تبليغاتX
انديشه ديني
 
سياستنامه اي در باب انديشه سياسي اسلام
 

چنان‏كه گذشت معلم ثالث اجتماعات را به دو گونه كامل و ناقص تقسيم كرده و اجتماع كامل را در دو سطح «مدينه» و «مملكت» مطرح مي‏كند. در اين‏جا از زاويه ديگري به فلسفه اجتماعات از ديدگاه ايشان اشاره مي‏شود. وي با جعل سه اصطلاح «صرف العيش»، «تحسين العيش» و «تزيين العيش» جوامع را به سه دسته تقسيم مي‏كند:

1 ـ جوامعي كه براي تأمين «صرف‏العيش» شكل گرفته‏اند: در اين‏گونه جوامع انسان‏ها به تنهايي قادر به تأمين ضرورت‏هاي زندگي خود نيستند و براي اين‏كه بتوانند از دسترنج ديگران استفاده كنند به جامعه تن داده و همانند برخي از حيوانات، نظير مورچه و زنبور عسل زندگي اجتماعي را براي زنده ماندن پذيرفته‏اند؛ با اين تفاوت كه در اين حيوانات، حيات جمعي به صورت غريزي و جبلي است. مسكويه با انتقاد از اين‏گونه جوامع، معتقد است چنان‏چه اين هدف منشأ شكل‏گيري جامعه باشد از ابتدا جامعه به صورت ناقص به‏وجود مي‏آيد و اگر گرايش به اين هدف در اثناي عمر جامعه توسعه يابد آن را به سوي زوال و فروپاشي مي‏كشاند:

(68)


لو تبلغ الناس بضرورتهم و طرحوا فضول العيش و عملوا بما يقتضيه مجرد العقل لصاروا كلهم زهاداً ولو كانوا كذلك لبطل هذا النظام الحسن والزّين في العالم و عاشوا عيشة قشفه كعيشة اهل القري الضعيفة القليلة العدد او كعيشة سكان الخيم و بيوت الشعر و اظلال القصب و هذه هي الحال التي تسمي خراب المدن؛1 اگر انسان‏ها به ضرورت‏هاي زندگي خود برسند و زيادتر از آن را كنار بگذارند و به مقتضاي تشخيص عقل، در محدوده ضرورت‏ها عمل كنند در اين صورت، زاهد مي‏شوند و در نتيجه، نظام حسن و آراسته موجود در عالم مختل مي‏گردد و زندگي انسان‏ها در تنگنا قرار مي‏گيرد؛ همانند زندگي اهالي روستاهاي ضعيف و كم جمعيت و يا مانند زندگي چادرنشينان و يا كساني كه در ني‏زارها زندگي مي‏كنند كه اين نوع زندگي در واقع، وضعيت خراب مدينه‏ها است.

مسكويه با دفاع از چگونگي زندگي حكيمان، آن‏ها را از اين قاعده مستثنا دانسته و مي‏گويد:

آن‏ها [ حكما] با آگاهي بر جميع علوم و معارف به دليل آن‏كه شأن نفس را بر بدن ترجيح داده‏اند همّ خويش را مصروف آباداني دنيا نكردند، بلكه متوجه عالم نفس شدند كه به مراتب، آباداني آن مشكل از بدن است؛ از اين‏رو، به ضروريات دنيا اكتفا كردند تا بتوانند به اصول صناعات و مهارت‏ها دست يابند.2

2 ـ جوامعي كه با هدف «تحسين العيش» سامان يافته‏اند: هدف اين جوامع دست‏يابي به ضرورت‏هاي اوليه زندگي نيست، بلكه انسان‏ها بر مبناي عقلانيت و خرد، به دنبال تصرف و تسخير طبيعت هستند تا بهترين زندگي را براي خود


1. الهوامل والشوامل، ص 251.

2. همان، ص 252.

(69)


فراهم آورند: «اُمدَّ بالعقلِ و اعينَ به لِيَسْتَخْدِمَ بهِ كل شي‏ءٍ و يتوصل بِمكانِهِ الي كلّ ارب؛1 خداوند قوه عقلاني را به آدمي داده تا همه چيز را به استخدام خود گيرد و براي ترقي خود از آن‏ها استفاده كند». در اين جوامع، بشر با كمك عقل ابزاري همه شرايط و اسباب لازم را براي سازندگي مدينه و تأمين زندگي بهتر فراهم مي‏آورد.

3 ـ جوامعي كه به دنبال «تزيين العيش» هستند: هدف در دو نوع جوامع قبلي، تأمين ضرورت‏ها و توسعه امكانات زندگي بود، ولي اين جوامع به عنصر جديدي اشاره دارد. به اعتقاد مسكويه، جامعه و انسان‏ها ابعاد مختلفي دارند و حيات اجتماعي و روابط انساني تنها در ابعاد مادي نيست، و مزيّن كردن جامعه به فضايل و غايات و ارزش‏هاي معنوي يكي از ابعاد و اهداف مهم در زندگي انسان‏ها است. حركت جامعه بر مبناي عدالت، محبت و صداقت علاوه بر اين‏كه به جامعيت زندگي انسان‏ها آرايش روحاني و زينت معنوي داده و آن‏ها را سعادتمند مي‏كند مي‏تواند توسعه مادي را نيز به همراه داشته باشد.

معلم ثالث بعد از بيان اين سه هدف، معتقد است چنان‏چه جامعه‏اي بتواند به هر سه هدف دست‏يابد آن جامعه كامل و توسعه يافته است: «فَاِنَّ اِجْتِماعَ هذِهِ هِيَ الْعِمارَة»2 و اگر يكي از سه هدف را از دست بدهد جامعه به بحران، نابساماني و خرابي دچار مي‏شود: «فاما ان فات واحدة من هذه الثلاث فانها خراب.»3 و اگر دو هدف اخير را از دست بدهد جامعه رو به زوال و فروپاشي مي‏رود؛ بنابراين، جامعه موردنظر مسكويه جامعه توسعه يافته‏اي است كه همه ارزش‏هاي مادي و معنوي را در كنار هم دارد، چنان‏كه مي‏گويد:

آباداني و توسعه حيات مدني با كثرت جمعيت فعال و جريان فزاينده عدالت است كه از طريق سلطان مقتدري كه وضعيت جامعه را به سامان


1. همان، ص 347.

2. همان، ص 250.

3. همان.

(70)


مي‏آورد و مراتب‏شان را حفظ و مشكلات‏شان را مرتفع مي‏گرداند تحقق مي‏يابد. مقصود از جمعيت فعال، تعاون فكري و عملي افرادي است كه با كارهاي مختلف، هم‏ياري خود را نشان مي‏دهند كه آن اعمال بعضي در قوام زندگي ضروري‏اند و برخي در بهتر كردن زندگي سودمندند و برخي نيز در آراسته كردن زندگي نافع‏اند و اجتماع هر سه مورد، سبب آباداني و توسعه جامعه مي‏شود.1

در فلسفه سياسي مسكويه دست‏يابي به ضرورت‏هاي زندگي مقتضاي طبيعت آدمي است، اما توسعه مدنيّت با عنوان «حسن العيش» و «تزيين العيش» براساس ضرورت عقلي است؛ از اين‏رو، انديشه «دولت» در منظومه فكري او جاي خود را پيدا مي‏كند، زيرا بدون سازمان سياسي و تشكيلات حكومتي نيل به همه اهداف انساني غيرممكن است. با اين مقدّمه، در اين جا لازم است مفهوم دولت و حكومت از نظر مسكويه بيان شود.

مفهوم دولت و حكومت

مسكويه براي اصطلاح دولت از واژه «تمدن» و «مدنيّت» بهره مي‏گيرد، چنان كه مي‏گويد: اجتماع انسان‏ها در مدينه كه توأم با تعاون است، تمدن ناميده مي‏شود.2 هم‏چنين در «الهوامل و الشوامل» تصريح مي‏دارد: تفاوت انسان‏ها در نيازمندي و احتياج آن‏ها به تعامل و اجتماع سبب شكل‏گيري تمدن مي‏شود.3 روشن است كه مراد از تمدن صِرف شهرنشيني نيست، بلكه به آن نوع از شهرنشيني گفته مي‏شود كه داراي ساختار سازمان يافته‏اي بوده و در رأس هرم قدرت، حاكميت برتري وجود داشته باشد و امكانات و كالاهاي اجتماعي


1. همان.

2. الفوز الاصغر، ص 63.

3. الهوامل و الشوامل، ص 69 و 250.

(71)


به صورت عادلانه توزيع شده باشد و تعامل و هم‏كاري در همه اجزاي جامعه فراگير باشد:

تعاون به ضرورت واجب است و اجتماع بسيار آدميان در بقاي افراد طبيعي است؛ بنابراين، لازم است كه مردم زندگي شهرنشيني را پيشه كنند؛ به اين معنا كه اجتماع كرده و كارها و مشاغل و امور جامعه را بين خودشان توزيع نمايند تا از هم‏كاري همگاني به مقصود برسند و مطلوب كه بقا و حيات برتر است، حاصل شود، و فرض كرديم كه جامعه به صورت طبيعي محقق شده و هم‏كاري هم لازم مي‏شود؛ براي مثال، نجّاري كه با چوب سر و كار دارد و آن را در دسترس آهنگر قرار مي‏دهد و آهنگري كه با آهن سر و كار دارد و آن را براي كشاورز فراهم مي‏آورد و هم‏چنين در ساير مشاغل كه هرگاه به يك‏ديگر نياز پيدا مي‏كنند تعاون برقرار مي‏شود. اما اگر هم‏كاري يك‏طرفه شد و طرف مقابل بي‏نياز از حرفه او گرديد؛ براي مثال، اگر آهنگر نياز به صناعت بافندگي پيدا كند و مالك پارچه نياز به صنعت آهنگري نداشت هم‏كاري متوقف مي‏شود و معامله نمي‏چرخد و در نتيجه، محصول هركدام در دستش مي‏ماند و در ساير مواردي كه نياز بدان‏ها پيدا مي‏كند و جاي هم‏كاري است اين محصول برايش سودمند نمي‏افتد؛ از اين‏رو، جامعه نيازمند به سرپرست و وكيلي‏دارد كه بر همه امور و حرفه‏ها نظارت نمايد و در امانت و عدالتش مورد اطمينان باشد تا همگان به اوامرش گردن نهند و دستوراتش قابل اجرا و امرش نافذ و مورد قبول باشد.1

از آن‏چه گذشت مي‏توان چنين نتيجه گرفت كه دولت مفهومي كلي ـ انتزاعي است كه مجموعه مردم سرزمين مشخصي به نام مدينه را در برمي‏گيرد كه با حكومت و حاكميت خاصي اداره مي‏شود و مردم آن براي رسيدن به سعادت و غايت مطلوب خويش با هم تعاون دارند. اين تعريف از دولت با سه ره‏يافت


1. همان، ص 347.

(72)


علمي قابل تجزيه و تحليل است:

الف) ره‏يافت فلسفي: مهم‏ترين جنبه تفكر مسكويه جنبه فلسفي آن است و تأكيد وي در همه مسائل سياسي بر غايات، كمال مطلوب‏ها و دولت كامل و فاضله از اين زاويه ناشي مي‏شود. در تعريف دولت، عنصر غايي وصول به «غايت مطلوب» با همين نگاه فلسفي قابل تعريف است.

ب) ره‏يافت سياسي: تأكيد بر واقعيت‏هايي، نظير حكومت و سرزمين مشخصي به نام مدينه و تعامل همگاني عناصري هستند كه در تعريف دولت به كار رفته‏اند و ناشي از نگرش سياسي مسكويه است.

ج) ره‏يافت حقوقي: دولت واحدي كلي ـ انتزاعي است كه تجزيه آن به عناصر و اجزاي چهارگانه جمعيت (رعيت)، حكومت (مُلك)، سرزمين (مدينه) و حاكميت، به اعتبار نگرش حقوقي است.

معلم ثالث گاهي از جمعيت تعبير به «رعيت» دارد و گاهي از واژه «اعوان» و «اجتماع» در اين معنا بهره مي‏گيرد. او برخلاف برخي از فيلسوفان عصر كلاسيك براي جمعيت يك دولت عدد مشخصي را بيان نمي‏كند، ولي جمعيت زياد را طبيعي و لازم مي‏داند: «والاجتماع الكثير طبيعياً في بقاء الواحد.»1 و اجتماعات كوچك را منحصر در جوامعي مي‏داند كه به دنبال توسعه زندگي مادي و معنوي خود نيستند و به اصطلاح، «حسن العيش» و «تزيين العيش» را رها كرده و چون زاهدان به ضرورت‏هاي اوليه زندگي بسنده كرده‏اند: «كعيشة اهل القري الضعيفة القليلة العدد؛2 و زندگي‏شان هم‏چون زندگي اهالي روستاهاي ضعيف و كم جمعيت در فقر و تنگدستي است».

معلم ثالث در شرح گفته حكماي پيشين كه گفته‏اند: «الانسان مدني بالطبع»، تصريح مي‏دارد: مدني بالطبع به اين معنا است كه انسان به مدينه‏اي نياز دارد كه


1. همان.

2. همان، ص 251.

(73)


در آن «جمعيت» فراواني باشد.1 در اين عبارت، وي علاوه بر عنصر جمعيت، به عنصر «سرزمين» كه همان مدينه است تأكيد دارد، چنان‏كه به اعتقاد ايشان، زندگي اجتماعي در قالب دولت، زماني تحقق مي‏يابد كه انسان‏ها در سرزمين مشخصي سكني گزينند، به‏طوري كه اگر تحت حاكميت حكومتي هم قرار گرفته و قوانين آن را بپذيرند، ولي زندگي زاهدانه و منزوي را اختيار كنند مسكويه آن‏ها را شهروند فاضل نمي‏داند، بلكه آن‏ها به منزله جمادات و مردگان هستند.2 ايشان در «الفوز الاصغر» در مورد «مدنيت» چنين مي‏آورد كه: انسان مدني بالطبع است؛ يعني به انواع هم‏كاري‏ها نياز دارد؛ هم‏كاري‏هايي كه به واسطه مدنيت و اجتماعِ مردمان در آن، سامان مي‏پذيرد و اين اجتماع را «تمدن» مي‏گويند، خواه در بين مردمان چادرنشين باشد، يا در بين مردم شهرنشين و يا حتي در قلّه كوه‏ها باشد.3

از عبارت فوق چنين برمي‏آيد كه به اعتقاد مسكويه، اگر بتوان دولت را در مناطق روستانشين و كوهستاني هم تشكيل داد در آن‏جا نيز عنوان تمدن صادق خواهد بود.

در مورد عنصر حكومت، مسكويه تعابير مختلفي، هم‏چون «مُلك»،4 «سلطنت»،5 «ولايت»6 و «قيّم الجماعة»7 دارد و در تعريف آن چنين مي‏گويد:

ان الملك هو صناعة مقومة للمدنيّة حاملة للناس علي مصالحهم من شرائعهم و سياساتهم (بالايثار و الاكراه) و حافظة لمراتب الناس و


1. تهذيب الاخلاق، ص 49.

2. همان.

3. الفوز الاصغر، ص 63.

4. همان، ص 67.

5. الهوامل والشوامل، ص 250.

6. همان، ص 107.

7. همان، ص 347.

(74)


معايشهم لتجري علي افضل ما يمكن ان تجري عليه؛1 شهرياري صناعتي است كه مدنيّت را به پا داشته و مردمان را بر طريق مصلحت‏هاي شرعي و سياسي‏شان با رغبت و اجبار وادار مي‏كند و حافظ سلسله مراتب افراد جامعه و زندگي آن‏ها است تا به نحو احسن جريان پيدا كند.

در تعريف مذكور، عناصر پنجگانه ذيل به كار رفته است:

الف) پادشاهي قوام مدنيت است؛

ب) پادشاه حافظ مصالح شرعي و سياسي مي‏باشد؛

ج) پادشاه قوه قاهره و مشوقه حاكميت را در اختيار دارد؛

د) پادشاه حافظ سلسله مراتب اجتماعي است؛

ه·· ) غايت شهرياري نيل به مطلوب به بهترين وجه ممكن است.

بالطبع، گستره وظايف ياد شده، در محدوده اختيارات شخص پادشاه و شهريار نيست، بلكه به دستگاه حكومتي و مهارت و صناعت نياز دارد. البته در گذشته به دليل سادگي جامعه كه عمدتاً اجزاي آن در بخش‏هاي كشاورزي و دامداري و قوه اجبار منحصر مي‏شد و بار سنگين حاكميت بر دوش شهريار بود و پادشاه نقش بارز و فزاينده‏اي در اداره جامعه اعمال مي‏كرد، معمولاً فيلسوفان به جاي تعبير از دولت و حكومت و تشكيلات سياسي همه مسؤوليت‏ها را به پادشاه مي‏دادند. مع‏الوصف، مردم جامعه براي رسيدن به سعادت و خيرات مشترك خويش نياز به سازمان سياسي دارند كه بدون آن دست‏يابي به همه اهداف ميسر نيست. اين سازمان سياسي در نظر مسكويه، همان مفهوم حكومت است و اصولاً «دولت» در فلسفه سياسي مسكويه بدون حكومت هرگز شكل نمي‏گيرد،2 و زوال حكومت از نظر وي، زوال حاكميت و اصل دولت را در پي دارد، زيرا با نابودي حكومتْ جامعه به هرج و مرج دچار مي‏شود و اهداف مهم


1. همان، ص 63.

2. همان، ص 347؛ الحكمة الخالده، ص 371.

(75)


آن كه «حسن العيش»، «تزيين العيش» و «سعادت» است، محقق نمي‏گردد: «ولبطل هذا النظام الحسن والزين ... و هذه هي الحال التي تسمّي خراب المدن».1 مردم جامعه در اين شرايط براي بقاي خويش تنها به ضرورت‏هاي اوليّه بسنده مي‏كنند و در نتيجه، نظام سياسي مطلوب رو به زوال مي‏رود.

اما عنصر حاكميت كه عبارت از قدرت مشروع و اقتدار برتر و بلامنازع دولت نسبت به شهروندان است به تعبير مسكويه، قدرتي است كه به صورت انحصاري و با زور و تشويق اراده خود را تحميل مي‏كند: «حاملة بالاكراه و الايثار.» و در حوزه سياست خارجي براي حفظ استقلال و منافع ملي در قبال ساير جوامع و دولت‏ها قدرت منحصر به فرد دارد. فيلسوفان مسلمان عموماً از واژه «ملك» مفهوم حاكميت و قدرت انحصاري را اراده مي‏كردند:

اِسمُ الْملك يَدُلّ عَلَي التَسَلُّطِ وَ الاِْقْتِدار وَالاْقتِدار التّام هُوَ اَنْ يَكُونَ اَعْظَمَ الاِْقتِداراتِ قُوَّة؛2 عنوان شهريار بر تسلط و اقتدار دلالت دارد و اقتدار تام آن است كه برترين قدرت و اقتدار را در اختيار داشته باشد.

ضرورت حكومت

چنان‏كه در فصل پيش بيان شد، انسان به حكم «طبيعت»3، «شريعت»4 و «عقلانيت»5 نمي‏تواند به صورت فردي زندگي كند و براي تأمين مصالح مادي و معنوي خويش به معاونت و مشاركت ديگران احتياج دارد6 و اين معاونت ممكن


1. الهوامل و الشوامل، ص 251.

2. ابونصر فارابي، تحصيل السعاده، تحقيق دكتر جعفر آل ياسين، ص 93.

3. الفوز الاصغر، ص 62.

4. تهذيب الاخلاق، ص 128 و 129.

5. همان.

6. الهوامل والشوامل، ص 346 و 347.

(76)


است در اجتماعي صورت گيرد كه افراد آن همبستگي و هم‏آهنگي نداشته باشند كه به اعتقاد مسكويه، نمي‏توان در چنين جامعه‏اي به همه ابعاد انساني و نيازها دست يافت، زيرا آن اجتماعْ ناقص و زوال‏پذير است. ايشان براي تبيين ضرورت دولت به دو نوع تفكر اشاره مي‏كند:

1 ـ تفكري كه معتقد است جامعه تنها ابزاري براي تأمين ضرورت‏هاي اوليه و «صرف‏العيش» است كه از آن، با عنوان «تفكر زاهدانه»1 و عزلت‏گرا ياد مي‏شود. ايشان در «تهذيب الاخلاق» مي‏گويد:

گروهي به ناداني فضيلت را در زهد و كناره‏گيري از مردمان پنداشتند، به‏طوري‏كه انسان‏ها در نمادهاي كوهستان، يا در صومعه‏هاي بيابان و يا در گرد شهرها زندگي كنند؛ اينان هرگز از فضايل بشري بهره‏اي نمي‏برند، زيرا كسي كه در شهرها ساكن نشود و با مردم آميزش ننمايد هرگز عفت، نجدت، سخاوت و عدالت در وجودش ظاهر نمي‏گردد.2

مسكويه گاهي از اين نوع زندگي به «توحش» تعبير كرده و مي‏گويد: «التوحش هو ضد التمدن؛3 توحش نقطه مقابل تمدن است.» هم‏چنين اين گروه به حكومت هيچ اعتقادي ندارند.

2 ـ تفكر ديگر انسان را مدني بالطبع مي‏داند كه به حكم ضرورت طبعي و عقلي به هم‏كاري ديگران محتاج است: «والحاجة صادقة والضرورة داعية الي حال تجمع و تألف بين اشتات الاشخاص؛4 نيازمندي انسان به دليل نقصان طبيعي حكم مي‏كند كه بايد در اجتماع زندگي كرد.» و اجتماع بدون حكومت و حاكميت، اجتماع ناقص و در معرض زوال است؛ بنابراين، كمال و سعادت آدمي تنها در سايه دولت و حكومت امكان‏پذير است. مسكويه براي تقويت اين ديدگاه


1. همان، ص 251 و تهذيب الاخلاق، ص 49.

2. تهذيب الاخلاق، ص 49.

3. همان، ص 147.

4. همان، ص 125.

(77)


مي‏گويد:

انه لايعيش متوحداً ... الا بالاجتماع والتعاون و هذا الاجتماع والتعاون هو المدنيّة؛1 انسان نمي‏تواند به صورت فردي زندگي كند، بلكه به اجتماع و هم‏كاري با ديگران نياز دارد كه محصول آن را مدنيّت مي‏گويند.

در فلسفه سياسي معلم ثالث منشأ پيدايش دولت بعد از طبيعت آدمي بر دو عامل استوار شده است:

1 ـ عامل «نيازمندي»: كمبودي كه در قواي انسان‏ها است براي تأمين همه مايحتاج او كفايت نمي‏كند و انسان در چالش با طبيعت، از نقصان خويش رنج مي‏برد؛ بنابراين، وي براي جبران اين نقيصه در پي رفع نياز برمي‏آيد و در نهايت، تنها راه بقاي خويش را در اجتماع مي‏بيند.

2 ـ عامل «تفاوت» نيازها: انسان‏ها در نيازمندي خويش همانند نيستند و احتياجات‏شان روي يك موضوع متمركز نشده است. هر فرد و گروهي ممكن است نياز به چيز خاصي داشته باشند، در حالي كه ديگران از آن بي‏نياز باشند و حتي مازاد بر نياز داشته باشند.

مسكويه معتقد است كه انسان‏ها براي رفع نياز و بهره‏گيري از مزيت‏هاي نسبي ديگران تعاون و تعامل را بر مبناي عقلانيت انتخاب كرده‏اند و محصول اين تعاون، اجتماعاتي است كه در سير استكمالي خود از نقصان به كمال مي‏رسد و از اجتماعات كوچكي، نظير خانواده، كوي، محله و ده به اجتماع بزرگ مدينه و مملكت و در نهايت، به اجتماع جهاني معموره ارض منتهي خواهد شد. در فلسفه سياسي مسكويه سه عامل در سامان‏دهي به اين روند استكمالي مؤثر است: اوّل، دين و سيره اخلاقي؛ دوم، مودّت و معاملت و معاشرت با ديگران و در نهايت، پادشاهي و سلطنت كه نقش رهبري يك ملت را برعهده دارد.2 چنان‏چه


1. الهوامل والشوامل، ص 250.

2. همان، ص 121.

(78)


اين عوامل نباشند مدينه به سامان نمي‏رسد: «هلكت المدنيّة و بطل الاجتماع؛1 تمدن از بين مي‏رود و جامعه نابود مي‏گردد.»

مسكويه براي ترميم نواقص طبيعي انسان و رفع نيازهاي او علاوه بر ضرورت اصل اجتماع، ضرورت حكومت را در قالب نيازي طبيعي مطرح مي‏كند. او در پاسخ «ابوحيان توحيدي» كه از معاملات و «تعاملات اجتماعي» مي‏پرسد، ضرورت حكومت را در هشت مقدّمه آورده كه عبارت‏اند از:

1 ـ انسان‏ها برخلاف ساير حيوانات در تطابق با طبيعت نقصان فراوان دارند؛

2 ـ زندگي انفرادي انسان‏ها غيرممكن است؛

3 ـ انسان‏ها مدني بالطبع‏اند؛

4 ـ خداوند نواقص طبيعي انسان را با اعطاي عقل جبران كرده است؛

5 ـ اجتماع زياد در بقاي انسانْ طبيعي است؛

6 ـ تعاون و هم‏كاري واجب و ضروري مي‏باشد؛

7 ـ حيات مدني در بقاي انسان لازم است؛

8 ـ در حيات اجتماعي توزيع قدرت و امكانات و كالاهاي اجتماعي لازمه زندگي اجتماعي است.

نتيجه مقدّمه‏هاي مذكور اين است انسان‏هايي كه بر مبناي طبيعت و عقل اجتماع را پذيرفته‏اند و هم‏كاري برايشان ضرورت دارد، به سامان‏دهي و نظامات اجتماعي نيازمندند كه مسكويه آن‏را چنين بيان مي‏كند: «واحتيج لذلك الي قيّم للجماعة و وكيل مشرف علي اعمالهم و مهنهم ...؛2 به حكومت و رهبري نياز دارند تا بر همه كارها و صناعات اجتماعي اشراف و نظارت داشته باشد ...» و


1. مسكويه در جاي ديگر اين مفهوم را با عبارت ديگري بيان مي‏كند: «لبطل هذا النظام الحسن؛ نظام مطلوب رو به زوال مي‏رود.» (الهوامل والشوامل، ص 87 و 251) و در جاي ديگري مي‏گويد: «يؤول الامر الي الهرج الذي هو ضد النظام؛ هرج و مرج كه ضد نظام است، به وجود مي‏آيد.» (تهذيب الاخلاق، ص 133).

2. الهوامل والشوامل، ص 346 و 347.

(79)


عدالت و امانتش مورد قبول جامعه باشد تا همگان بدان گردن نهند و دستورات و احكام حكومتي آن نافذ و مورد پذيرش باشد، مردم به آن اعتماد كنند و او بتواند حقوق متقابل افراد و گروه‏هاي اجتماعي را بپردازد.

انواع حكومت

در فلسفه سياسي معلم ثالث، معارف بشري به دو بخش ثابت و متغير تقسيم شده است؛ معارفي كه بر عقلانيت مجرد مبتني است، موضوع آن‏ها ثابت مي‏باشد و معارفي كه براساس طبايع و عادات انساني است، موضوع‏شان به تناسب احوال، اسباب، زمان و عادت تغيير مي‏كنند:

فامّا امر الطبع والعادة فقد يتغيّر بتغير الاحوال والاسباب والزمان والعادات؛1 امور طبعي و عادي با تغيير حالات، اسباب، زمان و عادات تغيير مي‏كنند.

با بيان اين مقدّمه، سؤالي مطرح مي‏شود كه آيا از نظر مسكويه مسائل سياسي و حكومت و ولايت جزء امور ثابت مبتني بر عقل مجرد است و يا از مسائل متغيّر و مبتني بر طبيعت و عادت است؟ ايشان در جواب مي‏گويد:

اما امور متغيّري كه گاهي زشت و گاهي زيبا و زماني ممنوع و زماني مقبول هستند، آن‏ها مبتني بر اسباب ديگري غير از عقل مجرد هستند و سياسات همواره در معرض چنين تغييراتي هستند.2

بنابراين، حكومت‏ها و سياست‏ها تابعي از مقتضيات زمان و شرايط مختلف‏اند و مي‏توانند گونه‏هاي مختلفي را تشكيل دهند؛ گاهي حكومتْ مطلوب است و گاهي شرايط مختلف و اصول و ارزش‏هاي حاكم بر يك جامعه سبب به وجود آمدن حكومت نامطلوب مي‏شود. مسكويه روي دو عامل


1. همان، ص 316.

2. همان، ص 317.

(80)


تأثيرگذار در تحول حكومت به نوع مطلوب و نامطلوب تأكيد زيادي دارد كه عبارت‏اند از:

الف) عامل شريعت: از نظر مسكويه، حكومت و شريعت قابل انفكاك نيستند. وي هم در «الحكمة الخالده»،1 هم در «تجارب الامم»2 و هم در «تهذيب‏الاخلاق» به قول «اردشير بابكان» كه از او به حكيم فارس تعبير مي‏كند، تمسك جسته كه مي‏گويد:

ان الدين والملك اخوان توأمان لا يتم احدهما الا بالآخر؛3 دين و شهرياري دو برادر همزادند كه يكي بدون ديگري كامل نيست.

به اعتقاد وي، اگر حكومت براساس شرع پايه‏ريزي شود به‏طوري كه مجري دستورات و قوانين آن باشد و رفتار حكومت با مردم بر مبناي احكام دين باشد، در اين‏صورت اين حكومتْ مطلوب و شهريارش راستين است،4 اما اگر به حسب شرع حكمراني نكند و روابطش با رعيت با جور و جفا همراه باشد اين حكومتْ تغلبيه بوده و حاكمش به «متغلب» موسوم است.5

معلم ثالث به تَبَع معلم ثاني اصطلاح «مُلْك» (بضم ميم) و «مَلِك» (به فتح ميم و كسر لام) را در معناي حكومت و حاكم مطلوب منحصر مي‏داند و گاهي براي توضيح بيش‏تر، وصف «فضيلت» را براي آن مي‏آورد و به «ملك فاضل»6 تعبير مي‏كند.

ب) عامل عدالت: در فلسفه سياسي مسكويه عدالت، محور اساسي در روابط اجتماعي و سياسي است، زيرا جامعه مطلوب او براساس «فضيلت» است.


1. الحكمة الخالده، ص 371.

2. تجارب الامم، الجزء الاول، ص 58.

3. تهذيب الاخلاق، ص 129.

4. همان؛ الهوامل والشوامل، ص 107 و 108.

5. همان؛ الهوامل والشوامل، ص 107.

6. تهذيب الاخلاق، ص 114.

(81)


ايشان عدالت را محصول همه فضايل مي‏داند1 و در «تهذيب الاخلاق» پا را فراتر گذاشته و مي‏گويد: «بل هي الفضيلة كلها؛2 عدالت همه فضيلت است».

به اعتقاد ايشان، اگر حكومت و هيئت حاكمه بر مبناي عدالت رفتار كنند حكومت‏شان مطلوب و فاضله است و اگر برخلاف آن مشي نمايند حكومت آن‏ها نامطلوب و «تغلب» خواهد بود:

فاذا لم‏يحفظ بالعدالة زاد و نقص؛ عرض لها الفساد وانتقلت الرياسات وانعكست الامور فيعرض لرياسة الملك ان تنـتقل الي رياسـة التغلب؛3 اگر جانب عدالت مراعات نشود و افراط و تفريط گردد فساد دامنگير امور شده و رياست‏ها متحول و منتقل مي‏گردد و سامان امور به هم مي‏خورد و در نتيجه، حكومت مطلوب به حكومت تغلّب مبدل مي‏شود.

مسكويه بر مبناي عدالت، گاهي از حكومت مطلوب خويش به «عمارت» و از حكومت نامطلوب به «خراب» تعبير4 مي‏كند و گاهي از حكومت مطلوب با عنوان «مُلك» و از حاكم آن با عنوان «مَلِك» يا «الامام الحاكم العادل» و از حكومت نامطلوب با عنوان «تغلّب» و «حكومت جور» و از حاكم نامطلوب با عنوان «حاكم جائر»5 نام مي‏برد. او برخلاف فيلسوفان پيشين، حكومت نامطلوب را به گونه‏هاي مختلف تقسيم نمي‏كند، اما حكومت مطلوب وي كه همان «ملكيه» و «ولايت» است به دو نوع حكومت مدينه و مملكت تقسيم مي‏شود. ايشان در «الفوز الاصغر» در بحث حكمت نظري و عملي با توجه به شايستگي شهرياران حكيم، حكومت مملكت را بسيار گسترده‏تر از حكومت مدينه مي‏داند، به همان نسبتي كه مدينه از اجتماع خانواده بزرگ‏تر و


1. الهوامل والشوامل، ص 334.

2. تهذيب الاخلاق، ص 111.

3. همان، ص 133.

4. همان، ص 110.

5. همان، ص 111.

(82)


گسترده‏تر است:

مَنْ صَلُحَ لِتَدْبيرِ مَنْزِلٍ صَلُحَ لِتَدْبيرِ مَدينَةٍ وَ مَنْ صَلُحَ لِتَدْبيرِ مَدينَةٍ صَلُحَ لِتدبيرِ مَمْلِكَةٍ؛1 كسي كه صلاحيت رهبري خانواده‏اي را دارد صلاحيت تدبير مدينه را هم پيدا مي‏كند و كسي كه صلاحيت رهبري حكومت مدينه را به دست آورد صلاحيت رهبري مملكت را هم مي‏يابد.

مسكويه هر دو نوع حكومت (مملكت و مدينه) را در شكل فردي مطرح كرده است، اما در عين حال شكل جمعي را نيز مي‏پذيرد و اصرار دارد كه در حكومت‏هاي جمعي، سياست‏ها و تصميم‏گيري‏ها بايد به صورت منسجم و متحد انجام گيرد. او اختلاف و دوگانگي در رفتارهاي سياسي و حكومتي را موجب ضعف و فساد حكومت مي‏داند.2

غايت حكومت

يكي از اصول مقبول كه در آن نزاعي نيست و نزد عقول سليم مسلّم مي‏باشد اين است كه هر موجودي در عالم، چه طبيعي و چه صناعي، غايت و كمال و غرض خاصي دارد كه به سبب آن ايجاد شده است؛ يعني براي تحقق آن غرض، اين پديده به وجود آمده است گرچه در به وجود آمدن آن ممكن است عوامل ديگري نيز مؤثر بوده باشد. انسان از آن جهت كه حيوان است در غرض حيوانيت، از قبيل نيل به لذات و شهوات و طلب راحتي و طلب عوض با ساير بهايم مشتركاتي دارد، و عقل و قدرت تمييز ويژگي اختصاصي و فصل مميّز او است و هر قدر بهره انسان از اين ويژگي بيش‏تر باشد انسانيت او برتر خواهد بود.

اگر غايت انسان و غرض و كمالي كه به سبب آن ايجاد شده تكاثر در اموال و


1. الفوز الاصغر، ص 67.

2. الهوامل والشوامل، ص 107.

(83)


بهره‏مندي از خوردني‏ها، نوشيدني‏ها و ساير لذت‏ها باشد، در اين صورت برترين انسان‏ها كسي است كه بيش‏ترين بهره را مي‏برد. اما ويژگي خاص انسان عقل او بوده و مقصود و غايت او وصول به حقايق علوم و معارف و دست‏يابي به انديشه و قدرت فكري است؛ بنابراين، هركس به مدد عقل بهره بيش‏تري از معارف داشته باشد از انسانيت حظ برتري خواهد داشت.1 مسكويه در بحث غايت‏شناسي به «علل اربعه» اشاره كرده و مي‏گويد كه براي تحقق هر كاري در خارج به چهار علت نياز است.

1 ـ علت فاعلي كه فعل از او ظاهر مي‏شود؛

2 ـ علت مادي كه فعل در قالب آن حاصل مي‏شود؛

3 ـ علت غايي كه فعل به سبب آن به وجود مي‏آيد؛

4 ـ علت صوري كه به ماده شكل مي‏دهد.

ايشان در بين علل مذكور، به علت غايي اهميت زيادي مي‏دهد و در بحث انسان‏شناسي آن‏را با عناويني، چون «كمال»، «سعادت» و «خير» مطرح مي‏كند و بر آن است انسان دو نوع كمال دارد و براي رسيدن به آن‏ها قواي عالمه و عامله در انسان تعبيه شده كه به مدد قوه نخست، معارف و فضايل علمي را تحصيل مي‏كند و از طريق قوه عامله، قوا و افعال خاصه مرتب مي‏گردند تا كارها برحسب قوه مميزه او با نظم و ترتيب شايسته به انجام رسند. مسكويه تا بدين‏جا كمال آدمي را در صورت فردي مطرح مي‏كند، اما «غايتگرايي» او حتي پديده كمال فردي را شامل مي‏شود و غايت اين نوع كمال را در رسيدن به غايات برتر و «كمالات اجتماعي» مي‏داند كه از آن به «تدبير مدني» تعبير مي‏كند. ايشان در كتاب «تهذيب الاخلاق» در اين خصوص مي‏گويد:

اما كمال دومي كه به قوه عمليه است، آن است كه ما اين كتاب را به جهت آن نگاشته‏ايم و آن كمال خلقي است و مبدأ آن ترتيب قوا و افعال خاصه


1. همان، ص 215.

(84)


است، به‏گونه‏اي كه بر يك‏ديگر غلبه نجويند و هر قوه متضاده در ماده او با هم ساخته باشند و كارها برحسب قوه مميزه او با نظم و ترتيب به طوري كه سزاوار است به ظهور آيد و منتهي به تدبير مدني شود كه همان افعال و قوا را ميانه مردم جاري و ساري كرده و عموم مردمان را به سعادت مشترك مانند خود نايل كند.1

ايشان در كتاب «الفوز الاصغر» تحصيل كمال و سعادت را تنها از راه حكمت مي‏داند و حكمت دو جزء دارد كه غايت بعثت همه انبياي الهي است تا همه انسان‏ها و جوامع را بر طريق آن هدايت كنند. وي سپس در شرح آن مي‏گويد:

كسي كه حكمت عملي را فرا گرفته و تهذيب نفس كند صلاحيت تدبير را مي‏يابد و مي‏تواند به تدبير و سياست منزل، مدينه و مملكت بپردازد، چنين كسي كه در هر دو جزء حكمت به كمال رسيده باشد، فقد استحق ان يسمي حكيماً و فيلسوفاً و قد سعد السعادة التامة.2

به اعتقاد مسكويه، انسان كاملي كه در جايگاه «مدبر مدن» قرار مي‏گيرد وظيفه تأمين سعادت همه اجتماع را برعهده مي‏گيرد: «يجب علي مدبر المدن ان يسوق كل انسان نحو سعادته التي تخصه؛3 بر مدبر مدينه لازم است كه همه انسان‏ها را به سوي سعادتشان هدايت كند». اما اين سؤال مطرح مي‏شود كه مفهوم و ماهيت سعادت و كمال و خير چيست؟ غايت حكومت مطلوبي كه انسان‏ها در آن سعادتمند مي‏شوند كدام است؟ براي پاسخ‏گويي به اين سؤال‏ها ابتدا مفهوم اين اصطلاحات را بيان مي‏كنيم:

مفهوم سعادت، كمال و خير


1. تهذيب الاخلاق، ص 58.

2. الفوز الاصغر، ص 67 و 68.

3. تهذيب الاخلاق، ص 81 .

(85)


معلم ثالث در مقاله سوم كتاب «تهذيب الاخلاق» بحثي به عنوان «الفرق بين الخير والسعاده» دارد. وي در آن‏جا خير را به مقصود نهايي همه چيز معنا مي‏كند و در عين حال مي‏گويد: گاهي به هر چيز سودمند در طريق اين غايت، خير گفته مي‏شود و سعادت، خير اضافي است و چون سعادت هركسي در كمال و تمام خود او است بعضي سعادت‏شان را در لذت، يا ثروت و يا صحت مي‏دانند و برخي آن را سلطه و غلبه يا علم و فضيلت تلقي مي‏كنند.1 وي تشخيص خير را در حوزه عقل مي‏داند و معتقد است مقصود همه صناعات، اراده‏ها و تصميمات اختياري، خير است و به حكم داوري عقل چنان‏چه در غايت كارها خير اراده نشود عبث و بيهوده خواهند بود.

مسكويه در ادامه، خيرات را با اشاره به تقسيم‏هاي ارسطو به روايت فرفوريوس (خيرات شريفه، ممدوحه و نافعه)، به انواع ذيل تقسيم مي‏كند:

1 ـ خير غايي: به نوعي از خير اطلاق مي‏شود كه مقصود نهايي از هرگونه تصميم، اراده و فعل است كه به دو قسم خير غايي تامه و غير تامه تقسيم مي‏شود؛ خير تامه همانند سعادت است كه وقتي انسان به آن برسد محتاج به چيز ديگري نباشد. اما خير غيرتامه همانند صحت و توانگري است كه اگر بدان‏ها دست يازيده شود چيزهاي ديگري طلب مي‏شود.

2 ـ خير ابزاري: خيري كه غايت عمل و تصميم واقع نمي‏شود، بلكه از آغاز نقش ابزاري دارد؛ همانند علاج، تعلّم و رياضت.

3 ـ خير نفسي: نوعي از خير است كه في حد نفسه خير مي‏باشد.

4 ـ خير غيري: مطلوبيت اين خير در ذات خود نيست، بلكه به سبب چيز ديگري متصف به خير شده است.

5 ـ خير ذاتي ـ غيري: اين نوع خير هم خير و هم مطلوبيت ذاتي دارد، زيرا در جهت وصول به خير ديگري واقع مي‏شود.


1. ترتيب السعادات، به نقل از تاريخ فلاسفة الاسلام، اثر محمد لطفي جمعه، ص 306.

(86)


6 ـ خير مطلق: نوعي از خير كه به‏طور مطلق و در همه زمان‏ها خير است و به ضرورت وقت حاجت اختصاص ندارد.1

7 ـ خير ضروري: آن دسته از خيراتي است كه در مواقع ضرورت مطلوبيت پيدا مي‏كنند.

8 ـ خير عام: خيراتي كه براي همه افراد و از هر جهت و در هر زمان مطلوبيت دارند.

9 ـ خير نسبي: خيراتي كه مطلوبيت‏شان نسبت به افراد و زمان و مكان فرق مي‏كند.

10 ـ خير جوهري: خيري كه در گوهر ذات مطلوب است و تمامي هستي‏ها روي به او دارند و همه خيرات ديگر بدان ختم مي‏شوند. از نظر مسكويه، مصداق اين خير تنها خداوند مي‏باشد.

11 ـ خير عرضي: خيراتي كه خير بودن جزء جوهر ذاتشان نيست، بلكه از بيرون ذات بر آن‏ها عارض شده است.

معلم ثالث خير را به تعداد مقولات عشر و براساس آن‏ها مطرح كرده و مي‏گويد: خير يا در كميّت است؛ مانند مقدار و عدد معتدل، يا در كيفيت است؛ مانند لذّت‏ها، خوشي‏ها و كرامت‏ها، يا در اضافه است؛ مانند حكومت‏ها، رياست‏ها و انواع مراتب اجتماعي، يا در «اَيْنَ» و «مَتي» است؛ مانند مكان معتدل و زمان مناسب، يا در «وضع» است؛ مانند نشستن، يا در «ملك» است؛ مانند اموال و منافع، يا در «انفعال» است؛ مانند شنيدن نغمه‏ها و يا در «فعل» است؛ مانند انجام و ترويج امري.

12 ـ خير محسوس: خيراتي كه ما به ازاي خارجي دارند و حسي‏اند.

13 ـ خير معقول: خيراتي كه با قوه عقل قابل تشخيص هستند.

مسكويه بعد از بيان انواع خيرات، سعادت را به معناي «تمام الخيرات» و


1. ابوعلي مسكويه، رسالة العدل، ص 1.

(87)


«غايت الخيرات» معرفي مي‏كند، زيرا سعادت چيزي است كه هرگاه انسان بدان برسد اقناع مي‏شود و دنبال چيز ديگري نيست. اما براي رسيدن به «سعادت قصوا» به سعادت‏هاي ديگري نياز است كه بعضي در وجود انسان‏اند و برخي خارج از وجود انسان مي‏باشند، برخي ويژگي اختصاصي انسان‏اند و بعضي اعم مي‏باشند و شامل سعادت ساير حيوانات هم مي‏شوند. سعادتي كه مختص انسان‏ها است بر سه قسم تقسيم مي‏شود:

1 ـ سعادت عام: سعادتي كه براي همه انسان‏ها است؛ مانند صدور افعال بر مبناي تفكر و تعقل.

2 ـ سعادت خاص: سعادتي كه براي برخي از انسان‏ها مي‏باشد؛ مانند علم و صناعت خاص.

3 ـ سعادت خاص‏الخاص: اين سعادت غايت قصوا و كمال نهايي و غرضي همه چيز است و حكومت، دولت و قدرت سياسي ابزارهايي هستند كه هم خير و سعادت‏اند و هم انسان را به سعادت مي‏رسانند.

مسكويه از قول ارسطو سعادت را به پنج دسته تقسيم مي‏كند:

1 ـ سعادت در صحت بدن و اعتدال مزاج؛

2 ـ سعادت در ثروت و داشتن اعوان و انصار؛

3 ـ سعادت در شهرت و كرامت؛

4 ـ سعادت در خوشبختي و موفقيت؛

5 ـ سعادت در انديشه و رأي صائب و اعتقاد صحيح.

به اعتقاد حكماي قبل از ارسطو، مانند «فيثاغورث»، «سقراط» و «افلاطون»، سعادت امر نفساني است و مربوط به قواي آدمي مي‏باشد و چون قوا چهار نوع‏اند فضايل حكمت، شجاعت، عفت و عدالت برآيند آن قوا هستند و با اين فضايل، «سعادت» آدمي تضمين مي‏شود. انسان به طبيعت و نيازهاي ناشي از بدن متصل است؛ بنابراين، نمي‏تواند به سعادت قصوا برسد مگر آن‏كه از بدن و

(88)


طبيعت جدا گردد؛ پس از نظر اين گروه از فيلسوفان، جامعه و دولت نمي‏تواند سعادت قصوا را براي انسان فراهم كند، بلكه تنها مقدمات وصول به سعادت را در اختيار انسان قرار مي‏دهد تا وي با اتصاف به فضايل، سعادت خود را تضمين كند.

«رواقيون» برخلاف حكماي قبل از ارسطو بدن را جزئي از حقيقت انسان مي‏دانند، نه صِرف قالب و ابزار؛ از اين‏رو، همانند ارسطو سعادت انسان را مجموع سلامتي بدن و فضيلت قوا مي‏دانند و معتقدند انسان با تلاش و كوشش در همين دنيا مي‏تواند به سعادت واقعي نايل شود. مسكويه در جمع‏بندي نظر هر دو گروه از فيلسوفان مي‏گويد:

چون هر دو گروه با انديشه و فكر پيش آمده‏اند بر ما لازم است آن‏چه را حق مي‏دانيم و جامع هر دو نظر است بيان كنيم، پس مي‏گوييم انسان از آن جهت كه صاحب فضيلت است با ارواح طيّبه و ملائكه قرين است و از آن جهت كه داراي بُعد جسماني است شبيه حيوانات است، زيرا انسان مركّب از هر دو بُعد است، پس آدمي با خير جسماني متناسب با حيوان، در اين جهان پست اندك زماني مي‏ماند تا اين عالم را آبادان كند. چون كمال خود را پيدا كرد به عالم علوي انتقال مي‏يابد و در جوار ملائكه و ارواح طيّبه قرار مي‏گيرد ... ارواح طيبه بي‏نياز از بدن، هرگز محتاج به سعادات بدني نيستند مگر سعادت نفس كه عبارت از معقولات ابدي است و مقصود همان حكمت مي‏باشد؛ پس مادامي كه انسان، انسان است سعادت براي او حاصل نشود مگر به تحصيل هر دو حال، و هر دو حال حاصل نشود مگر به امور سودمند در وصول به حكمت ابدي؛ بنابراين، هيچ‏كس سعادتمند نمي‏شود مگر در يكي از دو مرتبه: يا در مرتبه امور جسماني كه تعلق به احوال سفلي داشته و به دنبال انجام امور شريف باشد و يا در مرتبه امور روحاني بوده و دست به احوال عالم علوي زده و در آن‏جا سعادتمند باشد، در حالي كه از احوال

(89)


بدني غافل نباشد و علائم قدرت خداوندي را انديشه كند، و دلايل حكمت عظيمه پروردگار را بسنجد و پيروي كند و آن‏ها را به نظم صحيح آورد و بر كارهاي نيكو پيشي گيرد ... انسان كه قابليت تحصيل هر دو مرتبه را دارد هرگاه خود را ممنوع داشته از حيوانات پست‏تر مي‏شود. هر دو مرتبه سعادت براي انسان لازم هستند بدون سعادت بدني و دنيوي نمي‏شود به سعادت قصوا رسيد.1

معلم ثالث بعد از اين مقدمه «سعادت شناسانه»، بسياري از سعادت‏ها را ناشي از حيات اجتماعي و «مدني بالطبع» بودن انسان مي‏داند و كساني را كه برخلاف سرشت اجتماعي باشند ذم مي‏كند:

لذلك ذممنا المتوسمين بالزهد اذا تفردوا عن الناس و سكنوا الجبال والمفازات و اختاروا التوحش الذي ضد التمدن لانهم ينسلخون عن جميع الفضايل الخلقيه؛2 زاهداني كه گوشه عزلت مي‏گزينند و در كوه‏ها، بيابان‏ها و غارها به سر مي‏برند توحش را كه ضد تمدن است بر خود مي‏پسندند و جميع فضايل اخلاقي را از خود كنده و به دور مي‏اندازند، آن‏ها بهره‏اي از فضيلت و سعادت ندارند.

مسكويه بر مبناي اخلاق مدني خويش علاوه بر «انزواطلبان»، فرشتگان را نيز از سعادت اجتماعي بي‏بهره مي‏داند، زيرا آن‏ها طبع مدني و تعامل اجتماعي ندارند. وي با نقد ديدگاه ارسطو مي‏گويد:

سزاوار نيست كه بگوييم ملائكه اين فضايل را كه در سعادت انسان مطرح است دارا هستند، زيرا ملائكه را مانند بشر حشر و نشر، معاشرت و امثال آن نباشد، وديعه به يك‏ديگر ندهند تا سپرده محتاج به ردِّ آن باشد، تجارت ندارند تا به عدالت نيازمند شوند، از چيزي نترسند تا نجدت را دارايي كنند،


1. تهذيب الاخلاق، ص 90 ـ 95.

2. همان، ص 147.

(90)


نفقات ندارند تا به طلا و نقره محتاج گردند و شهوات ندارند تا نيازمند به ضبط نفس گشته، فضيلت عفت را به دست آورند.1

انسان‏ها براي ايجاد فضايل و گسترش خيرات و وصول به سعادت، به مقتضاي طبيعت و سرشت اجتماعي خويش، سازمان سياسي و حكومت را ايجاد مي‏كنند. مسكويه در مباحث «سعادت‏شناسي»، سعادتمندان را به چهار گروه تقسيم مي‏كند:

1 ـ كساني كه از بدو ولادت، اهل فضيلت، خير، نجابت و كرامت‏اند؛

2 ـ افرادي كه با تلاش و مشقت طي طريق مي‏كنند تا با آموختن علم و حكمت به سعادت برسند؛

3 ـ كساني كه خود به خود پيِ سعادت نمي‏روند، بلكه آن‏ها را بايد با اكراه، يا به قوت تأديبانه شرعيه و اجراي سياسات و يا به تعليمات حكيمانه وادار كرد؛

4 ـ كساني كه اميدي از آن‏ها در خير و شر نباشد.2

معلم ثالث سعادت گروه اوّل را توفيق الهي، سعادت گروه دوم را انگيزه دروني و سعادت گروه سوم را در حوزه وظيفه حكومت مي‏داند؛ از اين‏رو، تصريح مي‏كند كه: «يجب علي مدبر المدن ان يسوق الناس نحو سعادته؛3 بر حاكم جامعه واجب است كه مردم را به سوي سعادت هدايت كند». روشن است كه مراد مسكويه از مردم همان گروه سوم مي‏باشد. حكومت و حاكميت بايد زمينه رشد و هم‏كاري همگاني را فراهم آورد تا خيرات و سعادت‏ها از آن ناشي شود. مسكويه بارها مي‏گويد كه ساخت آدمي و توانايي‏ها و استعدادهاي او به گونه‏اي نيست كه به‏صورت فردي بتواند به اهداف خود برسد، بلكه اجتماعِ افرادِ بسيار و هم‏كاري آنان لازم است تا براساس اخلاق فردي شالوده «محبت» را در «اخلاق مدني» منعكس كرده و دوستي و حبِّ ذات را به ديگران امتداد بخشد؛


1. همان، ص 148.

2. همان، ص 150.

3. همان، ص 81 .

(91)


بنابراين، مسكويه هم هدف اخلاق را ترويج محبت به ديگران و تأسيس اجتماع منسجم مي‏داند و هم غايت شريعت را ترويج محبت و انس و تعاون معرفي مي‏كند. به اعتقاد وي، جامعه‏اي كه براساس اخلاق و شريعت بنا شود جامعه سعادتمندي است.

عدالت

معلم ثالث بر مبناي تقسيم فيلسوفان كلاسيك، قواي نفساني انسان را به سه قسم تقسيم مي‏كند:

1 ـ قوه‏اي كه انديشيدن و تمييز و نظر در حقايق امور دارد؛

2 ـ قوه‏اي كه انسان به سبب آن، غضب كرده و به كارهاي هولناك دست مي‏يازد؛

3 ـ قوه‏اي كه فرد به سبب آن، شهوات، خواهش‏ها، راحتي‏ها و خوردني‏ها را مي‏طلبد.

هر يك از قواي مزبور حد اعتدال، افراط و تفريط دارد. بر مبناي اعتدال در قوا، سه فضيلت از آن‏ها ناشي مي‏شود: براساس اعتدال در قوه تمييز كه در نفس ناطقه است فضيلت حكمت به وجود مي‏آيد؛ در قوه غضبيه، فضيلت شجاعت شكل مي‏گيرد و در قوه شهويه كه در حس شهواني است فضيلت عفت پديد مي‏آيد. اجتماع فضايل سه‏گانه در انسان قوّتي به نام «عدالت» را پديد مي‏آورد كه مسكويه در «رسالة العدل» از آن با عنوان «عدل اختياري»1 ياد مي‏كند. وظيفه اين فضيلت برقراري اعتدال بين قواي سه‏گانه است تا يكي بر ديگري غلبه نيابد و هركدام به فضيلت خويش نايل شود. اهميت فضيلتِ عدالت نزد معلم ثالث به قدري است كه هم آن را ثمره فضايل و هم عين فضيلت2 مي‏داند. ايشان در


1. رسالة العدل، ص 8.

2. تهذيب الاخلاق، ص 111.

(92)


«الهوامل والشوامل» تنها از دو قوه شهويه و غضبيه و فضيلت ناشي از آن‏ها (عفت و شجاعت) نام برده و مي‏گويد:

اذا اعتدلت هاتان القوتان في الانسان فكانت حركتهما علي ما يجب معتدلة من غير افراط و لا تقصير حصلت له العدالة التي هي ثمرة الفضايل كلها؛1 هرگاه دو قوه شهويه و غضبيه در آدمي به حد اعتدال برسند و حركت آن‏ها بدون افراط و تفريط باشد ملكه عدالت كه ثمره همه فضايل است پديد مي‏آيد.

بنابراين، عدالت محصول اعتدال در فضايل شجاعت و عفت است. با تحقق آن دو فضيلت و فضيلت عدالت «نفس ناطقه» تقويت شده و از آن فضيلتِ حكمت ناشي مي‏گردد. در روند شكل‏گيري فضايل تأثير و تأثر متقابل وجود دارد، ولي براساس ديدگاه فلسفه كلاسيك كه سه قوه و سه فضيلت در انسان قائل بودند، عدالت ثمره حكمت و ساير فضايل، و «حكمت» محصول عدالت و ساير قوا بود. مسكويه در تعريف عدالت چنين مي‏گويد:

العدل انما هو اعطاء ما يجب من يجب كما يجب؛2 عدالت داد و دهش آن‏چه واجب است بر كسي كه بدو واجب است به همان‏گونه كه واجب مي‏باشد.

ايشان در موضع ديگر، از عدالت، به حد وسط بين ظلم و انظلام ياد مي‏كند3 و آن را مأمور به شريعت و انبياي الهي مي‏داند.4

از اين مقدّمه، اهميت فضيلت عدالت و خاستگاه فردي و مفهوم آن روشن شد. آن‏چه در اين جا موردنظر است عدالت به مثابه غايت حكومت و «عدالت


1. الهوامل والشوامل، ص 334.

2. تهذيب الاخلاق، ص 114.

3. همان، ص 48.

4. همان، ص 14.

(93)


مدني» است. معلم ثالث در «رسالة العدل»1 عدالت را به سه نوع تقسيم مي‏كند:

1 ـ عدالت طبيعي: ريشه اين عدالت در حس است و درباره امور طبيعي و سنت‏هاي حاكم بر هستي مي‏باشد.

2 ـ عدالت وضعي: آن‏چه بر مبناي قرارداد، عادات، رسوم و سنت و شريعت در جامعه ايجاد شده، عدالت وضعي است.

3 ـ عدالت الهي: اين عدالت در امور مابعدالطبيعي و موجودات مفارق و زوال‏ناپذير است.

مسكويه «عدالت وضعي» را كه در قلمرو سياست، حكومت و اجتماع قرار مي‏گيرد به دو قسم تقسيم كرده است:

الف) عدالت وضعي عام: نوعي از عدالت كه همه مردم بر آن اتفاق‏نظر دارند و با توافق و ميثاق در جوامع ايجاد شده است، نه براساس تصادف و جبر اجتماعي، چنان‏كه مسكويه مي‏گويد: «فلم يقع بالاتفاق ولا كيف جاء بل بعد نظر طويل و فحص كثير و علم سابق».2 عدالت وضعي عام به‏صورت اتفاقي و تصادفي ايجاد نشده، بلكه بعد از انديشه مداوم، جست‏وجوي بسيار و دانش پيشيني به وجود آمده است، و جزء مسائلي است كه در روابط بين جوامع و ملت‏ها مقبوليت عمومي دارد: «اجماع الناس في المعموره باسرها عليه».3

ب) عدالت وضعي خاص: عدالتي كه همه معموره ارض را در بر نمي‏گيرد و ممكن است به يك كشور، يا ملت، يا قوم، يا طايفه و يا بيش‏تر اختصاص داشته باشد. بيش‏ترين و گسترده‏ترين قلمرو عدالت در همين بخش است، زيرا عدالت خاص جاودانگي ندارد، بلكه به تناسب شرايط و احوال زمان و مكان قابل تغيير است:


1. ترجمه رساله «ماهيت عدل» در ضميمه پايان كتاب خواهد آمد.

2. رسالة العدل، ص 7.

3. همان.

(94)


صاحب سنت و شارع شريعت به حسب شرايط و احوال متناسب با طبايعي كه عهده‏دار تدبير و سياست‏اند و راه و رسم رايج در جوامع، قوانيني را مقرر مي‏دارد كه ثابت نيستند، بلكه با تغيير احوال و راه و رسم‏ها تغيير مي‏كنند و هركدام در زمان وجودش، عدالت است و خروج از حدود آن، ظلم است.1

در فلسفه سياسي معلم ثالث، انسان‏ها بر مبناي «عدالت طبيعي» مدني بالطبع‏اند و براساس «عدالت وضعي» اختيار دارند تا بر مبناي «عقلانيت»2 حيات اجتماعي خود را سامان دهند. اگر انسان‏ها به زندگي فردي روي آورده و گوشه‏گير و زاهد شوند ـ اگرچه بر مبناي اخلاق فردي ممكن است صاحب فضيلت تلقي شوند ـ براساس «اخلاق مدني» و «عدالت» ظالم و جائر هستند و وصف فضيلت نيز از آن‏ها سلب مي‏شود، زيرا به اعتقاد مسكويه، فضايل امور عدمي نيستند تا انسان در خلاء و انزوا به آن‏ها متصف شود، بلكه امور وجودي و اعمال و افعالي‏اند كه در مشاركت و معاشرت با ديگران ظهور پيدا مي‏كنند؛3 بنابراين، كسي كه در جامعه با ساير مردم همنشين نشده و در شهرها سكني نگزيند هيچ‏گاه عدالت در وجودش ظاهر نمي‏شود:

من لم‏يخالط الناس و لم يساكنهم في المدن لاتظهر فيه العدالة.4

چنان‏كه بيان شد، انسان در تطابق با طبيعت نسبت به ساير حيوانات نقصان زيادي دارد و به تنهايي قادر به ادامه زندگي نيست و چنان‏چه بخواهد زندگي فردي را پيشه كند و به حيات خويش ادامه دهد به ضرورت، بايد از دسترنج ديگران استفاده كند بي‏آن‏كه به آن‏ها بهره‏اي برساند و اين، ظلم آشكار است؛5


1. همان، ص 8 .

2. مسكويه در الهوامل والشوامل صفحه 347، بعد از بيان نواقص و نقصانات انسان‏ها در ادامه زندگي فردي مي‏گويد: «ولذلك امدّ بالعقل و اعين به ليستخدم به كل شي‏ءٍ و يتوصل بمكانه الي كل ارب؛ به سبب همين نواقص، انسان به مدد عقل ياري شده و از قوه عقل استمداد مي‏گيرد تا همه چيز را در استخدام آدمي درآورد».

3. تهذيب الاخلاق، ص 49.

4. همان.

5. الهوامل والشوامل، ص 35.

(95)


بنابراين، از يك طرف عدالت، غايت جامعه است و از طرف ديگر قوام جامعه بدان وابسته است:

بالعدل والمساوات تشيع المحبة بين الناس و تأتلف نياتهم و تعمر مدنهم و تتمّ معاملتهم و تقوم سننهم؛1 به واسطه عدالت و مساوات، محبت بين افراد جامعه رواج مي‏يابد و دل‏ها و نيّت‏ها به هم الفت و انس مي‏گيرد و شهرها و كشورها آبادان مي‏گردد و معاملات و تعاملات سامان مي‏يابد و نواميس و سنت‏ها قوام مي‏پذيرد.

از اين‏جا است كه معلم ثالث، اصطلاح «عدل مدني» را استخدام مي‏كند و معتقد است همه سياست‏ها، تصميمات، نظامات و شؤون اجتماعي بر مبناي «عدل مدني» سامان مي‏پذيرد: «و بالعدل المدني عمرت المدن.»2، هم‏چنان كه شهرها با جور مدني خراب مي‏شود: «بالجور المدني خربت المدن».3 بنابراين، اگر جامعه به سوي عدالت حركت نكند به زوال و فروپاشي منجر مي‏شود:

پس هرگاه جانب عدالت مراعات نشود و از محدوده آن افراط و تفريط شود فساد دامنگير شده، رياست‏ها متحول مي‏گردد و سامان امور به هم مي‏خورد و قدرت شهريار فرو مي‏پاشد و حكومت تغلب پديد مي‏آيد.4

از اين‏رو، در فلسفه سياسي معلم ثالث توجه به عدالت در همه اركان حكومت و شؤون اجتماعي، به‏ويژه در تعامل دولتمردان و مردم امري ضروري است.


1. همان، ص 84 .

2. تهذيب الاخلاق، ص 110.

3. همان.

4. همان، ص 133.

(96)


(97)

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 5:50  توسط محسن .م   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM