تأكيد دارد، چنانكه به اعتقاد ايشان، زندگي اجتماعي در قالب دولت، زماني تحقق مييابد كه انسانها در سرزمين مشخصي سكني گزينند، بهطوري كه اگر تحت حاكميت حكومتي هم قرار گرفته و قوانين آن را بپذيرند، ولي زندگي زاهدانه و منزوي را اختيار كنند مسكويه آنها را شهروند فاضل نميداند، بلكه آنها به منزله جمادات و مردگان هستند.2 ايشان در «الفوز الاصغر» در مورد «مدنيت» چنين ميآورد كه: انسان مدني بالطبع است؛ يعني به انواع همكاريها نياز دارد؛ همكاريهايي كه به واسطه مدنيت و اجتماعِ مردمان در آن، سامان ميپذيرد و اين اجتماع را «تمدن» ميگويند، خواه در بين مردمان چادرنشين باشد، يا در بين مردم شهرنشين و يا حتي در قلّه كوهها باشد.3
از عبارت فوق چنين برميآيد كه به اعتقاد مسكويه، اگر بتوان دولت را در مناطق روستانشين و كوهستاني هم تشكيل داد در آنجا نيز عنوان تمدن صادق خواهد بود.
در مورد عنصر حكومت، مسكويه تعابير مختلفي، همچون «مُلك»،4 «سلطنت»،5 «ولايت»6 و «قيّم الجماعة»7 دارد و در تعريف آن چنين ميگويد:
ان الملك هو صناعة مقومة للمدنيّة حاملة للناس علي مصالحهم من شرائعهم و سياساتهم (بالايثار و الاكراه) و حافظة لمراتب الناس و
1. تهذيب الاخلاق، ص 49.
2. همان.
3. الفوز الاصغر، ص 63.
4. همان، ص 67.
5. الهوامل والشوامل، ص 250.
6. همان، ص 107.
7. همان، ص 347.
(74)
معايشهم لتجري علي افضل ما يمكن ان تجري عليه؛1 شهرياري صناعتي است كه مدنيّت را به پا داشته و مردمان را بر طريق مصلحتهاي شرعي و سياسيشان با رغبت و اجبار وادار ميكند و حافظ سلسله مراتب افراد جامعه و زندگي آنها است تا به نحو احسن جريان پيدا كند.
در تعريف مذكور، عناصر پنجگانه ذيل به كار رفته است:
الف) پادشاهي قوام مدنيت است؛
ب) پادشاه حافظ مصالح شرعي و سياسي ميباشد؛
ج) پادشاه قوه قاهره و مشوقه حاكميت را در اختيار دارد؛
د) پادشاه حافظ سلسله مراتب اجتماعي است؛
ه·· ) غايت شهرياري نيل به مطلوب به بهترين وجه ممكن است.
بالطبع، گستره وظايف ياد شده، در محدوده اختيارات شخص پادشاه و شهريار نيست، بلكه به دستگاه حكومتي و مهارت و صناعت نياز دارد. البته در گذشته به دليل سادگي جامعه كه عمدتاً اجزاي آن در بخشهاي كشاورزي و دامداري و قوه اجبار منحصر ميشد و بار سنگين حاكميت بر دوش شهريار بود و پادشاه نقش بارز و فزايندهاي در اداره جامعه اعمال ميكرد، معمولاً فيلسوفان به جاي تعبير از دولت و حكومت و تشكيلات سياسي همه مسؤوليتها را به پادشاه ميدادند. معالوصف، مردم جامعه براي رسيدن به سعادت و خيرات مشترك خويش نياز به سازمان سياسي دارند كه بدون آن دستيابي به همه اهداف ميسر نيست. اين سازمان سياسي در نظر مسكويه، همان مفهوم حكومت است و اصولاً «دولت» در فلسفه سياسي مسكويه بدون حكومت هرگز شكل نميگيرد،2 و زوال حكومت از نظر وي، زوال حاكميت و اصل دولت را در پي دارد، زيرا با نابودي حكومتْ جامعه به هرج و مرج دچار ميشود و اهداف مهم
1. همان، ص 63.
2. همان، ص 347؛ الحكمة الخالده، ص 371.
(75)
آن كه «حسن العيش»، «تزيين العيش» و «سعادت» است، محقق نميگردد: «ولبطل هذا النظام الحسن والزين ... و هذه هي الحال التي تسمّي خراب المدن».1 مردم جامعه در اين شرايط براي بقاي خويش تنها به ضرورتهاي اوليّه بسنده ميكنند و در نتيجه، نظام سياسي مطلوب رو به زوال ميرود.
اما عنصر حاكميت كه عبارت از قدرت مشروع و اقتدار برتر و بلامنازع دولت نسبت به شهروندان است به تعبير مسكويه، قدرتي است كه به صورت انحصاري و با زور و تشويق اراده خود را تحميل ميكند: «حاملة بالاكراه و الايثار.» و در حوزه سياست خارجي براي حفظ استقلال و منافع ملي در قبال ساير جوامع و دولتها قدرت منحصر به فرد دارد. فيلسوفان مسلمان عموماً از واژه «ملك» مفهوم حاكميت و قدرت انحصاري را اراده ميكردند:
اِسمُ الْملك يَدُلّ عَلَي التَسَلُّطِ وَ الاِْقْتِدار وَالاْقتِدار التّام هُوَ اَنْ يَكُونَ اَعْظَمَ الاِْقتِداراتِ قُوَّة؛2 عنوان شهريار بر تسلط و اقتدار دلالت دارد و اقتدار تام آن است كه برترين قدرت و اقتدار را در اختيار داشته باشد.
ضرورت حكومت
چنانكه در فصل پيش بيان شد، انسان به حكم «طبيعت»3، «شريعت»4 و «عقلانيت»5 نميتواند به صورت فردي زندگي كند و براي تأمين مصالح مادي و معنوي خويش به معاونت و مشاركت ديگران احتياج دارد6 و اين معاونت ممكن
1. الهوامل و الشوامل، ص 251.
2. ابونصر فارابي، تحصيل السعاده، تحقيق دكتر جعفر آل ياسين، ص 93.
3. الفوز الاصغر، ص 62.
4. تهذيب الاخلاق، ص 128 و 129.
5. همان.
6. الهوامل والشوامل، ص 346 و 347.
(76)
است در اجتماعي صورت گيرد كه افراد آن همبستگي و همآهنگي نداشته باشند كه به اعتقاد مسكويه، نميتوان در چنين جامعهاي به همه ابعاد انساني و نيازها دست يافت، زيرا آن اجتماعْ ناقص و زوالپذير است. ايشان براي تبيين ضرورت دولت به دو نوع تفكر اشاره ميكند:
1 ـ تفكري كه معتقد است جامعه تنها ابزاري براي تأمين ضرورتهاي اوليه و «صرفالعيش» است كه از آن، با عنوان «تفكر زاهدانه»1 و عزلتگرا ياد ميشود. ايشان در «تهذيب الاخلاق» ميگويد:
گروهي به ناداني فضيلت را در زهد و كنارهگيري از مردمان پنداشتند، بهطوريكه انسانها در نمادهاي كوهستان، يا در صومعههاي بيابان و يا در گرد شهرها زندگي كنند؛ اينان هرگز از فضايل بشري بهرهاي نميبرند، زيرا كسي كه در شهرها ساكن نشود و با مردم آميزش ننمايد هرگز عفت، نجدت، سخاوت و عدالت در وجودش ظاهر نميگردد.2
مسكويه گاهي از اين نوع زندگي به «توحش» تعبير كرده و ميگويد: «التوحش هو ضد التمدن؛3 توحش نقطه مقابل تمدن است.» همچنين اين گروه به حكومت هيچ اعتقادي ندارند.
2 ـ تفكر ديگر انسان را مدني بالطبع ميداند كه به حكم ضرورت طبعي و عقلي به همكاري ديگران محتاج است: «والحاجة صادقة والضرورة داعية الي حال تجمع و تألف بين اشتات الاشخاص؛4 نيازمندي انسان به دليل نقصان طبيعي حكم ميكند كه بايد در اجتماع زندگي كرد.» و اجتماع بدون حكومت و حاكميت، اجتماع ناقص و در معرض زوال است؛ بنابراين، كمال و سعادت آدمي تنها در سايه دولت و حكومت امكانپذير است. مسكويه براي تقويت اين ديدگاه
1. همان، ص 251 و تهذيب الاخلاق، ص 49.
2. تهذيب الاخلاق، ص 49.
3. همان، ص 147.
4. همان، ص 125.
(77)
ميگويد:
انه لايعيش متوحداً ... الا بالاجتماع والتعاون و هذا الاجتماع والتعاون هو المدنيّة؛1 انسان نميتواند به صورت فردي زندگي كند، بلكه به اجتماع و همكاري با ديگران نياز دارد كه محصول آن را مدنيّت ميگويند.
در فلسفه سياسي معلم ثالث منشأ پيدايش دولت بعد از طبيعت آدمي بر دو عامل استوار شده است:
1 ـ عامل «نيازمندي»: كمبودي كه در قواي انسانها است براي تأمين همه مايحتاج او كفايت نميكند و انسان در چالش با طبيعت، از نقصان خويش رنج ميبرد؛ بنابراين، وي براي جبران اين نقيصه در پي رفع نياز برميآيد و در نهايت، تنها راه بقاي خويش را در اجتماع ميبيند.
2 ـ عامل «تفاوت» نيازها: انسانها در نيازمندي خويش همانند نيستند و احتياجاتشان روي يك موضوع متمركز نشده است. هر فرد و گروهي ممكن است نياز به چيز خاصي داشته باشند، در حالي كه ديگران از آن بينياز باشند و حتي مازاد بر نياز داشته باشند.
مسكويه معتقد است كه انسانها براي رفع نياز و بهرهگيري از مزيتهاي نسبي ديگران تعاون و تعامل را بر مبناي عقلانيت انتخاب كردهاند و محصول اين تعاون، اجتماعاتي است كه در سير استكمالي خود از نقصان به كمال ميرسد و از اجتماعات كوچكي، نظير خانواده، كوي، محله و ده به اجتماع بزرگ مدينه و مملكت و در نهايت، به اجتماع جهاني معموره ارض منتهي خواهد شد. در فلسفه سياسي مسكويه سه عامل در ساماندهي به اين روند استكمالي مؤثر است: اوّل، دين و سيره اخلاقي؛ دوم، مودّت و معاملت و معاشرت با ديگران و در نهايت، پادشاهي و سلطنت كه نقش رهبري يك ملت را برعهده دارد.2 چنانچه
1. الهوامل والشوامل، ص 250.
2. همان، ص 121.
(78)
اين عوامل نباشند مدينه به سامان نميرسد: «هلكت المدنيّة و بطل الاجتماع؛1 تمدن از بين ميرود و جامعه نابود ميگردد.»
مسكويه براي ترميم نواقص طبيعي انسان و رفع نيازهاي او علاوه بر ضرورت اصل اجتماع، ضرورت حكومت را در قالب نيازي طبيعي مطرح ميكند. او در پاسخ «ابوحيان توحيدي» كه از معاملات و «تعاملات اجتماعي» ميپرسد، ضرورت حكومت را در هشت مقدّمه آورده كه عبارتاند از:
1 ـ انسانها برخلاف ساير حيوانات در تطابق با طبيعت نقصان فراوان دارند؛
2 ـ زندگي انفرادي انسانها غيرممكن است؛
3 ـ انسانها مدني بالطبعاند؛
4 ـ خداوند نواقص طبيعي انسان را با اعطاي عقل جبران كرده است؛
5 ـ اجتماع زياد در بقاي انسانْ طبيعي است؛
6 ـ تعاون و همكاري واجب و ضروري ميباشد؛
7 ـ حيات مدني در بقاي انسان لازم است؛
8 ـ در حيات اجتماعي توزيع قدرت و امكانات و كالاهاي اجتماعي لازمه زندگي اجتماعي است.
نتيجه مقدّمههاي مذكور اين است انسانهايي كه بر مبناي طبيعت و عقل اجتماع را پذيرفتهاند و همكاري برايشان ضرورت دارد، به ساماندهي و نظامات اجتماعي نيازمندند كه مسكويه آنرا چنين بيان ميكند: «واحتيج لذلك الي قيّم للجماعة و وكيل مشرف علي اعمالهم و مهنهم ...؛2 به حكومت و رهبري نياز دارند تا بر همه كارها و صناعات اجتماعي اشراف و نظارت داشته باشد ...» و
1. مسكويه در جاي ديگر اين مفهوم را با عبارت ديگري بيان ميكند: «لبطل هذا النظام الحسن؛ نظام مطلوب رو به زوال ميرود.» (الهوامل والشوامل، ص 87 و 251) و در جاي ديگري ميگويد: «يؤول الامر الي الهرج الذي هو ضد النظام؛ هرج و مرج كه ضد نظام است، به وجود ميآيد.» (تهذيب الاخلاق، ص 133).
2. الهوامل والشوامل، ص 346 و 347.
(79)
عدالت و امانتش مورد قبول جامعه باشد تا همگان بدان گردن نهند و دستورات و احكام حكومتي آن نافذ و مورد پذيرش باشد، مردم به آن اعتماد كنند و او بتواند حقوق متقابل افراد و گروههاي اجتماعي را بپردازد.
انواع حكومت
در فلسفه سياسي معلم ثالث، معارف بشري به دو بخش ثابت و متغير تقسيم شده است؛ معارفي كه بر عقلانيت مجرد مبتني است، موضوع آنها ثابت ميباشد و معارفي كه براساس طبايع و عادات انساني است، موضوعشان به تناسب احوال، اسباب، زمان و عادت تغيير ميكنند:
فامّا امر الطبع والعادة فقد يتغيّر بتغير الاحوال والاسباب والزمان والعادات؛1 امور طبعي و عادي با تغيير حالات، اسباب، زمان و عادات تغيير ميكنند.
با بيان اين مقدّمه، سؤالي مطرح ميشود كه آيا از نظر مسكويه مسائل سياسي و حكومت و ولايت جزء امور ثابت مبتني بر عقل مجرد است و يا از مسائل متغيّر و مبتني بر طبيعت و عادت است؟ ايشان در جواب ميگويد:
اما امور متغيّري كه گاهي زشت و گاهي زيبا و زماني ممنوع و زماني مقبول هستند، آنها مبتني بر اسباب ديگري غير از عقل مجرد هستند و سياسات همواره در معرض چنين تغييراتي هستند.2
بنابراين، حكومتها و سياستها تابعي از مقتضيات زمان و شرايط مختلفاند و ميتوانند گونههاي مختلفي را تشكيل دهند؛ گاهي حكومتْ مطلوب است و گاهي شرايط مختلف و اصول و ارزشهاي حاكم بر يك جامعه سبب به وجود آمدن حكومت نامطلوب ميشود. مسكويه روي دو عامل
1. همان، ص 316.
2. همان، ص 317.
(80)
تأثيرگذار در تحول حكومت به نوع مطلوب و نامطلوب تأكيد زيادي دارد كه عبارتاند از:
الف) عامل شريعت: از نظر مسكويه، حكومت و شريعت قابل انفكاك نيستند. وي هم در «الحكمة الخالده»،1 هم در «تجارب الامم»2 و هم در «تهذيبالاخلاق» به قول «اردشير بابكان» كه از او به حكيم فارس تعبير ميكند، تمسك جسته كه ميگويد:
ان الدين والملك اخوان توأمان لا يتم احدهما الا بالآخر؛3 دين و شهرياري دو برادر همزادند كه يكي بدون ديگري كامل نيست.
به اعتقاد وي، اگر حكومت براساس شرع پايهريزي شود بهطوري كه مجري دستورات و قوانين آن باشد و رفتار حكومت با مردم بر مبناي احكام دين باشد، در اينصورت اين حكومتْ مطلوب و شهريارش راستين است،4 اما اگر به حسب شرع حكمراني نكند و روابطش با رعيت با جور و جفا همراه باشد اين حكومتْ تغلبيه بوده و حاكمش به «متغلب» موسوم است.5
معلم ثالث به تَبَع معلم ثاني اصطلاح «مُلْك» (بضم ميم) و «مَلِك» (به فتح ميم و كسر لام) را در معناي حكومت و حاكم مطلوب منحصر ميداند و گاهي براي توضيح بيشتر، وصف «فضيلت» را براي آن ميآورد و به «ملك فاضل»6 تعبير ميكند.
ب) عامل عدالت: در فلسفه سياسي مسكويه عدالت، محور اساسي در روابط اجتماعي و سياسي است، زيرا جامعه مطلوب او براساس «فضيلت» است.
1. الحكمة الخالده، ص 371.
2. تجارب الامم، الجزء الاول، ص 58.
3. تهذيب الاخلاق، ص 129.
4. همان؛ الهوامل والشوامل، ص 107 و 108.
5. همان؛ الهوامل والشوامل، ص 107.
6. تهذيب الاخلاق، ص 114.
(81)
ايشان عدالت را محصول همه فضايل ميداند1 و در «تهذيب الاخلاق» پا را فراتر گذاشته و ميگويد: «بل هي الفضيلة كلها؛2 عدالت همه فضيلت است».
به اعتقاد ايشان، اگر حكومت و هيئت حاكمه بر مبناي عدالت رفتار كنند حكومتشان مطلوب و فاضله است و اگر برخلاف آن مشي نمايند حكومت آنها نامطلوب و «تغلب» خواهد بود:
فاذا لميحفظ بالعدالة زاد و نقص؛ عرض لها الفساد وانتقلت الرياسات وانعكست الامور فيعرض لرياسة الملك ان تنـتقل الي رياسـة التغلب؛3 اگر جانب عدالت مراعات نشود و افراط و تفريط گردد فساد دامنگير امور شده و رياستها متحول و منتقل ميگردد و سامان امور به هم ميخورد و در نتيجه، حكومت مطلوب به حكومت تغلّب مبدل ميشود.
مسكويه بر مبناي عدالت، گاهي از حكومت مطلوب خويش به «عمارت» و از حكومت نامطلوب به «خراب» تعبير4 ميكند و گاهي از حكومت مطلوب با عنوان «مُلك» و از حاكم آن با عنوان «مَلِك» يا «الامام الحاكم العادل» و از حكومت نامطلوب با عنوان «تغلّب» و «حكومت جور» و از حاكم نامطلوب با عنوان «حاكم جائر»5 نام ميبرد. او برخلاف فيلسوفان پيشين، حكومت نامطلوب را به گونههاي مختلف تقسيم نميكند، اما حكومت مطلوب وي كه همان «ملكيه» و «ولايت» است به دو نوع حكومت مدينه و مملكت تقسيم ميشود. ايشان در «الفوز الاصغر» در بحث حكمت نظري و عملي با توجه به شايستگي شهرياران حكيم، حكومت مملكت را بسيار گستردهتر از حكومت مدينه ميداند، به همان نسبتي كه مدينه از اجتماع خانواده بزرگتر و
1. الهوامل والشوامل، ص 334.
2. تهذيب الاخلاق، ص 111.
3. همان، ص 133.
4. همان، ص 110.
5. همان، ص 111.
(82)
گستردهتر است:
مَنْ صَلُحَ لِتَدْبيرِ مَنْزِلٍ صَلُحَ لِتَدْبيرِ مَدينَةٍ وَ مَنْ صَلُحَ لِتَدْبيرِ مَدينَةٍ صَلُحَ لِتدبيرِ مَمْلِكَةٍ؛1 كسي كه صلاحيت رهبري خانوادهاي را دارد صلاحيت تدبير مدينه را هم پيدا ميكند و كسي كه صلاحيت رهبري حكومت مدينه را به دست آورد صلاحيت رهبري مملكت را هم مييابد.
مسكويه هر دو نوع حكومت (مملكت و مدينه) را در شكل فردي مطرح كرده است، اما در عين حال شكل جمعي را نيز ميپذيرد و اصرار دارد كه در حكومتهاي جمعي، سياستها و تصميمگيريها بايد به صورت منسجم و متحد انجام گيرد. او اختلاف و دوگانگي در رفتارهاي سياسي و حكومتي را موجب ضعف و فساد حكومت ميداند.2
غايت حكومت
يكي از اصول مقبول كه در آن نزاعي نيست و نزد عقول سليم مسلّم ميباشد اين است كه هر موجودي در عالم، چه طبيعي و چه صناعي، غايت و كمال و غرض خاصي دارد كه به سبب آن ايجاد شده است؛ يعني براي تحقق آن غرض، اين پديده به وجود آمده است گرچه در به وجود آمدن آن ممكن است عوامل ديگري نيز مؤثر بوده باشد. انسان از آن جهت كه حيوان است در غرض حيوانيت، از قبيل نيل به لذات و شهوات و طلب راحتي و طلب عوض با ساير بهايم مشتركاتي دارد، و عقل و قدرت تمييز ويژگي اختصاصي و فصل مميّز او است و هر قدر بهره انسان از اين ويژگي بيشتر باشد انسانيت او برتر خواهد بود.
اگر غايت انسان و غرض و كمالي كه به سبب آن ايجاد شده تكاثر در اموال و
1. الفوز الاصغر، ص 67.
2. الهوامل والشوامل، ص 107.
(83)
بهرهمندي از خوردنيها، نوشيدنيها و ساير لذتها باشد، در اين صورت برترين انسانها كسي است كه بيشترين بهره را ميبرد. اما ويژگي خاص انسان عقل او بوده و مقصود و غايت او وصول به حقايق علوم و معارف و دستيابي به انديشه و قدرت فكري است؛ بنابراين، هركس به مدد عقل بهره بيشتري از معارف داشته باشد از انسانيت حظ برتري خواهد داشت.1 مسكويه در بحث غايتشناسي به «علل اربعه» اشاره كرده و ميگويد كه براي تحقق هر كاري در خارج به چهار علت نياز است.
1 ـ علت فاعلي كه فعل از او ظاهر ميشود؛
2 ـ علت مادي كه فعل در قالب آن حاصل ميشود؛
3 ـ علت غايي كه فعل به سبب آن به وجود ميآيد؛
4 ـ علت صوري كه به ماده شكل ميدهد.
ايشان در بين علل مذكور، به علت غايي اهميت زيادي ميدهد و در بحث انسانشناسي آنرا با عناويني، چون «كمال»، «سعادت» و «خير» مطرح ميكند و بر آن است انسان دو نوع كمال دارد و براي رسيدن به آنها قواي عالمه و عامله در انسان تعبيه شده كه به مدد قوه نخست، معارف و فضايل علمي را تحصيل ميكند و از طريق قوه عامله، قوا و افعال خاصه مرتب ميگردند تا كارها برحسب قوه مميزه او با نظم و ترتيب شايسته به انجام رسند. مسكويه تا بدينجا كمال آدمي را در صورت فردي مطرح ميكند، اما «غايتگرايي» او حتي پديده كمال فردي را شامل ميشود و غايت اين نوع كمال را در رسيدن به غايات برتر و «كمالات اجتماعي» ميداند كه از آن به «تدبير مدني» تعبير ميكند. ايشان در كتاب «تهذيب الاخلاق» در اين خصوص ميگويد:
اما كمال دومي كه به قوه عمليه است، آن است كه ما اين كتاب را به جهت آن نگاشتهايم و آن كمال خلقي است و مبدأ آن ترتيب قوا و افعال خاصه
1. همان، ص 215.
(84)
است، بهگونهاي كه بر يكديگر غلبه نجويند و هر قوه متضاده در ماده او با هم ساخته باشند و كارها برحسب قوه مميزه او با نظم و ترتيب به طوري كه سزاوار است به ظهور آيد و منتهي به تدبير مدني شود كه همان افعال و قوا را ميانه مردم جاري و ساري كرده و عموم مردمان را به سعادت مشترك مانند خود نايل كند.1
ايشان در كتاب «الفوز الاصغر» تحصيل كمال و سعادت را تنها از راه حكمت ميداند و حكمت دو جزء دارد كه غايت بعثت همه انبياي الهي است تا همه انسانها و جوامع را بر طريق آن هدايت كنند. وي سپس در شرح آن ميگويد:
كسي كه حكمت عملي را فرا گرفته و تهذيب نفس كند صلاحيت تدبير را مييابد و ميتواند به تدبير و سياست منزل، مدينه و مملكت بپردازد، چنين كسي كه در هر دو جزء حكمت به كمال رسيده باشد، فقد استحق ان يسمي حكيماً و فيلسوفاً و قد سعد السعادة التامة.2
به اعتقاد مسكويه، انسان كاملي كه در جايگاه «مدبر مدن» قرار ميگيرد وظيفه تأمين سعادت همه اجتماع را برعهده ميگيرد: «يجب علي مدبر المدن ان يسوق كل انسان نحو سعادته التي تخصه؛3 بر مدبر مدينه لازم است كه همه انسانها را به سوي سعادتشان هدايت كند». اما اين سؤال مطرح ميشود كه مفهوم و ماهيت سعادت و كمال و خير چيست؟ غايت حكومت مطلوبي كه انسانها در آن سعادتمند ميشوند كدام است؟ براي پاسخگويي به اين سؤالها ابتدا مفهوم اين اصطلاحات را بيان ميكنيم:
مفهوم سعادت، كمال و خير
1. تهذيب الاخلاق، ص 58.
2. الفوز الاصغر، ص 67 و 68.
3. تهذيب الاخلاق، ص 81 .
(85)
معلم ثالث در مقاله سوم كتاب «تهذيب الاخلاق» بحثي به عنوان «الفرق بين الخير والسعاده» دارد. وي در آنجا خير را به مقصود نهايي همه چيز معنا ميكند و در عين حال ميگويد: گاهي به هر چيز سودمند در طريق اين غايت، خير گفته ميشود و سعادت، خير اضافي است و چون سعادت هركسي در كمال و تمام خود او است بعضي سعادتشان را در لذت، يا ثروت و يا صحت ميدانند و برخي آن را سلطه و غلبه يا علم و فضيلت تلقي ميكنند.1 وي تشخيص خير را در حوزه عقل ميداند و معتقد است مقصود همه صناعات، ارادهها و تصميمات اختياري، خير است و به حكم داوري عقل چنانچه در غايت كارها خير اراده نشود عبث و بيهوده خواهند بود.
مسكويه در ادامه، خيرات را با اشاره به تقسيمهاي ارسطو به روايت فرفوريوس (خيرات شريفه، ممدوحه و نافعه)، به انواع ذيل تقسيم ميكند:
1 ـ خير غايي: به نوعي از خير اطلاق ميشود كه مقصود نهايي از هرگونه تصميم، اراده و فعل است كه به دو قسم خير غايي تامه و غير تامه تقسيم ميشود؛ خير تامه همانند سعادت است كه وقتي انسان به آن برسد محتاج به چيز ديگري نباشد. اما خير غيرتامه همانند صحت و توانگري است كه اگر بدانها دست يازيده شود چيزهاي ديگري طلب ميشود.
2 ـ خير ابزاري: خيري كه غايت عمل و تصميم واقع نميشود، بلكه از آغاز نقش ابزاري دارد؛ همانند علاج، تعلّم و رياضت.
3 ـ خير نفسي: نوعي از خير است كه في حد نفسه خير ميباشد.
4 ـ خير غيري: مطلوبيت اين خير در ذات خود نيست، بلكه به سبب چيز ديگري متصف به خير شده است.
5 ـ خير ذاتي ـ غيري: اين نوع خير هم خير و هم مطلوبيت ذاتي دارد، زيرا در جهت وصول به خير ديگري واقع ميشود.
1. ترتيب السعادات، به نقل از تاريخ فلاسفة الاسلام، اثر محمد لطفي جمعه، ص 306.
(86)
6 ـ خير مطلق: نوعي از خير كه بهطور مطلق و در همه زمانها خير است و به ضرورت وقت حاجت اختصاص ندارد.1
7 ـ خير ضروري: آن دسته از خيراتي است كه در مواقع ضرورت مطلوبيت پيدا ميكنند.
8 ـ خير عام: خيراتي كه براي همه افراد و از هر جهت و در هر زمان مطلوبيت دارند.
9 ـ خير نسبي: خيراتي كه مطلوبيتشان نسبت به افراد و زمان و مكان فرق ميكند.
10 ـ خير جوهري: خيري كه در گوهر ذات مطلوب است و تمامي هستيها روي به او دارند و همه خيرات ديگر بدان ختم ميشوند. از نظر مسكويه، مصداق اين خير تنها خداوند ميباشد.
11 ـ خير عرضي: خيراتي كه خير بودن جزء جوهر ذاتشان نيست، بلكه از بيرون ذات بر آنها عارض شده است.
معلم ثالث خير را به تعداد مقولات عشر و براساس آنها مطرح كرده و ميگويد: خير يا در كميّت است؛ مانند مقدار و عدد معتدل، يا در كيفيت است؛ مانند لذّتها، خوشيها و كرامتها، يا در اضافه است؛ مانند حكومتها، رياستها و انواع مراتب اجتماعي، يا در «اَيْنَ» و «مَتي» است؛ مانند مكان معتدل و زمان مناسب، يا در «وضع» است؛ مانند نشستن، يا در «ملك» است؛ مانند اموال و منافع، يا در «انفعال» است؛ مانند شنيدن نغمهها و يا در «فعل» است؛ مانند انجام و ترويج امري.
12 ـ خير محسوس: خيراتي كه ما به ازاي خارجي دارند و حسياند.
13 ـ خير معقول: خيراتي كه با قوه عقل قابل تشخيص هستند.
مسكويه بعد از بيان انواع خيرات، سعادت را به معناي «تمام الخيرات» و
1. ابوعلي مسكويه، رسالة العدل، ص 1.
(87)
«غايت الخيرات» معرفي ميكند، زيرا سعادت چيزي است كه هرگاه انسان بدان برسد اقناع ميشود و دنبال چيز ديگري نيست. اما براي رسيدن به «سعادت قصوا» به سعادتهاي ديگري نياز است كه بعضي در وجود انساناند و برخي خارج از وجود انسان ميباشند، برخي ويژگي اختصاصي انساناند و بعضي اعم ميباشند و شامل سعادت ساير حيوانات هم ميشوند. سعادتي كه مختص انسانها است بر سه قسم تقسيم ميشود:
1 ـ سعادت عام: سعادتي كه براي همه انسانها است؛ مانند صدور افعال بر مبناي تفكر و تعقل.
2 ـ سعادت خاص: سعادتي كه براي برخي از انسانها ميباشد؛ مانند علم و صناعت خاص.
3 ـ سعادت خاصالخاص: اين سعادت غايت قصوا و كمال نهايي و غرضي همه چيز است و حكومت، دولت و قدرت سياسي ابزارهايي هستند كه هم خير و سعادتاند و هم انسان را به سعادت ميرسانند.
مسكويه از قول ارسطو سعادت را به پنج دسته تقسيم ميكند:
1 ـ سعادت در صحت بدن و اعتدال مزاج؛
2 ـ سعادت در ثروت و داشتن اعوان و انصار؛
3 ـ سعادت در شهرت و كرامت؛
4 ـ سعادت در خوشبختي و موفقيت؛
5 ـ سعادت در انديشه و رأي صائب و اعتقاد صحيح.
به اعتقاد حكماي قبل از ارسطو، مانند «فيثاغورث»، «سقراط» و «افلاطون»، سعادت امر نفساني است و مربوط به قواي آدمي ميباشد و چون قوا چهار نوعاند فضايل حكمت، شجاعت، عفت و عدالت برآيند آن قوا هستند و با اين فضايل، «سعادت» آدمي تضمين ميشود. انسان به طبيعت و نيازهاي ناشي از بدن متصل است؛ بنابراين، نميتواند به سعادت قصوا برسد مگر آنكه از بدن و
(88)
طبيعت جدا گردد؛ پس از نظر اين گروه از فيلسوفان، جامعه و دولت نميتواند سعادت قصوا را براي انسان فراهم كند، بلكه تنها مقدمات وصول به سعادت را در اختيار انسان قرار ميدهد تا وي با اتصاف به فضايل، سعادت خود را تضمين كند.
«رواقيون» برخلاف حكماي قبل از ارسطو بدن را جزئي از حقيقت انسان ميدانند، نه صِرف قالب و ابزار؛ از اينرو، همانند ارسطو سعادت انسان را مجموع سلامتي بدن و فضيلت قوا ميدانند و معتقدند انسان با تلاش و كوشش در همين دنيا ميتواند به سعادت واقعي نايل شود. مسكويه در جمعبندي نظر هر دو گروه از فيلسوفان ميگويد:
چون هر دو گروه با انديشه و فكر پيش آمدهاند بر ما لازم است آنچه را حق ميدانيم و جامع هر دو نظر است بيان كنيم، پس ميگوييم انسان از آن جهت كه صاحب فضيلت است با ارواح طيّبه و ملائكه قرين است و از آن جهت كه داراي بُعد جسماني است شبيه حيوانات است، زيرا انسان مركّب از هر دو بُعد است، پس آدمي با خير جسماني متناسب با حيوان، در اين جهان پست اندك زماني ميماند تا اين عالم را آبادان كند. چون كمال خود را پيدا كرد به عالم علوي انتقال مييابد و در جوار ملائكه و ارواح طيّبه قرار ميگيرد ... ارواح طيبه بينياز از بدن، هرگز محتاج به سعادات بدني نيستند مگر سعادت نفس كه عبارت از معقولات ابدي است و مقصود همان حكمت ميباشد؛ پس مادامي كه انسان، انسان است سعادت براي او حاصل نشود مگر به تحصيل هر دو حال، و هر دو حال حاصل نشود مگر به امور سودمند در وصول به حكمت ابدي؛ بنابراين، هيچكس سعادتمند نميشود مگر در يكي از دو مرتبه: يا در مرتبه امور جسماني كه تعلق به احوال سفلي داشته و به دنبال انجام امور شريف باشد و يا در مرتبه امور روحاني بوده و دست به احوال عالم علوي زده و در آنجا سعادتمند باشد، در حالي كه از احوال
(89)
بدني غافل نباشد و علائم قدرت خداوندي را انديشه كند، و دلايل حكمت عظيمه پروردگار را بسنجد و پيروي كند و آنها را به نظم صحيح آورد و بر كارهاي نيكو پيشي گيرد ... انسان كه قابليت تحصيل هر دو مرتبه را دارد هرگاه خود را ممنوع داشته از حيوانات پستتر ميشود. هر دو مرتبه سعادت براي انسان لازم هستند بدون سعادت بدني و دنيوي نميشود به سعادت قصوا رسيد.1
معلم ثالث بعد از اين مقدمه «سعادت شناسانه»، بسياري از سعادتها را ناشي از حيات اجتماعي و «مدني بالطبع» بودن انسان ميداند و كساني را كه برخلاف سرشت اجتماعي باشند ذم ميكند:
لذلك ذممنا المتوسمين بالزهد اذا تفردوا عن الناس و سكنوا الجبال والمفازات و اختاروا التوحش الذي ضد التمدن لانهم ينسلخون عن جميع الفضايل الخلقيه؛2 زاهداني كه گوشه عزلت ميگزينند و در كوهها، بيابانها و غارها به سر ميبرند توحش را كه ضد تمدن است بر خود ميپسندند و جميع فضايل اخلاقي را از خود كنده و به دور مياندازند، آنها بهرهاي از فضيلت و سعادت ندارند.
مسكويه بر مبناي اخلاق مدني خويش علاوه بر «انزواطلبان»، فرشتگان را نيز از سعادت اجتماعي بيبهره ميداند، زيرا آنها طبع مدني و تعامل اجتماعي ندارند. وي با نقد ديدگاه ارسطو ميگويد:
سزاوار نيست كه بگوييم ملائكه اين فضايل را كه در سعادت انسان مطرح است دارا هستند، زيرا ملائكه را مانند بشر حشر و نشر، معاشرت و امثال آن نباشد، وديعه به يكديگر ندهند تا سپرده محتاج به ردِّ آن باشد، تجارت ندارند تا به عدالت نيازمند شوند، از چيزي نترسند تا نجدت را دارايي كنند،
1. تهذيب الاخلاق، ص 90 ـ 95.
2. همان، ص 147.
(90)
نفقات ندارند تا به طلا و نقره محتاج گردند و شهوات ندارند تا نيازمند به ضبط نفس گشته، فضيلت عفت را به دست آورند.1
انسانها براي ايجاد فضايل و گسترش خيرات و وصول به سعادت، به مقتضاي طبيعت و سرشت اجتماعي خويش، سازمان سياسي و حكومت را ايجاد ميكنند. مسكويه در مباحث «سعادتشناسي»، سعادتمندان را به چهار گروه تقسيم ميكند:
1 ـ كساني كه از بدو ولادت، اهل فضيلت، خير، نجابت و كرامتاند؛
2 ـ افرادي كه با تلاش و مشقت طي طريق ميكنند تا با آموختن علم و حكمت به سعادت برسند؛
3 ـ كساني كه خود به خود پيِ سعادت نميروند، بلكه آنها را بايد با اكراه، يا به قوت تأديبانه شرعيه و اجراي سياسات و يا به تعليمات حكيمانه وادار كرد؛
4 ـ كساني كه اميدي از آنها در خير و شر نباشد.2
معلم ثالث سعادت گروه اوّل را توفيق الهي، سعادت گروه دوم را انگيزه دروني و سعادت گروه سوم را در حوزه وظيفه حكومت ميداند؛ از اينرو، تصريح ميكند كه: «يجب علي مدبر المدن ان يسوق الناس نحو سعادته؛3 بر حاكم جامعه واجب است كه مردم را به سوي سعادت هدايت كند». روشن است كه مراد مسكويه از مردم همان گروه سوم ميباشد. حكومت و حاكميت بايد زمينه رشد و همكاري همگاني را فراهم آورد تا خيرات و سعادتها از آن ناشي شود. مسكويه بارها ميگويد كه ساخت آدمي و تواناييها و استعدادهاي او به گونهاي نيست كه بهصورت فردي بتواند به اهداف خود برسد، بلكه اجتماعِ افرادِ بسيار و همكاري آنان لازم است تا براساس اخلاق فردي شالوده «محبت» را در «اخلاق مدني» منعكس كرده و دوستي و حبِّ ذات را به ديگران امتداد بخشد؛
1. همان، ص 148.
2. همان، ص 150.
3. همان، ص 81 .
(91)
بنابراين، مسكويه هم هدف اخلاق را ترويج محبت به ديگران و تأسيس اجتماع منسجم ميداند و هم غايت شريعت را ترويج محبت و انس و تعاون معرفي ميكند. به اعتقاد وي، جامعهاي كه براساس اخلاق و شريعت بنا شود جامعه سعادتمندي است.
عدالت
معلم ثالث بر مبناي تقسيم فيلسوفان كلاسيك، قواي نفساني انسان را به سه قسم تقسيم ميكند:
1 ـ قوهاي كه انديشيدن و تمييز و نظر در حقايق امور دارد؛
2 ـ قوهاي كه انسان به سبب آن، غضب كرده و به كارهاي هولناك دست مييازد؛
3 ـ قوهاي كه فرد به سبب آن، شهوات، خواهشها، راحتيها و خوردنيها را ميطلبد.
هر يك از قواي مزبور حد اعتدال، افراط و تفريط دارد. بر مبناي اعتدال در قوا، سه فضيلت از آنها ناشي ميشود: براساس اعتدال در قوه تمييز كه در نفس ناطقه است فضيلت حكمت به وجود ميآيد؛ در قوه غضبيه، فضيلت شجاعت شكل ميگيرد و در قوه شهويه كه در حس شهواني است فضيلت عفت پديد ميآيد. اجتماع فضايل سهگانه در انسان قوّتي به نام «عدالت» را پديد ميآورد كه مسكويه در «رسالة العدل» از آن با عنوان «عدل اختياري»1 ياد ميكند. وظيفه اين فضيلت برقراري اعتدال بين قواي سهگانه است تا يكي بر ديگري غلبه نيابد و هركدام به فضيلت خويش نايل شود. اهميت فضيلتِ عدالت نزد معلم ثالث به قدري است كه هم آن را ثمره فضايل و هم عين فضيلت2 ميداند. ايشان در
1. رسالة العدل، ص 8.
2. تهذيب الاخلاق، ص 111.
(92)
«الهوامل والشوامل» تنها از دو قوه شهويه و غضبيه و فضيلت ناشي از آنها (عفت و شجاعت) نام برده و ميگويد:
اذا اعتدلت هاتان القوتان في الانسان فكانت حركتهما علي ما يجب معتدلة من غير افراط و لا تقصير حصلت له العدالة التي هي ثمرة الفضايل كلها؛1 هرگاه دو قوه شهويه و غضبيه در آدمي به حد اعتدال برسند و حركت آنها بدون افراط و تفريط باشد ملكه عدالت كه ثمره همه فضايل است پديد ميآيد.
بنابراين، عدالت محصول اعتدال در فضايل شجاعت و عفت است. با تحقق آن دو فضيلت و فضيلت عدالت «نفس ناطقه» تقويت شده و از آن فضيلتِ حكمت ناشي ميگردد. در روند شكلگيري فضايل تأثير و تأثر متقابل وجود دارد، ولي براساس ديدگاه فلسفه كلاسيك كه سه قوه و سه فضيلت در انسان قائل بودند، عدالت ثمره حكمت و ساير فضايل، و «حكمت» محصول عدالت و ساير قوا بود. مسكويه در تعريف عدالت چنين ميگويد:
العدل انما هو اعطاء ما يجب من يجب كما يجب؛2 عدالت داد و دهش آنچه واجب است بر كسي كه بدو واجب است به همانگونه كه واجب ميباشد.
ايشان در موضع ديگر، از عدالت، به حد وسط بين ظلم و انظلام ياد ميكند3 و آن را مأمور به شريعت و انبياي الهي ميداند.4
از اين مقدّمه، اهميت فضيلت عدالت و خاستگاه فردي و مفهوم آن روشن شد. آنچه در اين جا موردنظر است عدالت به مثابه غايت حكومت و «عدالت
1. الهوامل والشوامل، ص 334.
2. تهذيب الاخلاق، ص 114.
3. همان، ص 48.
4. همان، ص 14.
(93)
مدني» است. معلم ثالث در «رسالة العدل»1 عدالت را به سه نوع تقسيم ميكند:
1 ـ عدالت طبيعي: ريشه اين عدالت در حس است و درباره امور طبيعي و سنتهاي حاكم بر هستي ميباشد.
2 ـ عدالت وضعي: آنچه بر مبناي قرارداد، عادات، رسوم و سنت و شريعت در جامعه ايجاد شده، عدالت وضعي است.
3 ـ عدالت الهي: اين عدالت در امور مابعدالطبيعي و موجودات مفارق و زوالناپذير است.
مسكويه «عدالت وضعي» را كه در قلمرو سياست، حكومت و اجتماع قرار ميگيرد به دو قسم تقسيم كرده است:
الف) عدالت وضعي عام: نوعي از عدالت كه همه مردم بر آن اتفاقنظر دارند و با توافق و ميثاق در جوامع ايجاد شده است، نه براساس تصادف و جبر اجتماعي، چنانكه مسكويه ميگويد: «فلم يقع بالاتفاق ولا كيف جاء بل بعد نظر طويل و فحص كثير و علم سابق».2 عدالت وضعي عام بهصورت اتفاقي و تصادفي ايجاد نشده، بلكه بعد از انديشه مداوم، جستوجوي بسيار و دانش پيشيني به وجود آمده است، و جزء مسائلي است كه در روابط بين جوامع و ملتها مقبوليت عمومي دارد: «اجماع الناس في المعموره باسرها عليه».3
ب) عدالت وضعي خاص: عدالتي كه همه معموره ارض را در بر نميگيرد و ممكن است به يك كشور، يا ملت، يا قوم، يا طايفه و يا بيشتر اختصاص داشته باشد. بيشترين و گستردهترين قلمرو عدالت در همين بخش است، زيرا عدالت خاص جاودانگي ندارد، بلكه به تناسب شرايط و احوال زمان و مكان قابل تغيير است:
1. ترجمه رساله «ماهيت عدل» در ضميمه پايان كتاب خواهد آمد.
2. رسالة العدل، ص 7.
3. همان.
(94)
صاحب سنت و شارع شريعت به حسب شرايط و احوال متناسب با طبايعي كه عهدهدار تدبير و سياستاند و راه و رسم رايج در جوامع، قوانيني را مقرر ميدارد كه ثابت نيستند، بلكه با تغيير احوال و راه و رسمها تغيير ميكنند و هركدام در زمان وجودش، عدالت است و خروج از حدود آن، ظلم است.1
در فلسفه سياسي معلم ثالث، انسانها بر مبناي «عدالت طبيعي» مدني بالطبعاند و براساس «عدالت وضعي» اختيار دارند تا بر مبناي «عقلانيت»2 حيات اجتماعي خود را سامان دهند. اگر انسانها به زندگي فردي روي آورده و گوشهگير و زاهد شوند ـ اگرچه بر مبناي اخلاق فردي ممكن است صاحب فضيلت تلقي شوند ـ براساس «اخلاق مدني» و «عدالت» ظالم و جائر هستند و وصف فضيلت نيز از آنها سلب ميشود، زيرا به اعتقاد مسكويه، فضايل امور عدمي نيستند تا انسان در خلاء و انزوا به آنها متصف شود، بلكه امور وجودي و اعمال و افعالياند كه در مشاركت و معاشرت با ديگران ظهور پيدا ميكنند؛3 بنابراين، كسي كه در جامعه با ساير مردم همنشين نشده و در شهرها سكني نگزيند هيچگاه عدالت در وجودش ظاهر نميشود:
من لميخالط الناس و لم يساكنهم في المدن لاتظهر فيه العدالة.4
چنانكه بيان شد، انسان در تطابق با طبيعت نسبت به ساير حيوانات نقصان زيادي دارد و به تنهايي قادر به ادامه زندگي نيست و چنانچه بخواهد زندگي فردي را پيشه كند و به حيات خويش ادامه دهد به ضرورت، بايد از دسترنج ديگران استفاده كند بيآنكه به آنها بهرهاي برساند و اين، ظلم آشكار است؛5
1. همان، ص 8 .
2. مسكويه در الهوامل والشوامل صفحه 347، بعد از بيان نواقص و نقصانات انسانها در ادامه زندگي فردي ميگويد: «ولذلك امدّ بالعقل و اعين به ليستخدم به كل شيءٍ و يتوصل بمكانه الي كل ارب؛ به سبب همين نواقص، انسان به مدد عقل ياري شده و از قوه عقل استمداد ميگيرد تا همه چيز را در استخدام آدمي درآورد».
3. تهذيب الاخلاق، ص 49.
4. همان.
5. الهوامل والشوامل، ص 35.
(95)
بنابراين، از يك طرف عدالت، غايت جامعه است و از طرف ديگر قوام جامعه بدان وابسته است:
بالعدل والمساوات تشيع المحبة بين الناس و تأتلف نياتهم و تعمر مدنهم و تتمّ معاملتهم و تقوم سننهم؛1 به واسطه عدالت و مساوات، محبت بين افراد جامعه رواج مييابد و دلها و نيّتها به هم الفت و انس ميگيرد و شهرها و كشورها آبادان ميگردد و معاملات و تعاملات سامان مييابد و نواميس و سنتها قوام ميپذيرد.
از اينجا است كه معلم ثالث، اصطلاح «عدل مدني» را استخدام ميكند و معتقد است همه سياستها، تصميمات، نظامات و شؤون اجتماعي بر مبناي «عدل مدني» سامان ميپذيرد: «و بالعدل المدني عمرت المدن.»2، همچنان كه شهرها با جور مدني خراب ميشود: «بالجور المدني خربت المدن».3 بنابراين، اگر جامعه به سوي عدالت حركت نكند به زوال و فروپاشي منجر ميشود:
پس هرگاه جانب عدالت مراعات نشود و از محدوده آن افراط و تفريط شود فساد دامنگير شده، رياستها متحول ميگردد و سامان امور به هم ميخورد و قدرت شهريار فرو ميپاشد و حكومت تغلب پديد ميآيد.4
از اينرو، در فلسفه سياسي معلم ثالث توجه به عدالت در همه اركان حكومت و شؤون اجتماعي، بهويژه در تعامل دولتمردان و مردم امري ضروري است.
1. همان، ص 84 .
2. تهذيب الاخلاق، ص 110.
3. همان.
4. همان، ص 133.
(96)
(97)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|